چرا به مسعود رجوي عشق ميورزيم؟
عليرضا خالوكاكايي از رزمگاه ليبرتي
هديه يي كوچك به خلق در زنجير ايران؛ كه يكبار ديگر مانند روز تاريخي 30 دي ديدار
مسعود را، ملتهب، مشتاق و عاشقانه انتظار ميكشد؛ و سرانجام به «او» كه ميدانم هر
جا كه هست قلبش با قلب عاشقانش ميتپد؛ اين را تپش دل من به من ميگويد.
چرا به مسعود رجوي عشق ميورزيم؟ـ
هر كسي را به عشق او ميشناسند. عشق برخلاف آنچه ناعاشقانِ خويش پرست شايع ساخته
اند، با هر جنسي از دريافت، منافع شخصي و ملكِ طلق دانستن هر چيز خوب براي خود، مغايرت
دارد. عشق، كيشِ بيخويشي است. دادن است، نه گرفتن؛ دادن تمام داشته ها و داشتني ها،
بيمنت و چشمداشت، بياخم در هم كشيدن و خست ورزي. در اين پرداخت تمام عيار است كه
مرواريد وجود عاشق صيقل ميخورد و سفته ميشود. پرداخت تا كجا؟ تا جايي كه ديگر چيزي
براي پرداخت نماند؛ جز خود پرداختگر.
گفتيم هر كس با عشق خود... شايد اين است تفسير «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ»
(نحل 71).
اگر ميخواهيم قوارة هر كس را در اين جهان درندشت، اندازه كنيم و شريطة او را بشناسيم،
بايد ببينيم، قلب او «با كه ميگردد و در خانة كيست؟»؛ مانند داستان آن بيمار زرد رويِ
گلاويز با مرگ، [در مثنوي مولانا]، با بردن كدام نام، نبضش شروع به تپيدن ميكند؟
اشك خونين بنمودم به طبيبان، گفتند:
«درد عشق است و جگرسوز دوايي دارد».
راستي عشق ما كيست؟
عشق، مراد و نياز و نياي تاريخي ما به عنوان نسل انقلاب ضدسلطنتي و30خرداد و فروغ
جاويدان، كسي نيست جز امام حسين، و پدر بزرگوار او ابوتراب، مادرش صديقة كبري، و خواهر
قهرمانش زينب، پيشتر از آنها آقاي دو جهان، حبيب خدا، محمد مصطفي،«رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ»،
پيشتر از او عيسي و مريم عذري و موسي و آسيه و ابراهيم يكتاپرست؛ و هر آنكه در قلم
و قدم سر به خاك آنان سوده است. هر مصلح و انديشمند مترقي و هر انقلابي پاكبازي كه
آجري از معرفت و خداگونگي بر بناي رفيع انسان و انسانيت افزوده؛ عشق ما نمونة انسان
و انسانِ نمونه است.
نه تنها كتمان نميكنم؛ بلكه ميخواهم با سر بلند و سينة ستبر در گوش دنيا جار
بزنم: آري، ما به مسعود رجوي عشق ميورزيم؟
راستي چرا؟ آيا فرد پرستيم و اهل كيش شخصيت؟ اگر اينگونه بوديم چه جاي چنگ در چنگ
شدن با اختاپوس عمامه به سر، چه جاي مرارت كشيدن و تيغ و تهمت و تبر به جان خريدن و
تحمل دوري طاقت سوز 35 ساله از ميهن محبوب خويش؟ اگر اهل فرد پرستي و بت خدايي و تراشيدن
هُبل و عزي و منات بوديم، زير قباي «ولي امر مسلمين جهان!» بهترين جاي چنين مكاره بازاري
بود.
آري، ما به مسعود رجوي عشق ميورزيم. هزار شكر كه در روزگار مسخ ارزشها، انسان
ها و مكتب ها، ما را به اين عشق راهنمون شد. «الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَـذَا
وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ» (اعراف 43).
آيا جاهليم و جوان؟ يا سادگاني فريب خور كه با «پيش»ي ميآييم و به «كيش»ي ميرويم؟
جاي جاهلانِ در جوال روكه اينجا نيست؛ اينجا كجاست؟ نوك پيكانِ مترقي ترين و ضداستثماري
ترين سازمان انقلابي تاريخ ايران. جاي فريب خوردگان باندرول به پيشاني، با ترفند دفاع؟!
از «عتبات عاليات!»، در جنايتكارترين تشكلهاي بنيادگرا و تروريستي ست.
يادمان نميرود در روزهاي غيه كشي و يقه دراني با جنگلي بلندگو در اشرف، بهزادخان!
عليشاهي، كه با رسيدن به ينگه دنيا دامن از دست داده بود، با آب و تاب و حسرت به دليِ
سوزناك ميگفت: «نميدانيد اينترنت چه دنيايي ست!» بزمجة شوربخت نميدانست آنچه او در
آينة چركينِ دامن از دست دادگي و الينه شدگي در فرهنگ آنسوي اقيانوس ها ميبيند، مجاهدين
ساليان پيش، در خشت خام ديده بودند. نميدانست پيچيده ترين كادرهاي همه جانبه با سابقة
مبارزاتي بيش از 35 سال را نميتوان ساده لوح ناميد. البته اگر عاشق مردم شدن و براي
اين عشق شيداساز، تمامت خود را يكجا درباختن، ساده لوحي و فريب خوردگي است؟ زهي فريب
خوردگي! خوشا ساده لوحي!
جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج! كه تو،
خانه ميبيني و من خانهْ خدا ميبينم
آيا محاربيم و منافق؟ منافق كسي است كه حرفش با عملش يكي نباشد. اگر در تمام جهان
معاصر يكي منافق باشد آن كسي نيست جز خليفة آدم داغ كنِ ارتجاع؛ آن كفن پارة ملعون؛
كسي كه مدعي بود يك طلبه است و به قم خواهد رفت اما تا نفس هاي آخر، بنام «اسلام» كام
خودش را ميجست و براي حفظ نام نفرين شده وكيان حاكميت دوزخي اش، از ريختن ميليوني خون
ابا نداشت. اين هم حرف قرآن: كَبُرَ مَقْتاً عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ
(صف 3).
گناه ما البته هيچكدام اينها نيست؟ ما يك گناه بيشتر نداريم؛ يك گناه بزرگ؛ و آن
چيزي نيست جزتأسي به مسعود رجوي،
راستي ما چرا به مسعود رجوي عشق ميورزيم؟
آيا به اين خاطر كه او تنها بازماندة مركزيت و گروه ايدئولوژي است؟ تنها بازگشته
از اعدام محتوم؟ آيا فقط به خاطر دفاعيات آتشين او در بيدادگاه شاه؟ به سبب اينكه حنيف
بنيانگذار در واپسين دقايق حيات خويش، پرچم را به او سپرد و وصيت كرد؟ آيا فقط به اين
دليل كه يك تنه در برابر انحراف اپورتونيستي چپ نما ايستاد و بيانية 12 ماده يي تدوين
نمود؟ آيا بخاطر تأسيس جنبش ملي مجاهدين و احياء دوبارة سازمان مجاهدين در سقفي بالابلند؟
آيا تنها به اين علت كه از آغاز، آزادي را فلسفه و جانمايه انقلاب ضدسلطنتي میدانست،
و از همان اوان مرزهاي اسلام انقلابي را با انقلاب اسلامي خودساختة خميني تيز و روشن
ساخت و از انقلاب دموكراتيك سخن به ميان آورد؛ آنهم در روزهايي كه كسي و جرياني جرأت
نداشت كمتر از امام و نازك تر از گل به« بنيانگذار جمهوري اسلامي!» بگويد.
آيا به مسعود فقط از اين منظر عشق ميورزيم كه تسليم خواست خميني نشد و ماركسيست
ها و نيروهاي چپ آن زمان را از دين خارج و ضدانقلاب خطاب نكرد؛ تا در ازاي آن رئيس
جمهور اين نظام شود؟ آيا به اين خاطر كه به جاي دست بوسي حضرت آقا، دست رد به سينة
او زد؟ آيا به اين علت كه به قانون اساسي دست پخت خبرگان، و مادة ضدتاريخي، ضداسلامي
و ضدايراني ولايت فقيه «نه!» گفت؛ «نه» ي سرخي كه بهاي آن 120000 خون شريف و مطهر از
عزيزترين يارانش بود؟
دليل عشق به مسعود آيا فقط اين است كه او در فاز سياسي مبارزه يي افشاگرانه و خويشتندارانه
را پيش برد و برغم 70شهيد و هزاران اسير و مضروب و مجروح، از آخرين رشحه هاي آزادي
براي سازمان دادن جنبش مسلحانه استفاده كرد؟ آيا به اين دليل كه فرمان تاريخي 30 خرداد
60 را خروشيد؟ آيا به اين خاطر كه در 30 تير همان سال، شكلگيري شوراي ملي مقاومت را
اعلام كرد، بعد در يك خرق عادت تاريخي با پرواز از قلب پايگاه يكم شكاري به مقصد پاريس،
جان و تماميت سازمان خود را براي تشكيل يك آلترناتيو به مخاطره انداخت؟
آيا براي امضاي قهرمانانة قرارداد صلح، و به شكست كشاندن جنگ ضدميهني خميني، بعد
از عقب نشيني طرف عراقي به مرزهاي بين المللي، آيا بخاطر قطع بمباران شهرها و درخواست
تبادل اسراء بين دو كشور؟ آيا به دليل پي افكني و فرماندهي ارتشي از آزاديخواهان جان
بركف؟ آيا به سبب خلق فروغ جاويدان، بزرگترين حماسة عقيدتي و ميهني تاريخ معاصر ايران؟
***
...
آري، و در حقيقت، نه، مسعود رجوي همة اينها هست اما فقط همة اينها نيست. او نوگراييِ
ژرف انديشانة يك فيلسوف خداپرست، روشن بينيِ حكمت آميزِ يك ايدئولوگ قرآن دان، هوشياري
و كياستِ يك سياستمدارِ پاكدامنِ وطن پرست، قاطعيت و شم نظامي يك فرماندة كارآمد، توانمندي
بينظير يك سازماندهِ تشكيلات انقلابي، زيبايي شناختي و احساسات لطيف يك هنرمند، ظرافت
طبعِ يك شاعر زندگي شناس و حسمند، شيوايي قلم يك نويسندة زبردست، قدرت سخنوري يك خطيب
آتشين بيان، جوانمردي و عياري يك پهلوان خاك نشين، و مردمداري و فروتني يك رهبر انقلاب
را به تمام و كمال داراست.
بخواهيم يا نخواهيم، خوشمان بيايد يا نه، او يك تيتو براي يوگسلاوي ، يك عرفات
براي فلسطين، يك آلنده براي شيلي، و سرانجام يك مصدق براي ايران است؛ البته در مداري
بالابلند تر و متناسب با تضادهاي هر دم پيچيده شوندة مبارزه در قرن بيست و يكم.
مسعود رجوي همة اينها هست، ولي همة اينها نيست.
او بسا ريسك پذيرست و خط شكاف. در پيشبرد آنچه كه آن را درست و «مَا يَنفَعُ النَّاسَ»
تشخيص ميدهد، ارادهيي دارد به پابرجايي الوند، سبلان و دماوند. تعادل قوا را به رسميت
نميشناسد. براي او عِده و عُده تعيين كننده نيست. مانند پيشوايش در شب عاشورا پيوسته
چراغ خاموش ميكند و پيمان شكنان را عذر تقصير ميخواهد. در بحبوحة هر نبرد نيز هرگاه
كه حلقة مصاف با دشمن تنگ و تنگتر ميشود او از قضا پرانرژيتر است و برافروختهتر.
بالاترين خصيصة او ـ كه شايد كمتر كسي خارج از مجاهدين به آن واقف است ـ ويژگي
اخص ضداستثماري او در نگرش به «زن»، اين وجود تاريخي كتمان شده؛ اين نيمي از بشريت
فراموش ميباشد؛ همان مقولهيي كه نه تنها كُميتِ بسياري از مدعيان در آن ميلنگد؛ بل،
تاريخ بشري تا بن استخوان از آن رنج ميبرد؛ رنج بردني.
در سازمان او [با تأكيد بايد گفت]، تنها در سازمان اوست كه زنان ذيصلاح ـ با فاصله
يي كيفي از برادرانشان ـ رهبري خطيرترين مسئوليتها را به عهده دارند. تنها سازماني
است كه در آن مردان مجاهد، با طيب خاطر و از سر نياز به جلوداري خواهرانشان سر تعظيم
فرودآورده و به آن مباهات نيز ميكنند. تنها سازماني است كه در آن زن شايستهيي مانند
مريم رجوي ميتواند در چنين مداري از رهبري و نقشآفريني قرار گيرد. آيا اين همه به
تصادف و مصلحت است؟ يا قانونمند و ايدئولوژيك؟ آيا بدون اعتقادي عميق به جوهر رهايي،
بيعاري بودن از كمترين شائبة استثمار, چنين اوجي امكانپذير بود؟
رهايي و مسئوليت پذيري جريانوارِ زنان مجاهد؛ با پرچمداري آرماني مريم رجوي، بازنمون
انديشة پاك و توحيدي مسعود است. در آفاق آبي آسمان ايدئولوژي رهاييبخش و قيدگسل او،
بسا ميتوان بال گشود؛ آسمان آرمان او فراخ است و كرانه گستر تا زيبارنگي خورشيد؛ آيينهييست
براي تجلي بيدريغ زيباترين ارزشهاي خداگونةانسان.
او
مربي نسلي است كه خاك پاي خلق بودن را والاترين مرتبت خود ميداند. مجاهدينِ او، از
او آموخته اند كه به «من ستايي» و «من خدايي» ميدان ندهند. برعكس خودشكني و هيچ انگاري
خود در برابر عظمت خلق، نه تنها شعار، كه عمل آنان است
هر آنكس كه نقد هستي خويش را براي آزادي خلق، تا سكة آخر درباخته, نميتواند عاشق
«او» نشود. اويي كه هميشه عادت دارد دستاوردهاي خود را بنام ديگران به ثبت برساند و
سخت ترين سهم از مشكل را براي خود بردارد. اويي كه براي راه گشودن، هميشه از خويش ميپردازد،
و ابراهيم وار از پاره هاي تن خود قرباني ميكند. اي كاش! نجابت و مناعت منحصر به فرد
او اجازه ميداد تا از خويش و دروني ترين تب و تاب هايش پرده بردارد تا ميدانستيم
در سرفصل هاي طاقت شكن، تنها با چشم اندازي عاشورايي سازمانش را عبور داده و از سقوط
به كام قهقرا مانع شده است.
اگر ميخواهيم مسعود را بشناسيم، بايد به غرور نه گفتن در برابر دژخيم مسلح شويم؛
غرورِ آن لحظة خدايي كه شكنجه گر شلاق از دست فرومينهد و در برابر عظمت نگاهِ هنوز
مقاومِ زندانيِ در خون تپيده، به شكست اعتراف ميكند.
اگر ميخواهيم مسعود را بشناسيم بايد به قلب آبي كاظم رجوي سفر كنيم؛ به بارقة سرخي
كه نبضش را تسخير كرد و زندگي او را براي دفاع از يك نام، به دغدغه يي تمام عمر آراست؛
عشقي بنيان كن و يكسويه، عشقي كه عاقبت عاشق را به رنگ خود درآورد.
اگر ميخواهيم مسعود را بشناسيم بايد با آخرين نوار صوتي به جا مانده از سردار خياباني،
در خيابانهاي برف آلود تهران در بهمن 60 تمام شب را، سيانور در زير زبان و كلت به دست،
در خرابه يي در خارج شهر از سرما لرزيده ، و تمام شب به اين فكر كرده باشيم چطور رد
خانه هاي تيمي لو رفته را بسوزانيم؛ و چطور وجود خود را براي يك روز جنگيدن بيشتر با
اهريمن عمامه به سر، امتداد دهيم.
اگر مسعود را ميخواهيم بشناسيم بايد در قطره هاي فرو ريختة اشك، بر دست نبشته
هاي شعله ور اشرف رجوي درنگ كنيم. در آنها عشقي پرداختگر را ببينيم؛ از آنگونه عشقهايي
كه خدا در خاك ميجست و بخاطر آن انسان را خلق كرد، و در پاسخ به چراييِ سمجِ فرشتگان
در دفاع از انسان، گفت: «إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ»(بقره30).
... تا بدانيم در حماسه هاي شهيدان، اقيانوسهايي
متلاطم از پيام موج ميزند كه ما از آن خبردار نشده ايم.
اگر مسعود را ميخواهيم بشناسيم بايد فيلم 19بهمن 60را به عقب بگردانيم و در معصوميت
نگاه مصطفي (محمد) رجوي، در آغوش لاجوردي دوباره درنگ كنيم و خود را جاي قهرماناني
بگذاريم كه بر بالاي جسد اشرف و موسي، زندگي خود را تنها با يكي «نه!» رقم زدند.
اگر ميخواهيم مسعود را بشناسيم هر روز حداقل يكبار بايد در حياتمان، فرياد «هل
من ناصر ينصرني؟» او را ـ كه از عمق ياخته هايش برميآيد ـ بشنويم و تا دورترين ياخته
هايمان تكان بخوريم، و احساس مسئوليت و رسالت بكنيم.
مسعود را وقتي ميتوانيم بشناسيم كه لحظهيي جاي او باشيم و ما را بين از دست دادن
تمامي تسليحات، تجهيزات و مهمات يك ارتش آزاديبخش، يا زير پا گذاشتن يك اصل مبارزاتي
مخير كنند؛ او را وقتي ميتوانيم بشناسيم كه تمامي سلاحها به سمتمان نشانه رفته و از
ما خواهان گشودن جبهه هاي فرعي براي به در بردن دشمن اصلي هستند، ولي باز هم بر شليك
نكردن اصرار كنيم.
مسعود را آنجا بايد شناخت كه گفت مجاهد خلق هيچ حقي ندارد؛ جز حق فداي همه چيز
براي خلق.
...او را وقتي ميتوانيم بشناسيم كه لمحهيي
در دنياي آلودة سياست؛ كه همه چيز آن در طواف به گرد قبة پراگماتيسم و منافع آني خلاصه
ميشود، به جستجوي پاكدامني سياسي، شرافت اخلاقي، پرنسيب مبارزاتي و وفاداري به اصول
برآمده باشيم.
جان سخن اينكه مسعود را نميتوان شناخت جز اينكه از نگاه و منش مريم رجوي او را
بنگريم.
چرا مريم؟
زيرا
او اولين مجاهدي بود كه تمامت خويش را در آرمان مسعود ذوب كرد؛ و هيچ براي خود نگاه
نداشت؛ آنچنانكه مسعود خود را در حنيف؛ و حنيف خود را و سازمانش را در امتدادي سرخ،
از امام حسين تا انتهاي تاريخ.
آنكه شد هم بيخبر، هم بياثر
از ميان جمع او دارد خبر
...
آري، مسعود را نميتوان شناخت، جز اينكه از نگاه و منش مريم رجوي او را بنگريم.
در اين جنس از شناخت است كه در گام نخست بايد منيت فروبرنده را به كناري نهاد؛
خويش را يكسره وقف آرمان و عقيده كرد؛ سراپا عشق به خلقي در زنجير شد و براي محرميت
كامل با اين عشق، به مرتبت سپيدِ سپيدِ سپيد رسيد؛ يعني صدق. [آنانكه خويش را خويش
تكانده، و نيمگامي در اين مسير با پاي سر ديده اند، خوب ميدانند كه سپيد سپيد سپيد
بودن چگونه حالتي ست].
حيلت رها كن عاشقا! ديوانه شو! ديوانه شو!
وندر دل آتش درآ! پروانه شو! پروانه شو!
هم خويش را بيگانه كن! هم خانه را ويرانه كن!
وانگه بيا با عاشقان، همخانه شو! همخانه شو!
رو سينه را چون سينه ها، هفت آب شوي از كينه ها
وآنگه شراب عشق را، پيمانه شو! پيمانه شو!
بايد كه جمله جان شوي، تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان ميروي، مستانه شو، مستانه شو!
اگر ميخواهيم مسعود را بشناسيم، بايد عاشق باشيم؛ عشقي از جنس صدق. جز با نيروي
اين عشق، نميتوان بازوان مخوف اختاپوس بنيادگرايي حاكم بر ميهنمان را قطع كرد و خلقي
را از اسارت رهانيد.
***
آري
آري، گناه ما، تنها گناه ما و تنها گناهِ بزرگِ ما تأسي به «او» ست كه خود تجسم عشق
است؛ عشقِ مجسم. چه گناه زيبايي! زهي گناه! به اين گناه با تمام وجود معترفيم. گناه
نابخشودني ما اين است كه كم عاشقيم، و كم لايق جانان؛ و بايد بيشتر باشيم.
عليرضا خالوكاكايي
رزمگاه ليبرتي ـ دي 93

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر