۱۴۰۵ مهر ۱۱, شنبه

کتاب فرهنگ‌نامه شهیدان خطه شمال ایران شهر به شهر، نام به نام، از زندگی تا شهادت بزودی منتشر میشود شهرام بهزادی فصل یازدهم ـ پرونده قائم‌شهر از محمود قائم‌شهر تا زهرا مریخی

  کتاب فرهنگ‌نامه شهیدان خطه شمال ایران شهر به شهر، نام به نام، از زندگی تا شهادت بزودی منتشر میشود شهرام بهزادی  فصل یازدهم ـ پرونده قائم‌شهر از محمود قائم‌شهر تا زهرا مریخی



از دانشگاه و کارخانه و مجاورمحله تا خی‌پوست، زندان و قتل‌عام

قائم‌شهر را نمی‌توان با یک فهرست آغاز کرد.

در بعضی شهرها، نخستین راه ورود به تاریخ دهه شصت، نام زندان است؛ در بعضی دیگر، گورستان یا تاریخ تیرباران‌ها. اما در قائم‌شهر اگر از اعدام‌ها شروع کنیم، بخش مهم‌تری از تاریخ را از دست داده‌ایم؛ زیرا پیش از زندان و تیرباران، شهری وجود داشت که دانشگاه، کارخانه، محله‌های کارگری، دانش‌آموزان و دانشجویانش به میدان سیاست کشیده شده بودند.

حتی ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ نیز برای آغاز این روایت دیر است.

برای فهم آنچه بعدها بر مجاورمحله، زندان قائم‌شهر و جنگل‌های خی‌پوست گذشت، باید چند سال عقب‌تر رفت؛ به زمانی که هنوز شاه بر سر کار بود و یکی از جوانان کوچک‌سرای قائم‌شهر راهی را آغاز کرده بود که سال‌ها بعد نام او را با شهرش یکی کرد:

محمود مهدوی؛ محمود قائم‌شهر.


۱ ـ محمود؛ پیش از آنکه «میرزا» شود

محمود مهدوی در ۲۰ بهمن ۱۳۳۴ در کوچک‌سرای قائم‌شهر به دنیا آمد. اسناد زندگی او، آشنایی‌اش با مجاهدین را به سال ۱۳۵۰ می‌رسانند. سه سال بعد، در ۱۳۵۳، نخستین تشکل هوادار سازمان را در محیط دانشجویی پایه گذاشت و در سازمان‌دهی اعتراضات دانشجویی علیه حکومت شاه فعال شد. mojahedin.org

این همان محمودی است که بعدها جنگل او را با نام «میرزا» شناخت؛ اما میرزا از جنگل آغاز نشد.

پیش از جنگل، دانشگاه بود.

پیش از اسلحه، کار سیاسی و سازمان‌دهی بود.

و پیش از زندان‌های دهه شصت، خود محمود زندانی حکومت شاه شده بود.

پرونده‌ای که پیش‌تر درباره خی‌پوست گرد آورده‌ایم، محمود را دانشجوی دانشکده اقتصاد بابلسر معرفی می‌کند. او در محیط دانشجویی نشست و فعالیت سیاسی ترتیب می‌داد و نشریه‌ای با عنوان «به روح بزرگ کوچک جنگل» منتشر می‌کرد. در جریان مقابله دانشجویان با رئیس وابسته به ساواکِ دانشکده، محمود همراه گروهی از دانشجویان بازداشت شد و یک سال و نیم را در زندان ساری گذراند. mojahedin.org

این زندان در زندگی محمود یک حاشیه نبود.

وقتی در آذر ۱۳۵۶ آزاد شد، به جای بازگشت به یک زندگی آرام، فعالیتش را در سطح استان گسترش داد. تشکل‌های هوادار مجاهدین در قائم‌شهر، ساری، بابل، بابلسر و آمل شکل گرفتند؛ شبکه‌ای که با نزدیک‌شدن انقلاب ۱۳۵۷، دیگر محدود به یک دانشکده نبود. mojahedin.org

اینجا نخستین ویژگی پرونده قائم‌شهر آشکار می‌شود:

شهر پیش از آنکه وارد دهه خونین شصت شود، یک سابقه تشکیلاتی داشت.

این سابقه را باید به خاطر سپرد؛ زیرا بعداً وقتی حکومت به سراغ ستاد، دانشجو، کارگر، محله و خانواده رفت، با جمعیتی بی‌پیشینه روبه‌رو نبود. بخشی از نسلی را هدف قرار می‌داد که ریشه‌های سیاسی‌اش به سال‌های پیش از سقوط شاه می‌رسید.


۲ ـ نسلی که از دانشگاه به شهر آمد

محمود تنها نبود.

در همان محیط دانشجویی، نسلی شکل گرفته بود که بعداً نام بسیاری از اعضای آن در شهرهای مختلف مازندران ظاهر شد. نمونه‌ای از آن را در زندگی ناصر رشیدیان می‌بینیم؛ دانشجوی اقتصاد بابلسر که منابع منتشرشده مجاهدین، آشنایی او با محمود مهدوی را به همان محیط دانشجویی نسبت می‌دهند. او نیز در جریان اعتراضات دانشجویی بازداشت شد و ۱۸ ماه زندان ساری را گذراند. mojahedin.org

بنابراین وقتی به سال ۱۳۵۷ می‌رسیم، دیگر با چند جوان پراکنده مواجه نیستیم.

یک شبکه انسانی در حال شکل‌گیری بود.

و در این شبکه، نام دیگری برای تاریخ قائم‌شهر اهمیت ویژه دارد:

حسن شکری قادیکلایی.

برای نویسنده این کتاب، حسن فقط نامی در فهرست شهیدان نیست.

من او را می‌شناختم.

همکلاسی بودیم.

در همان فضای دانشگاهی ساری، که مراکز دانشگاهی و مدارس عالی منطقه برای فعالیت‌های دانشجویی با یکدیگر ارتباط داشتند، حسن کسی بود که بخش مهمی از هماهنگی‌های سیاسی، تظاهرات و ارتباط میان دانشجویان را پیش می‌برد.

من بیشتر در صحنه علنی دیده می‌شدم؛ اما حسن از کسانی بود که بسیاری از رشته‌ها در پشت صحنه به دست او به یکدیگر متصل می‌شد.

سال‌ها بعد، وقتی قطعات این تاریخ کنار هم قرار گرفت، معنای بسیاری از آن رفت‌وآمدها نیز روشن‌تر شد.

پرونده خی‌پوست نیز حسن شکری را از فعالان دانشجویی مازندران و از یاران محمود مهدوی معرفی می‌کند و مسئولیت تشکیلاتی او در ساری را ثبت کرده است. خروش جنگل

اما من حسن را پیش از این عناوین می‌شناختم.

به خانه‌شان رفته بودم.

مادرش را می‌شناختم.

برادران کوچک‌ترش را زمانی دیده بودم که هنوز دانش‌آموز بودند.

آن خانه، در آن روزها هنوز «خانواده چندشهیدی شکری» نبود.

یک خانه معمولی بود؛ در میان مردمی که زندگی‌شان با کار، مدرسه، دانشگاه و دشواری‌های روزمره می‌گذشت.

تاریخ بعداً وارد آن خانه شد.

و وقتی وارد شد، یک نفر را با خود نبرد.


۳ ـ بهار ۱۳۵۷؛ سفری که آن روز معنایش را نمی‌دانستم

یکی از تصاویر قائم‌شهر هنوز برای من متعلق به پیش از انقلاب است.

بهار ۱۳۵۷.

حسن شکری گفت برویم جنگل.

ظاهر سفر، کوه‌پیمایی و آشنایی با منطقه و خانه‌های گالش‌ها بود. من نیز آن زمان بیش از همین نمی‌دانستم.

از قائم‌شهر حرکت کردیم.

مسیر از شهرک صنعتی گذشت و به برنجستانک رسید. از آنجا راه به سوخته‌سرا و نواحی جنگلی ادامه پیدا می‌کرد. بعدها گل‌پل و ولیلا نیز در همین جغرافیا برای من معنا پیدا کردند.

در برنجستانک با مردانی آشنا شدیم که نام‌هایشان در حافظه من باقی ماند:

سیدعقیل میرمحمدی برنجستانکی، یارعلی حاجیان و سیدحسینعلی حاجیان برنجستانکی.

شب را در خانه‌ای ساده روستایی گذراندیم.

خانه تجملی نداشت. گرمای بخاری هیزمی، گفت‌وگوهای طولانی و بحث درباره اوضاع کشور، پایان حکومت شاه و آینده‌ای که هنوز هیچ‌کس شکل دقیق آن را نمی‌دانست، بخشی از خاطره آن شب است.

صبح، راه جنگل را گرفتیم.

مه بود.

بوته‌های تمشک.

سنگ.

راه‌های باریک.

و گالشی که مسیر را می‌شناخت و ما را در بخشی از راه همراهی کرد.

از میان این مسیرها به نواحی گل‌پل و سوخته‌سرا رسیدیم.

آن روز من همه آنچه را حسن در ذهن داشت نمی‌دانستم.

اما سال‌ها بعد، وقتی جنگل خی‌پوست به یکی از نقاط فعالیت نیروهای مجاهدین در مازندران تبدیل شد و نقش محمود قائم‌شهر و حسن شکری را بهتر شناختم، آن سفر بهار ۱۳۵۷ نیز معنای دیگری پیدا کرد.

حسن فقط به درخت و کوه نگاه نمی‌کرد.

من بعدها فهمیدم که منطقه از نظر امکان استقرار، رفت‌وآمد، دید، راه‌های خروج و ارتباط با روستاهای اطراف نیز دیده می‌شد.

آنچه در آن روز هنوز یک احتمال بود، چند سال بعد به بخشی از تاریخ مازندران تبدیل شد.

و آن سه مردی که در مسیر شناخته بودیم نیز بعدها در شمار مجاهدان کشته‌شده قرار گرفتند.

به همین دلیل، برای من خی‌پوست از سال ۱۳۶۱ آغاز نمی‌شود.

نخستین تصویرش متعلق به بهار ۱۳۵۷ است.

زمانی که هنوز نه ۳۰ خردادی رخ داده بود، نه جنگل به میدان درگیری تبدیل شده بود و نه بسیاری از جوانانی که بعدها نامشان در فهرست شهیدان آمد، می‌دانستند چه سرنوشتی در انتظارشان است.


۴ ـ انقلاب آمد؛ شبکه از زیرزمین به خیابان رسید

بهمن ۱۳۵۷ یک مرز بزرگ بود.

تشکیلاتی که در دوران شاه ناچار به فعالیت مخفی بود، اکنون امکان فعالیت علنی پیدا کرده بود. در فروردین ۱۳۵۸، محمود مهدوی مسئول تشکیلات مجاهدین در استان مازندران شد. منابع مربوط به زندگی او نیز این مسئولیت را ثبت کرده‌اند. ایران پدیا

اما اهمیت این تغییر فقط در عنوان محمود نبود.

نسلی که پیش‌تر در دانشگاه، زندان و شبکه‌های محدود سیاسی با یکدیگر ارتباط داشت، اکنون وارد شهر شده بود.

ستاد داشت.

نشریه داشت.

دانشجو داشت.

دانش‌آموز داشت.

کارگر داشت.

زنان جوانی وارد فعالیت سیاسی شده بودند که تا چند سال پیش حضورشان در چنین ابعادی در صحنه سیاسی شهر سابقه نداشت.

قائم‌شهر با کارخانه‌های بزرگ و محله‌های کارگری‌اش زمینه اجتماعی ویژه‌ای داشت. در اینجا سیاست فقط در دانشگاه باقی نماند؛ به کارخانه، مدرسه و محله رفت.

حسن شکری نیز از محیط دانشجویی به همین جامعه بزرگ‌تر قدم گذاشت.

بعدها مسئولیت او با بخش کارگری پیوند خورد.

این انتقال مهم بود.

دانشگاه → کارخانه → محله.

همین سه نقطه بعداً سه میدان اصلی تاریخ قائم‌شهر شدند.


۵ ـ مجاورمحله؛ پیش از آنکه به «محله شهیدان» تبدیل شود

در میان محله‌های قائم‌شهر، یک نام بارها و بارها در فهرست ما تکرار می‌شود:

مجاورمحله.

اگر فقط فهرست کشته‌شدگان را بخوانیم، ممکن است تصور کنیم این اهمیت پس از ۳۰ خرداد ایجاد شده است.

اما اسناد محله چیز دیگری می‌گویند.

در سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ و ماه‌های نخست ۱۳۶۰، مجاورمحله یکی از کانون‌های فعالیت هواداران مجاهدین بود. جوانان محله در فعالیت سیاسی، فروش نشریه و اداره دکه و ارتباطات محلی حضور داشتند. خانواده‌ها نیز در بسیاری موارد پشت جوانان ایستاده بودند؛ خانه‌هایی که هنگام درگیری محل پناه یا کمک می‌شدند، مادرانی که مجروحان را می‌پذیرفتند و محله‌ای که سیاست دیگر برایش اتفاقی بیرون از خانه نبود.

همین‌جا یک نکته بنیادی فصل یازدهم شکل می‌گیرد:

خشونت در قائم‌شهر از ۳۰ خرداد آغاز نشد.

این جمله را باید با نام‌ها ثابت کرد.

نه با شعار.


۶ ـ رویا و سمیه؛ خون پیش از ۳۰ خرداد

چهارم اردیبهشت ۱۳۶۰.

هنوز نزدیک به دو ماه تا ۳۰ خرداد باقی مانده بود.

یک تیم از زنان جوان هوادار مجاهدین در قائم‌شهر مشغول فعالیت و توزیع نشریه بود. منبع منتشرشده مجاهدین درباره سمیه نقره‌خواجا می‌گوید نیروهای مسلح حکومتی به این گروه در خیابان ساری قائم‌شهر حمله کردند؛ زنان به سمت مجاورمحله عقب رفتند و تیراندازی مستقیم صورت گرفت.

دو نام در آن روز به تاریخ قائم‌شهر اضافه شد:

فاطمه ـ رویا ـ رحیمی

و

سمیه نقره‌خواجا.

منبع سازمان، تاریخ مرگ سمیه را ۴ اردیبهشت ۱۳۶۰ و محل را قائم‌شهر ثبت کرده و تصریح می‌کند که هر دو در جریان تیراندازی به تیم توزیع نشریه کشته شدند. mojahedin.org

این واقعه برای ساختمان تاریخی این فصل تعیین‌کننده است.

زیرا اگر کسی تاریخ قائم‌شهر را از ۳۰ خرداد آغاز کند، رویا و سمیه را کجا قرار خواهد داد؟

آنان پیش از ۳۰ خرداد کشته شده بودند.

پیش از ورود رسمی مجاهدین به مبارزه مسلحانه.

در دوره‌ای که فعالیت علنی سیاسی هنوز جریان داشت.

پس قائم‌شهر شاهدی است بر اینکه خشونت سیاسی علیه هواداران مجاهدین، دست‌کم در این شهر، پیش از نقطه عطف ۳۰ خرداد به مرگ فعالان سیاسی انجامیده بود. یک سند تصویری منتشرشده از سوی مریم رجوی نیز این دو زن را در شمار زنان کشته‌شده در کارزار سیاسی پیش از ۳۰ خرداد معرفی می‌کند. مریم رجوی

و این دو تنها نام‌های فاز سیاسی قائم‌شهر نیستند.

در پرونده مجاورمحله، نام‌های دیگری انتظار ما را می‌کشند:

عباس فرمانبردار.

فرمان زمانیان.

نادعلی انوش فلاح‌پور.

و مجروحان و بازداشت‌شدگانی که هنوز زنده بودند اما خشونت را بر بدن خود تجربه کرده بودند.

اینجاست که پرونده قائم‌شهر از یک زندگینامه یا فهرست شهیدان عبور می‌کند و به تاریخ یک شهر تبدیل می‌شود.

چون پیش از آنکه زندان‌های دهه شصت پر شوند، خیابان میدان برخورد شده بود.

پیش از آنکه اعدام‌های گسترده آغاز شود، گلوله در فاز سیاسی شلیک شده بود.

و پیش از آنکه مجاورمحله نام ده‌ها کشته را بر دوش بکشد، رویا و سمیه بر زمین افتاده بودند.


۷ ـ ۳۰ خرداد؛ آغاز تاریخ قائم‌شهر نبود

این نکته را اکنون می‌توان روشن‌تر دید.

۳۰ خرداد در قائم‌شهر مهم است؛ بسیار مهم.

اما آغاز نیست.

مرز تغییر یک مرحله است.

پیش از آن، ستاد و نشریه و دانشگاه و کارخانه و محله وجود داشت؛ حمله به فعالیت‌های سیاسی وجود داشت؛ بازداشت و ضرب‌وشتم وجود داشت؛ و سرانجام کشته‌شدن فعالان سیاسی نیز رخ داده بود.

پس از ۳۰ خرداد، شکل و مقیاس سرکوب تغییر کرد.

نام‌هایی که تا دیروز در ستاد، دانشگاه، کارخانه و مجاورمحله دیده می‌شدند، از این پس در جای دیگری ظاهر شدند:

در فهرست بازداشت‌شدگان.

در زندان سپاه.

در منکرات.

در پای جوخه تیرباران.

در درگیری‌های شهری.

و در جنگل خی‌پوست.

همین‌جاست که فصل یازدهم وارد مرحله دوم خود می‌شود.

محمود قائم‌شهر دوباره به جنگلی بازخواهد گشت که چند سال پیش از آن، رد آن را در مسیرهای برنجستانک و سوخته‌سرا دیده بودیم. منابع زندگی او ثبت کرده‌اند که در فروردین ۱۳۶۱ مأمور سازمان‌دهی نیروهای مجاهدین در جنگل‌های مازندران شد و از همین دوره نام «میرزا محمود» با او همراه شد. mojahedin.org

اما پیش از رفتن به جنگل، باید در شهر بمانیم.

زیرا قائم‌شهر هنوز یک پرونده بزرگ‌تر پیش روی ما گذاشته است:

مجاورمحله.

محله‌ای که وقتی فهرست نام‌هایش را باز کنیم، دیگر با دو یا سه قربانی روبه‌رو نخواهیم بود؛ خانواده‌هایی را خواهیم دید که دو و سه فرزند از دست داده‌اند، نوجوانان شانزده و هفده ساله، زنان جوان، کارگران و دانش‌آموزان؛ و نام‌هایی که از قائم‌شهر به ساری، بابل، تهران، زندان و جنگل کشیده شده‌اند.

در میان آنها یک خانواده برای این روایت جایگاهی ویژه دارد:

خانواده شکری.

همان خانه‌ای که من پیش از این همه حادثه به آن رفت‌وآمد داشتم.

همان مادری که می‌شناختم.

همان حسن شکری که روزی در دانشگاه کنار هم بودیم.

و همان برادران کوچک‌تری که آن روز هنوز دانش‌آموز بودند.

وقتی دوباره به آن خانه بازگردیم، دیگر هیچ چیز مانند بهار ۱۳۵۷ نخواهد بود.


ادامه فصل یازدهم

مجاورمحله؛ محله‌ای که پیش از ۳۰ خرداد خون داد

از رویا رحیمی و سمیه نقره‌خواجا تا حسن، حسین و قاسم شکری

اینجا دیگر فهرست را نام‌به‌نام باز می‌کنیم؛ اما نه به شکل جدول. هر نام را در زمان و محله خودش قرار می‌دهیم تا روشن شود چگونه یک محله کارگری، از فاز سیاسی تا زندان و اعدام و ۱۳۶۷، به یکی از فشرده‌ترین نقاط جغرافیای سرکوب در شمال تبدیل شد.

۱۴۰۵ مهر ۷, سه‌شنبه

نگار مرتضوی همکار تریتا پارسی ونایاک ولابی رژیم که در نشست پزشکیان هم شرکت داشت را بیشتربشناسید

 نگار مرتضوی همکار تریتا پارسی ونایاک ولابی رژیم که در نشست پزشکیان هم شرکت داشت را بشناسید


تریتا پارسی ونگار مرتضوی در جلسه پزشکیان چه می کنند

نایاک و همکاران رسانه‌ای‌اش؛ صدای ظریف در لباس خبرنگار

 نایاک و همکاران رسانه‌ای‌اش؛ صدای ظریف در لباس خبرنگار

https://efshayaranshitan.blogspot.com/search?q=%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1+%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%D9%88%DB%8Cسایت افشای یاران 

نایاک، یک سازمان مدنی نیست؛ یک پروژه امنیتی است. پروژه‌ای که با پوشش آکادمیک....


 در کنار تریتا پارسی، برخی چهره‌های رسانه‌ای نیز در قامت ابزارهای نرم جمهوری اسلامی در آمریکا عمل کرده‌اند:
رضا اصلان، سیامک نمازی، نگار مرتضوی، جمال عبدی، نهال طوسی...

 مأموریت این‌ها:

  • شستن چهره‌ی جمهوری اسلامی

  • تخریب اپوزیسیون واقعی

  • ارائه تصویر قابل‌قبول از رژیم برای افکار عمومی غرب

 نگار مرتضوی، خبرنگار نایاک، همان گزاره‌های مقامات رژیم را با «زبان دوم ظریف» تکرار می‌کند:

  • «سپاه اشتباه کرد، هواپیما سقوط کرد، مهم نیست.»

  • «رویترز آمار داده؟ قابل اطمینان نیست.»

  • «اعتراضات رهبر ندارند...»

 این‌ها تحلیل‌گر نیستند؛ بازپخش‌کننده‌ی صدای نظام‌اند. مأموریت‌شان تغییر ذهن غربی‌ها نسبت به حکومت است، نه بیان واقعیت.


همانطور که گفتیم در کنار تریتا پارسی، مجموعه‌ای از چهره‌های رسانه‌ای نیز به نایاک نزدیک شدند یا مستقیماً با آن همکاری کردند.
از جمله:

  • )رضا اصلان (نویسنده و استاد دانشگاه
  • )سیامک نمازی (از زندانیان دوتابعیتی مرتبط با لابی‌ها
  • )نگار مرتضوی (خبرنگار رسمی و مشاور رسانه‌ای نایاک
  • )جمال عبدی (مدیر فعلی نایاک
  • (نهال طوسی (خبرنگار پلیتیکو، هم‌راستا با نایاک

این شبکه، در پوشش کار خبری، اقدام به شکل‌دهی افکار عمومی، تخریب فعالان مخالف رژیم، و دفاع نرم از ساختار سیاسی جمهوری اسلامی کردند. به‌خصوص در زمان‌هایی مثل اعتراضات ۸۸، ۹۶، ۹۸ و شلیک به هواپیمای اوکراینی.


زبان دومِ ظریف؛ بازپخش دیپلماتیکِ پروپاگاندا

در رسانه‌هایی مثل TRT World، الجزیره، Global News و حتی پلتفرم‌هایی مثل پلیتیکو، نگار مرتضوی عملاً نقش «مترجم نرم و قابل هضم» پروپاگاندای وزارت خارجه رژیم را بازی می‌کند. این زن نه تحلیل‌گر مستقل، بلکه «بازتاب صدای جواد ظریف» در رسانه‌های فرنگی‌ست.

او با دقتی قابل‌تحسین اما هدف‌دار، همان گزاره‌هایی را تکرار می‌کند که بارها در دهان مقامات جمهوری اسلامی شنیده‌ایم:

  • «تحریم‌ها عامل اعتراضات هستند، نه حکومت.»
  • «خبرگان توسط مردم انتخاب شده‌اند، پس دموکراسی وجود دارد.»
  • «سپاه اشتباهی به هواپیما شلیک کرد، اتفاق خاصی نیست.»
  • «آمار کشتگان آبان قابل اعتماد نیست، فقط رویترز گفته...»

این عبارات را اگر با لحن سردار نقدی یا جواد ظریف می‌شنیدیم، عجیب نبود. اما وقتی از زبان یک زن روزنامه‌نگار ساکن آمریکا می‌شنویم، هم رسانه غربی آرام‌تر جذبش می‌شود، هم پروژه‌ی نفوذ پیش می‌رود.

شگرد «شبه‌نقد» برای حفظ نظام

یکی از مهارت‌های کلیدی مرتضوی، استفاده از شگرد «شبه‌نقد» است. در ظاهر، ممکن است گاه‌گاهی انتقادی کند: مثلاً بگوید «ساختار سیاسی ایران بسته است» یا «نیاز به اصلاحات دارد»، اما همیشه ته حرفش این است:

«مشکلات ناشی از تحریم و فشار خارجی است، نه ذات نظام.»

در واقع او با نوعی بازی رسانه‌ای، تمام انتقادات را می‌چرخاند تا در نهایت به حفظ کلیت نظام ختم شود؛ دقیقاً شبیه کاری که جواد ظریف سال‌ها در سیاست خارجی انجام داد.

نقش در پروژه‌ی تطهیر نظام پس از کشتارها

در جریان کشتار آبان ۹۸، درحالی‌که هنوز خون جوانان بر زمین بود، نگار مرتضوی در برنامه‌های تلویزیونی ظاهر شد و با زیر سؤال بردن آمار کشتگان، نوعی «تردید سازمان‌یافته» را در افکار عمومی خارج از ایران پمپاژ کرد. در مورد هواپیمای اوکراینی نیز بلافاصله پس از شلیک سپاه، او در نقش خط‌شکن رسانه‌ای سپاه ظاهر شد:

«سقوط هواپیما چندان خبر خاصی نیست. مشکل تکراری‌ست.»

این جملات، اگر از دهان یک فرمانده سپاه بیرون می‌آمد، رسوا بود. اما وقتی از زبان یک زن روزنامه‌نگار ایرانی‌الاصل ساکن واشنگتن بیان می‌شود، برای بسیاری در غرب قابل‌قبول‌تر جلوه می‌کند. این دقیقاً کارکردی است که پروژه‌ی رسانه‌ای نایاک دنبال می‌کند.

مأموریت: تغییر مخاطب غربی، نه حقیقت

مرتضوی مأمور گفتن حقیقت به جهانیان نیست. مأموریت او این است که مخاطب غربی را از نظام جمهوری اسلامی نترساند. مأموریت او «فروختن جمهوری اسلامی در لفافه‌ی اصلاح‌طلبی» است. در حالی‌که خون هزاران نفر از معترضان، زندانیان سیاسی، و قربانیان سپاه هنوز خشک نشده، او همچنان در رسانه‌ها ظاهر می‌شود تا بگوید:

«شاید اشتباهاتی بوده، اما این حکومت انتخاب مردم است و باید با آن تعامل کرد.»

این نوشته قبلا در سایت افشای یاران شیطان درج ومنتشر شده بود روی همین لینک کلیک کنید 

جرقه تظاهرات دانشجویان در شرایط قیامی

  جرقه تظاهرات دانشجویان در شرایط قیامی

تظاهرات دانشجویان علامه طباطبایی
تظاهرات دانشجویان علامه طباطبایی

روز دوشنبه ۶ مهر، صحن دانشگاه علامه در تهران به صحنه خروش و تظاهرات دانشجویان تبدیل شد؛ خروشی که درست در آستانه سال تحصیلی، نشان داد که دانشگاه کماکان سنگر آزادی و قیام است.

برخی از شعارهای دانشجویان به شرح زیر است:

  • تا آخوند کفن نشود، این وطن وطن نشود
  • گفتگوی تو گونی، نمی‌خوایم نمی‌خوایم
  • گرانی، تورم، بلای جان مردم
  • دانشگاه پولکی، نمی‌خوایم نمی‌خوایم

این ایستادگی شجاعانه دقیقاً همان جرقه‌ای است که کابوس شب و روز استبداد دینی بوده است. رژیم ولایت فقیه در بحرانی‌ترین مقطع حیات ننگین خود، میان ابر بحرانهای کشنده اقتصادی، انزوای منطقه‌یی و خشم فرو خورده جامعه‌یی آماده انفجار گرفتار شده است. در همین شرایط شکننده، اعتراف صریح پاسدار اسماعیل احمدی‌مقدم پرده از هراس ساختاری حکومتی برمی‌دارد. او در گفتگویی رسمی با تلویزیون حکومتی، ضمن اعتراف به سلسله‌ای از بحرانهای لاعلاج می‌گوید: «وزارت اطلاعات ما، بسیج ما، سپاه ما، فراجا، همه این‌ها باید حواس‌ها [جمع] باشد؛ چون از هر جرقه‌ای می‌خواهند شعله‌ای درست بکنند و گوشه‌یی را به آتش بکشند».

این بخشی از هراس عریان استبداد و ترجمان ترس سراسری خلیفه‌ای است که از هر جرقه‌ای لرزه بر اندامش می‌افتد.

هم‌زمان، آخوند علیپور نیز با اعتراف به وحشت از تسخیر خیابان گفت:

«ماندن مردم تو خیابان خیلی مهمه امروز حالا بگذارید بگذره بگذارید رئیس‌جمهور برگرده متوجه می‌شوید که چقدر تجمعات خیابانی که با چنگ و دندان خیابون‌ها رو از یک سری آشوبگر و اغتشاشگر حفظ کردند چقدر اهمیت داره».

ابعاد وحشت رژیم چنان بالا گرفته که هم‌زمان با امنیتی کردن صحن مدارس در تهران و اصفهان، ۵۱ هزار نیروی سرکوب را به تهران بزرگ گسیل داشته، مرخصی‌ها را لغو و آماده‌باش ۱۰۰ درصدی اعلام کرده است. تفتیش بدنی و چک کردن گوشی‌های مردم در پیاده‌روها، ورود تجهیزات جدید ضدشورش، خریدن مزدوران با پاداش‌های کلان و تشکیل عجولانه دادگاههای نمایشی علیه مجاهدین ـ پس از توقف هفت‌ماهه ـ تماماً عریان‌ترین شکل هراس حکومتی را به نمایش می‌گذارد.

تظاهرات امروز دانشگاه علامه اثبات کرد که این سیرک‌های خیابانی، مانورهای شلخته موتورسواران و نمایش‌های به‌اصطلاح ۳۱۳ هزار نفری «جان‌فدا» نتوانسته سدی در برابر اراده نسل شورشگر ایجاد کند.

تشدید فضای امنیتی و نمایش‌های خیابانی گواهی می‌دهند که ولایت موروثی فقیه، صدای پای قیام را در یک‌قدمی خود می‌شنود و خوب می‌داند در مرحله پایانی، با تشدید سرکوب، مانورهای نمایشی و لشکر‌کشی‌های خیابانی نمی‌تواند سدی در برابر مقاومت سازمان‌یافته و انفجار جرقه‌های قیام ایجاد کند.

یک روز، دو روایت و پرسشی که پس از ۴۵ سال باقی مانده است «۵ مهر ۱۳۶۰؛ روز شکستن سکوت» اثر شهرام بهزادی منتشر شد

یک روز، دو روایت و پرسشی که پس از ۴۵ سال باقی مانده است  «۵ مهر ۱۳۶۰؛ روز شکستن سکوت» اثر شهرام بهزادی منتشر شد



«قیام» یا «عملیات تروریستی»؟
«آزمون عنصر اجتماعی» یا حرکتی محکوم به شکست؟
«شکستن بت خمینی» یا یک رویارویی مسلحانه؟


 روی لینک های زیر کلیک کنید وکتاب ۵مهر را بخوانید 

۵ مهر ۱۳۶۰؛ روز شکستن سکوت ، قیام و خروشی پرهزینه«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده» از دو سال مبارزه سیاسی تا آزمون عنصر اجتماعی و سرکوب خونین ۵ مهر نویسنده شهرام بهزادی

بیش از چهار دهه پس از ۵ مهر ۱۳۶۰، هنوز حتی بر سر نام این واقعه دو روایت کاملاً متضاد وجود دارد.

کتاب تازه شهرام بهزادی با عنوان «۵ مهر ۱۳۶۰؛ روز شکستن سکوت ـ قیام و خروشی پرهزینه» دقیقاً وارد همین میدان می‌شود.

یکی از ویژگی‌های کتاب این است که تنها روایت یک سوی ماجرا را نقل نمی‌کند. در کنار اسناد و روایت‌های مجاهدین، نوشته‌ها و ادعاهای منابع حکومتی و نزدیک به حکومت نیز وارد متن می‌شوند تا خواننده ببیند چگونه یک خیابان و یک روز، به دو حافظه تاریخی کاملاً متفاوت تبدیل شده است.

اما کتاب در جنگ واژه‌ها متوقف نمی‌ماند.

پرسش اصلی این است که ۵ مهر با چه هدفی شکل گرفت؟

در اسناد مجاهدین، مسعود رجوی از آزمودن «عنصر اجتماعی» سخن می‌گوید؛ از اینکه حتی با پرداخت بهایی بسیار سنگین باید امکان ورود مردم به میدان آزمایش می‌شد تا آیندگان نگویند مجاهدین می‌توانستند و مضایقه کردند. در همین روایت، هدف بزرگ‌تر شکستن هیبت سیاسی خمینی و بردن مخالفت مستقیم با او به خیابان بود.

کتاب سپس نتیجه فوری را از معنای تاریخی جدا می‌کند: حرکت ۵ مهر به قیام عمومی تهران تبدیل نشد؛ اما کسانی که آن را طراحی کردند، معنای واقعه را تنها با نتیجه چند ساعت خیابان تعریف نمی‌کردند.

از اینجا روایت وارد بخش دیگری می‌شود: وقتی خیابان به اوین رسید. مکالمات بی‌سیمی، بیمارستان‌ها، مجروحان، بازداشت‌ها، اعدام‌ها و نام جوانانی که در روزهای بعد جان باختند، بخش دیگری از تصویر ۵ مهر را می‌سازد.

و در پایان، کتاب دوباره به انسان بازمی‌گردد؛ به جوانی که پیش از رفتن به مادرش گفت:

«مادر، من باید بروم...»

کتابی درباره یک روز، اما در حقیقت درباره یک پرسش ماندگار:

برای شکستن سکوت، تا کجا می‌توان بها پرداخت؟

«۵ مهر ۱۳۶۰؛ روز شکستن سکوت»
قیام و خروشی پرهزینه
نوشته شهرام بهزادی

۱۴۰۵ مهر ۳, جمعه

چرا پس از ۴۷ سال هنوز این پرونده بسته نشده است؟کتابی که میپردازد به جلسه ۵۵ محاکمه ۱۰۴ مجاهد ومسیر که رژیم ۴۷ سال، ریل کشتار وسرکوب را رفته - جلد اول یک پژوهش تاریخی تازه منتشر شد نویسنده شهرام بهزادی

 چرا پس از ۴۷ سال هنوز این پرونده بسته نشده است؟موضوع میپردازد به جلسه ۵۵ ومسیر که رژیم ریل کشتار وسرکوب را رفته 

که جلد اول یک پژوهش تاریخی تازه منتشر شد نویسنده شهرام بهزادی 

چرا بعد از ۴۷ سال هنوز این پرونده بسته نشده است رونده بسته نشده است

اگر همه‌چیز در دهه ۶۰ پایان یافته بود، چرا امروز هنوز دادگاهی با ۱۰۴ متهم تشکیل می‌شود؟

اگر حکم سیاسی درباره مجاهدین سال‌ها پیش صادر شده بود، چرا امروز برای پیوند دادن گذشته و حال، مفاهیمی مانند «استمرار» و «وحدت پروژه مجرمانه» وارد بحث قضایی شده‌اند؟

و اساساً این تقابل از کجا آغاز شد؟

کتاب تازه منتشرشده شهرام بهزادی برای پاسخ به پرسش امروز، خواننده را نزدیک به نیم قرن به عقب می‌برد.

عنوان مجموعه خود گویای دو سر این مسیر است:

از «بدتر از کفار» خمینی تا «وحدت پروژه مجرمانه»

و جلد نخست آن:

از حذف سیاسی تا قتل‌عام

این کتاب از خواننده نمی‌خواهد تاریخ را از سال ۱۳۶۷ شروع کند.

پیش از قتل‌عام، زندان بود.

پیش از زندان، ۳۰ خرداد بود.

پیش از ۳۰ خرداد، یک فاز سیاسی وجود داشت.

و پیش از آنکه زبان «محارب» و «سر موضع» وارد سرنوشت زندانیان شود، زبان دیگری در میدان سیاست شکل گرفته بود: «منافقین» و «بدتر از کفار».

در همین نقطه نخستین پرسش کتاب شکل می‌گیرد:

چگونه یک رقیب سیاسی به موضوع حذف تبدیل شد؟

کتاب به انتخابات نخستین ریاست‌جمهوری بازمی‌گردد؛ به مخالفت مجاهدین با قانون اساسی مبتنی بر ولایت فقیه؛ به کناررفتن مسعود رجوی از رقابت ریاست‌جمهوری؛ به دانشگاه‌ها و انقلاب فرهنگی؛ به میتینگ‌ها، نشریات، درگیری‌های خیابانی و سپس بحران بنی‌صدر و روزهای منتهی به ۳۰ خرداد ۱۳۶۰.

اما پرسش بعدی سنگین‌تر است:

پس از ۳۰ خرداد چه اتفاقی افتاد؟

مرکز ثقل تقابل تغییر کرد.

خیابان جای خود را بیش از پیش به بازداشتگاه و زندان داد. دادگاه‌های کوتاه، احکام سنگین و اعدام‌های گسترده به بخش مهمی از تاریخ آن سال‌ها تبدیل شدند.

کتاب در اینجا به آمار اکتفا نمی‌کند.

پشت اعداد به سراغ انسان‌ها می‌رود.

یکی از نمونه‌هایی که در کتاب بررسی می‌شود، زندانی‌ای است که در ۱۷سالگی در سال ۱۳۶۰ بازداشت شد و سال‌ها بعد، با وجود داشتن حکم زندان، در سال ۱۳۶۷ بار دیگر در معرض خطر اعدام قرار گرفت. همین نمونه، پرسش اصلی بخش دیگری از کتاب را پیش می‌کشد:

چگونه زندانی‌ای که قبلاً محاکمه شده و حکم گرفته بود، می‌توانست دوباره در برابر تصمیمی قرار گیرد که این بار مسئله مرگ و زندگی بود؟

از اینجا راه به تابستان ۱۳۶۷ می‌رسد.

فرمان، «سر موضع»، هیأت‌ها، اوین، گوهردشت، شهرستان‌ها، خانواده‌هایی که در انتظار خبر بودند و زندانیانی که بسیاری از آنان پیش از آن سال‌ها را پشت دیوار زندان گذرانده بودند.

و اینجاست که معنای عنوان جلد اول روشن می‌شود:

«از حذف سیاسی تا قتل‌عام»

این کتاب قرار نیست تاریخ را در چند شعار خلاصه کند.

خواننده قدم‌به‌قدم مسیر را طی می‌کند؛ اسناد، گزارش‌های حقوق‌بشری، احکام، روایت‌ها و اختلاف منابع را می‌بیند و همراه کتاب به سال ۱۳۶۷ می‌رسد.

اما ۱۳۶۷ پایان مجموعه نیست.

در جلد دوم پرسش تغییر خواهد کرد:

اگر این همه برای پایان‌دادن به یک تقابل کافی بود، چرا چهار دهه بعد هنوز دادگاه ۱۰۴ مجاهد در حال رسیدگی است؟

جلد اول اکنون منتشر شده است.

از «بدتر از کفار» خمینی تا «وحدت پروژه مجرمانه»

جلد اول ـ از حذف سیاسی تا قتل‌عام

نویسنده: شهرام بهزادی

۱۴۰۵ شهریور ۲۹, یکشنبه

بخوان به‌نام گل سرخ؛ مجاهدین شهید سیدعلی‌اکبر مصباح و هلن عرفانی؛ دو روایت از ایمان، مقاومت و فداکاری

 

بخوان به‌نام گل سرخ؛ مجاهدین شهید سیدعلی‌اکبر مصباح و هلن عرفانی؛ دو روایت از ایمان، مقاومت و فداکاری

از وداعی کوتاه تا ایستادگی بر سر آرمان‌ها؛ نگاهی به زندگی و سخنان دو مجاهد اعدام‌شده

مجاهد شهید سیدعلی‌اکبر مصباح، متولد یزد و دارای مدرک دیپلم بود. او در سن ۲۱ سالگی، در تاریخ ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۱ تیرباران شد و جان خود را از دست داد.

روایت آخرین دیدار علی‌اکبر با خواهرش، فاطمه مصباح، از زبان خودش نقل شده است:

فاطمه را روز ۲۵ شهریور ۱۳۶۰ در یکی از خانه‌های تیمی دستگیر کردند و دو روز بعد، در ۲۷ شهریور، تیرباران شد.

یادم می‌آید یک روز در خانه بودیم. وارد اتاق شدم و دیدم فاطمه که سیزده سال بیشتر نداشت، در گوشه‌ای روی زمین نشسته، سرش را پایین انداخته و قطرات اشک روی صورتش می‌غلتد.

برای این‌که حال و هوایش را عوض کنم، با شوخی گفتم:

«فاطمه‌خانم، چی شده؟ گریه می‌کنی؟»

فاطمه که انگار رشته افکارش پاره شده بود، آرام اشک‌هایش را پاک کرد و لبخندی زد.

بعد گفت:

«چیزی نیست. داشتم به خوابی که دیده بودم فکر می‌کردم. می‌دونی داداش اکبر، دیشب خواب مسئولم را دیدم. دلم واقعاً برایش تنگ شده بود.»

گفتم:

«چه خوابی؟»

گفت:

«خیلی عجیب بود. مسئولم خیلی خوشحال بود، می‌خندید. بعد به من گفت: فاطمه، یک خبر خوب برایت دارم؛ همین روزها تو را هم پیش خودم می‌آورم.»

بعد دوباره خندید.

خوابی که خیلی زود تعبیر شد

مسئول فاطمه در آن روزها به‌تازگی جان خود را از دست داده بود و فاطمه علاقه زیادی به او داشت. آن خواب اما خیلی زود تعبیر شد.

مدتی بعد فاطمه دستگیر شد و در ۲۷ شهریور ۱۳۶۰ تیرباران شد.

این خاطره، آخرین تصویر به‌جامانده از دختری نوجوان است که چند روز بعد سرنوشت دیگری در انتظارش بود.

هلن عرفانی؛ آموزگاری که خدمت به کودکان را برگزیده بود

مجاهد شهید هلن عرفانی، متولد ۳۰ مهر ۱۳۳۷ در تهران، دارای مدرک دیپلم و آموزگار بود. او در ۳۰ آذر ۱۳۶۰ و در سن ۲۳ سالگی تیرباران شد.

هلن به‌عنوان مربی بهداشت فعالیت می‌کرد و روزانه ساعت‌ها برای سلامت و آموزش کودکان تلاش می‌کرد.

«تنها امید مردم ایران»

از جمله سخنان نقل‌شده از هلن عرفانی:

«تنها امید مردم ایران، سازمان مجاهدین خلق است.»

او همچنین گفته بود:

«مجاهدین تنها امید خلق‌اند.»

و در بخشی دیگر از دیدگاه‌هایش تأکید کرده بود:

«یا نباید مجاهد بود، یا اگر کسی می‌خواهد مجاهد باشد، باید مانند یک مجاهد فکر کند و مانند یک مجاهد عمل کند.»

به باور او، هوادار یک سازمان باید ویژگی‌های آرمانی آن را در رفتار و کردار خود منعکس کند و ارزش‌های انسانی را در زندگی روزمره به کار گیرد.

یادی از نسل جوانی که بهای باورهای خود را پرداخت

روایت فاطمه مصباح و زندگی هلن عرفانی، بخشی از خاطرات و روایت‌های برجای‌مانده از نسلی است که در سال‌های پرتلاطم دهه شصت درگیر تحولات سیاسی و اجتماعی ایران شد. خاطراتی که همچنان در میان خانواده‌ها، دوستان و هم‌نسلان آنان نقل می‌شود و بخشی از حافظه تاریخی آن دوره را شکل می‌دهد.

 

کتاب مادر کوشالی - علاء رفت، مادر ماند «از یک علاء تا هزار علاء»؛ داستان انتخابی که با مرگ متوقف نشد منتشر شد نویسنده شهرام بهزادی

کتاب مادر کوشالی - علاء رفت، مادر ماند «از یک علاء تا هزار علاء»؛ داستان انتخابی که با مرگ متوقف نشد منتشر شد نویسنده شهرام بهزادی 

کتاب مادر کوشالی؛ از یک علاء تا هزاران علاء زندگی، انتخاب و مجاهدت محترم ایجه‌ای کوشالی نویسنده: شهرام بهزادی منتشر شد

مادر کوشالی روایت زندگی وانتخاب مادری در مسیر آزادی پیشگفتارچرا مادر کوشالی؟در نخستین نگاه، شاید داستان مادر کوشالی داستان فقدان

https://efshayaranshitan.org/2026/09/20/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%88%d8%b4%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%9b-%d8%a7%d8%b2-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%84%d8%a7%d8%a1-%d8%aa%d8%a7-%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b9/

اگر بخواهیم تمام کتاب «مادر کوشالی؛ از یک علاء تا هزار علاء» را در چهار کلمه خلاصه کنیم، شاید این چهار کلمه کافی باشد:

علاء رفت؛ مادر ماند.

علاءالدین عترتی کوشالی نخستین پسر محترم ایجه‌ای بود. جوانی ورزشکار، تحصیل‌کرده و فعال سیاسی که مسیر زندگی مادر را نیز تغییر داد. خود مادر می‌گفت پیش از علاء هیچ آشنایی با سازمان مجاهدین خلق نداشت. علاء او را آشنا کرد، آموزش داد و به گفته خود مادر، بعدها «مسئول» او شد.

اما علاء یک چیز دیگر را نیز با مادر در میان گذاشته بود: بهای انتخاب.

ممکن بود فرزندانش را از دست بدهد.

ممکن بود زندگی‌اش دگرگون شود.

ممکن بود بیماری و تبعید برسد.

بعد تاریخ، تقریباً همه این پرسش‌ها را یکی پس از دیگری در برابر مادر قرار داد.

علاء کشته شد.

کمال کشته شد.

شمس و نجم کشته شدند.

عصمت شریعتی مزینانی، همسر علاء و خود یک فعال سیاسی، نیز کشته شد.

اکنون دیگر علاء نبود که به مادر بگوید چه کند.

همین‌جاست که داستان اصلی آغاز می‌شود.

اگر انتخاب مادر فقط به علاقه‌اش به علاء وابسته بود، باید با مرگ علاء پایان می‌یافت.

اما پایان نیافت.

مادر در مشهد ماند و فعالیت کرد. از کودکان دیگران مراقبت کرد. جوان مجروحی را پذیرفت و وقتی آن جوان در آغوشش جان داد، برای دفن او اقدام کرد. هنگام دفن، ذهنش پیش چهار پسر خودش بود.

این صحنه تمام پیچیدگی شخصیت او را در خود دارد:

او برای ادامه راه، مادر بودن را کنار نگذاشته بود.

با همان قلب یک مادر ادامه می‌داد.

بعد ایران را ترک کرد.

تبعید آمد.

سال‌ها گذشت.

مادر پیر شد.

دخترش نسرین در اشرف بود و اشرف به یکی از دغدغه‌های مهم سال‌های پایانی زندگی مادر تبدیل شد. با وجود بیماری در تجمع‌ها و برنامه‌ها حاضر می‌شد. خاطرات نزدیکانش از زنی سخن می‌گویند که بیماری توان جسمی‌اش را کاهش داده بود، اما هنوز برای حضور اصرار داشت.

در یکی از خاطرات، شبی که اشرف زیر بمباران بود، مادر تا صبح بیدار ماند و روز بعد با وجود سن و بیماری در تظاهرات بروکسل حاضر شد.

از لاهیجان تا بروکسل فاصله بسیار است.

اما در زندگی مادر کوشالی، یک خط این دو نقطه را به هم متصل می‌کند:

انتخاب.

در آغاز این راه یک علاء وجود داشت.

اما سال‌ها بعد، درباره مادر نوشته شد که مبارزان، مجاهدین و دانشجویان معترض را فرزندان خودش می‌نامید.

اینجاست که عنوان کتاب معنای واقعی پیدا می‌کند:

از یک علاء تا هزار علاء.

نه به این معنا که علاء فراموش شد.

برعکس.

علاء یگانه ماند.

اما آنچه مادر از طریق علاء شناخته بود، در شخص علاء متوقف نماند.

دایره بزرگ‌تر شد.

از یک پسر به یک خانواده.

از خانواده به همراهان.

از همراهان به نسل‌های دیگر.

و از نسبت خونی به نوعی مادری انتخاب‌شده.

محترم ایجه‌ای در پاییز ۱۳۸۹ در فرانسه درگذشت و در سرژی به خاک سپرده شد.

اما اگر زندگی او فقط داستان مرگ چهار پسر بود، عنوان این کتاب باید چیز دیگری می‌بود.

این کتاب درباره زندگی پس از فقدان است.

درباره اینکه یک انسان پس از پرداخت بهایی که روزی فقط درباره‌اش شنیده بود، چه می‌کند.

مادر کوشالی پاسخ خودش را با سخنرانی طولانی نداد.

با زندگی‌اش داد.

شناخت.

انتخاب کرد.

هزینه داد.

و ادامه داد.

به همین دلیل شاید آخرین تصویر مناسب برای کتاب، قبر مادر نباشد؛ بلکه همان زن سالخورده‌ای باشد که پس از دهه‌ها فقدان و تبعید و بیماری هنوز در میان جمع ایستاده است.

روزی یک علاء روبه‌روی او ایستاده بود و راهی را نشانش داده بود.

دهه‌ها بعد، انسان‌های بسیاری پیرامونش بودند که آنان را فرزندان خود می‌دانست.

این فاصله، فاصله یک علاء تا هزار علاء است. شهرام بهزادی