۱۴۰۵ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

فصل دوم سیاوش سیفی؛ فرمانده‌ای که ستون مقاومت داخلی شد شهرام بهزادی



فصل دوم سیاوش سیفی؛ فرمانده‌ای که ستون مقاومت داخلی شد

فرمانده سیاوش سیفی مسئول بخش شهرستان 

بخشی از کتاب 

از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ فرمانده  سیاوش سیفی تا مهدی خانکی ،امیرحسین صفری وابوالفضل سپاهی روی لینک کلیک کنید وبخوانید

تداوم یک مقاومت؛ از نسل انقلاب تا شورشگران امروز از ۱۰ مرداد شهادت فرمانده سیاوش تا نسل سربداران پیشگفتار تاریخ،

«برخی انسان‌ها تنها در روز شهادتشان شناخته می‌شوند، در حالی که سال‌ها پیش از آن، بار یک تاریخ را بر دوش گرفته‌اند

دهم مرداد ۱۳۶۱، نام سیاوش سیفی برای نخستین بار در مقیاسی گسترده بر سر زبان‌ها افتاد؛ روزی که رسانه‌های حکومتی از انهدام یکی از مهم‌ترین مراکز سازمان مجاهدین خلق سخن گفتند و سازمان نیز از شهادت یکی از برجسته‌ترین فرماندهان خود خبر داد.

اما هیچ فرمانده‌ای در یک روز ساخته نمی‌شود.

صبح دهم مرداد، پایان راهی بود که سال‌ها پیش، در شهری کوچک در آذربایجان آغاز شده بود.

برای شناخت دهم مرداد، باید پیش از شنیدن صدای نخستین گلوله‌ها، به سال‌هایی بازگشت که نوجوانی از بناب، آرام‌آرام مسیر زندگی خود را انتخاب می‌کرد؛ مسیری که قرار بود او را از کوچه‌های شهرش به زندان شاه، از زندان به دانشگاه، از دانشگاه به مبارزه مخفی و از آنجا به مسئولیت سنگین هدایت مقاومت داخلی برساند.


بناب؛ آغاز راه

بناب، مانند بسیاری از شهرهای آذربایجان، در دهه چهل و پنجاه تنها یک شهر آرام کشاورزی نبود. روحیه مذهبی، سابقه مبارزات مردمی، نفوذ اندیشه‌های آزادی‌خواهانه و حساسیت نسبت به رخدادهای سیاسی کشور، فضای متفاوتی به آن داده بود.

سیاوش سیفی در چنین محیطی رشد کرد.

خانواده، مدرسه، فضای مذهبی و تحولات سیاسی ایران، هر کدام سهمی در شکل‌گیری شخصیت او داشتند، اما آنچه بیش از هر چیز در خاطره دوستانش باقی مانده، روحیه آرام، منظم و مسئولیت‌پذیر او بود.

او از همان سال‌های نوجوانی، بیشتر شنونده بود تا سخن‌گو.

بیشتر عمل می‌کرد تا شعار بدهد.

و بیش از آنکه خود را مطرح کند، به فکر انجام مسئولیتی بود که بر عهده می‌گرفت.

شاید همان روزها هیچ‌کس تصور نمی‌کرد همین جوان آرام، چند سال بعد مسئول بخشی از مهم‌ترین شبکه مقاومت داخلی ایران شود.


دانشگاه؛ انتخابی که به زندان ختم شد

ورود به دانشگاه، برای نسل سیاوش تنها ادامه تحصیل نبود.

دانشگاه‌های ایران در سال‌های پایانی حکومت پهلوی، میدان برخورد اندیشه‌ها بودند.

بحث‌های سیاسی، جلسات مخفی، انتشار اعلامیه، ارتباط میان دانشجویان و جریان‌های مبارز، فضای تازه‌ای ایجاد کرده بود.

سیاوش نیز مانند بسیاری از جوانان هم‌نسل خود، به این فضا وارد شد.

او خیلی زود دریافت که دیگر نمی‌تواند تنها یک دانشجو باقی بماند.

شرایط کشور، او را وادار می‌کرد میان سکوت و مسئولیت یکی را انتخاب کند.

انتخابش روشن بود.

همین انتخاب، خیلی زود او را در مسیر تعقیب ساواک قرار داد.

دستگیری، بازجویی و زندان، بخشی از زندگی او شد.


زندان شاه؛ مدرسه‌ای که بسیاری را ساخت

زندان برای بسیاری پایان مبارزه بود.

برای گروهی دیگر، آغاز مرحله‌ای تازه.

در زندان‌های شاه، نسل‌های مختلف مبارزان سیاسی، با همه اختلاف‌های فکری و سیاسی، در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند.

بحث می‌کردند.

مطالعه می‌کردند.

اختلاف می‌کردند.

و هر روز شناخت عمیق‌تری از یکدیگر پیدا می‌کردند.

سیاوش نیز از همین نسل بود.

در زندان، بیش از آنکه به دنبال دیده شدن باشد، به دنبال آموختن بود.

رفتار متین، انضباط فردی و روحیه جمعی، او را نزد هم‌بندانش به فردی قابل اعتماد تبدیل کرده بود.

سال‌ها بعد، کسانی که مسئولیت‌های بزرگ تشکیلاتی را میان افراد تقسیم می‌کردند، دقیقاً همین ویژگی‌ها را به یاد آوردند.

اعتماد، مهم‌ترین سرمایه یک مبارزه مخفی است.

و اعتماد، با شعار به دست نمی‌آید.

در سال‌های زندان ساخته می‌شود.


انقلاب؛ آزادی از زندان، ورود به مسئولیتی بزرگ‌تر

بهمن ۱۳۵۷ درهای زندان را گشود.

برای بسیاری، دوران مبارزه پایان یافته بود.

اما برای سیاوش، مرحله دشوارتر تازه آغاز می‌شد.

انقلاب پیروز شده بود، اما آینده هنوز روشن نبود.

فضای سیاسی کشور به سرعت دگرگون می‌شد.

جریان‌های مختلف برای آینده ایران برنامه‌های متفاوتی داشتند.

در این میان، سازمان مجاهدین خلق نیز به سرعت فعالیت علنی خود را گسترش داد.

سیاوش دیگر آن زندانی سال‌های قبل نبود.

تجربه زندان، شناخت تشکیلات و توانایی سازماندهی، او را در جایگاهی قرار داد که مسئولیت‌های سنگین‌تری به او سپرده شود.

او کمتر در صحنه عمومی دیده می‌شد.

کار اصلی‌اش ساختن بود.

ساختن ارتباط.

ساختن نیرو.

ساختن تشکیلات.

و حفظ انسجام.

کتاب را اینجا بخوانید

از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ فرمانده  سیاوش سیفی تا مهدی خانکی ،امیرحسین صفری وابوالفضل سپاهی روی لینک کلیک کنید وبخوانید

تداوم یک مقاومت؛ از نسل انقلاب تا شورشگران امروز از ۱۰ مرداد شهادت فرمانده سیاوش تا نسل سربداران پیشگفتار تاریخ، 

از تصمیم تا پایداری ۶ ـ دهم مرداد؛ روزی که چند نقطه تهران به یک جبهه تبدیل شد شهرام بهزادی

 از تصمیم تا پایداری۶- دهم مرداد؛ روزی که چند نقطه تهران به یک جبهه تبدیل شد


۱۰مرداد ۱۳۶۱ شهادت فرمانده سیاوش سیفی راهی که تا امروز استمرار وتدام پیدا کرد

بخشی از کتاب 

از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ فرمانده  سیاوش سیفی تا مهدی خانکی ،امیرحسین صفری وابوالفضل سپاهی روی لینک کلیک کنید وبخوانید

تداوم یک مقاومت؛ از نسل انقلاب تا شورشگران امروز از ۱۰ مرداد شهادت فرمانده سیاوش تا نسل سربداران پیشگفتار تاریخ،

تابستان ۱۳۶۱، تهران شهری بود که در ظاهر زندگی روزمره خود را ادامه می‌داد، اما در زیر پوست آن، جنگی بی‌وقفه جریان داشت. خیابان‌ها، کوچه‌ها، خانه‌های اجاره‌ای، مغازه‌ها، تاکسی‌ها و حتی صف‌های نان، همگی می‌توانستند بخشی از میدان تعقیب و مراقبت باشند. نیروهای امنیتی در جست‌وجوی پایگاه‌ها و ارتباطات باقی‌مانده بودند و اعضای سازمان نیز در شرایطی که هر تماس، هر رفت‌وآمد و هر نشانی می‌توانست به کشف یک زنجیره منجر شود، می‌کوشیدند تشکیلات را حفظ کنند.

بعد از ۱۹ بهمن و ۱۲ اردیبهشت، دستگاه سرکوب دیگر با یک شبکه ناشناخته روبه‌رو نبود. تجربه دو یورش بزرگ، به آن آموخته بود که چگونه حلقه محاصره را کامل کند، نیروها را در چند محور مستقر سازد، راه‌های خروج را ببندد و پیش از آغاز حمله، منطقه را از رفت‌وآمد عادی خالی کند. از سوی دیگر، کسانی که در پایگاه‌ها حضور داشتند نیز می‌دانستند که اگر حلقه محاصره بسته شود، امکان گریز بسیار اندک خواهد بود.

دهم مرداد از همین نقطه آغاز شد؛ نه با یک حادثه منفرد، بلکه با یورش‌هایی هماهنگ در چند نقطه تهران.

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که نیروهای مسلح در اطراف شماری از پایگاه‌ها مستقر شدند. خودروها در ورودی کوچه‌ها قرار گرفتند، مسیرها بسته شد و ساکنان محل با صدای فرمان‌ها، رفت‌وآمد نیروها و سپس شلیک‌های نخستین از خواب برخاستند. در برخی نقاط، حمله با رگبار آغاز شد و در برخی دیگر، نیروهای مهاجم کوشیدند با نزدیک شدن به ساختمان، مدافعان را غافلگیر کنند. اما خیلی زود روشن شد که با عملیاتی کوتاه و بی‌پاسخ روبه‌رو نیستند.

در رأس این مقاومت، نام سیاوش سیفی قرار داشت؛ فرمانده‌ای که مسئولیت هدایت بخشی از تشکیلات و هماهنگی مقاومت را برعهده داشت. اهمیت نقش او تنها در فرماندهی یک پایگاه خلاصه نمی‌شد. پس از ضربات سنگین ماه‌های قبل، مسئولیت کسانی مانند او بسیار فراتر از اداره یک واحد بود. آنان باید هم‌زمان خلأهای تشکیلاتی را پر می‌کردند، نیروهای پراکنده را به یکدیگر متصل نگه می‌داشتند و در فضایی که هر روز امکان ضربه‌ای تازه وجود داشت، روحیه ادامه‌دادن را حفظ می‌کردند.

دهم مرداد، لحظه‌ای بود که این مسئولیت از شکل پنهان و روزمره خود بیرون آمد و در برابر دیدگان مردم به آزمون گذاشته شد.

در چندین نقطه شهر، زنان و مردانی که در پایگاه‌ها محاصره شده بودند، تصمیم گرفتند تسلیم نشوند. برای آنان، این تصمیم ناگهانی نبود. هرکدام پیش از آن، روزها و ماه‌هایی را در شرایط زندگی مخفی گذرانده بودند؛ با نام‌های مستعار، جابه‌جایی‌های پی‌درپی، قطع ارتباط با خانواده، کمبود امکانات و خطر دائمی بازداشت. بسیاری از آنان پیشاپیش می‌دانستند که پایان این مسیر ممکن است نه فرار، بلکه مرگ در همان خانه‌ای باشد که به آخرین سنگرشان تبدیل شده بود.

حمله سنگین بود. نیروهای مهاجم پس از تجربه درگیری‌های پیشین، از تجهیزات و حجم آتش بیشتری استفاده می‌کردند. هدف آن بود که فرصت هرگونه مقاومت طولانی از میان برود. اما در داخل پایگاه‌ها، پاسخ به محاصره نه سکوت بود و نه تسلیم. شلیک‌ها از دو سو ادامه یافت و برخی ساختمان‌ها در میان آتش و دود فرو رفتند.

برای مردم محله‌ها، آنچه رخ می‌داد تنها صدای یک عملیات امنیتی نبود. آنان شاهد رویارویی دو اراده بودند: قدرتی که با شمار زیاد نیرو، سلاح و امکانات آمده بود تا هر نشانی از مقاومت سازمان‌یافته را از میان بردارد، و گروه‌هایی محاصره‌شده که می‌دانستند راه خروجی ندارند، اما حاضر نبودند سلاح بر زمین بگذارند.

این صحنه‌ها، دهم مرداد را از یک عملیات به یک واقعه تاریخی تبدیل کرد.

۷ ـ نام‌ها در میان دود و آتش

در گزارش‌های مربوط به آن روز، نام ده‌ها زن و مرد آمده است؛ افرادی با سن‌ها، پیشینه‌ها و مسئولیت‌های گوناگون که در چند پایگاه جداگانه به یک سرنوشت مشترک رسیدند. در میان آنان، جوانانی بودند که تنها چند سال پیش دانش‌آموز یا دانشجو بودند؛ افرادی که در فعالیت‌های علنی پس از انقلاب شرکت کرده بودند و سپس، با بسته‌شدن فضای سیاسی، به زندگی مخفی روی آورده بودند. در کنار آنان، اعضای باتجربه‌تر و حتی مادری سالخورده حضور داشتند که سرنوشت خود را از فرزندان و همرزمانش جدا نکرد.

فاضله مددپور، باقر آل‌اسحاق، هادی و جعفر آمرطوسی، افسانه امینیان، فاطمه اثنی‌عشری، نوذر احسنی، عصمت احمدی، قاسمعلی بیات کمیتکی، امیر بیژن‌یار، زبیده جعفری ثانی، علیرضا حسینی، سهیلا بنی‌قاضی، مریم حسینی، مریم خدایی‌صفت، شهاب راسخی دهکردی، علی و ناهید رحمانی، اعظم رضایی، طاهره زاهدی، فائزه و مهدی زائریان مقدم، احترام‌السادات کرباسی، صدیقه شمس‌فرد، اردلان صفی‌یاری، فاطمه مینایی میرزایی، هادی غلامی، سیدمحمد غیاث سعیدی، فرهاد فتح‌پور پاکزاد، افشین قهرمانی، زهره گودرزی، محمد لقاء نازنده، کاظم محمدی گیلانی، محسن داوودی، محسن مورعی، سیدمصطفی موسوی، ناهید میری چیمه، محمد نوایی روشندل، طاهره وزیری، حسین سلیمانی و شماری دیگر، تنها فهرستی از اسامی نیستند. هر نام، زندگی‌ای بود که پیش از رسیدن به آن صبح، راهی طولانی را پیموده بود.

در میان این نام‌ها، حضور احترام‌السادات کرباسی، مادر زائریان، معنایی ویژه داشت. او در سنی ایستاد که بسیاری انتظار دارند انسان از میدان خطر دور شود، اما پا‌به‌پای فرزندان و یارانش ماند. حضور او تصویر روشنی از گستره نسلی این مقاومت به دست می‌دهد؛ مقاومتی که تنها به جوانان محدود نبود و گاه مادران را نیز در همان صف قرار می‌داد.

آنچه این افراد را در یک قاب تاریخی قرار می‌دهد، یکسان بودن زندگی یا پیشینه آنان نیست. نقطه پیوندشان، تصمیمی بود که در لحظه محاصره آشکار شد: ندادنِ امکان تسلیم به دشمنی که برای نابودی آنان آمده بود.

تنها چند کودک خردسال زنده به دست نیروهای مهاجم افتادند. همین تصویر، شدت واقعه را روشن می‌کند؛ خانه‌هایی که پس از ساعت‌ها درگیری، از ساکنان بزرگسال خود خالی شدند و کودکانی که در میان دود، آوار و پیکرهای بی‌جان باقی ماندند.

۸ ـ از شکست نظامی تا پیروزی اخلاقی

اگر دهم مرداد را تنها با معیار نظامی بسنجیم، توازن قوا از آغاز روشن بود. یک طرف، دستگاه حکومتی با نیرو، اطلاعات، سلاح و امکان محاصره قرار داشت؛ طرف دیگر، پایگاه‌هایی محدود و محاصره‌شده که امکان پشتیبانی یا عقب‌نشینی نداشتند. نتیجه نظامی نیز، با کشته‌شدن سیاوش سیفی و ده‌ها تن از همراهانش، به سود حکومت پایان یافت.

اما تاریخ همیشه با معیار میدان همان روز داوری نمی‌کند.

حکومت می‌خواست با این یورش‌ها ثابت کند که سازمان را در داخل کشور از میان برده و حلقه‌های باقی‌مانده آن را نابود کرده است. هر ضربه با تبلیغاتی گسترده همراه می‌شد و رسانه‌های رسمی از پایان‌یافتن مقاومت سخن می‌گفتند. با این حال، تکرار همین ادعا پس از هر عملیات، خود نشان می‌داد که مسئله پایان نیافته است. اگر سازمان پس از ۱۹ بهمن تمام شده بود، چرا ۱۲ اردیبهشت لازم شد؟ و اگر پس از ۱۲ اردیبهشت چیزی باقی نمانده بود، چرا در ۱۰ مرداد چندین نقطه تهران به میدان درگیری تبدیل شد؟

در اینجا، معنای تاریخی پایداری آشکار می‌شود. پایداری لزوماً به معنای حفظ یک پایگاه یا پیروزی در یک درگیری نیست. گاهی معنای آن، جلوگیری از تحقق هدف اصلی دشمن است. هدف حکومت فقط کشتن چند فرمانده نبود؛ می‌خواست باور به ادامه راه را از میان ببرد، میان رهبری و بدنه شکاف بیندازد و مقاومت را به خاطره‌ای شکست‌خورده تبدیل کند.

۱۹ بهمن، ۱۲ اردیبهشت و ۱۰ مرداد، برخلاف این هدف عمل کردند. آنان که کشته شدند، نتوانستند پایگاه‌های خود را حفظ کنند، اما الگویی از ایستادگی برجای گذاشتند که بعدها به بخشی از هویت سازمان تبدیل شد.

نوزدهم بهمن، اعتماد میان بدنه و رهبری را با خون موسی خیابانی، اشرف ربیعی و یارانشان دوباره پیوند زد. دوازدهم اردیبهشت نشان داد که آن فدا یک حادثه یگانه و پایان‌یافته نبوده است. دهم مرداد نیز ثابت کرد که حتی پس از ضربات سنگین به مرکزیت و شبکه‌های اصلی، هنوز کادرها و اعضایی وجود دارند که همان عهد را ادامه می‌دهند.

از این منظر، سه واقعه در امتداد یکدیگر قرار می‌گیرند. در هر سه، رهبری و کادرهای مسئول نه از دور، بلکه در متن خطر حضور داشتند. خون آنان با خون میلیشیاهایی پیوند خورد که پیش‌تر در خیابان‌ها، زیر شکنجه یا در برابر جوخه‌های اعدام جان داده بودند. همین هم‌سرنوشتی بود که اجازه نداد تبلیغات حکومت، تصویر رهبری جدا از بدنه و نیروهای بی‌پناه را در ذهن هواداران تثبیت کند.

فدای رهبری، به فدای اعضای گمنام معنا داد و فدای اعضای گمنام، جایگاه رهبری را در حافظه تشکیلاتی تثبیت کرد.

این پیوند، بعدها در هر مرحله دوباره به کار آمد: در زندان‌ها، در تبعید، در تشکیل ارتش آزادی‌بخش، در اشرف و لیبرتی و در نسل‌هایی که سال‌ها بعد، بدون آنکه حوادث سال ۱۳۶۱ را به چشم دیده باشند، خود را وارث همان سنت می‌دانستند.

۹ ـ نسل پنجاه‌وهفت در برابر وارث واقعی سلطنت

نسلی که در سال ۱۳۵۷ علیه سلطنت به میدان آمده بود، تصور نمی‌کرد چند سال بعد ناچار شود در برابر حکومتی تازه، همان زبان مقاومت را به کار گیرد. آنان درهای زندان‌های شاه را شکسته و آزادی زندانیان سیاسی را جشن گرفته بودند. بسیاری از آنان خمینی را نه ادامه سلطنت، بلکه نفی آن می‌پنداشتند. اما تجربه کوتاه سال‌های پس از انقلاب، برایشان معنای دیگری پیدا کرد.

از نگاه مجاهدین، خمینی نه گسست از استبداد سلطنتی، بلکه وارث واقعی آن بود؛ وارثی که دستگاه سرکوب، زندان، شکنجه و حذف مخالف را حفظ کرد و تنها پوشش و مشروعیت آن را تغییر داد. اگر شاه با تاج و ارتش سلطنت می‌کرد، خمینی با عمامه و نهادهای برآمده از ولایت فقیه همان تمرکز قدرت را بازسازی کرد. از همین رو، مقابله با او برای نسلی که علیه شاه برخاسته بود، انحراف از راه گذشته نبود؛ ادامه همان راه در برابر شکل تازه‌ای از استبداد بود.

این برداشت، یکی از پایه‌های اخلاقی ایستادگی سال‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ شد. مجاهدین خود را نیرویی نمی‌دیدند که برای سهمی از قدرت وارد جنگ شده باشد؛ بلکه معتقد بودند انقلاب مردم ایران ربوده شده و حاکمیت جدید در حال نابودی نیروهایی است که برای آزادی بهای سنگین داده بودند.

به همین دلیل، نبرد با ولایت فقیه در ادبیات آنان ادامه نبرد با سلطنت تلقی شد. خمینی در این روایت، «ولیعهد واقعی شاه» بود؛ نه از نظر نسب و شکل حکومت، بلکه از آن رو که منطق حذف، تمرکز قدرت و دشمنی با آزادی را ادامه می‌داد.

این نگاه، به پایداری آنان معنایی تاریخی می‌داد. اگر نسل پیشین در برابر ساواک ایستاده بود، نسل پس از انقلاب باید در برابر سپاه، کمیته و دادستانی انقلاب می‌ایستاد. اگر زندانیان سیاسی در دوران شاه با شکنجه و اعدام روبه‌رو بودند، اکنون همان نسل و شاگردانشان با دادگاه‌های چنددقیقه‌ای، شکنجه‌گاه‌ها و جوخه‌های تیرباران حکومت جدید مواجه شده بودند.

از این‌رو، دهم مرداد تنها دفاع از چند خانه نبود؛ دفاع از تصویری بود که این نسل از خود و گذشته‌اش داشت. تسلیم، برای آنان تنها از دست‌دادن جان یا آزادی نبود، بلکه انکار تمام مسیری بود که از دهه پنجاه تا آن روز پیموده بودند.

آنان قیمت دادند و به عهد خود وفا کردند.

۱۰ ـ آنچه باقی ماند

پس از پایان درگیری‌ها، خانه‌ها نیمه‌سوخته و خیابان‌ها پر از آثار گلوله بود. نیروهای حکومتی اجساد را منتقل کردند، مناطق را پاک‌سازی کردند و رسانه‌ها از ضربه‌ای دیگر به سازمان سخن گفتند. از دید حاکمیت، پرونده یک مرحله دیگر بسته شده بود.

اما آنچه در ذهن هواداران باقی ماند، نه تصویر خانه‌های ویران، بلکه تصویر انسان‌هایی بود که در محاصره عقب ننشستند.

سیاوش سیفی و یارانش در حافظه مقاومت، ادامه موسی و اشرف شدند. دهم مرداد ادامه ۱۲ اردیبهشت و ۱۲ اردیبهشت ادامه ۱۹ بهمن بود. هر واقعه، معنای واقعه پیشین را تکمیل می‌کرد و مجموعه آنها فرهنگ تازه‌ای می‌ساخت: فرهنگ وفاداری به انتخاب، پرداخت بها و ادامه راه حتی هنگامی که پیروزی فوری در افق دیده نمی‌شد.

اما این پایداری، به‌تنهایی برای عبور از بحران کافی نبود. سازمان بخش بزرگی از کادرهای داخل کشور را از دست داده بود. شبکه‌ها از هم گسسته، ارتباط‌ها دشوار و شرایط فعالیت در ایران هر روز سنگین‌تر شده بود. حفظ خاطره فدا ضروری بود، اما مسئله مهم‌تری نیز در برابر رهبری قرار داشت: چگونه می‌توان از دل این ضربات، سازمانی را بازسازی کرد که نه فقط زنده بماند، بلکه بتواند راهبرد، تشکیلات و نسل‌های آینده خود را نیز شکل دهد؟

پاسخ به این پرسش، آسان و فوری نبود.

سال‌های ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۴، سال‌های عبور از آتش بود؛ دوره‌ای که در آن، مقاومت باید از شکل پایگاه‌های شهری فراتر می‌رفت، تجربه شکست‌ها را جذب می‌کرد و برای مرحله‌ای تازه آماده می‌شد. بسیاری از کسانی که این راه را ادامه دادند، دیگر در ایران نبودند. صحنه مبارزه گسترده‌تر شده بود و مسئله بقا، بازسازی و ایجاد یک آلترناتیو سازمان‌یافته، بیش از هر زمان دیگری اهمیت داشت.

دهم مرداد، پایان فصل مقاومت شهری نبود؛ پایان یک شکل از آن بود.

از میان ویرانه‌های آن روز، پرسشی بزرگ‌تر سر برآورد:

چگونه می‌توان نیرویی را که قرار بود با کشتار و سرکوب از تاریخ حذف شود، دوباره ساخت و برای یک نبرد طولانی آماده کرد؟

پاسخ این پرسش، موضوع فصل بعد است.

کتاب را اینجا بخوانید

از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ فرمانده  سیاوش سیفی تا مهدی خانکی ،امیرحسین صفری وابوالفضل سپاهی روی لینک کلیک کنید وبخوانید

تداوم یک مقاومت؛ از نسل انقلاب تا شورشگران امروز از ۱۰ مرداد شهادت فرمانده سیاوش تا نسل سربداران پیشگفتار تاریخ،