اول شهریور، علی اکبر اکبری، دست انتفام تاریخ ،پس از لاجوردی؛ دو ایران، دو روایت بزودی منتشر میشود شهرام بهزادی
این کتاب اول شهریور ، علی اکبر اکبری دست انتقام تاریج بزودی منتشر میشود
فصل دوازدهم
اول شهریور؛ بازگشت به صحنه آغاز
ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه؛ وقتی دو دهه تاریخ در یک حجره به هم رسیدند
کتاب ،اول شهریور، علی اکبر اکبری، دست انتفام تاریخ ،پس از لاجوردی؛ دو ایران، دو روایت شهرام بهزادی
این کتاب بزدودی منتشر میشود
از «شهید خدمتگزار» حکومت تا «جلاد اوین» در حافظه زندانیان سیاسی برای این یک تصویر تاریخی وواقعی بده
اکنون میتوانیم دوباره به همان نقطهای بازگردیم که کتاب از آن آغاز شد.
بازار تهران.
اول شهریور ۱۳۷۷.
حوالی ساعت دوازده و چهل دقیقه ظهر.
اما این بار، صحنه دیگر همان صحنه فصل نخست نیست. در آغاز کتاب، خواننده تنها چند نام میشناخت: اسدالله لاجوردی، علیاکبر اکبری و علیاصغر غضنفرنژاد. اکنون پشت هرکدام از این نامها تاریخی قرار گرفته است.
لاجوردی دیگر فقط مردی نیست که در حجرهای در بازار تهران نشسته بود. اکنون میدانیم از کجا آمده بود؛ از مؤتلفه و زندان شاه، از اختلافات زندانیان مذهبی با مجاهدین، از دادستانی انقلاب، از اوین، از اعدامهای پس از ۳۰ خرداد، از اعترافات اجباری و توابسازی، از ۱۹ بهمن و از سالهایی که دوباره در رأس سازمان زندانها قرار گرفت.
علیاکبر نیز دیگر فقط جوانی نیست که در اول شهریور نامش وارد خبرها شد. او را از تولد در اول شهریور ۱۳۵۷، از کودکی در ایلام جنگزده، از فقر و نوجوانی تا آشنایی با مجاهدین و تصمیمی که در بیستسالگی گرفت، دنبال کردهایم.
و علیاصغر نیز دیگر نامی در حاشیه واقعه نیست. او مسیر خودش را داشت، انگیزه خودش را داشت و در نهایت، پس از بحث و انتخاب، با علیاکبر بر یک هدف مشترک به توافق رسید.
اکنون این سه مسیر در یک نقطه به هم میرسند.
مردی که به بازار برگشته بود
لاجوردی در آن روز دیگر مقام رسمی حکومتی نداشت.
دوران دادستانی انقلاب تهران سالها بود پایان یافته بود. ریاست سازمان زندانها را نیز در اسفند ۱۳۷۶ ترک کرده بود و به بازار بازگشته بود.
در ظاهر، دایره زندگی او بسته شده بود.
از بازار برخاسته بود، وارد مبارزه سیاسی و زندان شاه شده بود، پس از انقلاب به یکی از قدرتمندترین چهرههای دستگاه قضایی و زندان تبدیل شده بود و پس از چند دهه دوباره پشت همان پیشخوان بازار قرار گرفته بود.
اما مشکل اینجا بود که قدرت را میتوان ترک کرد؛ گذشته را نه.
برای کسی که از دور او را میدید، شاید مردی سالخورده بود که در حجره خود به کسبوکار مشغول است.
اما برای بسیاری از کسانی که دهه شصت را تجربه کرده بودند، تصویر دیگری وجود داشت.
مردی که در مقابل آنان قرار داشت هنوز «لاجوردی اوین» بود.
بازنشستگی اداری، حافظه قربانیان را بازنشسته نمیکرد.
و این دقیقاً همان تصویری بود که علیاکبر اکبری از او داشت.
بیست سال در یک روز
تقارن تاریخ زندگی علیاکبر اکبری با روز واقعه چنان آشکار است که نمیتوان از کنار آن گذشت.
اول شهریور ۱۳۵۷ متولد شده بود.
و اکنون تقویم اول شهریور ۱۳۷۷ را نشان میداد.
بیست سال.
در فاصله این دو تاریخ، حکومتی سقوط کرده بود، انقلابی رخ داده بود، حکومتی دیگر شکل گرفته بود، جنگی هشتساله ایران را درنوردیده بود، هزاران مخالف سیاسی زندانی و اعدام شده بودند و نسلی تازه به سن جوانی رسیده بود.
علیاکبر یکی از فرزندان همین فاصله بیستساله بود.
او هنگامی که لاجوردی در اوین در اوج قدرت قرار داشت کودک بود. نه در دادگاههای سال ۱۳۶۰ حاضر بود، نه در راهروهای اوین، نه زیر بازجویی و نه در صف خانوادههایی که پشت در زندان منتظر خبر فرزندانشان بودند.
با این همه، همان تاریخ او را نیز پیدا کرده بود.
این نکته شاید قلب کتاب حاضر باشد:
خشونت سیاسی لزوماً با نسل قربانیان مستقیم خود پایان نمییابد.
اگر دادخواهی صورت نگیرد، اگر حقیقت روشن نشود و اگر مسئولان یک دوره نه تنها پاسخگو نشوند بلکه در ساختار قدرت باقی بمانند، حافظه آن دوره میتواند به نسل بعد منتقل شود.
اول شهریور یکی از لحظات آشکارشدن همین انتقال بود.
دو جوان وارد بازار شدند
علیاکبر و علیاصغر به تهران آمده بودند.
آنان پیشتر درباره انتخاب هدف با یکدیگر صحبت کرده بودند و بر اساس روایت شاهدی که در فصل گذشته آوردیم، تصمیم نهاییشان به لاجوردی رسیده بود.
اینجا باید یک نکته را دوباره روشن کنیم.
هدف آنان فقط جسم یک انسان نبود.
دستکم در ذهن خودشان، لاجوردی را نماینده و نماد دستگاهی میدیدند که با زندان، شکنجه و اعدام مخالفان شناخته میشد.
این برداشت آنان بود.
ثبت این انگیزه به معنای این نیست که مورخ باید هر داوری یا ادعای آنان را بدون بررسی بپذیرد. اما بدون شناخت همین انگیزه، اول شهریور به یک حادثه بیریشه تقلیل پیدا میکند.
آنان به بازار نرفته بودند چون با لاجوردی اختلاف شخصی داشتند.
هیچکدام قربانی مستقیم او نبودند.
هیچ خصومت خانوادگی میان آنها وجود نداشت.
آنها لاجوردی را بهعنوان نمادی سیاسی انتخاب کرده بودند.
و همین است که واقعه را به تاریخ دهه شصت متصل میکند.
ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه
بر پایه گزارش رسمی منتشرشده از سوی نیروی انتظامی، حادثه حوالی ۱۲ و ۴۰ دقیقه ظهر روی داد.
دقایقی پیش از آن، بازار به روال عادی خود ادامه میداد.
مردم در رفتوآمد بودند.
کسبه در حجرهها بودند.
و لاجوردی در محل کسب خود حضور داشت.
سپس در فاصلهای کوتاه، همهچیز تغییر کرد.
صدای شلیک در فضای بازار پیچید.
لاجوردی هدف قرار گرفت.
واقعهای که برای اجرای آن هفتهها و ماهها تصمیم و آمادگی ذهنی وجود داشت، در خود صحنه در چند لحظه اتفاق افتاد.
این تضاد همیشه در رویدادهای تاریخی تکاندهنده وجود دارد:
سالها تاریخ در چند ثانیه متراکم میشود.
لاجوردی بر زمین افتاد.
خبر به سرعت در بازار پیچید.
مردمی که تا لحظاتی پیش در حال خرید و فروش بودند، ناگهان خود را در میان یک واقعه سیاسی بزرگ دیدند.
نیروهای انتظامی و امنیتی وارد صحنه شدند.
و نامی که سالها با اوین پیوند خورده بود، حالا دوباره به صدر خبرها بازمیگشت.
اما این بار نه بهعنوان دادستان یا رئیس زندانها.
بهعنوان کشتهشده یک عملیات سیاسی.
پایان لاجوردی؛ آغاز یک جدال تازه
مرگ لاجوردی بلافاصله دو روایت کاملاً متفاوت تولید کرد.
برای حکومت، یکی از چهرههای قدیمی و وفادار نظام کشته شده بود.
از همان ساعات نخست، ادبیات رسمی به سمت ساختن تصویر «شهید لاجوردی» حرکت کرد. مقامات حکومتی از سوابق او، مبارزهاش پیش از انقلاب و خدماتش پس از انقلاب سخن گفتند.
اما در سوی دیگر جامعه، حافظه دیگری فعال شد.
برای زندانیان سیاسی سابق و خانوادههای اعدامشدگان، خبر مرگ مردی رسیده بود که نام او را سالها با اوین به یاد آورده بودند.
همینجا یک شکاف بزرگ تاریخی آشکار شد.
یک حکومت برای مردی سوگواری میکرد که بخشی از جامعه او را مسئول یا شریک یکی از تاریکترین دورههای تاریخ زندان سیاسی ایران میدانست.
این تضاد صرفاً اختلاف دو جناح سیاسی نبود.
اختلاف بر سر معنای تاریخ بود.
لاجوردی چه کسی بود؟
«خدمتگزار نظام»؟
یا «جلاد اوین»؟
پاسخ به این سؤال نه با مراسم تشییع جنازه تعیین میشد و نه با شادی مخالفان.
پاسخ در اسناد، پروندهها، شهادت زندانیان، گفتههای خود لاجوردی و تصمیمهایی بود که در دوران مسئولیت او گرفته شده بود.
همان چیزی که این کتاب تا اینجا کوشیده است باز کند.
جملهای که دوباره زنده شد
پس از واقعه اول شهریور، روایتی قدیمی از زندانهای دهه شصت معنایی تازه پیدا کرد.
به گفته زندانیان سیاسی، لاجوردی بارها با اطمینان گفته بود:
«هنوز کسی که بتواند مرا بکشد، از مادر زاده نشده است.»
اگر روزی منبع صوتی یا مکتوب مستقیمی از خود لاجوردی برای این عبارت به دست آید، میتوان انتساب آن را قطعیتر کرد. تا آن هنگام، باید با دقت نوشت که این جمله به روایت زندانیان سیاسی از او نقل شده است.
اما صرفنظر از مسئله انتساب، پس از اول شهریور این جمله به بخشی از حافظه واقعه تبدیل شد.
زیرا آن کسی که سرانجام در برابر لاجوردی قرار گرفت، زمانی که او در اوین قدرت داشت نه فقط متولد شده بود، بلکه کودکی چندساله بیش نبود.
این همان طنز سیاه تاریخ بود.
لاجوردی گمان میکرد دشمنانش همان کسانی هستند که روبهرویش در زندان ایستادهاند.
اما نمیتوانست تضمین کند که حافظه آنان با خود آنان پایان یابد.
نسل دیگری بزرگ شده بود.
علیاکبر؛ پایان در روز تولد
سرنوشت علیاکبر اکبری نیز در همان روز با حادثه گره خورد.
جوانی که بیست سال پیش در همان تاریخ متولد شده بود، زندگیاش نیز در اول شهریور ۱۳۷۷ پایان یافت.
این تقارن بعدها به بخش مهمی از روایت سیاسی او تبدیل شد.
اما نباید اجازه داد زیبایی یا تلخی این تقارن جای شخصیت واقعی او را بگیرد.
علیاکبر یک نماد از پیش ساختهشده نبود.
جوانی واقعی بود که تصمیمی واقعی گرفته بود و بهای نهایی آن تصمیم را نیز پرداخت.
اگر او را فقط به اسطوره تبدیل کنیم، بخشی از حقیقت زندگیاش را از دست میدهیم.
ارزش تاریخی او دقیقاً در این است که انسانی معمولی از نسل پس از انقلاب بود که در نتیجه تجربهها، باورها و انتخابهایش به نقطهای غیرمعمول رسید.
از همین جا تعبیر «کاوه» نیز باید فهمیده شود.
کاوه؛ استعارهای که پس از واقعه معنا گرفت
کاوه آهنگر در حافظه تاریخی و اسطورهای ایران مردی از دربار نیست.
فرمانده منصوبشده یک پادشاه نیست.
مردی از میان مردم است که ظلم ضحاک به زندگی خودش رسیده و سرانجام برمیخیزد.
به همین دلیل بود که در روایت هواداران مجاهدین، علیاکبر اکبری با تصویر کاوه پیوند خورد.
اما همانطور که در پیشگفتار گفتیم، اسطوره را نباید جای سند تاریخی گذاشت.
علیاکبر، کاوه شاهنامه نبود.
کاوه نیز شخصیت سیاسی سال ۱۳۷۷ نبود.
تشبیه در جای دیگری معنا پیدا میکند:
در حافظه یک جامعه.
مردم و جریانهای سیاسی برای فهم وقایع جدید اغلب به نمادهای قدیمی خود بازمیگردند.
وقتی کسی را «کاوه» مینامند، درباره شناسنامه او حرف نمیزنند؛ درباره معنایی حرف میزنند که برای کنش او قائلاند.
و از همین منظر بود که اول شهریور در حافظه مخالفان حکومت، به برخورد «کاوه» و «ضحاک» تشبیه شد.
کار مورخ اما یک قدم بعد از استعاره است.
باید بپرسد چرا چنین استعارهای اصلاً امکان ظهور پیدا کرد.
علیاصغر؛ واقعه برای او تمام نشده بود
اما اول شهریور با کشتهشدن لاجوردی و علیاکبر برای همه پایان نیافت.
علیاصغر غضنفرنژاد جلودار هنوز در این داستان حضور داشت.
سرنوشت او پس از واقعه مسیر دیگری پیدا کرد.
او دستگیر شد و در اختیار همان دستگاهی قرار گرفت که عملیات علیه یکی از چهرههای قدیمی آن انجام شده بود.
از این لحظه، وضعیت کاملاً عوض شد.
پیش از اول شهریور، علیاصغر خود تصمیم میگرفت.
پس از دستگیری، دیگر اختیار زندگیاش در دست خودش نبود.
بازجویی، پرونده قضایی، دادگاه و نهایتاً سرنوشت او در اختیار حکومت قرار گرفت.
و درست در این مرحله است که روایتهای مختلف درباره جزئیات پروندهاش اهمیت پیدا میکنند.
ما نباید خلأهای سند را با داستان پر کنیم.
آنچه قطعی است، باید قطعی نوشته شود.
آنچه در منابع مختلف متفاوت آمده، باید با همان اختلاف ثبت گردد.
زیرا تاریخ اول شهریور فقط درباره انگیزه عاملان نیست؛ درباره واکنش حکومت به آنان نیز هست.
آیا اول شهریور «انتقام» بود؟
عنوان این کتاب از تعبیر «دست انتقام تاریخ» استفاده میکند.
اما اکنون که به خود واقعه رسیدهایم باید درباره این واژه دقیقتر باشیم.
«انتقام» اگر به معنای تسویه حساب شخصی باشد، برای توضیح اول شهریور کافی نیست.
علیاکبر و علیاصغر رابطه شخصی با لاجوردی نداشتند.
لاجوردی اعضای خانواده آنان را شخصاً زندانی نکرده بود.
نزاع خانوادگی یا مالی در کار نبود.
آنچه آنان را به این تصمیم رساند، برداشتی سیاسی و تاریخی از گذشته لاجوردی بود.
بنابراین «انتقام تاریخ» در عنوان کتاب بیش از آنکه اصطلاحی قضایی باشد، یک استعاره تاریخی است.
تاریخ به معنای واقعی دست ندارد.
تاریخ ماشه نمیکشد.
انسانها تصمیم میگیرند.
اما اعمال قدرت پیامدهایی ایجاد میکند که ممکن است سالها بعد و در نسلی دیگر ظاهر شود.
به این معنا، «دست انتقام تاریخ» اشاره به چیزی بزرگتر از یک عملیات دارد:
گذشتهای که حل نشده بود، به زمان حال بازگشت.
و آیا این عدالت بود؟
پرسش دشوارتر همین است.
آیا کشتهشدن کسی که به جنایت و نقض گسترده حقوق انسانها متهم است، خود «عدالت» محسوب میشود؟
پاسخ یک کتاب تاریخی نمیتواند تنها یک شعار باشد.
عدالت، در معنای حقوقی، نیازمند دادگاه مستقل، ارائه اتهام، حق دفاع، بررسی سند و صدور حکم بر اساس قانون است.
لاجوردی هیچگاه در چنین دادگاهی درباره عملکردش در دهه شصت محاکمه نشد.
قربانیان و خانوادههای آنان نیز امکان تشکیل چنین دادگاهی را نداشتند.
این خلأ اهمیت دارد.
زیرا زمانی که راه دادخواهی قضایی بسته باشد، خشم و انتقام میتوانند جای عدالت را بگیرند.
این توضیح یک عمل خشونتآمیز را به حکم قضایی تبدیل نمیکند؛ اما زمینه تاریخی آن را روشن میکند.
و دقیقاً به همین دلیل است که جوامع برای جنایات سیاسی به حقیقتیابی، دادگاه مستقل و پاسخگویی نیاز دارند.
نه فقط برای مجازات عاملان.
برای جلوگیری از آنکه عدالت به دست انتقام سپرده شود.
حکومت میتوانست لاجوردی را محاکمه کند؛ نکرد
این پرسش نیز باید در برابر تاریخ باقی بماند.
در طول سالها، اعتراضهایی درباره عملکرد لاجوردی حتی از درون حکومت مطرح شده بود.
برکنار شده بود.
گزارش وضعیت زندانها به مقامات رسیده بود.
نام او در شهادتهای متعدد زندانیان تکرار شده بود.
اما حکومت هرگز تصمیم نگرفت نقش او در شکنجهها، اعدامها، اعترافات اجباری و نقض حقوق زندانیان را در یک دادگاه مستقل بررسی کند.
برعکس، چند سال بعد دوباره او را به ریاست سازمان زندانها بازگرداند.
این واقعیت برای فهم اول شهریور اهمیت دارد.
وقتی راه قانونی پاسخگویی بسته میشود، پرونده تاریخی از بین نمیرود.
فقط شکل بازگشتش قابل پیشبینی نیست.
در اول شهریور ۱۳۷۷، آن پرونده به یکی از خشنترین شکلهای ممکن بازگشت.
چند دقیقهای که بدون بیست سال قبل فهمیده نمیشود
اکنون میتوان دوباره ساعت را نگاه کرد.
۱۲ و ۴۰ دقیقه.
بازار تهران.
لاجوردی در حجره.
علیاکبر و علیاصغر در صحنه.
شلیک.
لاجوردی کشته میشود.
علیاکبر جان میبازد.
علیاصغر سرنوشت دیگری پیدا میکند.
اگر تمام کتاب را از همین چند دقیقه آغاز و تمام میکردیم، فقط یک واقعه خشونتآمیز داشتیم.
اما پس از طی این دوازده فصل، تصویر متفاوت شده است.
پشت آن چند دقیقه:
زندان شاه وجود دارد.
مؤتلفه وجود دارد.
خمینی وجود دارد.
بهشتی و دادستانی انقلاب وجود دارند.
۳۰ خرداد وجود دارد.
مجهولالهویههایی که اعدام شدند وجود دارند.
سعادتی و سلطانپور و پاکنژاد وجود دارند.
اعتراف اجباری وجود دارد.
توابسازی وجود دارد.
۱۹ بهمن وجود دارد.
موسی خیابانی و اشرف ربیعی وجود دارند.
کودکی مصطفی رجوی وجود دارد.
گزارش هادی خامنهای و اعتراضهای منتظری وجود دارد.
عزل لاجوردی وجود دارد.
بازگشتش به ریاست سازمان زندانها وجود دارد.
و در سوی دیگر، کودکی ایلامی وجود دارد که در فاصله همین وقایع بزرگ شده است.
بدون تمام این تاریخ، اول شهریور قابل فهم نیست.
تاریخ در یک حجره به هم رسید
در ظهر اول شهریور ۱۳۷۷، فقط سه انسان در یک نقطه به هم نرسیدند.
سه دوره تاریخی به یکدیگر برخورد کردند.
لاجوردی گذشته دهه پنجاه و شصت را با خود حمل میکرد.
علیاکبر و علیاصغر نسل بعد از انقلاب را نمایندگی میکردند.
و بازار تهران صحنهای شد که گذشته حلنشده، در زمان حال منفجر شد.
همین است که اول شهریور هنوز مورد بحث قرار میگیرد.
اگر مسئله فقط مرگ یک مقام سابق بود، سالها پیش به پاورقی تاریخ میرفت.
اما چنین نشد.
زیرا پرسشهای پشت آن هنوز زندهاند:
چه بر سر زندانیان دهه شصت آمد؟
چه کسانی مسئول بودند؟
چرا هیچ دادرسی مستقلی صورت نگرفت؟
چرا مسئولان آن دوره به جای پاسخگویی، در بسیاری موارد ارتقا یافتند؟
و چرا نسلی که خود آن وقایع را ندیده بود، بار آنها را بر دوش گرفت؟
مرگ لاجوردی به این پرسشها پاسخ نداد.
فقط دوباره آنها را مقابل جامعه قرار داد.
و اکنون، پس از پایان صدای تیراندازی در بازار، فصل دیگری آغاز میشود:
نبرد بر سر روایت لاجوردی.
حکومت او را چگونه معرفی کرد؟
خامنهای، رفسنجانی، خاتمی و دیگر مقامات درباره او چه گفتند؟
زندانیان سیاسی سابق و خانوادههای قربانیان چه واکنشی نشان دادند؟
و چگونه یک انسان میتواند در یک سوی حافظه «شهید» و در سوی دیگر همان جامعه «جلاد» باشد؟
این همان پرسشی است که فصل بعد باید به آن پاسخ دهد:
فصل سیزدهم کتاب ،اول شهریور، علی اکبر اکبری، دست انتفام تاریخ ،پس از لاجوردی؛ دو ایران، دو روایت شهرام بهزادی
از «شهید خدمتگزار» حکومت تا «جلاد اوین» در حافظه زندانیان سیاسی شهرام بهزادی
سایت خروش جنگل منتشر کرد :مجموعه «مسعود رجوی؛ روایت پنجاه سال پرورش یک نسل» ـ جلد اول – از مکتب حنیفنژاد تا انقلاب درونی – از زندان شاه و میلیشیا تا شورای ملی مقاومت و ارتش آزادیبخش نویسنده شهرام بهزادی
کانون شورشی از میلیشیا تا هزار اشرف تاریخچه ،بنیان وتولد یک استراتژی جلد۱شهرام بهزادی
کتاب قتل عام ۱۳۶۷از فتوای خمینی تا دادخواهی جهانی نویسنده شهرام بهزادی






