۱۴۰۵ شهریور ۲۵, چهارشنبه

کتاب از مسئولیت تا رهایی از کرسی تحلیلی بر ۶۱ سال کادرسازی، انقلاب درونی و گردش مسئولیت در سازمان مجاهدین خلق ایران نویسنده شهرام بهزادی منتشر شد

کتاب از مسئولیت تا رهایی از کرسی تحلیلی بر ۶۱ سال کادرسازی، انقلاب درونی و گردش مسئولیت در سازمان مجاهدین خلق ایران نویسنده شهرام بهزادی  منتشر شد 

مقدمه

شصت‌ویک سال را از زاویه دیگری ببینیم

تاریخ یک سازمان سیاسی را معمولاً با رویدادهای بزرگ آن می‌نویسند: تأسیس، مبارزه، زندان، اعدام، انقلاب، شکست، پیروزی، انشعاب، سرکوب، مهاجرت و تغییر رهبری.

اگر سازمان مجاهدین خلق ایران نیز با همین معیار خوانده شود، برای نوشتن تاریخ شصت‌ویک‌ساله آن مواد فراوانی وجود دارد؛ از تأسیس در شهریور ۱۳۴۴ تا ضربه ساواک در ۱۳۵۰، اعدام بنیان‌گذاران، تحولات زندان، انقلاب ۱۳۵۷، دوره فعالیت سیاسی، ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، تشکیل شورای ملی مقاومت، انقلاب ایدئولوژیک، تشکیل ارتش آزادی‌بخش، اشرف، لیبرتی، هجرت به آلبانی و سرانجام انتخاب مهناز میمنت در شهریور ۱۴۰۵.

اما این نوشته نمی‌خواهد آن تاریخ را دوباره روایت کند.

پرسش آن محدودتر، و شاید از جهتی دشوارتر است:

در طول این شصت‌ویک سال، مسئولیت چگونه از یک نسل به نسل دیگر منتقل شده است؟

و پشت این پرسش، پرسشی اساسی‌تر قرار دارد:

یک تشکیلات چگونه کادر می‌سازد؟

چگونه انسانی که روزی یک عضو جوان و کم‌تجربه بوده است، می‌تواند در گذر زمان مسئولیت دیگران را برعهده بگیرد؟ چگونه کسی که مسئول شده، می‌آموزد مسئولیت را ملک شخصی خود نداند؟ و دشوارتر از همه، چگونه می‌توان انسانی را تربیت کرد که همان اندازه که برای پذیرفتن مسئولیت آماده است، برای سپردن آن به دیگری نیز آماده باشد؟

اینها پرسش‌هایی درباره یک اسم یا یک دوره نیستند. درباره سازوکاری هستند که اگر واقعاً وجود داشته باشد، باید بتوان آثار آن را در طول زمان مشاهده کرد.

از همین رو، این نوشته قرار نیست از پیش نتیجه بگیرد که الگویی که سازمان مجاهدین خلق ایران درباره خود توصیف می‌کند از الگوهای دیگر «بهتر» یا «دموکراتیک‌تر» است. چنین حکمی بدون تعریف معیار، مقایسه نظام‌مند و بررسی شواهد کافی، بیشتر یک داوری سیاسی است تا تحلیل.

مسئله جالب‌تر، خودِ پدیده است.

در شهریور ۱۴۰۵ سه زن ـ بدری پورطباخ، نرگس عضدانلو و مهناز میمنت ـ در فرایندی درون‌سازمانی برای مسئولیت اول مطرح شدند. آنچه در سخنان منتشرشده آنان جلب توجه می‌کند این است که هر یک به‌جای آنکه صرفاً خود را شایسته‌تر از دیگری معرفی کند، درباره صلاحیت دیگری سخن می‌گوید. مهناز میمنت در مرحله نخست ۵۶درصد آرا را به دست آورد؛ اما خود او نیز از نرگس عضدانلو به‌عنوان انتخاب نخستش سخن گفت. بدری پورطباخ و نرگس عضدانلو نیز برای انتخاب مهناز میمنت استدلال کردند.

این رفتار، دست‌کم به‌عنوان یک پدیده تشکیلاتی، سزاوار پرسش است.

چرا نامزد باید برای رقیب خود استدلال کند؟

اگر انتخابات فقط مسابقه‌ای برای تصاحب یک کرسی باشد، این رفتار دشوار فهمیده می‌شود. اما اگر تعریف کرسی عوض شود ـ اگر کرسی نه «حق» فرد بلکه مسئولیتی موقت تلقی شود ـ رفتار نامزد نیز می‌تواند معنای دیگری پیدا کند.

همین‌جا نقطه آغاز تحقیق ماست.

برای فهم آنچه در ۱۴۰۵ اتفاق افتاد، نمی‌توان فقط به سال ۱۴۰۵ نگاه کرد. باید شصت‌ویک سال به عقب بازگشت.


فصل اول

مسئولیت پیش از کرسی

از محمد حنیف‌نژاد تا مسئله‌ای که از بنیان‌گذار بزرگ‌تر شد

در آغاز، «کرسی»ای در کار نبود.

این شاید ساده‌ترین و در عین حال مهم‌ترین نکته برای فهم تاریخ بعدی باشد.

وقتی محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان در شهریور ۱۳۴۴ هسته‌ای را پایه گذاشتند که بعدها سازمان مجاهدین خلق ایران نام گرفت، هنوز بسیاری از عناوین، ساختارها و مناسباتی که دهه‌ها بعد شکل گرفتند وجود نداشتند. منابع رسمی سازمان تأسیس را در ۱۵ شهریور ۱۳۴۴ ثبت می‌کنند و شکل‌گیری هسته اولیه را حاصل جمع‌بندی بنیان‌گذاران از تجربه مبارزات سیاسی پیشین می‌دانند.

بنابراین اگر بخواهیم مفهوم «مسئولیت» را در نقطه آغاز بررسی کنیم، نباید ساختار امروز را به سال ۱۳۴۴ ببریم.

منابع خود سازمان تصریح می‌کنند که عنوان «مسئول اول» در شکل کنونی آن در آن زمان چنین تشخص علنی‌ای نداشت و بعدها مسعود رجوی در توصیف محمد حنیف‌نژاد، از او با تعبیر «معلم، مربی، مرشد و مسئول اول» یاد کرد. همین منابع می‌گویند در دوران فعالیت مخفی، حتی هویت مسئول اول به دلایل امنیتی برای عموم و بخش بزرگی از اعضا آشکار نبود.

این نکته برای بحث ما مهم است، زیرا نشان می‌دهد مسئله در ابتدا عنوان نبود؛ کارکرد بود.

سازمانی که می‌خواست پیش از عمل، انسان بسازد

یکی از ویژگی‌های قابل توجه سال‌های نخست این است که بنیان‌گذاران بلافاصله پس از تشکیل هسته اولیه، آن را به دستگاهی برای عملیات شتاب‌زده تبدیل نکردند.

روایت رسمی سازمان از شش سال نخست، دوره‌ای از مطالعه سیاسی، ایدئولوژیک، استراتژیک، آموزش و سازماندهی مخفی را توصیف می‌کند.

فارغ از ارزیابی سیاسی راهبردی که آنان انتخاب کردند، برای موضوع این رساله یک نکته اهمیت بیشتری دارد: آنها مسئله را صرفاً فقدان افراد شجاع نمی‌دیدند.

برداشت آنان این بود که بدون سازمان، آموزش، انضباط، شناخت و رهبری، شجاعت فردی به‌تنهایی قادر به ایجاد یک حرکت پایدار نیست.

این تفاوت کوچکی نیست.

ممکن است انسانی برای آرمانی حاضر به پرداخت هزینه باشد، اما هنوز نتواند مسئولیت انسان دیگری را برعهده بگیرد. ممکن است کسی در لحظه خطر بسیار شجاع باشد، اما نتواند تصمیم جمعی بگیرد، اشتباه خود را بپذیرد، دیگری را رشد دهد یا منافع شخصی خود را در برابر هدف جمعی مهار کند.

اینجاست که مفهوم کادر از مفهوم «هوادار» جدا می‌شود.

هوادار می‌تواند به هدفی باور داشته باشد.

کادر باید بتواند بار آن هدف را حمل کند.

و مسئول باید علاوه بر حمل بار خود، پاسخگوی بخشی از بار جمع باشد.

اگر این تمایز را نادیده بگیریم، بخش بزرگی از تحولاتی که دهه‌ها بعد در این سازمان اتفاق افتاد قابل فهم نخواهد بود.

نخستین آزمایش بزرگ: اگر بنیان‌گذار نباشد چه؟

هر سازمانی تا هنگامی که بنیان‌گذار آن حضور دارد می‌تواند بخش مهمی از انسجام خود را از شخصیت او بگیرد. آزمایش واقعی هنگامی آغاز می‌شود که آن شخصیت دیگر وجود ندارد.

برای سازمان مجاهدین این آزمایش بسیار زود فرا رسید.

محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان در ۴ خرداد ۱۳۵۱ اعدام شدند.

در چنین لحظه‌ای یک تشکیلات می‌تواند همراه بنیان‌گذارانش پایان یابد.

یا باید نشان دهد چیزی فراتر از بنیان‌گذاران در آن ساخته شده است.

همین‌جا مسئله «کادرسازی» از یک اصطلاح تشکیلاتی به مسئله بقا تبدیل می‌شود.

اگر همه دانش، اعتبار، تصمیم‌گیری و ابتکار در یک نفر متمرکز شده باشد، حذف آن فرد تقریباً معادل حذف سازمان است. اما اگر او پیش از خود، انسان‌هایی ساخته باشد که بتوانند تصمیم بگیرند، آموزش دهند، مسئولیت بپذیرند و افراد بعد از خود را نیز پرورش دهند، سازمان می‌تواند از مرگ بنیان‌گذار عبور کند.

به این معنا، شاید مهم‌ترین محصول یک رهبر، تصمیماتی نباشد که خودش گرفته است.

انسان‌هایی هستند که پس از او قادر به تصمیم‌گیری‌اند.

این معیار را می‌توان بر تمام شصت‌ویک سال مورد بحث اعمال کرد.

از محمد حنیف‌نژاد به نسلی که باید ادامه می‌داد

پس از اعدام بنیان‌گذاران، شرایط ساده نبود. بخش بزرگی از اعضا و کادرها زندانی بودند و ساختار بیرون زندان نیز زیر فشار امنیتی قرار داشت. منابع سازمان، نقش مسعود رجوی در زندان و رضا رضایی در بیرون زندان را در ادامه هدایت تشکیلات برجسته می‌کنند.

برای بحث ما، مسئله تعیین «قهرمان بعدی» نیست.

مسئله این است که اصل انتقال رخ داده است.

محمد حنیف‌نژاد نمی‌توانست پس از اعدام تصمیم بگیرد چه کسی در هر موقعیت چه کند. اگر تشکیلات پس از او ادامه یافت، ناگزیر مسئولیت باید در سطوح مختلف به دیگران منتقل شده باشد.

این همان نقطه‌ای است که مفهوم کادرسازی معنای تاریخی پیدا می‌کند.

یک سازمان زنده نمی‌تواند هر نسل را از صفر آغاز کند. هر نسل باید چیزی از نسل پیش دریافت کند و چیزی بیش از آن به نسل بعد تحویل دهد.

اما همین انتقال یک خطر درونی نیز دارد.

کسی که دیروز شاگرد بوده و امروز مسئول شده است، ممکن است به‌تدریج خود را با مسئولیتش یکی بگیرد. منصبی که وسیله بود می‌تواند به هویت تبدیل شود. انسان ممکن است تصور کند چون سال‌ها مسئول بوده، ادامه مسئولیت نیز حق اوست.

در این نقطه، مسئله دیگری پدیدار می‌شود:

چگونه کادر بسازیم بدون آنکه کرسی‌خواه بسازیم؟

این پرسش در سال ۱۳۴۴ هنوز به شکل بعدی آن مطرح نبود. اما تحولات دهه‌های بعد، سازمان را بارها با آن روبه‌رو کرد.

مسئولیت؛ امتیاز یا بار؟

اینجا باید میان دو مفهوم که گاهی به‌سادگی با هم مخلوط می‌شوند تفاوت گذاشت.

«قدرت» به فرد امکان می‌دهد بر دیگران اثر بگذارد.

«مسئولیت» او را در برابر نتیجه پاسخگو می‌کند.

این دو در عمل می‌توانند در یک منصب جمع شوند، اما از نظر اخلاقی و تشکیلاتی یک چیز نیستند.

اگر منصب عمدتاً به‌عنوان امتیاز فهمیده شود، طبیعی است که انسان برای رسیدن به آن رقابت کند و پس از رسیدن، برای حفظ آن بکوشد.

اگر همان منصب عمدتاً «بار» تعریف شود، معیار متفاوت می‌شود: چه کسی قادر است آن بار را بهتر حمل کند؟

روی لینک  کلیک کنید وادامه کتاب را اینجا بخوانید 

البته صرف نامیدن یک مقام به‌عنوان «مسئولیت» هیچ چیز را ثابت نمی‌کند. تقریباً هر ساختار سیاسی می‌تواند از خدمت و مسئولیت سخن بگوید.

معیار، رفتار در لحظه انتقال است.

آیا فرد حاضر است مسئولیتی را که سال‌ها داشته به دیگری بسپارد؟

آیا فردی که نامزد مسئولیت است می‌تواند بگوید شخص دیگری برای آن مناسب‌تر است؟

آیا سازمان قادر است پس از انتقال، از تجربه مسئول پیشین استفاده کند بدون آنکه انتقال را بی‌معنا سازد؟

این پرسش‌ها ما را از ۱۳۴۴ مستقیماً به ۱۴۰۵ می‌رسانند.

اما میان این دو نقطه، یک تحول بزرگ قرار دارد.

تا اینجا مسئله عمدتاً این بود که چگونه کادر ساخته می‌شود؟

در دهه ۱۳۶۰ پرسش دیگری در برابر سازمان قرار گرفت:

چه چیزی در خودِ انسان باید تغییر کند تا ظرفیت مسئولیت او آزاد شود؟

و این پرسش، سازمان را به بحثی رساند که خودش آن را «انقلاب ایدئولوژیک» و «انقلاب درونی» نامید.

از همین نقطه، مسئله زن نیز دیگر مسئله‌ای حاشیه‌ای نبود.

اگر یک سازمان مدعی است انسان را برای پذیرفتن مسئولیت تربیت می‌کند، باید پاسخ دهد آیا این ظرفیت به جنسیت وابسته است؟ آیا زن می‌تواند نه فقط در تشکیلات حضور داشته باشد، بلکه در بالاترین سطح اجرایی آن مسئولیت بگیرد؟ و اگر پاسخ مثبت است، چه موانعی در مناسبات، فرهنگ و ذهن انسان باید کنار زده شود تا چنین امکانی از یک استثنا به یک قاعده تبدیل شود؟

به این ترتیب، مسئله‌ای که در ۱۳۴۴ با ساختن سازمان آغاز شده بود، بیست سال بعد به مسئله دشوارتری رسید:

روی لینک ویا عکس کلیک کنید وادامه کتاب را اینجا بخوانید 


۱۴۰۵ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

این کتاب بزودی منتشر میشود - مسئول اول از «چرا مریم؟» تا «چرا مهناز؟» روایت ۶۱ سال تحول، مسئولیت و رهبری زنان در سازمان مجاهدین خلق ایران

 این کتاب بزودی منتشر میشود - مسئول اول از «چرا مریم؟» تا «چرا مهناز؟» روایت ۶۱ سال تحول، مسئولیت و رهبری زنان در سازمان مجاهدین خلق ایران

مسئول اول ،از «چرا مریم؟» تا «چرا مهناز؟» روایت ۶۱ سال تحول، مسئولیت و رهبری زنان در سازمان مجاهدین خلق ایران



پیشگفتار

برای فهم «مسئول اول» باید به آغاز راه بازگشت

داستان این کتاب از روزی آغاز نمی‌شود که مهناز میمنت در شهریور ۱۴۰۵ به‌عنوان مسئول اول سازمان مجاهدین خلق ایران انتخاب شد. حتی از ۲۶ مهر ۱۳۶۸، روزی که مریم رجوی در موضع مسئول اول سازمان قرار گرفت، نیز آغاز نمی‌شود.

برای فهم آنچه در فاصله این دو نقطه رخ داده است، باید بسیار عقب‌تر رفت؛ به ۱۵ شهریور ۱۳۴۴، به آغاز سازمانی که در آن روز نه عنوان «مسئول اول» داشت، نه شورای رهبری زنان و نه تجربه شش دهه مبارزه، زندان، اعدام، ضربه، بازسازی، مقاومت و مهاجرت را پشت سر گذاشته بود.

این کتاب می‌خواهد همین مسیر را دنبال کند.

نه برای آن‌که تنها فهرستی از کسانی فراهم کند که در دوره‌های مختلف مسئول اول سازمان بوده‌اند، و نه برای آن‌که انتخابات شهریور ۱۴۰۵ را به‌عنوان واقعه‌ای جداافتاده از گذشته توضیح دهد.

پرسش بسیار بنیادی‌تر است:

«مسئول اول» چگونه به وجود آمد؟

چرا سازمانی که نزدیک به ربع قرن بدون چنین عنوانی فعالیت کرده بود، در مقطعی از تاریخ خود به این نقطه رسید؟

و مهم‌تر:

چرا مریم؟

چرا در سال ۱۳۶۸، در سازمانی که خود در جامعه‌ای مردسالار شکل گرفته و بسیاری از مسئولیت‌های اصلی آن تا سال‌ها در دست مردان بود، یک زن در بالاترین مسئولیت تشکیلاتی قرار گرفت؟

چرا این انتخاب به مریم رجوی ختم نشد؟

چگونه انتخاب یک زن به حضور پی‌درپی زنان در مسئولیت اول سازمان و سپس به ساختاری گسترده‌تر از مسئولیت زنان انجامید؟

مسئول اول چه نسبتی با رهبری دارد؟ چه نسبتی با شورای مرکزی؟ چرا مسئولیت او دوره‌ای است؟ چرا می‌تواند تمدید شود؟ چرا باید روزی واگذار شود؟ و چگونه نزدیک به چهار دهه پس از «چرا مریم؟»، سازمان بار دیگر در برابر انتخابی قرار گرفت که این بار نام مهناز میمنت از آن بیرون آمد؟

اینها پرسش‌های این کتاب‌اند.


یک عنوان؛ پشت سر آن شش دهه تاریخ

اگر تنها به لحظه انتخاب مسئول اول نگاه کنیم، بخش بزرگی از معنا را از دست خواهیم داد.

سازمان مجاهدین خلق ایران در ۱۳۴۴ متولد شد. بنیانگذاران آن در زمانی سازمان را پایه گذاشتند که هنوز حکومت سلطنتی بر ایران حاکم بود. چند سال بعد ضربه شهریور ۱۳۵۰ فرارسید؛ بنیانگذاران و بخش بزرگی از مرکزیت دستگیر شدند؛ اعدام‌ها آمد؛ زندان به یکی از مهم‌ترین صحنه‌های ادامه حیات سازمان تبدیل شد؛ سپس ضربه ایدئولوژیک ۱۳۵۴، بازسازی در زندان، آزادی زندانیان سیاسی، انقلاب ۱۳۵۷ و ورود سازمان به یک صحنه سیاسی کاملاً متفاوت.

بعد فاز سیاسی آمد؛ دورانی که سازمان با گسترش اجتماعی، نشریه، میتینگ، انتخابات، فعالیت علنی و سازماندهی هواداران وارد میدان شد و همزمان تضاد آن با حاکمیت تازه‌تأسیس هر روز عمیق‌تر گردید.

۳۰ خرداد ۱۳۶۰ نقطه پایان آن مرحله بود.

پس از آن، سازمان وارد دورانی شد که دیگر قواعد پیشین برای ادامه راه کافی نبود: سرکوب گسترده، اعدام‌ها، زندگی مخفی، مهاجرت، تشکیل شورای ملی مقاومت، انتقال مرکز ثقل مبارزه به خارج از کشور، تأسیس ارتش آزادیبخش ملی، اشرف و سپس ده‌ها تحول دیگر.

بنابراین وقتی در ۱۳۶۸ عنوان مسئول اول به مریم رجوی منتقل می‌شود، با تصمیمی در خلأ روبه‌رو نیستیم.

پشت آن، ۲۴ سال تجربه یک سازمان قرار دارد.

و وقتی در شهریور ۱۴۰۵ مهناز میمنت مسئول اول می‌شود، پشت آن دیگر نه ۲۴ سال، بلکه ۶۱ سال تاریخ ایستاده است.

موضوع این کتاب همین تاریخ است.


اما چرا یک زن؟

این پرسش را نمی‌توان با یک جمله پاسخ داد.

زیرا موضوع فقط جنسیت فردی نیست که یک مسئولیت سازمانی را پذیرفته است.

انتخاب مریم رجوی در ۲۶ مهر ۱۳۶۸ در جامعه‌ای اتفاق افتاد که مسئله زن و قدرت، پیش از آن نیز مسئله‌ای تاریخی بود؛ اما با استقرار ولایت فقیه، زن‌ستیزی در بسیاری از حوزه‌ها صورت قانونی، حکومتی و ایدئولوژیک پیدا کرده بود.

در چنین زمینه‌ای، قرار گرفتن یک زن در رأس مسئولیت تشکیلاتی اصلی‌ترین نیروی مخالف حکومت ــ آن‌گونه که خود مجاهدین موقعیتشان را تعریف می‌کردند ــ نمی‌توانست صرفاً یک جابه‌جایی اداری باشد.

اما باز هم پاسخ کامل نیست.

چون اگر فقط قرار بود پیامی سیاسی علیه زن‌ستیزی حکومت داده شود، ممکن بود این انتخاب یک‌بار صورت گیرد و تمام شود.

چنین نشد.

پیش از مسئول اول شدن مریم، مرحله «همردیفی مسئول اول» وجود داشت. اسناد موجود، مسئول اول شدن او در ۲۶ مهر ۱۳۶۸ را در امتداد چند سال تجربه در موضع همردیف مسئول اول قرار می‌دهند و آن را با صلاحیت‌های ایدئولوژیک، تشکیلاتی و مدیریتی او توضیح می‌دهند. در معرفی‌نامه مسعود رجوی نیز این انتقال مسئولیت در امتداد تحول درونی سازمان معنا شده است.

بنابراین «چرا مریم؟» را نمی‌توان با پاسخ ساده «چون زن بود» توضیح داد.

اگر چنین کنیم، درست همان بخش مهم تاریخ را حذف کرده‌ایم که باید کشف شود:

چه اتفاقی در درون سازمان افتاده بود که مسئله زن از یک مطالبه برابری به مسئله رهبری و مسئولیت تبدیل شد؟

و این تحول چه تغییری نه فقط در زنان، بلکه در مردان سازمان طلب می‌کرد؟

یکی از اسناد موجود درباره این دوره، از دگرگونی ساختار سازمان و ایجاد فرصت برای حضور زنان در عرصه‌هایی سخن می‌گوید که پیش از آن عمدتاً در اختیار مردان بود؛ همان سند تأکید می‌کند که این تحول، تغییر نگرش مردان نسبت به زنان را نیز ضروری می‌کرد.

اینجاست که موضوع از «انتخاب یک زن» فراتر می‌رود.


مسئله فقط مریم نبود

این شاید یکی از مهم‌ترین نکاتی باشد که در سراسر این کتاب باید دنبال کنیم.

اگر ۲۶ مهر ۱۳۶۸ پایان ماجرا بود، می‌شد درباره یک شخصیت استثنایی و یک تصمیم استثنایی نوشت.

اما بعد از مریم، زنان دیگری آمدند.

مسئولیت منتقل شد.

تجربه تکثیر شد.

فهیمه اروانی، شهرزاد صدر، مهوش سپهری و دیگر مسئولان اول هرکدام در دوره‌ای از تاریخ سازمان این مسئولیت را برعهده گرفتند. ساختارهای تازه‌ای برای مسئولیت زنان شکل گرفت و آنچه در آغاز می‌توانست به‌عنوان یک استثنا دیده شود، در روایت و ساختار سازمان به یک رویه تبدیل شد. یکی از اسناد موجود نیز تصریح می‌کند که با مسئول اول شدن فهیمه اروانی، انتخاب دوره‌ای مسئول اول به یک سنت تشکیلاتی تبدیل شد.

پس سؤال «چرا مریم؟» به سؤال دیگری منتهی می‌شود:

چرا پس از مریم، باز هم زنان؟

و این سؤال، ما را به قلب موضوع کتاب نزدیک‌تر می‌کند.


قدرت یا مسئولیت؟

کلمات گاهی ما را گمراه می‌کنند.

در بسیاری از احزاب و سازمان‌های سیاسی، رسیدن به بالاترین مقام اجرایی نتیجه یک رقابت سیاسی است. نامزد وارد میدان می‌شود تا ثابت کند خودش از رقیب مناسب‌تر است. کمپین تشکیل می‌دهد، برنامه عرضه می‌کند، از کارنامه خود دفاع می‌کند و ضعف رقیب را نشان می‌دهد.

این امر به خودی خود نه عجیب است و نه لزوماً نادرست؛ بخشی شناخته‌شده از سازوکار رقابت سیاسی در بسیاری از نظام‌ها و احزاب است.

اما اسنادی که درباره انتخابات مسئول اول در اختیار داریم، مدعی منطق دیگری هستند.

و درست همین‌جا یکی از جذاب‌ترین موضوعات این کتاب آغاز می‌شود.

در انتخابات ۱۴۰۵ سه نام بیش از دیگران از شور نخست بیرون آمد:

مهناز میمنت؛
بدری پورطباخ؛
نرگس عضدانلو.

اما آنچه باید بررسی کنیم تنها درصد آرای آنان نیست.

مهم‌تر این است که خود این زنان درباره یکدیگر چه گفتند.

آیا هرکس کوشید اثبات کند خودش شایسته‌تر است؟

آیا کاندیداها ضعف یکدیگر را برجسته کردند؟

آیا برای کسب کرسی ائتلاف و کمپین تشکیل شد؟

یا سازوکار دیگری در جریان بود؟

مسعود رجوی در پیام ۱۶ شهریور ۱۴۰۵ دقیقاً روی همین ویژگی انگشت می‌گذارد:

«عجبا که در این سازمان کاندیداها به جای نفی به اثبات رقیب می‌پردازند».

این جمله را در این کتاب نه به‌عنوان نتیجه‌ای که باید از پیش پذیرفته شود، بلکه به‌عنوان کلیدی برای ورود به اسناد انتخابات خواهیم گرفت.

سخنان مهناز، بدری و نرگس را خواهیم خواند.

سخنان مهوش سپهری، زهره اخیانی، زهرا مریخی و دیگر کسانی را که در این فرایند حضور داشته‌اند بررسی خواهیم کرد.

و خواهیم دید در عمل چه رخ داده است.


مسئولیتی که باید واگذار شود

یکی دیگر از ویژگی‌های این تاریخ، انتقال مسئولیت است.

در سیاست، رسیدن به رأس معمولاً یک مسئله است و ترک آن مسئله‌ای دیگر.

اما اگر «مسئول اولی» را چنان‌که اسناد سازمان تعریف می‌کنند، یک مسئولیت بدانیم نه مالکیت یک کرسی، آن‌گاه لحظه واگذاری مسئولیت به اندازه لحظه انتخاب اهمیت پیدا می‌کند.

این موضوع را حتی در تحول موقعیت مریم رجوی می‌توان دید.

مصوبه شورای ملی مقاومت در شهریور ۱۳۷۲، هنگام انتخاب او به‌عنوان رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت برای دوران انتقال، تصریح می‌کرد که با تصدی ریاست‌جمهوری در ایران، مریم رجوی از تمامی مسئولیت‌های سازمانی خود استعفا خواهد کرد.

این تفکیک اهمیت دارد.

مریم رجوی می‌توانست شخصیتی محوری باقی بماند، اما «مسئول اولی» قرار نبود به نام او ثبت و متوقف شود.

مسئول بعدی می‌آمد.

و بعد دیگری.

و دیگری.

تا سرانجام به زهرا مریخی و از او به مهناز میمنت رسید.

بنابراین تاریخ مسئول اولی را باید از دو سو خواند:

چگونه مسئولیت را می‌گیرند؟

و:

چگونه آن را واگذار می‌کنند؟


دو ایران در برابر مسئله زن

اما این تاریخ در یک جزیره اتفاق نیفتاده است.

در سوی دیگر، حکومتی قرار دارد که مجاهدین بیش از چهار دهه با آن در جنگ سیاسی، ایدئولوژیک و تشکیلاتی بوده‌اند.

نزاع این دو فقط بر سر تصاحب قدرت سیاسی نیست.

دو برداشت از جامعه، انسان، زن، دین، آزادی و سازمان اجتماعی نیز در برابر یکدیگر قرار گرفته‌اند.

به همین دلیل، مسئله زنان در مجاهدین برای حکومت ایران موضوعی بی‌اهمیت نبوده است.

اگر یک نیروی مخالف صرفاً از «حقوق زنان» سخن بگوید، حکومت می‌تواند آن را در حد یک شعار سیاسی پاسخ دهد. اما اگر همان نیرو بکوشد زنان را در رأس ساختار خود قرار دهد، موضوع از شعار خارج و وارد عرصه ساختار می‌شود.

از همین زاویه باید حجم بزرگی از تبلیغات، حملات و شیطان‌سازی حکومت علیه رهبری زنان و ساختار درونی مجاهدین را نیز فهمید.

در این کتاب قرار نیست هر نوشته وزارت اطلاعات، رسانه حکومتی یا هر فردی که علیه مجاهدین مطلب نوشته است به یک «طرف برابر» در روایت تاریخ تبدیل شود.

اما آنها را هم نادیده نمی‌گیریم.

هرجا برای فهم یک واقعه لازم باشد، خواهیم دید حکومت چه گفته، چه چیزی را هدف قرار داده و چرا.

اگر درباره وابستگی یا ارتباط فردی با دستگاه اطلاعاتی حکومت سخن گفته شود، آن را نیز تنها با سند مشخص مطرح خواهیم کرد.

هدف، بزرگ‌کردن تبلیغات مخالف نیست.

هدف این است که بفهمیم:

حکومت از چه چیزی در این تحول احساس خطر می‌کند؟


از شعار برابری تا مسئله هژمونی

برابری زن و مرد را می‌توان بر کاغذ نوشت.

می‌توان در برنامه سیاسی گنجاند.

می‌توان در سخنرانی از آن دفاع کرد.

اما مسئله دشوارتر از جایی آغاز می‌شود که سؤال قدرت مطرح شود:

چه کسی تصمیم می‌گیرد؟

چه کسی فرماندهی می‌کند؟

چه کسی مسئول بالاتر است؟

چه کسی باید از چه کسی اطاعت کند؟

آیا مردی که تمام عمر در فرهنگی مردسالار زیسته، وقتی زنی در موضع مسئول او قرار می‌گیرد همان رابطه‌ای را برقرار می‌کند که با یک مرد برقرار می‌کرد؟

و خود زن چه؟

آیا صرفاً نشاندن یک زن بر یک صندلی، مناسبات پیشین را تغییر می‌دهد؟

این پرسش‌ها ما را به یکی از عمیق‌ترین لایه‌های تاریخ مورد بررسی می‌رسانند؛ لایه‌ای که در ادبیات مجاهدین با مفاهیمی مانند انقلاب درونی، رهایی زنان، هژمونی زنان، مبارزه با فردیت، کرسی‌طلبی و مناسبات استثماری توضیح داده شده است.

یکی از متون موجود این روند را از مبارزه با نگاه کالایی به زن تا مبارزه با خودخواهی، حسادت، کرسی‌طلبی و هژمونی‌خواهی دنبال می‌کند.

ممکن است خواننده با همه این مفاهیم آشنا نباشد.

قرار هم نیست از او بخواهیم آنها را از ابتدا بپذیرد.

وظیفه این کتاب چیز دیگری است:

این مفاهیم را از درون تاریخ و تجربه‌ای که آنها را پدید آورده است توضیح دهد.


نه تاریخ یک فرد

در اینجا یک خطر دیگر نیز وجود دارد.

ممکن است وقتی از «چرا مریم؟» سخن می‌گوییم، تاریخ سازمان را به تاریخ یک فرد تقلیل دهیم.

این خطاست.

همان‌طور که وقتی به مهناز میمنت می‌رسیم، نباید ۶۱ سال تاریخ را مقدمه‌ای برای زندگی‌نامه او تصور کنیم.

هیچ سازمانی شش دهه با یک فرد ساخته نمی‌شود.

بنیانگذاران بودند.

نسل زندان بود.

نسل پس از انقلاب بود.

کسانی بودند که در دهه ۶۰ اعدام شدند.

کسانی بودند که در مرزها و ارتش آزادیبخش جنگیدند.

نسل اشرف بود.

نسل لیبرتی بود.

کسانی بودند که مهاجرت کردند و دوباره ساختند.

و نسل‌های تازه‌ای که بعد از بسیاری از آن وقایع وارد این مسیر شدند.

بنابراین اگر در این کتاب از نقش مسعود رجوی، مریم رجوی، مهوش سپهری، زهرا مریخی، مهناز میمنت و دیگران سخن می‌گوییم، آنها را باید در رابطه با یک تشکیلات و یک تاریخ جمعی دید.

رهبری بدون تشکیلات در خلأ وجود ندارد؛ همان‌طور که تشکیلات بدون جهت، انتخاب و مسئولیت نمی‌تواند در برابر بحران‌های تاریخی دوام بیاورد.

این رابطه یکی دیگر از موضوعات اساسی کتاب خواهد بود.


چرا مهناز؟

اکنون می‌توانیم به نقطه‌ای برگردیم که ظاهراً داستان از آن آغاز شده بود.

شهریور ۱۴۰۵.

شصت‌ویکمین سال تأسیس سازمان.

جلسه شورای مرکزی برای انتخاب مسئول اول جدید.

طبق توضیح ارائه‌شده در جلسه، آیین‌نامه مسئول اولی دوره‌ای دوساله را پیش‌بینی می‌کند که امکان تمدید آن وجود دارد.

این بار زهرا مریخی پس از دوره‌ای طولانی در مسئولیت اول قرار است جای خود را به مسئول دیگری بدهد.

نام‌های مختلف مطرح می‌شوند.

شورها آغاز می‌شوند.

رأی‌ها داده می‌شوند.

و در نهایت مهناز میمنت انتخاب می‌شود.

اگر تنها نتیجه را بخوانیم، یک خبر داریم.

اما اگر ۶۱ سال گذشته را پشت آن قرار دهیم، با یک سؤال تاریخی روبه‌رو می‌شویم:

چه چیزی از ۱۳۴۴ تا ۱۴۰۵ تغییر کرده است که سازمانی که در آغاز توسط سه مرد بنیان گذاشته شد، امروز انتخاب یک زن به‌عنوان مسئول اول را نه استثنا، بلکه ادامه طبیعی ساختار خود می‌داند؟

این کتاب برای یافتن پاسخ همین سؤال نوشته شده است.

و برای رسیدن به آن، باید راه را از ابتدا طی کنیم.

باید به حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان بازگردیم.

باید ضربه ۱۳۵۰ را ببینیم.

باید زندان را بفهمیم.

باید از ضربه ۱۳۵۴ عبور کنیم.

باید انقلاب ۵۷ و آن دو سال و نیم پرآشوب فاز سیاسی را بازسازی کنیم؛ دورانی که بدون فهم آن، ۳۰ خرداد قابل فهم نیست.

باید ببینیم پس از ۳۰ خرداد چه شد.

باید به انقلاب ایدئولوژیک برسیم.

باید بپرسیم همردیفی مسئول اول چرا مطرح شد.

و آن‌گاه، تازه می‌توانیم در برابر ۲۶ مهر ۱۳۶۸ بایستیم و سؤال اصلی نیمه نخست کتاب را مطرح کنیم:

چرا مریم؟

و پس از پیمودن تمام مسیری که از آن روز آغاز شد، در انتهای کتاب دوباره سؤال خواهیم کرد:

چرا مهناز؟

فاصله میان این دو سؤال، تاریخ یک کرسی نیست؛ تاریخ یک تحول است.

و روایت این تحول را باید از آغاز آن شروع کرد.