۱۴۰۵ خرداد ۳, یکشنبه

متینگ ۳۰۰هزار نفره مجاهدین در رشت ـ قسمت دوم «وقتی استادیوم تختی به اقیانوس عشق و خروش تبدیل شد» وقتی مسعود، میرزا را صدا زد،خاطرات شهرام بهزادی

 

متینگ ۳۰۰هزار نفره مجاهدین در رشت ـ قسمت دوم «وقتی استادیوم تختی به اقیانوس عشق و خروش تبدیل شد»وقتی مسعود، میرزا را صدا زد،خاطرات شهرام بهزادی



در اوج خروش استادیوم، ناگهان برادر مسعود با همان لهجه شیرین شمالی شروع به خواندن شعری برای میرزا کوچک‌خان کرد؛ شعری که هنوز هم وقتی به یادش می‌افتم، صدای انفجار احساسات مردم در گوشم زنده می‌شود.

هنوز جملهٔ:

«چقدر جنگلا خوسی، ملت واسی، خستا نبوسی، می جان جانانا...»

تمام نشده بود و حتی به:

«ترا گوما میرزا کوچیک خانا»

نرسیده بود که استادیوم منفجر شد.

هر کس به شکلی احساساتش را بروز می‌داد؛
یکی اشک می‌ریخت، یکی شعار می‌داد، یکی دست‌هایش را به‌سمت جایگاه بلند کرده بود و دیگری فقط گریه می‌کرد.
آن صحنه دیگر فقط یک میتینگ سیاسی نبود؛
پیوند عاطفی یک نسل با رهبری بود که او را از جنس خودشان می‌دانستند.

اما برادر کوتاه نیامد و ادامه داد:

مسعود رجوی درمتینگ ۳۰۰هزار نفره  رشت قسمت دوم

«خدا دانه که من نتانم خفتن، از ترس دشمن، می دیل آویزانا...»

این بار دیگر فقط جوان‌ها نبودند؛
حتی پدران و مادران مسن‌تر هم اشک شوق می‌ریختند.

آری، این همان پیوند واقعی میلیشیا با معلم انقلاب بود؛
پیوندی که نه با تبلیغات ساخته می‌شد و نه با زور از بین می‌رفت.



پشت‌بام‌ها؛ جایی که تیم‌های حفاظتی بی‌صدا کار می‌کردند

خانه‌ها و ساختمان‌های اطراف استادیوم نیز مملو از جمعیت بود.
اما از نقطه‌ای که من ایستاده بودم، چیز دیگری هم دیده می‌شد.

روی برخی پشت‌بام‌ها، تیم‌های دو یا سه‌نفره‌ای حضور داشتند که حرکات خاص و عجیبی انجام می‌دادند؛
گاهی می‌دویدند،
گاهی دست پشت سر جهش می‌کردند،
گاهی حالت پرواز یا علامت‌های مشخصی نشان می‌دادند.

بعدها فهمیدیم که این‌ها پیام‌های قراردادی امنیتی و حفاظتی بودند؛
سیستم ارتباطی خاموش و بی‌سیمِ میلیشیا برای کنترل امنیت متینگ.

برای ما شگفت‌انگیز بود که بچه‌ها همه‌جا حضور داشتند؛
روی زمین، پشت‌بام، ورودی‌ها و حتی میان جمعیت.


لحظه غافلگیری؛ وقتی برادر مسعود از مقابلمان عبور کرد

تمام حواسم به همان درب پشت جایگاه بود.
می‌دانستم برادر مسعود از همان مسیر وارد خواهد شد و مدام رفت‌وآمدها را زیر نظر داشتم.
سرودها پشت سر هم پخش می‌شد و موج شعارها قطع نمی‌شد.

اما فقط در عرض چند ثانیه، چند نفر با کلاه و عینک وارد شدند و مستقیم به سمت جایگاه رفتند.
همزمان ناگهان شعار:

«درود بر رجوی»

تمام استادیوم را لرزاند.
و بعد صدای:

«بنام خدا، بنام خلق قهرمان...»

بلند شد.
آن لحظه فهمیدم که دیدن ورود برادر را از دست داده‌ام.

چندین دقیقه استادیوم یکپارچه شعار می‌داد.
برادر بارها تلاش کرد سخنرانی را ادامه دهد، اما موج احساسات جمعیت اجازه نمی‌داد.
او فقط دو دستش را بالای سر می‌برد و به اقیانوس عشق مردم پاسخ می‌داد، و مردم نیز با شعارهای پی‌درپی، وفاداری خود را فریاد می‌زدند.


وحشت چماقداران از تسخیر رشت

چماقداران، کمیته، سپاه و بسیج تلاش زیادی برای برهم زدن متینگ داشتند، اما در برابر سازمان‌یافتگی میلیشیا عملاً فلج شده بودند.

فرشید اباذریان — پاسدار، کمیته‌چی و سرچماقدارِ قدیم گیلانِ (رشت و کوچصفهان)وشهردار یا بخشدار ورئیس هلال احمر وسرکرده مواد مخدر فعلی (سنگر خشکه بیجار وکوچصفهان)… کیست؟

فرشید اباذری چماقدار قمه کش وفالانژحزب جمهوری وحزب اللهی های رشت از چماقداری تا شهرداری

این پرونده بر پایهٔ روایات شاهدان عینی، یادداشت‌های هم‌دوره‌ای‌ها، و اسناد مردمی مقاومت تدوین شده است. هدف: ثبت حقیقت، پاسداری از یاد قربانیان، و مطالبهٔ عدالت.

بعدها حتی فرشید اباذریان ــ از چماقداران معروف رشت ــ اعتراف کرد که مجاهدین در آن روز «رشت را تسخیر کرده بودند» و هیچ کاری از دست آنان برنیامده بود.
او گفته بود:

«از کودک تا پیر، همه‌جا مجاهدین دیده می‌شدند و این موج عظیم جمعیت در دل ما وحشت ایجاد کرده بود.»

و راست می‌گفت.
علیرغم حضور گسترده چماقداران و سپاه، متینگ برگزار شد، جمعیت آمد و همه سالم بازگشتند.


حمله به مینی‌بوس‌ها؛ انتقام شکست

رژیم شکست خورده بود، اما آرام ننشست.
در مسیر بازگشت، حملات پراکنده‌ای به برخی مینی‌بوس‌ها انجام شد.

در شفت به یک مینی‌بوس دانش‌آموزان حمله کردند و چند نفر زخمی شدند.
در نزدیکی صومعه‌سرا چند نفر را ربودند.
در لاهیجان و خروجی لنگرود نیز درگیری‌های پراکنده رخ داد.

اما واقعیت روشن بود:
سپاه، بسیج و چماقداران شکست خورده و مات شده بودند.

پس از این متینگ، رژیم تصمیم گرفت روش خود را تغییر دهد؛
آدم‌ربایی، ترورهای ساختگی، دستگیری و ضربه به چهره‌های فعال و شناخته‌شده، سیاست جدیدی بود که به فرمان خمینی آغاز شد تا تشکیلات مجاهدین را مرعوب کند.


احضار به دادستانی؛ «ما می‌دانیم چه می‌کنی»

چند روز بعد، هنگام خروج از دبیرستانی که در آن تدریس می‌کردم، ناظم نامه‌ای به من داد.

دادستانی احضارم کرده بود.
وقتی رفتم، نماینده سپاه هم آنجا حضور داشت.

با لحنی تهدیدآمیز گفتند:

«ما می‌دانیم تو چه کار می‌کنی؛
نفر برای میتینگ می‌بری، رژه میلیشیا راه می‌اندازی، سلاح جمع می‌کنی...
فقط خواستیم بدانی که همه چیز را می‌دانیم. خود دانی.»

اما حقیقت این بود که بعد از متینگ رشت، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود.
رژیم فهمیده بود که با یک جمع محدود طرف نیست؛
نسلی برخاسته بود که خیابان، دانشگاه، مدرسه، روستا و شهر را به هم پیوند زده بود، و صدای خروش آن تا قلب حاکمیت رسیده بود. آری رژیم تمام دستگیریهای ۵۹ ای ها را بعد از آن انجام داد واقدام به تصادف ساختگی ترور وربودن فعالین مجاهدین ومیلیشیا این جنگ ادامه داشت وادامه داردتا سرنگونی ملاها وتعهدما انجام ناشده برجاست تا به آن برسیم.  شهرام بهزادی 

متینگ۳۰۰ هزار نفری سازمان مجاهدین خلق در رشت قسمت اول نقش میلیشیا وتقسیم مسئولیتهای ما از این پروژه وروز تاریخی خاطرات شهرام بهزادی

  متینگ۳۰۰ هزار نفری سازمان مجاهدین خلق در رشت قسمت اول  نقش میلیشیا وتقسیم مسئولیتهای ما  از این پروژه وروز تاریخی خاطرات شهرام بهزادی


 متینگ ۳۰۰ هزار نفری سازمان مجاهدین خلق در رشت

ضروری است همین ابتدا یک حقیقت تاریخی گفته شود؛
اگر تشکیلات سازمان‌یافتهٔ مجاهدین در مازندران، زنجان، قزوین و آذربایجان ــ که نزدیک‌ترین استان‌ها به گیلان بودند ــ از سوی ستادهای جنبش ملی مجاهدین موظف نمی‌شدند که به‌دلیل محدودیت تردد، ظرفیت شهر رشت و مسائل امنیتی، تنها با بخشی محدود از نیروها در متینگ شرکت کنند، متینگ رشت بی‌تردید به یک اجتماع میلیونی تبدیل می‌شد؛ خروشی که می‌توانست تمام شمال ایران را به دریایی از جمعیت بدل کند.

وعده‌ای که اشرف شهیدان  داد

چند روز مانده به برگزاری متینگ، در ستاد جنبش ملی مجاهدین مازندران جلسه‌ای محدود و ویژه برگزار شد.
من همراه با مجاهد شهید حسن شکری قادیکلا وارد نشست شدیم. دقایقی بعد، خواهر مجاهد اشرف ربیعی و برادر مجاهد منصور بازرگان وارد شدند. فضای جلسه، فراتر از یک نشست معمولی بود؛ همه حس می‌کردند اتفاق بزرگی در راه است.

در آن جلسه، خواهر اشرف توضیح داد که قرار است مسعود رجوی در رشت سخنرانی کند، اما استان مازندران نباید با تمام ظرفیت وارد شود، چون شهر رشت توان تحمل چنین موج عظیمی از جمعیت را ندارد.
او با لبخند و اطمینان گفت:

«قول می‌دهم متینگ بعدی مسعود در قائم‌شهر برگزار شود.»

همین جمله، برای بسیاری از ما کافی بود تا با تمام وجود وارد کار شویم.


تقسیم مسئولیت‌ها؛ میلیشیا چگونه میدان را ساخت

در ستاد رشت، تقسیم مسئولیت‌ها توسط مجاهد شهید محمد مشرف انجام شد و بعدتر مجاهد شهید رضا ماهوان و مجاهد شهید فیروز رحیمان جزئیات کامل آن را توضیح دادند.
هر نهاد، سهمیه مشخص نیرو، تدارکات، امنیت و حمل‌ونقل داشت.

نهاد روستا؛ ستون خاموش اما عظیم

مسئولیت نهاد روستا در غرب و شرق شهسوار با من و مجاهد شهید شهرام تقوی بود.
تعهد ما ۲۵۰ نیرو بود، اما در روز حرکت، این نیروها در قالب حدود ۳۰ مینی‌بوس سازماندهی شدند.

همه چیز را خود بچه‌ها پیش می‌بردند؛
از تهیه مینی‌بوس و بودجه گرفته تا شام و ناهار، تبلیغات صحنه، بنرها و حتی انتقال نیروها بین روستاها و شهرها.
در میان این چهره‌ها، مجاهد سربدار قاسم محمدعلی‌نژاد نقش ویژه‌ای داشت؛ مسئول ستون مینی‌بوس‌ها و امنیت مسیر. او یک هفته تمام، پیش از حرکت تا بازگشت سالم نیروها، خواب و آرام نداشت.

در کنار او، مجاهد شهید علیرضا شامنصوری نیز در پشتیبانی، تدارکات، تبلیغات و امنیت عقب ستون نقش مهمی ایفا کرد؛ همان مجاهدی که بعدها هنگام انتقال نشریه مجاهد و مقاومت گیلان دستگیر شد و در لاهیجان به شهادت رسید.


ارتش دانش‌آموزان میلیشیا

سهمیه بخش دانش‌آموزی ۵۵۰ نفر بود؛
حدود ۹ اتوبوس و ۸ مینی‌بوس.

این نیروها از دبیرستان‌های ۱۷ شهریور، مدارس دخترانه شهسوار و خرم‌آباد، دبیرستان‌های پسرانه شهسوار، عباس‌آباد و شیرود سازماندهی شده بودند.
بخش بزرگی از آنان میلیشیا یا فرماندهان میلیشیا بودند؛ نوجوانانی که هنوز سن بسیاری‌شان به هجده نرسیده بود، اما انضباط، جسارت و روحیه‌ای داشتند که هر نیروی سیاسی را شگفت‌زده می‌کرد.

اما این فقط نیروهای تشکیلاتی بود.
انبوهی از خانواده‌ها، هواداران و مردم عادی نیز خودجوش، با خودروهای شخصی یا گروهی، راهی رشت شدند؛ موجی که دیگر در هیچ سهمیه و آمار رسمی نمی‌گنجید.


نام‌هایی که هنوز زنده‌اند

خوب است در اینجا از فرماندهان و سرگروه‌های میلیشیایی یاد شود که بخشی از ستون‌های اصلی این پروژه تاریخی بودند؛
برخی بعدها شهید شدند و برخی امروز در اشرف ۳ یا در سراسر جهان همچنان در صفوف مقاومت فعال‌اند:

  • مجاهد شهید غلامعلی الیاسی
  • مجاهد شهید ایرج امیرزادی
  • مجاهد شهید عباس ملائی
  • مجاهد شهید نورالدین موسوی
  • مجاهد شهید دارش
    و بسیاری دیگر...

همچنین از افسران ارتش آزادی:

  • نعمت اولیایی
  • مهران نوذری
  • فخری امیرعلیپور

که امروز نیز بخشی از خاطرات آن روزها را روایت می‌کنند.


استقرار در زمین؛ پیش از آمدن مسعود

ما حدود دو ساعت زودتر وارد زمین شدیم.
من همراه چهار مینی‌بوس دانش‌آموزان دختر و بیش از هفت مینی‌بوس دانش‌آموزان پسر که بسیاری از آنان شاگردان کلاس‌های خودم بودند، در سمت راست جایگاه مستقر شدیم.

سکوهای سیمانی، نرده‌های آهنی و یک درب پشت جایگاه وجود داشت که افراد مهم از آن عبور می‌کردند.
در توجیه امنیتی گفته بودند که شخصیت‌های مهم استانی و برخی کاندیداهای مجلس در همان محدوده حضور خواهند داشت.
از جمله:

  • مجاهد شهید مصطفی نیکار
  • مجاهد شهید عباس نامور
  • مجاهد شهید پورمسئله‌گو
  • استاد جلال گنجه‌ای
  • و مجاهد شهید شهباز شهبازی، معاون استاندار گیلان

من در بلندترین نقطه سکو ایستاده بودم و تقریباً مطمئن بودم که برادر رجوی و همراهانش از همان مسیر عبور خواهند کرد.
در میان توجیه نیروها و آماده‌باش دائمی، چشمم مدام به آن در بود؛ لحظه‌ای که قرار بود مسعود را ببینیم.


رودی از انسان، شعاری که قطع نمی‌شد

ابتدا اکیپ‌های سازمان‌یافته وارد زمین چمن شدند.
هر گروه جای مشخصی داشت. ردیف‌ها شکل گرفت. همه منظم نشستند؛ دست‌ها روی زانو، پاها کشیده، چهره‌ها مصمم.

اما جمعیت لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد.
از جایگاه مرتب اعلام می‌کردند:

«یک صلوات بفرستید و جلوتر بروید...»
«یا علی مدد بگویید و فشرده‌تر بنشینید...»
«جمعیت هنوز پشت درها مانده، برای دیگران جا باز کنید...»

و مردم، بدون اعتراض، آرام آرام فشرده‌تر می‌شدند.

کار به جایی رسید که دیگر کسی نشسته نبود.
همه ایستاده بودند.
کوچه‌های اطراف استادیوم، خیابان‌ها و ورودی‌ها مملو از جمعیت شده بود؛ جایی برای انداختن سوزن نبود.

اما شگفت‌انگیزتر از جمعیت، نظم و هماهنگی بود.
در آن تراکم سنگین، چیزی که موج می‌زد نه آشوب، بلکه یکدلی، انضباط و احساس مشترک بود؛
گویی هزاران نفر، با یک قلب نفس می‌کشیدند.
                                                          شهرام بهزادی 
ادامه دارد

۱۴۰۵ خرداد ۱, جمعه

سینا دشتی: سیرک ساواک، سرسختی واقعیات

سینا دشتی: سیرک ساواک، سرسختی واقعیات

سینا دشتی: سیرک ساواک، سرسختی واقعیات


سینا دشتی : سیرک ساواک، سرسختی واقعیات 

بقایای رژیم منهدم شده‌ی شاه، در تلاش برای پوشانیدن شکست استراتژی آویختن به دامان ازما بهتران برای جلوس به تخت مروارید، با پوشیدن تی شرت‌های با طرح سازمان بدنام شکنجه و اعدام ساواک شاه، در خیابانهای شهری در جنوب آلمان به نمایش سخافت سیاسی پرداختند. هر کسی که کوچکترین دستی در عالم سیاست داشته باشد می‌داند که احزاب جدی و‌دارای یک برنامه واقعی برای رسیدن به قدرت تلاش می‌کنند که چهره ای معتدل و خوش خیم از خود ارائه دهند تا خرشان از پل انتخابات بگذرد ویا رشد بیشتری پیدا بکنند. مثلا در سوئد حزب دست راستی دموکراتهای سوئد که ریشه‌ی آن در دهه‌ی هشتاد میلادی در گروههای نژاد پرست سوئد  به نام « سوئد را سوئدی نگاه داریم» برمی‌گشت ، در برنامه‌های جدید خود، راسیسم و نژاد پرستی را ممنوع و خط قرمز اعلام کرده  و‌سیاستهای سختگیرانه‌ی خود علیه مهاجرین را یک انتخاب دموکراتیک برای مردم سوئد معرفی می‌کند! این دگردیسی تا چه حد واقعیت داشته باشد، موضوع بحث بنده نیست، بلکه نکته این هست که  تاکتیک معمول این احزاب ارائه یک چهره‌ی معقول‌تری  از خودشان هست. 

سیرک سلطنتی البته نیازی به این نمی‌بیند که خود را معقول نشان بدهد چون یک حزب معمولی برای رسیدن به قدرت نیست. بلکه دسته‌ای است که می‌خواهد با ارعاب و به گند کشیدن فضای سیاسی، نیروهای دگر اندیش را از صحنه بیرون کرده، فعالیتها‌ی آنها در هاله‌ای از ترس قرار بدهد و از انتقاد شدید از بچه‌ی شاه بکاهد. بالا بردن علم شکنجه و اعدام ساواک یعنی که این زشتخویی و کراهت سیاسی،  تنها پیام موجود در این دربار در هم شکسته هست. پیر بچه ی شاه در نهایت فقط عربده ی مرگ بر ‌مجاهد و چپ را می‌تواند سر بدهد. این نمایش ورشکستگی بیانگر تهی دستی چه در تاکتیک و چه در استراتژی است. یک نیروی معقول مشروطه‌خواه اگر یافت می‌شد  می بایست به فاصله گرفتن حتی ظاهری از بدنام ترین ارگان نظام پهلوی، دست می‌زد تا بگوید که به آزادی های سیاسی در این دوران و بعد از سرنگونی اعتقاداتی دارد. هدف پیر بچه این هست که با تبلیغ جنبش ساواک محور خود، فلسفه و معنی تغییر حکومت استبدادی فاشیسم مذهبی را زیر علامت سئوال ببرد. کدام انسان منطقی هست که خطرات و‌ ریسک های مبارزه با رژیم دیکتاتوری مذهبی را تحمل می‌کند تا  باز هم در آینده با یک رژیم متکی بر شلاق و‌شکنجه و اعدام، دست به یقه بشود؟ 

این دلیل اصلی است ، نه خود زنی سیاسی و‌نه حماقت تاکتیکی است،  بلکه تلاش جدی برای مانع تراشی برای جلو‌گیری سقوط رژیم ولایت فقیه چند کیلویی!  

۱۴۰۵ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

سی خرداد روزی که «نه» گفتن به ولایت، به یک تاریخ تبدیل شد

سی خرداد روزی که «نه» گفتن به ولایت، به یک تاریخ تبدیل شد

سی خرداد سرخ جامع ترین عید مقاومتب

بعضی روزها در تقویم فقط یک تاریخ‌اند؛

اما بعضی روزها، مرز میان دو جهان‌اند.

۳۰ خرداد از آن روزهاست؛

روزی که در آن، دو راه در برابر ایران ایستاد:

راه تسلیم،

یا راه ایستادگی.

حاکمیت تازه‌برپاشده آن زمان می‌خواست همه‌چیز را ببلعد:

·        آزادی را،

·        انقلاب را،

·        رأی مردم را،

·        و حتی حق نفس کشیدن مستقل را.

پیام روشن بود:

یا در ولایت حل شو،

یا حذف شو.

۳۰ خرداد، لحظه‌ای بود که بخشی از تاریخ ایران تصمیم گرفت حذف نشود.

به همین دلیل، اهمیت ۳۰ خرداد فقط در یک تظاهرات یا یک درگیری خیابانی خلاصه نمی‌شود؛

اهمیتش در «انتخاب» است.

انتخاب میان:

·        زانو زدن یا ایستادن،

·        بقا به قیمت تسلیم،

·        یا پرداخت بها برای حفظ هویت.

از همان روز، مرزبندی واقعی آغاز شد.

خیلی‌ها هنوز خیال می‌کردند می‌شود:

·        با استبداد مذهبی کنار آمد،

·        آن را اصلاح کرد،

·        یا سهمی در قدرت گرفت.

اما ماشین ولایت، خیلی زود نشان داد:

هیچ صدای مستقلی را تحمل نمی‌کند.

هرکس عقب نشست، بلعیده شد؛

هرکس سازش کرد، تحقیر شد؛

و هرکس خاموش ماند، آرام‌آرام به حاشیه تاریخ رفت.

اما آنان که ایستادند، هرچند بهای سنگینی دادند، از حافظه تاریخ حذف نشدند.

راز ماندگاری ۳۰ خرداد همین است.

این روز، فقط آغاز یک مقاومت نبود؛

آغاز «نه گفتن تاریخی» به استبدادی بود که می‌خواست دین، میهن، انقلاب و انسان را یک‌جا مصادره کند.

به همین دلیل است که رژیم هنوز، پس از ۴۵ سال، از نام و یاد آن عصبی می‌شود.

چون ۳۰ خرداد فقط یک خاطره نیست؛

یک زخم باز در حافظه ولایت است.

هر نسلی که به خیابان می‌آید،

هر جوانی که در برابر سرکوب می‌ایستد،

هر زندانی‌ای که زیر حکم اعدام تسلیم نمی‌شود،

در واقع ادامه همان «نه» تاریخی است.

۳۰ خرداد ثابت کرد:

قدرت ممکن است خیابان را با گلوله بگیرد،

اما نمی‌تواند اراده‌ای را که تصمیم گرفته آزاد بماند، نابود کند.

امروز نیز پس از چهار و نیم دهه،

تمام تبلیغات،

تمام سرکوب،

تمام زندان‌ها،

و تمام اعدام‌ها،

نتوانسته‌اند آن سؤال بزرگ را دفن کنند:

شهرام بهزادی

ادامه مطلب را از اینجا بخوانیداز سایت خروش جنگل