۱۴۰۵ شهریور ۲۹, یکشنبه

بخوان به‌نام گل سرخ؛ مجاهدین شهید سیدعلی‌اکبر مصباح و هلن عرفانی؛ دو روایت از ایمان، مقاومت و فداکاری

 

بخوان به‌نام گل سرخ؛ مجاهدین شهید سیدعلی‌اکبر مصباح و هلن عرفانی؛ دو روایت از ایمان، مقاومت و فداکاری

از وداعی کوتاه تا ایستادگی بر سر آرمان‌ها؛ نگاهی به زندگی و سخنان دو مجاهد اعدام‌شده

مجاهد شهید سیدعلی‌اکبر مصباح، متولد یزد و دارای مدرک دیپلم بود. او در سن ۲۱ سالگی، در تاریخ ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۱ تیرباران شد و جان خود را از دست داد.

روایت آخرین دیدار علی‌اکبر با خواهرش، فاطمه مصباح، از زبان خودش نقل شده است:

فاطمه را روز ۲۵ شهریور ۱۳۶۰ در یکی از خانه‌های تیمی دستگیر کردند و دو روز بعد، در ۲۷ شهریور، تیرباران شد.

یادم می‌آید یک روز در خانه بودیم. وارد اتاق شدم و دیدم فاطمه که سیزده سال بیشتر نداشت، در گوشه‌ای روی زمین نشسته، سرش را پایین انداخته و قطرات اشک روی صورتش می‌غلتد.

برای این‌که حال و هوایش را عوض کنم، با شوخی گفتم:

«فاطمه‌خانم، چی شده؟ گریه می‌کنی؟»

فاطمه که انگار رشته افکارش پاره شده بود، آرام اشک‌هایش را پاک کرد و لبخندی زد.

بعد گفت:

«چیزی نیست. داشتم به خوابی که دیده بودم فکر می‌کردم. می‌دونی داداش اکبر، دیشب خواب مسئولم را دیدم. دلم واقعاً برایش تنگ شده بود.»

گفتم:

«چه خوابی؟»

گفت:

«خیلی عجیب بود. مسئولم خیلی خوشحال بود، می‌خندید. بعد به من گفت: فاطمه، یک خبر خوب برایت دارم؛ همین روزها تو را هم پیش خودم می‌آورم.»

بعد دوباره خندید.

خوابی که خیلی زود تعبیر شد

مسئول فاطمه در آن روزها به‌تازگی جان خود را از دست داده بود و فاطمه علاقه زیادی به او داشت. آن خواب اما خیلی زود تعبیر شد.

مدتی بعد فاطمه دستگیر شد و در ۲۷ شهریور ۱۳۶۰ تیرباران شد.

این خاطره، آخرین تصویر به‌جامانده از دختری نوجوان است که چند روز بعد سرنوشت دیگری در انتظارش بود.

هلن عرفانی؛ آموزگاری که خدمت به کودکان را برگزیده بود

مجاهد شهید هلن عرفانی، متولد ۳۰ مهر ۱۳۳۷ در تهران، دارای مدرک دیپلم و آموزگار بود. او در ۳۰ آذر ۱۳۶۰ و در سن ۲۳ سالگی تیرباران شد.

هلن به‌عنوان مربی بهداشت فعالیت می‌کرد و روزانه ساعت‌ها برای سلامت و آموزش کودکان تلاش می‌کرد.

«تنها امید مردم ایران»

از جمله سخنان نقل‌شده از هلن عرفانی:

«تنها امید مردم ایران، سازمان مجاهدین خلق است.»

او همچنین گفته بود:

«مجاهدین تنها امید خلق‌اند.»

و در بخشی دیگر از دیدگاه‌هایش تأکید کرده بود:

«یا نباید مجاهد بود، یا اگر کسی می‌خواهد مجاهد باشد، باید مانند یک مجاهد فکر کند و مانند یک مجاهد عمل کند.»

به باور او، هوادار یک سازمان باید ویژگی‌های آرمانی آن را در رفتار و کردار خود منعکس کند و ارزش‌های انسانی را در زندگی روزمره به کار گیرد.

یادی از نسل جوانی که بهای باورهای خود را پرداخت

روایت فاطمه مصباح و زندگی هلن عرفانی، بخشی از خاطرات و روایت‌های برجای‌مانده از نسلی است که در سال‌های پرتلاطم دهه شصت درگیر تحولات سیاسی و اجتماعی ایران شد. خاطراتی که همچنان در میان خانواده‌ها، دوستان و هم‌نسلان آنان نقل می‌شود و بخشی از حافظه تاریخی آن دوره را شکل می‌دهد.

 

کتاب مادر کوشالی - علاء رفت، مادر ماند «از یک علاء تا هزار علاء»؛ داستان انتخابی که با مرگ متوقف نشد منتشر شد نویسنده شهرام بهزادی

کتاب مادر کوشالی - علاء رفت، مادر ماند «از یک علاء تا هزار علاء»؛ داستان انتخابی که با مرگ متوقف نشد منتشر شد نویسنده شهرام بهزادی 

کتاب مادر کوشالی؛ از یک علاء تا هزاران علاء زندگی، انتخاب و مجاهدت محترم ایجه‌ای کوشالی نویسنده: شهرام بهزادی منتشر شد

مادر کوشالی روایت زندگی وانتخاب مادری در مسیر آزادی پیشگفتارچرا مادر کوشالی؟در نخستین نگاه، شاید داستان مادر کوشالی داستان فقدان

https://efshayaranshitan.org/2026/09/20/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%88%d8%b4%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%9b-%d8%a7%d8%b2-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%84%d8%a7%d8%a1-%d8%aa%d8%a7-%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b9/

اگر بخواهیم تمام کتاب «مادر کوشالی؛ از یک علاء تا هزار علاء» را در چهار کلمه خلاصه کنیم، شاید این چهار کلمه کافی باشد:

علاء رفت؛ مادر ماند.

علاءالدین عترتی کوشالی نخستین پسر محترم ایجه‌ای بود. جوانی ورزشکار، تحصیل‌کرده و فعال سیاسی که مسیر زندگی مادر را نیز تغییر داد. خود مادر می‌گفت پیش از علاء هیچ آشنایی با سازمان مجاهدین خلق نداشت. علاء او را آشنا کرد، آموزش داد و به گفته خود مادر، بعدها «مسئول» او شد.

اما علاء یک چیز دیگر را نیز با مادر در میان گذاشته بود: بهای انتخاب.

ممکن بود فرزندانش را از دست بدهد.

ممکن بود زندگی‌اش دگرگون شود.

ممکن بود بیماری و تبعید برسد.

بعد تاریخ، تقریباً همه این پرسش‌ها را یکی پس از دیگری در برابر مادر قرار داد.

علاء کشته شد.

کمال کشته شد.

شمس و نجم کشته شدند.

عصمت شریعتی مزینانی، همسر علاء و خود یک فعال سیاسی، نیز کشته شد.

اکنون دیگر علاء نبود که به مادر بگوید چه کند.

همین‌جاست که داستان اصلی آغاز می‌شود.

اگر انتخاب مادر فقط به علاقه‌اش به علاء وابسته بود، باید با مرگ علاء پایان می‌یافت.

اما پایان نیافت.

مادر در مشهد ماند و فعالیت کرد. از کودکان دیگران مراقبت کرد. جوان مجروحی را پذیرفت و وقتی آن جوان در آغوشش جان داد، برای دفن او اقدام کرد. هنگام دفن، ذهنش پیش چهار پسر خودش بود.

این صحنه تمام پیچیدگی شخصیت او را در خود دارد:

او برای ادامه راه، مادر بودن را کنار نگذاشته بود.

با همان قلب یک مادر ادامه می‌داد.

بعد ایران را ترک کرد.

تبعید آمد.

سال‌ها گذشت.

مادر پیر شد.

دخترش نسرین در اشرف بود و اشرف به یکی از دغدغه‌های مهم سال‌های پایانی زندگی مادر تبدیل شد. با وجود بیماری در تجمع‌ها و برنامه‌ها حاضر می‌شد. خاطرات نزدیکانش از زنی سخن می‌گویند که بیماری توان جسمی‌اش را کاهش داده بود، اما هنوز برای حضور اصرار داشت.

در یکی از خاطرات، شبی که اشرف زیر بمباران بود، مادر تا صبح بیدار ماند و روز بعد با وجود سن و بیماری در تظاهرات بروکسل حاضر شد.

از لاهیجان تا بروکسل فاصله بسیار است.

اما در زندگی مادر کوشالی، یک خط این دو نقطه را به هم متصل می‌کند:

انتخاب.

در آغاز این راه یک علاء وجود داشت.

اما سال‌ها بعد، درباره مادر نوشته شد که مبارزان، مجاهدین و دانشجویان معترض را فرزندان خودش می‌نامید.

اینجاست که عنوان کتاب معنای واقعی پیدا می‌کند:

از یک علاء تا هزار علاء.

نه به این معنا که علاء فراموش شد.

برعکس.

علاء یگانه ماند.

اما آنچه مادر از طریق علاء شناخته بود، در شخص علاء متوقف نماند.

دایره بزرگ‌تر شد.

از یک پسر به یک خانواده.

از خانواده به همراهان.

از همراهان به نسل‌های دیگر.

و از نسبت خونی به نوعی مادری انتخاب‌شده.

محترم ایجه‌ای در پاییز ۱۳۸۹ در فرانسه درگذشت و در سرژی به خاک سپرده شد.

اما اگر زندگی او فقط داستان مرگ چهار پسر بود، عنوان این کتاب باید چیز دیگری می‌بود.

این کتاب درباره زندگی پس از فقدان است.

درباره اینکه یک انسان پس از پرداخت بهایی که روزی فقط درباره‌اش شنیده بود، چه می‌کند.

مادر کوشالی پاسخ خودش را با سخنرانی طولانی نداد.

با زندگی‌اش داد.

شناخت.

انتخاب کرد.

هزینه داد.

و ادامه داد.

به همین دلیل شاید آخرین تصویر مناسب برای کتاب، قبر مادر نباشد؛ بلکه همان زن سالخورده‌ای باشد که پس از دهه‌ها فقدان و تبعید و بیماری هنوز در میان جمع ایستاده است.

روزی یک علاء روبه‌روی او ایستاده بود و راهی را نشانش داده بود.

دهه‌ها بعد، انسان‌های بسیاری پیرامونش بودند که آنان را فرزندان خود می‌دانست.

این فاصله، فاصله یک علاء تا هزار علاء است. شهرام بهزادی

۱۴۰۵ شهریور ۲۸, شنبه

معرفی جلد ۲ کتاب انتخاب مسئول اول - مسئولان تغییر کردند؛ صحنه نیز تغییر کرد روایتی از سال‌هایی که مسیر از اشرف به لیبرتی و هجرت بزرگ رسید- نویسنده شهرام بهزادی

 معرفی جلد ۲ کتاب انتخاب مسئول اول - مسئولان تغییر کردند؛ صحنه نیز تغییر کرد روایتی از سال‌هایی که مسیر از اشرف به لیبرتی و هجرت بزرگ رسید  - نویسنده شهرام بهزادی



یک دوره را نمی‌توان فقط با تقویم شناخت.

گاهی برای فهمیدن یک دوره باید دید چه کسانی مسئولیت را تحویل گرفتند، در برابر چه شرایطی قرار گرفتند و آن مسئولیت را در چه نقطه‌ای به نفر بعد سپردند.

جلد دوم «انتخاب مسئول اول سازمان؛ از «چرا مریم؟» تا «چرا مهناز؟»» چنین روایتی را دنبال می‌کند.

داستان از فهیمه اروانی آغاز می‌شود و با عبور از دوره‌های متوالی مسئول اولی زنان ادامه پیدا می‌کند. اما در همان حال، جغرافیای این روایت نیز آرام نمی‌ماند.

اشرف که سال‌ها مرکز اصلی استقرار سازمان در عراق بود، وارد دوران محاصره و رویارویی‌های سخت می‌شود. سپس لیبرتی جای آن را می‌گیرد؛ مکانی موقت که خود به صحنه فشارها و بحران‌های تازه تبدیل می‌شود. سرانجام نیز پرونده حضور چندده‌ساله در عراق بسته می‌شود و هجرت بزرگ مرحله دیگری را آغاز می‌کند.

در میان این دگرگونی‌ها، مسئولان اول نیز یکی پس از دیگری مسئولیت را تحویل می‌گیرند و واگذار می‌کنند.

اینجاست که جلد دوم می‌خواهد فراتر از زندگی‌نامه افراد برود. موضوع اصلی کتاب، تداوم یک ساختار در میان تغییر آدم‌ها، مکان‌ها و شرایط تاریخی است.

از فهیمه اروانی تا زهره اخیانی، خواننده با بخشی از تاریخ سازمان روبه‌رو می‌شود که در آن مفهوم مسئول اولی زنان تثبیت می‌شود و هم‌زمان یکی از پرحادثه‌ترین دوره‌های حضور مجاهدین در عراق ورق می‌خورد.

از اشرف به لیبرتی؛
از لیبرتی به هجرت؛
و از یک مسئول اول به مسئول اول بعدی.

این جلد، روایت همین مسیر است؛ مسیری که هنوز به پایان کتاب نرسیده، زیرا پرسش نهایی مجموعه در پیش است:

از «چرا مریم؟» تا «چرا مهناز؟» چه مسیری طی شد؟

جلد دوم: از فهیمه اروانی تا زهره اخیانی؛ از تثبیت مسئول اولی زنان تا اشرف، لیبرتی و هجرت بزرگ
نویسنده: شهرام بهزادی

از اشرف ۱ تا انتخاب مسئول اول؛ ۶۲ سال تغییر، بالندگی و تکثر جلد دوم کتاب «هجرت بزرگ» به قلم شهرام بهزادی منتشر شد

 

از اشرف تا انتخاب مسئول اول؛ ۶۲ سال تغییر، بالندگی و تکثر

جلد دوم کتاب «هجرت بزرگ» به قلم شهرام بهزادی منتشر شد

از اشرف۱ تا اشرف ۳ هجرت بزرگ جلد ۲

یک سازمان چگونه پس از از دست دادن سلاح، قرارگاه و جغرافیایی که دهه‌ها با آن شناخته می‌شد، به حیات خود ادامه می‌دهد؟

و چگونه این ماندگاری را از یک نسل به نسل بعد منتقل می‌کند؟

این دو پرسش، نقطه آغاز و پایان جلد دوم کتاب شهرام بهزادی را به یکدیگر متصل می‌کنند.

جلد اول این مجموعه پیش‌تر در سایت «افشای یاران شیطان» منتشر شد. جلد دوم، روایت را از فردای خلع سلاح اشرف آغاز می‌کند و مرحله‌به‌مرحله تا خروج کامل مجاهدین از عراق در ۱۹ شهریور ۱۳۹۵ پیش می‌برد.

در میان این دو نقطه، تاریخی فشرده قرار گرفته است: واگذاری حفاظت، حملات اشرف، انتقال به لیبرتی، ۱۰ شهریور، محاصره و حملات موشکی، تلاش‌های حقوقی و بین‌المللی، آمادگی برای هجرت و سرانجام ۵۳ پرواز تا خروج آخرین نفر.

اما ویژگی این جلد آن است که در ۱۹ شهریور متوقف نمی‌شود.

آلبانی پایان روایت نیست.

کتاب به ساخت اشرف۳ می‌رسد و سپس مفهوم «هزار اشرف» را بررسی می‌کند؛ مفهومی که در ادبیات سازمان، «اشرف» را از یک مکان مشخص به الگویی برای تکثر و گسترش فعالیت تبدیل می‌کند.

فرجام کتاب این خط را تا ۱۴۰۵ امتداد می‌دهد: از هجرت جغرافیایی به انتقال تجربه و از انتقال تجربه به گردش مسئولیت و انتخاب مهناز میمنت به‌عنوان مسئول اول جدید.

به این ترتیب، تصویری گسترده‌تر شکل می‌گیرد:

از یک مرکز به تکثر؛
از یک نسل به نسل دیگر؛
از حفظ جغرافیا به حفظ تجربه؛
و از هجرت انسان‌ها به انتقال مسئولیت.

در این نگاه، رسیدن سازمان به ۶۲ سالگی تنها شمارش سال‌ها نیست؛ موضوع اصلی، چگونگی ادامه یک ساختار در میان تغییر نسل‌ها، جغرافیاها و اشکال فعالیت است.

جلد دوم می‌کوشد این مسیر را با سه مفهوم به پایان برساند:

تکامل، ماندگاری و انتقال.

و شاید فشرده‌ترین بیان کتاب همان جمله پایانی آن باشد:

«هجرت، رفتن نبود؛ عبور برای ادامه بود.»

نویسنده: شهرام بهزادی

۱۴۰۵ شهریور ۲۶, پنجشنبه

دوازده نام، اما یک پرسش: مسئول بعدی چگونه ساخته می‌شود؟ معرفی مجموعه سه‌جلدی «انتخاب مسئول اول سازمان» و تحلیل «از مسئولیت تا رهایی از کرسی» نویسنده: شهرام بهزادی

 دوازده نام، اما یک پرسش: مسئول بعدی چگونه ساخته می‌شود؟ معرفی مجموعه سه‌جلدی «انتخاب مسئول اول سازمان» و تحلیل «از مسئولیت تا رهایی از کرسی» نویسنده: شهرام بهزادی



محمد حنیف‌نژاد، مسعود رجوی، مریم رجوی، فهیمه اروانی، شهرزاد صدر، مهوش سپهری، بهشته شادرو، مژگان پارسایی، صدیقه حسینی، زهره اخیانی، زهرا مریخی و مهناز میمنت.

می‌توان این نام‌ها را پشت سر یکدیگر قرار داد و یک خط زمانی ساخت. اما پرسش این نوشته چیز دیگری است:

چه چیزی مسئولیت را از یک فرد به فرد بعدی منتقل می‌کند؟

برای رسیدن به پاسخ، شهرام بهزادی ابتدا موضوع را در مجموعه سه‌جلدی «انتخاب مسئول اول سازمان؛ از چرا مریم؟ تا چرا مهناز؟» در گستره تاریخی آن دنبال کرده است.

جلد نخست، «از محمد حنیف‌نژاد تا مریم رجوی»، از بنیانگذاری و اصل مسئولیت آغاز می‌کند و مسیر را تا انقلاب درونی و «چرا مریم؟» پیش می‌برد. این جلد در واقع زمینه تاریخی و تشکیلاتی پیدایش مسئول اولی زنان را جست‌وجو می‌کند.

جلد دوم، «از فهیمه اروانی تا زهره اخیانی»، وارد مرحله تکرار و استمرار می‌شود. دیگر با یک انتخاب منفرد روبه‌رو نیستیم؛ زنان مختلف در دوره‌های متفاوت مسئولیت را تحویل می‌گیرند و واگذار می‌کنند، در حالی که محیط پیرامونی نیز از اشرف و جنگ و بحران‌های عراق تا لیبرتی و هجرت تغییر می‌کند.

جلد سوم، «از زهرا مریخی تا مهناز میمنت»، این مسیر را در دوره پس از هجرت دنبال می‌کند و به انتخابات ۱۴۰۵ می‌رساند؛ انتخاباتی که در آن سه مرحله رأی‌گیری و سخنان نامزدها امکان می‌دهد خودِ مفهوم رقابت و مسئولیت موضوع بررسی قرار گیرد.

اما درست در همین نقطه، کتاب دیگری آغاز می‌شود؛ کتابی بسیار کوتاه‌تر، اما با مأموریتی متفاوت:

«از مسئولیت تا رهایی از کرسی»

این بار سؤال این نیست که چه اتفاقی افتاد؟

سؤال این است که:

این سازوکار چگونه کار می‌کند؟

اگر یک سازمان می‌خواهد دهه‌ها ادامه پیدا کند، چگونه باید تجربه را از فرد جدا کند و به ساختار منتقل سازد؟ اگر کادرسازی موفق باشد، آیا محصول آن فقط یک مسئول قوی است یا انسانی که بتواند مسئولان دیگری نیز بسازد؟ و اگر مسئولیت به فرد قدرت و موقعیت می‌دهد، چگونه می‌توان همان فرد را برای روزی آماده کرد که باید آن موقعیت را به دیگری بسپارد؟

در انتخابات ۱۴۰۵ این پرسش صورت ملموس‌تری پیدا می‌کند. بدری پورطباخ و نرگس عضدانلو در حالی که خود در معرض انتخاب بودند، درباره مهناز میمنت سخن گفتند؛ مهناز میمنت نیز نرگس عضدانلو را انتخاب نخست خود معرفی کرد. این رفتار به‌خودی‌خود درباره تمام ابعاد یک ساختار سیاسی حکم صادر نمی‌کند، اما یک سؤال جدی برای تحلیل ایجاد می‌کند:

اگر نامزد برای اثبات رقیب خود استدلال کند، مفهوم رقابت چه تغییری می‌کند؟

«از مسئولیت تا رهایی از کرسی» همین سؤال را تا پایان دنبال می‌کند و سرانجام به شاید دشوارترین مرحله کادرسازی می‌رسد:

آموزش نشستن بر کرسی کافی نیست؛ آیا می‌توان برخاستن از آن را نیز آموخت؟

برای کسی که ابتدا می‌خواهد تاریخ و جزئیات را بشناسد، مجموعه سه‌جلدی نقطه آغاز است. برای کسی که می‌خواهد پس از آن از جزئیات فاصله بگیرد و مکانیزم را یک‌جا ببیند، تحلیل «از مسئولیت تا رهایی از کرسی» مکمل آن مطالعه است.

آثار شهرام بهزادی را می‌توانید در سایت زیر دنبال کنید:

سایت افشای یاران شیطان

۱۴۰۵ شهریور ۲۵, چهارشنبه

کتاب از مسئولیت تا رهایی از کرسی تحلیلی بر ۶۱ سال کادرسازی، انقلاب درونی و گردش مسئولیت در سازمان مجاهدین خلق ایران نویسنده شهرام بهزادی منتشر شد

کتاب از مسئولیت تا رهایی از کرسی تحلیلی بر ۶۱ سال کادرسازی، انقلاب درونی و گردش مسئولیت در سازمان مجاهدین خلق ایران نویسنده شهرام بهزادی  منتشر شد 

مقدمه

شصت‌ویک سال را از زاویه دیگری ببینیم

تاریخ یک سازمان سیاسی را معمولاً با رویدادهای بزرگ آن می‌نویسند: تأسیس، مبارزه، زندان، اعدام، انقلاب، شکست، پیروزی، انشعاب، سرکوب، مهاجرت و تغییر رهبری.

اگر سازمان مجاهدین خلق ایران نیز با همین معیار خوانده شود، برای نوشتن تاریخ شصت‌ویک‌ساله آن مواد فراوانی وجود دارد؛ از تأسیس در شهریور ۱۳۴۴ تا ضربه ساواک در ۱۳۵۰، اعدام بنیان‌گذاران، تحولات زندان، انقلاب ۱۳۵۷، دوره فعالیت سیاسی، ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، تشکیل شورای ملی مقاومت، انقلاب ایدئولوژیک، تشکیل ارتش آزادی‌بخش، اشرف، لیبرتی، هجرت به آلبانی و سرانجام انتخاب مهناز میمنت در شهریور ۱۴۰۵.

اما این نوشته نمی‌خواهد آن تاریخ را دوباره روایت کند.

پرسش آن محدودتر، و شاید از جهتی دشوارتر است:

در طول این شصت‌ویک سال، مسئولیت چگونه از یک نسل به نسل دیگر منتقل شده است؟

و پشت این پرسش، پرسشی اساسی‌تر قرار دارد:

یک تشکیلات چگونه کادر می‌سازد؟

چگونه انسانی که روزی یک عضو جوان و کم‌تجربه بوده است، می‌تواند در گذر زمان مسئولیت دیگران را برعهده بگیرد؟ چگونه کسی که مسئول شده، می‌آموزد مسئولیت را ملک شخصی خود نداند؟ و دشوارتر از همه، چگونه می‌توان انسانی را تربیت کرد که همان اندازه که برای پذیرفتن مسئولیت آماده است، برای سپردن آن به دیگری نیز آماده باشد؟

اینها پرسش‌هایی درباره یک اسم یا یک دوره نیستند. درباره سازوکاری هستند که اگر واقعاً وجود داشته باشد، باید بتوان آثار آن را در طول زمان مشاهده کرد.

از همین رو، این نوشته قرار نیست از پیش نتیجه بگیرد که الگویی که سازمان مجاهدین خلق ایران درباره خود توصیف می‌کند از الگوهای دیگر «بهتر» یا «دموکراتیک‌تر» است. چنین حکمی بدون تعریف معیار، مقایسه نظام‌مند و بررسی شواهد کافی، بیشتر یک داوری سیاسی است تا تحلیل.

مسئله جالب‌تر، خودِ پدیده است.

در شهریور ۱۴۰۵ سه زن ـ بدری پورطباخ، نرگس عضدانلو و مهناز میمنت ـ در فرایندی درون‌سازمانی برای مسئولیت اول مطرح شدند. آنچه در سخنان منتشرشده آنان جلب توجه می‌کند این است که هر یک به‌جای آنکه صرفاً خود را شایسته‌تر از دیگری معرفی کند، درباره صلاحیت دیگری سخن می‌گوید. مهناز میمنت در مرحله نخست ۵۶درصد آرا را به دست آورد؛ اما خود او نیز از نرگس عضدانلو به‌عنوان انتخاب نخستش سخن گفت. بدری پورطباخ و نرگس عضدانلو نیز برای انتخاب مهناز میمنت استدلال کردند.

این رفتار، دست‌کم به‌عنوان یک پدیده تشکیلاتی، سزاوار پرسش است.

چرا نامزد باید برای رقیب خود استدلال کند؟

اگر انتخابات فقط مسابقه‌ای برای تصاحب یک کرسی باشد، این رفتار دشوار فهمیده می‌شود. اما اگر تعریف کرسی عوض شود ـ اگر کرسی نه «حق» فرد بلکه مسئولیتی موقت تلقی شود ـ رفتار نامزد نیز می‌تواند معنای دیگری پیدا کند.

همین‌جا نقطه آغاز تحقیق ماست.

برای فهم آنچه در ۱۴۰۵ اتفاق افتاد، نمی‌توان فقط به سال ۱۴۰۵ نگاه کرد. باید شصت‌ویک سال به عقب بازگشت.


فصل اول

مسئولیت پیش از کرسی

از محمد حنیف‌نژاد تا مسئله‌ای که از بنیان‌گذار بزرگ‌تر شد

در آغاز، «کرسی»ای در کار نبود.

این شاید ساده‌ترین و در عین حال مهم‌ترین نکته برای فهم تاریخ بعدی باشد.

وقتی محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان در شهریور ۱۳۴۴ هسته‌ای را پایه گذاشتند که بعدها سازمان مجاهدین خلق ایران نام گرفت، هنوز بسیاری از عناوین، ساختارها و مناسباتی که دهه‌ها بعد شکل گرفتند وجود نداشتند. منابع رسمی سازمان تأسیس را در ۱۵ شهریور ۱۳۴۴ ثبت می‌کنند و شکل‌گیری هسته اولیه را حاصل جمع‌بندی بنیان‌گذاران از تجربه مبارزات سیاسی پیشین می‌دانند.

بنابراین اگر بخواهیم مفهوم «مسئولیت» را در نقطه آغاز بررسی کنیم، نباید ساختار امروز را به سال ۱۳۴۴ ببریم.

منابع خود سازمان تصریح می‌کنند که عنوان «مسئول اول» در شکل کنونی آن در آن زمان چنین تشخص علنی‌ای نداشت و بعدها مسعود رجوی در توصیف محمد حنیف‌نژاد، از او با تعبیر «معلم، مربی، مرشد و مسئول اول» یاد کرد. همین منابع می‌گویند در دوران فعالیت مخفی، حتی هویت مسئول اول به دلایل امنیتی برای عموم و بخش بزرگی از اعضا آشکار نبود.

این نکته برای بحث ما مهم است، زیرا نشان می‌دهد مسئله در ابتدا عنوان نبود؛ کارکرد بود.

سازمانی که می‌خواست پیش از عمل، انسان بسازد

یکی از ویژگی‌های قابل توجه سال‌های نخست این است که بنیان‌گذاران بلافاصله پس از تشکیل هسته اولیه، آن را به دستگاهی برای عملیات شتاب‌زده تبدیل نکردند.

روایت رسمی سازمان از شش سال نخست، دوره‌ای از مطالعه سیاسی، ایدئولوژیک، استراتژیک، آموزش و سازماندهی مخفی را توصیف می‌کند.

فارغ از ارزیابی سیاسی راهبردی که آنان انتخاب کردند، برای موضوع این رساله یک نکته اهمیت بیشتری دارد: آنها مسئله را صرفاً فقدان افراد شجاع نمی‌دیدند.

برداشت آنان این بود که بدون سازمان، آموزش، انضباط، شناخت و رهبری، شجاعت فردی به‌تنهایی قادر به ایجاد یک حرکت پایدار نیست.

این تفاوت کوچکی نیست.

ممکن است انسانی برای آرمانی حاضر به پرداخت هزینه باشد، اما هنوز نتواند مسئولیت انسان دیگری را برعهده بگیرد. ممکن است کسی در لحظه خطر بسیار شجاع باشد، اما نتواند تصمیم جمعی بگیرد، اشتباه خود را بپذیرد، دیگری را رشد دهد یا منافع شخصی خود را در برابر هدف جمعی مهار کند.

اینجاست که مفهوم کادر از مفهوم «هوادار» جدا می‌شود.

هوادار می‌تواند به هدفی باور داشته باشد.

کادر باید بتواند بار آن هدف را حمل کند.

و مسئول باید علاوه بر حمل بار خود، پاسخگوی بخشی از بار جمع باشد.

اگر این تمایز را نادیده بگیریم، بخش بزرگی از تحولاتی که دهه‌ها بعد در این سازمان اتفاق افتاد قابل فهم نخواهد بود.

نخستین آزمایش بزرگ: اگر بنیان‌گذار نباشد چه؟

هر سازمانی تا هنگامی که بنیان‌گذار آن حضور دارد می‌تواند بخش مهمی از انسجام خود را از شخصیت او بگیرد. آزمایش واقعی هنگامی آغاز می‌شود که آن شخصیت دیگر وجود ندارد.

برای سازمان مجاهدین این آزمایش بسیار زود فرا رسید.

محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان در ۴ خرداد ۱۳۵۱ اعدام شدند.

در چنین لحظه‌ای یک تشکیلات می‌تواند همراه بنیان‌گذارانش پایان یابد.

یا باید نشان دهد چیزی فراتر از بنیان‌گذاران در آن ساخته شده است.

همین‌جا مسئله «کادرسازی» از یک اصطلاح تشکیلاتی به مسئله بقا تبدیل می‌شود.

اگر همه دانش، اعتبار، تصمیم‌گیری و ابتکار در یک نفر متمرکز شده باشد، حذف آن فرد تقریباً معادل حذف سازمان است. اما اگر او پیش از خود، انسان‌هایی ساخته باشد که بتوانند تصمیم بگیرند، آموزش دهند، مسئولیت بپذیرند و افراد بعد از خود را نیز پرورش دهند، سازمان می‌تواند از مرگ بنیان‌گذار عبور کند.

به این معنا، شاید مهم‌ترین محصول یک رهبر، تصمیماتی نباشد که خودش گرفته است.

انسان‌هایی هستند که پس از او قادر به تصمیم‌گیری‌اند.

این معیار را می‌توان بر تمام شصت‌ویک سال مورد بحث اعمال کرد.

از محمد حنیف‌نژاد به نسلی که باید ادامه می‌داد

پس از اعدام بنیان‌گذاران، شرایط ساده نبود. بخش بزرگی از اعضا و کادرها زندانی بودند و ساختار بیرون زندان نیز زیر فشار امنیتی قرار داشت. منابع سازمان، نقش مسعود رجوی در زندان و رضا رضایی در بیرون زندان را در ادامه هدایت تشکیلات برجسته می‌کنند.

برای بحث ما، مسئله تعیین «قهرمان بعدی» نیست.

مسئله این است که اصل انتقال رخ داده است.

محمد حنیف‌نژاد نمی‌توانست پس از اعدام تصمیم بگیرد چه کسی در هر موقعیت چه کند. اگر تشکیلات پس از او ادامه یافت، ناگزیر مسئولیت باید در سطوح مختلف به دیگران منتقل شده باشد.

این همان نقطه‌ای است که مفهوم کادرسازی معنای تاریخی پیدا می‌کند.

یک سازمان زنده نمی‌تواند هر نسل را از صفر آغاز کند. هر نسل باید چیزی از نسل پیش دریافت کند و چیزی بیش از آن به نسل بعد تحویل دهد.

اما همین انتقال یک خطر درونی نیز دارد.

کسی که دیروز شاگرد بوده و امروز مسئول شده است، ممکن است به‌تدریج خود را با مسئولیتش یکی بگیرد. منصبی که وسیله بود می‌تواند به هویت تبدیل شود. انسان ممکن است تصور کند چون سال‌ها مسئول بوده، ادامه مسئولیت نیز حق اوست.

در این نقطه، مسئله دیگری پدیدار می‌شود:

چگونه کادر بسازیم بدون آنکه کرسی‌خواه بسازیم؟

این پرسش در سال ۱۳۴۴ هنوز به شکل بعدی آن مطرح نبود. اما تحولات دهه‌های بعد، سازمان را بارها با آن روبه‌رو کرد.

مسئولیت؛ امتیاز یا بار؟

اینجا باید میان دو مفهوم که گاهی به‌سادگی با هم مخلوط می‌شوند تفاوت گذاشت.

«قدرت» به فرد امکان می‌دهد بر دیگران اثر بگذارد.

«مسئولیت» او را در برابر نتیجه پاسخگو می‌کند.

این دو در عمل می‌توانند در یک منصب جمع شوند، اما از نظر اخلاقی و تشکیلاتی یک چیز نیستند.

اگر منصب عمدتاً به‌عنوان امتیاز فهمیده شود، طبیعی است که انسان برای رسیدن به آن رقابت کند و پس از رسیدن، برای حفظ آن بکوشد.

اگر همان منصب عمدتاً «بار» تعریف شود، معیار متفاوت می‌شود: چه کسی قادر است آن بار را بهتر حمل کند؟

روی لینک  کلیک کنید وادامه کتاب را اینجا بخوانید 

البته صرف نامیدن یک مقام به‌عنوان «مسئولیت» هیچ چیز را ثابت نمی‌کند. تقریباً هر ساختار سیاسی می‌تواند از خدمت و مسئولیت سخن بگوید.

معیار، رفتار در لحظه انتقال است.

آیا فرد حاضر است مسئولیتی را که سال‌ها داشته به دیگری بسپارد؟

آیا فردی که نامزد مسئولیت است می‌تواند بگوید شخص دیگری برای آن مناسب‌تر است؟

آیا سازمان قادر است پس از انتقال، از تجربه مسئول پیشین استفاده کند بدون آنکه انتقال را بی‌معنا سازد؟

این پرسش‌ها ما را از ۱۳۴۴ مستقیماً به ۱۴۰۵ می‌رسانند.

اما میان این دو نقطه، یک تحول بزرگ قرار دارد.

تا اینجا مسئله عمدتاً این بود که چگونه کادر ساخته می‌شود؟

در دهه ۱۳۶۰ پرسش دیگری در برابر سازمان قرار گرفت:

چه چیزی در خودِ انسان باید تغییر کند تا ظرفیت مسئولیت او آزاد شود؟

و این پرسش، سازمان را به بحثی رساند که خودش آن را «انقلاب ایدئولوژیک» و «انقلاب درونی» نامید.

از همین نقطه، مسئله زن نیز دیگر مسئله‌ای حاشیه‌ای نبود.

اگر یک سازمان مدعی است انسان را برای پذیرفتن مسئولیت تربیت می‌کند، باید پاسخ دهد آیا این ظرفیت به جنسیت وابسته است؟ آیا زن می‌تواند نه فقط در تشکیلات حضور داشته باشد، بلکه در بالاترین سطح اجرایی آن مسئولیت بگیرد؟ و اگر پاسخ مثبت است، چه موانعی در مناسبات، فرهنگ و ذهن انسان باید کنار زده شود تا چنین امکانی از یک استثنا به یک قاعده تبدیل شود؟

به این ترتیب، مسئله‌ای که در ۱۳۴۴ با ساختن سازمان آغاز شده بود، بیست سال بعد به مسئله دشوارتری رسید:

روی لینک ویا عکس کلیک کنید وادامه کتاب را اینجا بخوانید