۱۴۰۵ شهریور ۱۹, پنجشنبه

کتاب ، ولی‌الله؛ «به مرادم رسیدم» ، روایت یک انتخاب،از همدان و جست‌وجوی راه تا انتخاب مجاهدشدن ، قهرمان شهید خلق ولی الله فیض مهدوی نویسنده شهرام بهزادی

 کتاب ،ولیالله؛ «به مرادم رسیدم» ، روایت یک انتخاب،از همدان و جستوجوی راه تا انتخاب مجاهدشدن ، قهرمان شهید خلق ولی الله فیض مهدوی نویسنده شهرام بهزادی


ولی‌الله؛ «به مرادم رسیدم» ، روایت یک انتخاب،از همدان و جست‌وجوی راه تا انتخاب مجاهدشدن ، قهرمان شهید خلق ولی الله فیض مهدوی نویسنده شهرام بهزادی
 

پیشگفتار

از یک جوان در قرارگاه مرزی تا نسلی که تکثیر شد

سال‌ها گذشته است، اما هنوز وقتی نام ولی‌الله فیض مهدوی را می‌شنوم، پیش از زندان گوهردشت، پیش از ۵۴۶ روز سلول انفرادی، پیش از حکم اعدام و پیش از آن آخرین پیام معروفش، تصویر دیگری جلوی چشمم می‌آید: جوانی رشید، بلندقد، با موهای سیاه متمایل به خرمایی که تازه به یکی از قرارگاه‌های مرزی رسیده بود.

آن روز هنوز «ولی‌اللهی» را که بعدها زندانبانان جمهوری اسلامی شناختند، نمی‌دیدم. من جوانی را می‌دیدم که خسته از راه رسیده بود، غذا خورده بود، حمام کرده بود، اندکی استراحت کرده بود و بعد، به‌جای آن‌که در فکر آسودن باشد، آمده بود بنشیند و بپرسد.

از او پرسیدم:

از کجایی؟

با همان حالت گرم و آشنایی که داشت گفت:

شما که می‌دانی.

گفتم:

می‌دانم؛ اما می‌خواهم خودت بگویی.

گفت:

همدان.

از همان‌جا گفتگو شروع شد.

من برایش از راه‌هایی گفتم که خودم طی کرده بودم؛ از تجربه‌ها، شکست‌ها، زندان، فشار، مبارزه، تهران، جنگل‌های شمال و سال‌هایی که برای رسیدن به یک پاسخ سپری شده بود. گمان می‌کردم بعد از چند ساعت خسته شود. اما هرچه جلوتر می‌رفتم، او بیشتر گوش می‌داد.

نه آن گوش‌دادنی که آدم برای رعایت ادب انجام می‌دهد.

گویی چیزی را می‌جست.

هر جمله‌ای را با تجربه‌های خودش می‌سنجید و از دل آن سؤال دیگری بیرون می‌کشید.

در جایی به او گفتم حالا تو بگو.

جوابی داد که هنوز برایم آموزنده است:

«اول تو بگو. برای من واجب‌تر است که بشنوم

بعد دفتر خواست.

دفتر را باز کرد و حرف‌ها را محوری نوشت.

از همان روز، کم‌کم متوجه شدم با یک جوان معمولی روبه‌رو نیستم.

بعدها زندگینامه‌ای که سازمان مجاهدین درباره او منتشر کرد، بخشی از همان چیزی را که من از نزدیک دیده بودم ثبت کرد: جوانی پرشور که راه‌های مختلفی را برای مبارزه آزموده بود، در سال ۱۳۷۸ از طریق رادیو صدای مجاهد و زندگینامه شهیدان مقاومت با مجاهدین آشنا شد و در نیمه دوم ۱۳۷۹، پس از تحمل سختی بسیار، به مجاهدین پیوست. در همان زندگینامه از جسارت و بی‌باکی او در کنار فروتنی و جدیتش در مسئولیت سخن گفته شده است.

اما هیچ زندگینامه‌ای نمی‌تواند تمام چیزی را که در نگاه یک انسان اتفاق می‌افتد ثبت کند.

من آن را دیده بودم.

ولی‌الله آمده بود که بفهمد.

با پیش‌فرض نیامده بود که هرچه شنید تصدیق کند. از طرف دیگر، با آن خودبزرگ‌بینی هم نیامده بود که بگوید من مبارزه کرده‌ام، کردستان دیده‌ام، زندان دیده‌ام، تشکیلات دیده‌ام، پس چیزی برای یادگرفتن ندارم.

درست برعکس.

گفت:

«فکر کنید من هیچ نمی‌دانم. از صفر با من شروع کنید

این جمله شاید کلید فهم زندگی ولی‌الله باشد.

کسی که حاضر است از صفر شروع کند، الزاماً بی‌تجربه نیست. گاهی درست برعکس، تجربه آن‌قدر به او آموخته است که می‌فهمد دانسته‌های قبلی نمی‌تواند جای حقیقت تازه را بگیرد.

او می‌خواست درباره بنیانگذاران بداند.

محمد حنیف‌نژاد برایش فقط یک اسم تاریخی نبود.

از مسعود رجوی می‌پرسید.

از مریم رجوی.

از تاریخچه سازمان.

از فاز سیاسی.

از مبارزه.

از تشکیلات.

از روابط میان مجاهدین.

از اینکه چرا انسان‌هایی درس، شغل، زندگی شخصی، خانواده و امکانات معمول زندگی را کنار گذاشته‌اند.

وقتی بحث به اینجا رسید، برایش توضیح دادم که مسئله نفی زیبایی‌های زندگی نیست. اینها بد نیستند. اتفاقاً مجاهد آنها را برای مردم می‌خواهد. آزادی، امنیت، خانواده، رفاه، آموزش، عشق، شأن انسانی؛ مگر هدف مبارزه چیزی جز فراهم‌کردن همین‌ها برای مردمی است که از آنها محروم شده‌اند؟

اما کسی که تمام زندگی‌اش را برای آزادی همان مردم وقف می‌کند، ناچار است قیمت دیگری بپردازد.

ولی‌الله ساکت می‌شد.

بلند می‌شد.

در حیاط قدم می‌زد.

گاهی وسط قدم‌زدن ناگهان چیزی در ذهنش روشن می‌شد، برمی‌گشت و با همان تکیه‌کلام خودش شروع می‌کرد:

«می‌دونی...»

و بعد نکته‌ای می‌گفت که نشان می‌داد آنچه شنیده فقط وارد گوشش نشده؛ در ذهنش با تمام زندگی گذشته‌اش برخورد کرده و چیزی تازه از آن بیرون آمده است.

انسانی که انتخاب می‌کند

برای فهم ولی‌الله، باید میان «کسی که به جریانی می‌پیوندد» و «کسی که انتخاب می‌کند» فرق گذاشت.

او از خلأ نیامده بود.

مبارزه دیده بود.

کردستان دیده بود.

انضباط تشکیلاتی دیده بود.

از پ.ک.ک برایم می‌گفت؛ از ضابطه، انتقاد و انتقاد از خود، از اینکه تخلف تشکیلاتی بی‌پاسخ نمی‌ماند. حتی از تنبیه خودش برای نقض ضابطه تعریف کرد.

پس وقتی بعدتر گفت آنچه در مجاهدین پیدا کرده برایش چیز دیگری است، حرف کسی نبود که اولین سازمان زندگی‌اش را دیده باشد.

او مقایسه می‌کرد.

و آن تعبیر زیبای خودش را به کار برد:

«شکر مازندران و شکر هندوستان؛ هر دو شیرین‌اند، اما این کجا و آن کجا

وقتی درباره عملیات جاری حرف زدیم، بیشتر تکان خورد.

برای او توضیح دادم که مسئله فقط انتقاد اخلاقی نیست. قرار نیست جمعی دور هم بنشینند و بگویند چه کسی آدم خوبی بوده و چه کسی بد.

مسئله این است که خودخواهی، برتری‌طلبی، «اول من»، کم‌کاری در مسئولیت، نقض تعهد نسبت به دیگری و میل به کرسی و برتری، اگر وارد مناسبات یک سازمان انقلابی شود، همان سازمان را از درون تهی می‌کند.

پس باید سیستماتیک دیده شود.

باید گفته شود.

باید با کمک جمع از آن عبور کرد.

نه برای آنکه مجموعه‌ای از «آدم‌های خوب» بسازیم، بلکه برای آنکه ارزش‌هایی را که برای آنها مبارزه می‌کنیم ابتدا در مناسبات خودمان زنده نگه داریم.

ولی‌الله بلند شد.

قدم زد.

و گفت:

«عجب جایی آمده‌ام

من آن روز اهمیت کامل این جمله را نمی‌دانستم.

سال‌ها بعد فهمیدم.

کادرسازی یعنی همین

امروز وقتی به ولی‌الله نگاه می‌کنم، دیگر او را فقط یک زندانی سیاسی یا یک مجاهد شهید نمی‌بینم.

او برای من یکی از پاسخ‌های عینی به این سؤال است که کادرسازی چیست؟

کادرسازی فقط آموزش نظامی یا سیاسی نیست.

کادرسازی یعنی انسانی که خودش انتخاب می‌کند، آن‌قدر آگاه شود که در لحظه‌ای که تمام تکیه‌گاه‌های بیرونی از او گرفته می‌شود، انتخابش همچنان درون خودش زنده بماند.

ولی‌الله بعداً ۵۴۶ روز را در سلول انفرادی گذراند. خودش در پیام صوتی‌اش از دست‌بند، پابند، چشم‌بند، سلول کوچک و بازجویی و شکنجه‌های جسمی و روحی سخن گفته است.

اگر یک انسان فقط به محیط وابسته باشد، با جداکردنش از محیط فرو می‌ریزد.

اگر فقط به تشویق دیگران متکی باشد، در سلول انفرادی تمام می‌شود.

اگر ایمانش محصول جمع باشد، وقتی جمع را از او بگیرند چیزی باقی نمی‌ماند.

اما ولی‌الله در آن سلول‌ها همان کسی ماند که من در حیاط قرارگاه دیده بودم.

حتی شاید روشن‌تر شد.

این همان نقطه‌ای است که «کادر» از «عضو» جدا می‌شود.

نه به معنی مقام.

نه به معنی سلسله‌مراتب.

به معنی انسانی که آنچه را آموخته درونی کرده است.

از ولی‌الله تا وحید

سال‌ها بعد، وقتی نسل‌های دیگری را دیدم، دوباره به ولی‌الله فکر کردم.

از ولی‌الله فیض مهدوی تا وحید بنی‌عامریان، فاصله فقط فاصله چند سال و دو نسل نیست.

مسئله استمرار یک انتخاب است.

ممکن است شکل مبارزه عوض شود.

نسل عوض شود.

ابزار ارتباط عوض شود.

شرایط اجتماعی و سیاسی ایران عوض شود.

اما رژیم همان سؤال بنیادی را بار دیگر مقابل انسان می‌گذارد:

تا کجا بر انتخابت می‌ایستی؟

و دوباره انسانی از نسل بعد پاسخ می‌دهد.

به همین دلیل است که اگر ولی‌الله را فقط در ۱۵ شهریور ۱۳۸۵ دفن کنیم، او را درست نفهمیده‌ایم.

او یک حلقه است.

نه آغاز زنجیره، نه پایان آن.

پیش از او حنیف بود.

نسلی بود که سازمان را با «فدا» آغاز کرد.

نسلی بود که در زندان شاه ایستاد.

نسلی بود که در دهه شصت به جوخه‌های اعدام رفت.

نسلی بود که در قتل‌عام ۶۷ سربه‌دار شد.

نسلی بود که اشرف را ساخت و در اشرف ایستاد.

و بعد نسل‌های دیگری آمدند.

ولی‌الله یکی از نقاطی است که می‌شود در آن، این انتقال را با چشم دید.

سازمانی که باید خودش را تکثیر کند

در روزهای اخیر، هنگام انتخاب مسئول اول جدید سازمان، بار دیگر همین پرسش برایم زنده شد.

سال‌هاست می‌دانم که سازمان مجاهدین کادرسازی می‌کند.

اما دانستن یک چیز است و دیدن عمق آن چیز دیگری.

وقتی در روند انتخاب مسئول اول جدید، ده‌ها نفر از لایه‌های مختلف سازمان سخن گفتند و سطح آگاهی سیاسی، ایدئولوژیک و تشکیلاتی آنها آشکار شد، مسئله فقط انتخاب یک نفر نبود.

مسئله نشان‌دادن یک خزانه انسانی بود.

در پیام ۱۶ شهریور ۱۴۰۵، مسعود رجوی به این واقعیت اشاره کرد که ۱۴۰ مجاهد در هفت مرکز سخن گفته‌اند و بیش از هزار نفر در نوبت مانده‌اند.

برای من عدد هزار مهم است، اما معنای پشت آن مهم‌تر.

چگونه سازمانی می‌تواند بعد از ۶۱ سال، پس از این همه زندان، اعدام، جنگ، محاصره، اشرف، لیبرتی، مهاجرت و فشار، نه فقط بماند بلکه انسان‌هایی در سطوح مختلف تربیت کند که هرکدام بتوانند درباره جهت‌گیری، مسئولیت و آینده سازمان سخن بگویند؟

پاسخ را شاید بتوان در همان جوان همدانی پیدا کرد که سال‌ها پیش گفت:

«از صفر با من شروع کنید

کادرسازی از همین‌جا آغاز می‌شود.

از انسانی که نیازمند یادگیری است.

بعد از انسانی که سؤال می‌کند.

بعد کسی که مسئولیت می‌پذیرد.

بعد کسی که در آزمایش می‌ایستد.

و سرانجام انسانی که خودش تبدیل به الگو و آموزگار دیگری می‌شود.

اگر این چرخه ادامه پیدا نکند، هیچ سازمانی شصت سال دوام نمی‌آورد.

انقلاب مریم؛ تکثیر به جای جانشینی

به گمان من یکی از عمیق‌ترین نتایج انقلاب مریم همین تغییر نگاه به انسان و مسئولیت بوده است.

مسئولیت نباید به انحصار چند چهره تبدیل شود.

اگر هر مرحله فقط یک رهبر بسازد و پشت سر او زمین خالی بماند، اولین ضربه جدی می‌تواند همه چیز را متوقف کند.

اما اگر مسئولیت تکثیر شود، اگر کادر ساخته شود، اگر هر مسئول مسئول دیگری بسازد، دیگر با یک هرم شکننده روبه‌رو نیستیم.

با شبکه‌ای از انسان‌های انتخاب‌کرده روبه‌رو هستیم.

از همین منظر است که می‌توان خطی را از ولی‌الله تا امروز دید.

ولی‌الله در آن قرارگاه مسئول اول نبود.

عضو مرکزیت نبود.

در رأس ساختار نبود.

اما آنچه در او ساخته شد، بعدها در سخت‌ترین آزمایش خودش را نشان داد.

این یعنی ارزش کادرسازی را نباید فقط از بالا نگاه کرد.

گاهی نتیجه بزرگ یک انقلاب تشکیلاتی را باید در یک سلول چهارمتری پیدا کرد.

جایی که هیچ فرمانده‌ای حضور ندارد.

هیچ جمعی نیست.

هیچ جلسه‌ای نیست.

انسان است و بازجو.

انسان است و درد.

انسان است و مرگ.

آنجاست که معلوم می‌شود چه چیزی واقعاً درونی شده است.

«به مرادم رسیدم»

وقتی بحث ما به انقلاب ایدئولوژیک رسید، ولی‌الله گفت چیزی را که دنبالش بوده پیدا کرده است.

از نفی فردیت فروبرنده گفت.

از عبور از هژمونی مردانه.

از فدا.

از رهایی انسان از بندهایی که مانع تعالی او می‌شود.

و در نهایت جمله‌ای گفت که برای من امروز عنوان زندگی اوست:

«به همه بگویید ولی‌الله به مرادش رسید؛ به آرزویش رسید و مجاهد شد

در آن روز شاید این جمله را بیشتر به‌عنوان شور یک جوان تازه‌وارد شنیدم.

اما پنج سال بعد، همان جوان وقتی زیر فشار، شکنجه، اعدام مصنوعی و حکم مرگ قرار گرفت، نگفت اشتباه کردم.

زندگینامه سازمان می‌گوید حتی وقتی برای مصاحبه تلویزیونی علیه سازمان تحت فشار قرار گرفت، نپذیرفت و پس از بازگشت به بند، با آمادگی برای پرداخت بالاترین قیمت برخورد کرد.

این است که جمله «به مرادم رسیدم» را از یک هیجان جوانانه به سندی درباره یک انتخاب تبدیل می‌کند.

چرا این کتاب؟

این کتاب فقط برای یادبود یک شهید نوشته نمی‌شود.

اگر چنین بود، چند صفحه زندگینامه و چند عکس کافی بود.

من می‌خواهم بفهمم ـ و به خواننده نشان بدهم ـ که چگونه آن جوانی که من برای مدت کوتاهی شناختم، به انسانی تبدیل شد که پنج سال زندان نتوانست او را از انتخابش جدا کند.

می‌خواهم فاصله میان آن دفترچه کوچک در قرارگاه مرزی و آن پیام از زندان رجایی‌شهر را طی کنیم.

فاصله میان:

«از صفر با من شروع کنید»

و:

«ما آغاز کردیم، ما تداوم می‌بخشیم و ما پایان خواهیم داد

این فاصله، زندگی ولی‌الله است.

اما شاید بیش از آن، داستان یک شیوه انسان‌سازی است.

شیوه‌ای که یک نفر را نمی‌سازد تا دیگران پشت سرش حرکت کنند؛ باید انسان‌هایی بسازد که هرکدام در لحظه آزمایش بتوانند خودشان تصمیم بگیرند.

از حنیف تا نسل مسعود.

از انقلاب مریم تا نسل زنانی که مسئولیت‌های اصلی را بر دوش گرفتند.

از ۹ سال مسئولیت زهرا مریخی تا مسئول اول جدید، مهناز میمنت.

از ولی‌الله تا وحید بنی‌عامریان.

نام‌ها متفاوت‌اند.

نسل‌ها متفاوت‌اند.

میدان‌ها متفاوت‌اند.

اما یک سؤال همچنان ثابت مانده است:

وقتی لحظه انتخاب می‌رسد، انسان چه چیزی را برمی‌گزیند؟

ولی‌الله پاسخ خودش را داد.

او آن را ابتدا در کلمات گفت.

بعد در مسئولیت.

بعد در زندان.

و سرانجام با زندگی‌اش.

به همین دلیل است که هرچه سال‌ها می‌گذرد، آن جوان از جلو چشمم کنار نمی‌رود.

هنوز می‌بینمش که در حیاط قدم می‌زند.

ناگهان می‌ایستد.

چیزی در ذهنش روشن شده است.

برمی‌گردد.

چشم‌هایش می‌درخشد.

و می‌گوید:

«می‌دونی...»

این کتاب از همان «می‌دونی» آغاز می‌شود؛

از انسانی که می‌خواست بداند،

تا انسانی که انتخاب کرد،

تا مجاهدی که در آخرین مرحله دیگر خودش تبدیل به پاسخ شد.

 

فصل اول

همدان؛ جوانی که آرام نمی‌گرفت

از جست‌وجوی راه تا صدای مجاهد

بعضی آدم‌ها پیش از آن‌که راه خود را پیدا کنند، آرام نمی‌گیرند. نه به این دلیل که نمی‌دانند چه می‌خواهند، بلکه درست برعکس؛ چیزی را می‌خواهند که هنوز شکل روشن و نهایی آن را پیدا نکرده‌اند. می‌دانند وضع موجود را نمی‌پذیرند، می‌دانند نمی‌توانند کنار بایستند و تماشا کنند، اما هنوز باید بگردند، تجربه کنند، زمین بخورند، دوباره برخیزند و از میان راه‌های مختلف، آن راهی را پیدا کنند که بتوانند تمام وجودشان را به آن بسپارند.

ولی‌الله فیض مهدوی از همین جنس بود.

او در ۵ بهمن ۱۳۵۸ در همدان به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را نیز در زادگاهش گذراند. ایران‌پدیا آغاز زندگی سیاسی او را با همین روحیه جست‌وجوگر پیوند می‌زند و زندگینامه سازمان مجاهدین نیز او را جوانی «پرشور و در پی یافتن راهی برای مبارزه» توصیف می‌کند؛ جوانی که پیش از رسیدن به مجاهدین، راه‌های مختلفی را تجربه کرده بود.

همین عبارت کوتاه ـ «راه‌های مختلفی را تجربه نمود» ـ برای کسی که ولی‌الله را از نزدیک ندیده شاید فقط یک جمله در زندگینامه باشد. برای من اما پشت این جمله یک انسان زنده ایستاده است. چون وقتی بعدها روبه‌رویم نشست، خودش از بخشی از همین جست‌وجوها برایم گفت.

ولی‌الله از آن جوان‌هایی نبود که سیاست برایشان بحثی در حاشیه زندگی باشد. نمی‌توانست ببیند، ناراضی باشد، چند ناسزا به حکومت بگوید و بعد به زندگی عادی خودش برگردد. آن نارضایتی در او به عمل تبدیل می‌شد و همین روحیه، خیلی زود پایش را به جاهایی کشاند که برای یک جوان هم‌سن‌وسال او معمول نبود.

سال‌ها بعد، وقتی سرگذشتش را مرور کردم، فهمیدم آن بی‌قراری‌ای که در نخستین روزهای آشنایی در او می‌دیدم، محصول همان سال‌ها بود.

او پیش از آن‌که به مجاهدین برسد، دنبال جواب گشته بود.

خانه‌ای که نمی‌توانست او را متوقف کند

از خانواده‌اش هم برایم گفت؛ به‌خصوص از پدرش.

آنچه در ذهن من از حرف‌های ولی‌الله مانده این است که پدرش نظامی و از افسران پادگان نوژه همدان بود. ولی‌الله آن روز درجه او را هم گفت ـ سرگرد یا سرهنگ ـ اما اکنون پس از این همه سال نمی‌خواهم چیزی را که دقیق به یاد ندارم قطعی بنویسم. آنچه کاملاً در خاطرم مانده، اصل مسئله است: پدر به‌شدت با فعالیت‌های سیاسی و راهی که پسرش در پیش گرفته بود مخالف بود.

این اختلاف، اختلاف معمول یک پدر نگران با پسر جوانش نبود.

ولی‌الله راه افتاده بود.

به کردستان ایران رفته بود، به کردستان عراق و ترکیه سر زده بود و در جست‌وجوی راه مبارزه، خودش را وارد میدان‌هایی کرده بود که می‌توانست برایش زندان یا مرگ داشته باشد.

خانواده نمی‌توانست این روح سرکش را بفهمد یا مهار کند.

وقتی به‌دلیل فعالیت‌هایش گرفتار دستگاه سرکوب شد و زندانی‌اش کردند، بنا بر آنچه خودش برایم تعریف کرد، پدرش ابتدا حاضر نبود برای آزادی او قدم پیش بگذارد. شاید تصور می‌کرد زندان همان چیزی است که می‌تواند این پسر ناآرام را سر عقل بیاورد.

اما سرانجام کار به جایی رسید که برای آزادی او وساطت شد؛ با این انتظار که ولی‌الله دیگر دست از این فعالیت‌ها بردارد.

مشکل دقیقاً همین‌جا بود:

ممکن بود خانواده رضایت بدهد.

ممکن بود پدر رضایت بدهد.

ممکن بود زندانبان شرط بگذارد.

اما ولی‌الله در درون خودش رضایت نداده بود.

آزادشدن از زندان برای او به معنای پایان سؤال نبود.

آنچه او را به حرکت انداخته بود هنوز وجود داشت.

چرا جامعه‌ای باید با زندان و سرکوب اداره شود؟

چرا انسان باید در برابر آنچه نادرست می‌داند سکوت کند؟

راه مؤثر مبارزه چیست؟

کجا می‌شود نیرویی را پیدا کرد که فقط اعتراض نکند، بلکه برای تغییر وضع موجود سازمان یافته باشد؟

این سؤال‌ها او را رها نمی‌کردند.

کوه، کردستان و مدرسه‌ای دیگر

یکی از مهم‌ترین تجربه‌های ولی‌الله پیش از پیوستن به مجاهدین، تجربه کردستان بود.

این بخش برای شناخت شخصیت او اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان می‌دهد وقتی بعدها درباره تشکیلات، ضابطه، انضباط، انتقاد و مسئولیت با او صحبت کردم، با انسانی روبه‌رو نبودم که این مفاهیم را برای نخستین بار می‌شنود.

او پیش از آن تجربه تشکیلاتی داشت.

خودش از دوره‌ای که با پ.ک.ک بود برایم گفت.

نکته جالب این بود که وقتی از آنها حرف می‌زد، بی‌انصافی نمی‌کرد. ویژگی‌هایی را که مثبت می‌دانست به‌صراحت بیان می‌کرد. می‌گفت آنها مبارز، منضبط و تشکیلاتی بودند. ضابطه داشتند و نقض ضابطه را ساده نمی‌گرفتند. کار خودبه‌خودی و خارج از مناسبات تشکیلاتی پذیرفته نبود.

اگر کسی ضابطه‌ای را نقض می‌کرد، موضوع مورد انتقاد قرار می‌گرفت.

حتی فاصله فیزیکی نیز بهانه‌ای برای تعطیل‌کردن انتقاد نبود؛ اگر افراد کنار هم نبودند، از وسایل ارتباطی استفاده می‌کردند تا مسئله مطرح شود.

ولی‌الله یک خاطره مشخص هم برایم تعریف کرد.

در جریان یکی از فعالیت‌ها، بر سر موضوعی مربوط به شلیک به هواپیماهای ترکیه، ضابطه‌ای را نقض کرده بود. مسئله در نشست انتقادی مطرح شد و بعد از آن، خودش را برای دو روز به‌عنوان تنبیه در یک غار نگه داشتند.

وقتی این خاطره را تعریف می‌کرد، از آن با تلخی یا کینه حرف نمی‌زد.

برای او مهم‌تر از آن دو روز، چیزی بود که از آن تجربه یاد گرفته بود:

مبارزه بدون انضباط نمی‌تواند دوام بیاورد.

هر کس نمی‌تواند به نام مبارزه هرچه خواست انجام دهد.

اگر جمعی هدف مشترک دارد، باید ضابطه داشته باشد؛ باید مسئولیت‌پذیری وجود داشته باشد و فرد بتواند درباره کار خودش پاسخ بدهد.

اینها چیزهایی بود که ولی‌الله پیش از رسیدن به مجاهدین تجربه کرده بود.

به همین دلیل بعدها، وقتی من برایش از مناسبات درونی مجاهدین گفتم، مقایسه او ارزش دیگری داشت.

او می‌دانست تشکیلات چیست.

سختی را می‌شناخت.

کوه دیده بود.

زندان دیده بود.

انضباط دیده بود.

انتقاد دیده بود.

پس اگر بعداً گفت «اینجا چیز دیگری است»، این حرف ناشی از هیجان کسی نبود که اولین تجربه تشکیلاتی زندگی‌اش را می‌گذراند.

او چیزی برای مقایسه داشت.

اما چرا نماند؟

من هم همین سؤال را از او کردم.

بی‌پرده.

گفتم تو که در چنین محیطی بودی، با کسانی زندگی می‌کردی که مبارزه می‌کردند، تشکیلات و انضباط داشتند و علاوه بر همه اینها با بخشی از آنها هم‌زبان بودی، پس چرا نماندی؟

جوابی که داد از آن جواب‌هایی بود که شخصیت آدم را بیشتر از چند صفحه زندگینامه نشان می‌دهد.

با همان گرمی خاص خودش گفت چیزی در درونش آرام نمی‌شد.

تعبیری که از او در ذهنم مانده این است:

«عزیز دلم، این روح سرکشم آرام نمی‌شد و تشنه‌کامیم سیراب نمی‌شد. دنبال مراد و محبوب واقعی‌ام می‌گشتم

این جمله را نباید با معیار معمولی خواند.

ولی‌الله از مبارزه خسته نشده بود که دنبال زندگی آرام‌تری بگردد.

از تشکیلات فرار نکرده بود که دنبال آزادی فردی باشد.

سختی کوه و زندان او را نترسانده بود.

مشکل او چیز دیگری بود:

هنوز احساس می‌کرد آنچه می‌خواهد پیدا نکرده است.

تشنه بود، اما هر آبی سیرابش نمی‌کرد.

برای همین باز راه افتاد.

صدایی از دور

در سال ۱۳۷۸ اتفاقی افتاد که جهت این جست‌وجو را تغییر داد.

ولی‌الله از طریق رادیو صدای مجاهد با سازمان مجاهدین آشنا شد.

این نکته هم در زندگینامه سازمان و هم در ایران‌پدیا ثبت شده است. ایران‌پدیا می‌نویسد او در سال ۱۳۷۸ با شنیدن رادیو صدای مجاهد و زندگینامه شهیدان مقاومت با مجاهدین و اهداف آنها آشنا شد.

امروز که اینترنت و شبکه‌های اجتماعی فاصله میان یک فرد و یک سازمان سیاسی را به چند ثانیه رسانده‌اند، شاید فهم اهمیت یک رادیو در آن سال‌ها دشوار باشد.

اما برای جوانی در ایران آن دوره، صدایی که از آن سوی سانسور می‌رسید می‌توانست پنجره‌ای به جهانی باشد که حکومت می‌خواست دیده نشود.

ولی‌الله گوش کرد.

اما باز همان ویژگی خودش را داشت:

فقط شنونده نماند.

زندگینامه شهیدان مقاومت را شنید.

درباره سازمان بیشتر دانست.

سؤال کرد.

جست‌وجو کرد.

و کم‌کم چیزی که سال‌ها در پی آن بود برایش شکل گرفت.

زندگینامه سازمان می‌گوید او در نیمه دوم سال ۱۳۷۹ «با تحمل سختی بسیار» به مجاهدین پیوست و «به‌سرعت جذب ارزش‌های مجاهدین شد».

اما میان شنیدن یک رادیو در سال ۷۸ و رسیدن به مجاهدین در نیمه دوم ۷۹، یک تصمیم بزرگ وجود دارد.

بسیاری رادیو گوش می‌کنند.

بسیاری از یک جریان سیاسی خوششان می‌آید.

بسیاری حتی هوادار می‌شوند.

اما تعداد بسیار کمتری تصمیم می‌گیرند زندگی‌شان را بردارند و دنبال چیزی بروند که از پشت امواج رادیو شناخته‌اند.

ولی‌الله از گروه دوم بود.

انتخاب از روی تجربه، نه ناآگاهی

این نکته برای من در نوشتن زندگی ولی‌الله تعیین‌کننده است.

اگر گذشته او را حذف کنیم و داستان را از پیوستن به مجاهدین شروع کنیم، بخش مهمی از ارزش انتخابش را از بین برده‌ایم.

او باید راه‌های دیگر را می‌دید تا بتواند مقایسه کند.

باید انضباط دیگری را تجربه می‌کرد تا وقتی با انضباط مجاهدین روبه‌رو شد بفهمد چه تفاوتی می‌بیند.

باید انتقاد و انتقاد از خود را قبلاً دیده باشد تا وقتی بعدها مفهوم عملیات جاری برایش توضیح داده شد، بتواند بگوید شباهت کجاست و تفاوت کجا.

و همین‌جا بود که آن ضرب‌المثل را برایم به کار برد.

وقتی بحثمان به مقایسه تجربه گذشته‌اش با آنچه اکنون در مجاهدین می‌دید رسید، گفت:

«شکر مازندران و شکر هندوستان؛ هر دو شیرین هستند، اما این کجا و آن کجا

خندیدم.

اما پشت این شوخی یک ارزیابی جدی بود.

او نمی‌گفت هرچه پیش از این دیده باطل بوده است.

اتفاقاً نقاط مثبت آن تجربه را برایم توضیح داده بود.

می‌گفت آنجا انضباط دیدم.

مبارزه دیدم.

تشکیلات دیدم.

پرداخت قیمت دیدم.

پس «هر دو شیرین‌اند».

اما چیزی که حالا کشف می‌کرد، از نظر خودش به لایه دیگری از انسان و مبارزه مربوط می‌شد.

هنوز البته همه آن را نفهمیده بود.

هنوز تازه رسیده بود.

هنوز دفترش پر از سؤال بود.

هنوز باید حنیف را می‌شناخت.

هنوز باید تاریخ سازمان را می‌خواند.

هنوز درباره مسعود سؤال داشت.

هنوز مریم و انقلاب ایدئولوژیک را آن‌گونه که بعدها خودش بیان کرد نشناخته بود.

هنوز باید مناسبات مجاهدین را لمس می‌کرد.

ولی جهت را پیدا کرده بود.

چیزی که در چشم‌هایش بود

وقتی بعدها زندگینامه سازمان را خواندم، عبارتی در آن برایم بسیار آشنا بود. در آنجا ولی‌الله انسانی جسور و بی‌باک توصیف شده که در عین حال از تواضع برخوردار بود و در مسئولیت‌هایش جدی و سخت‌کوش عمل می‌کرد.

من آن تواضع را در همان آغاز دیده بودم.

تواضعش این نبود که خودش را کوچک کند.

اتفاقاً اعتمادبه‌نفس داشت.

تجربه داشت.

مبارزه کرده بود.

زندان رفته بود.

اما همه اینها را روی میز نمی‌گذاشت تا ثابت کند «من می‌دانم».

برعکس، گفت:

«فکر کنید من هیچ نمی‌دانم

این برای من یکی از مهم‌ترین خصوصیات ولی‌الله بود.

انسانی که فکر می‌کند به مقصد رسیده، دیگر یاد نمی‌گیرد.

ولی‌الله تازه وقتی راهش را پیدا کرده بود، خودش را در نقطه شروع قرار داد.

شاید به همین دلیل در مدت کوتاهی آن‌قدر جلو رفت.

هنوز تشنه بود

ولی‌الله به مجاهدین رسیده بود، اما داستان تمام نشده بود.

در حقیقت تازه آغاز شده بود.

او سازمانی را که سال ۷۸ صدایش را از رادیو شنیده بود حالا از نزدیک می‌دید.

بین شنیدن و دیدن فاصله بسیار است.

بین هواداری و عضویت فاصله بیشتر.

و میان عضویت و اینکه انسانی تصمیم بگیرد خودش را با ارزش‌های یک سازمان بسازد، باز فاصله‌ای دیگر وجود دارد.

ولی‌الله می‌خواست این فاصله‌ها را یکی‌یکی طی کند.

به همین دلیل از من دفتر خواست.

به همین دلیل گفت از صفر شروع کنیم.

به همین دلیل وقتی از تجربه خودم می‌گفتم، جلوتر می‌آمد.

وقتی به جنگل‌های شمال رسیدم، نزدیک‌تر نشست.

وقتی از فاز نظامی و آنچه در تهران تجربه کرده بودیم گفتم، گفت:

این قسمت را ریزتر بگو. دقیق‌تر بگو.

او دنبال داستان هیجان‌انگیز نبود.

دنبال پاسخ بود.

می‌خواست بفهمد انسانی چگونه از یک نقطه به نقطه دیگر می‌رسد و در هر مرحله چه چیزی را باید انتخاب کند.

آن جوان همدانی راه زیادی آمده بود.

خانه نتوانسته بود متوقفش کند.

مخالفت پدر متوقفش نکرده بود.

زندان قبلی پایان جست‌وجویش نشده بود.

کوه و کردستان برایش آخر راه نشده بود.

تجربه یک تشکیلات مبارز هم عطشش را کاملاً فروننشانده بود.

رادیویی را شنیده بود.

راه افتاده بود.

سختی کشیده بود.

و سرانجام به جایی رسیده بود که تصور می‌کرد شاید پاسخ را آنجا پیدا کند.

اما هنوز یک سؤال باقی بود:

چه چیزی در مجاهدین دید که آن جوان باتجربه و سرکش را واداشت بایستد و بگوید: همین است؛ این همان چیزی است که دنبالش می‌گشتم؟

پاسخ این سؤال را نمی‌توان در زندگی پیش از مجاهدشدنش پیدا کرد.

باید همراه خودش وارد آن قرارگاه شویم.

باید کنارش بنشینیم.

دفترش را باز کنیم.

و از همان نقطه‌ای شروع کنیم که خودش خواست:

«فکر کنید من هیچ نمی‌دانم؛ از صفر با من شروع کنید

این آغاز فصل بعد است.

فصل دوم

از صفر با من شروع کنید

نخستین روزهای ولی‌الله در میان مجاهدین

وقتی کسی بعد از طی‌کردن راه‌های مختلف، دیدن زندان، تجربه‌کردن زندگی تشکیلاتی و گذشتن از کوه و مرز به جایی تازه می‌رسد، معمولاً چیزی برای اثبات‌کردن با خودش می‌آورد. می‌خواهد نشان دهد بی‌تجربه نیست، راه رفته، سختی کشیده و خیلی چیزها را از قبل می‌داند.

ولی‌الله درست برعکس بود.

در همان نخستین روزهای آشنایی جمله‌ای به من گفت که هرچه زمان گذشته، معنای آن برایم بیشتر شده است:

«فکر کنید من هیچ نمی‌دانم؛ از صفر با من شروع کنید

این را انسانی می‌گفت که واقعاً صفر نبود.

کردستان را دیده بود. زندگی سخت و مبارزه را تجربه کرده بود. با یک تشکیلات مسلح آشنا شده بود. زندان رژیم را دیده بود. مخالفت خانواده و پدر را پشت سر گذاشته بود. برای رسیدن به جایی که حالا ایستاده بود، راه ساده‌ای طی نکرده بود.

اما وقتی به مجاهدین رسید، کوله‌بار گذشته را روی میز نگذاشت تا برای خودش اعتبار بخرد.

گفت از صفر شروع کنید.

به‌نظر من امروز، برای فهم ولی‌الله، باید روی همین جمله مکث کرد.

«اول تو بگو»

اولین برخورد ما در یکی از قرارگاه‌های مرزی بود.

جوانی رشید و بلندبالا، با موهای سیاه متمایل به خرمایی که آنها را بالا زده بود؛ گرم، صمیمی و در همان برخورد اول بسیار فهمیده به‌نظر می‌رسید.

از راه رسیده بود. طبیعی بود ابتدا به نیازهای اولیه‌اش برسد؛ غذا، حمام و کمی استراحت.

بعد با هم نشستیم.

من هم از همان ابتدا حسابی تحویلش گرفتم. شاید بخشی از آن به این دلیل بود که در رفتارش چیزی می‌دیدم که مرا جذب کرده بود. نه شلوغ بود، نه می‌خواست خودش را عرضه کند. آرام بود، اما پشت آن آرامش ذهنی به‌شدت فعال کار می‌کرد.

پرسیدم:

از کجایی؟

گفت:

«شما که می‌دانی

گفتم:

بله، می‌دانم. ولی می‌خواهم خودت بگویی.

گفت:

«همدان

بعد او هم از من پرسید.

از خودم.

از راهی که آمده بودم.

و اینجا بود که گفت‌وگویی آغاز شد که من تصور نمی‌کردم چنین امتدادی پیدا کند.

من نزدیک به ۲۸ سال تجربه، راه‌های رفته، ستم‌های کشیده، شکست‌ها، مبارزه و آنچه از همه آنها آموخته بودم را برایش باز کردم.

طبیعی بود فکر کنم بعد از مدتی او هم می‌خواهد داستان خودش را تعریف کند.

اما گفت:

«تو اول بگو. برای من واجب‌تر است که بشنوم

این جمله مرا گرفت.

جوانی که خودش برای گفتن کم نداشت، عجله‌ای برای حرف‌زدن از خودش نداشت.

می‌خواست بداند.

دفتر را آورد

هرچه جلوتر رفتیم، نوع گوش‌دادنش برایم جالب‌تر شد.

در آغاز فقط گوش می‌داد. بعد سؤال‌ها شروع شد.

وقتی صحبت به مقاومت و تجربه جنگل‌های شمال رسید، دیدم بیشتر به من نزدیک شد. فاصله جسمی‌اش هم کمتر شد؛ گویی می‌خواست چیزی از حرف‌ها جا نماند.

بعد از من یک دفتر خواست.

دفتر را آورد و شروع کرد به نوشتن.

اما باز نکته جالب این بود که حرف‌ها را کلمه‌به‌کلمه نمی‌نوشت. محوری یادداشت می‌کرد.

نکته را می‌گرفت.

چند کلمه می‌نوشت.

دوباره گوش می‌داد.

گاهی سؤال می‌کرد.

دوباره چیزی می‌نوشت.

این رفتار برایم آشنا بود. آدمی که فقط می‌خواهد اطلاعات جمع کند، معمولاً انبوهی از جزئیات را می‌نویسد. اما کسی که دنبال فهم یک مسیر است، محور را می‌گیرد تا بعد روی آن فکر کند.

ولی‌الله از دسته دوم بود.

وقتی به دوره‌های سخت‌تر مبارزه و بعد به فاز نظامی و تجربه‌هایی که در تهران داشتیم رسیدم، باز نزدیک‌تر شد.

گفت:

«اینها را ریزتر بگو

بعد دوباره:

«دقیق‌تر بگو

برای او مهم نبود فقط بداند چه اتفاقی افتاده است. می‌خواست بفهمد چرا اتفاق افتاده، در آن لحظه چه انتخابی وجود داشته، آدم‌ها چگونه تصمیم گرفته‌اند و چرا یک راه را به راه دیگر ترجیح داده‌اند.

همین تفاوت کوچکی نبود.

تاریخ را از آدم‌هایش می‌خواست

خیلی زود گفت می‌خواهد تاریخچه سازمان را بداند.

اما تاریخ برای ولی‌الله فقط سلسله‌ای از سال‌ها و وقایع نبود.

از بنیانگذاران می‌پرسید.

از محمد حنیف‌نژاد.

چرا سازمان را تأسیس کردند؟

چه چیزی در مبارزات پیش از آنها دیده بودند که قانعشان نکرده بود؟

چرا تشکیلات؟

چرا مبارزه حرفه‌ای؟

چرا فدا؟

بعد مسعود رجوی.

راه زندان.

ضربه ۱۳۵۰.

اعدام بنیانگذاران.

چرا سازمان بعد از آن ضربه از بین نرفت؟

مسعود چگونه از آن نقطه عبور کرد؟

چه اتفاقی در سازمان افتاد؟

بعد انقلاب ضدسلطنتی.

آزادی از زندان.

فاز سیاسی.

چرا مجاهدین با وجود فشارها تا مدتی بر مبارزه سیاسی مسالمت‌آمیز پافشاری کردند؟

چگونه کار به ۳۰ خرداد رسید؟

و بعد مرحله دیگری از مبارزه.

من هرچه از تجربه و شناخت خودم داشتم برایش می‌گفتم و او باز سؤال تازه‌ای پیدا می‌کرد.

وقتی بحث به مریم رجوی رسید، سؤال‌هایش وارد حوزه دیگری شد.

اینجا دیگر فقط تاریخ یک سازمان مطرح نبود.

بحث بر سر این بود که این سازمان در درون خودش چه کرده است؟

چرا زنان در مسئولیت‌های اصلی قرار گرفته‌اند؟

انقلاب ایدئولوژیک چیست؟

فردیت چه معنایی دارد؟

نفی ایدئولوژی جنسیت یعنی چه؟

چرا سازمانی که برای سرنگونی یک حکومت مبارزه می‌کند باید این اندازه انرژی برای تغییر مناسبات درونی خودش صرف کند؟

اینها سؤال‌های کسی نبود که می‌خواهد چند جواب آماده حفظ کند.

او هر جواب را می‌برد و با تجربه خودش می‌سنجید.

«می‌دونی...»

کمتر از دو هفته از آمدنش گذشته بود که یکی از عادت‌هایش را شناخته بودم.

در حیاط محلی که بودیم قدم می‌زد.

گاهی مدت زیادی.

معلوم بود فکر می‌کند.

بعد ناگهان چیزی به ذهنش می‌رسید.

مسیرش را عوض می‌کرد، به طرف من می‌آمد و معمولاً حرفش را با همان تکیه‌کلام آشنا شروع می‌کرد:

«می‌دونی...»

بعد یک نکته.

یا یک سؤال.

گاهی از چیزی که روز قبل گفته بودم.

گاهی ارتباط دو موضوع را با هم پیدا کرده بود.

گاهی تجربه‌ای از گذشته خودش را کنار بحثی که تازه شنیده بود می‌گذاشت و می‌خواست بداند آیا برداشتش درست است.

این «می‌دونی...»ها برای من کم‌کم تبدیل به علامت شد.

می‌فهمیدم در فاصله دو گفت‌وگو، بحث تعطیل نشده است.

در ذهن ولی‌الله ادامه داشته.

او حرف را گرفته، با خودش برده، زیرورو کرده و حالا با محصول فکر خودش برگشته است.

به همین دلیل من او را هیچ‌وقت یک شاگرد منفعل ندیدم.

او نیازمند آموزش بود، اما مصرف‌کننده آموزش نبود.

این دو خیلی با هم فرق دارند.

هیچ بحثی برایش ممنوع نبود

یک ویژگی دیگر ولی‌الله خیلی زود خودش را نشان داد.

با هیچ بحثی زاویه نداشت.

این را باید درست فهمید.

منظورم این نیست که هرچه می‌شنید بی‌چون‌وچرا قبول می‌کرد. اگر چنین بود، این همه سؤال معنی نداشت.

منظورم این است که در برابر هیچ موضوعی از قبل در را نمی‌بست.

نمی‌گفت این بخش را قبول ندارم، پس نمی‌خواهم درباره‌اش بشنوم.

نمی‌گفت تجربه قبلی من چیز دیگری بوده، پس این بحث بی‌فایده است.

نمی‌گفت من تا اینجا آمده‌ام، همین کافی است.

حتی درباره موضوعاتی که مستقیماً به شخصیت، فردیت، روابط انسانی و برداشت‌های گذشته خودش مربوط می‌شد، عقب نمی‌کشید.

گویی با خودش قرار گذاشته بود:

آمده‌ام ببینم این سازمان چیست؛ پس باید تمامش را بشناسم.

نه آن بخشی را که برایم راحت است.

نه آن بخشی را که با پیش‌فرض‌هایم جور درمی‌آید.

تمامش را.

بعد انتخاب کنم.

این ویژگی بعدها برای فهم مقاومتش در زندان برای من بسیار مهم شد.

کسی که انتخابش را سطحی انجام داده باشد، وقتی قیمت انتخاب بالا می‌رود، دوباره حساب می‌کند.

اما کسی که پیش از انتخاب، خودش همه درها را باز کرده، سؤال کرده، مقایسه کرده و بعد تصمیم گرفته، در لحظه فشار چیز بیشتری برای تکیه‌کردن دارد.

ولی‌الله داشت پایه‌های انتخاب خودش را می‌ساخت.

راهی که از حنیف شروع شده بود

در بحث بنیانگذاران، مسئله «فدا» برایش اهمیت ویژه‌ای پیدا کرد.

برای او توضیح می‌دادم که اگر بخواهیم تاریخ سازمان را فقط از طریق عملیات، زندان، ضربه و تحولات سیاسی بخوانیم، چیزی از آن کم می‌شود.

سؤال اصلی این است که چرا انسان‌هایی حاضر شدند چنین راهی را آغاز کنند؟

محمد حنیف‌نژاد و یارانش چه دیده بودند که زندگی دیگری را انتخاب کردند؟

چرا مبارزه برایشان حرفه‌ای شد؟

چرا سازمان ساختند؟

چرا وقتی بهای انتخاب به جان رسید، عقب ننشستند؟

ولی‌الله به این بخش حساس بود.

شاید چون خودش نیز در تمام سال‌های جست‌وجو، دقیقاً دنبال همین مرز می‌گشت:

مبارزه تا کجا؟

این سؤال بعدها بارها در حرف‌هایش برگشت.

مبارزه خوب است؛ اما میزان مایه‌گذاری چقدر است؟

آیا صدق و فدا حد دارد؟

آیا می‌شود آزادی یک ملت را خواست، اما زندگی خودت را دست‌نخورده نگه داری؟

این سؤال‌ها را نمی‌شد با شعار پاسخ داد.

برای همین من از راه طی‌شده گفتم.

از آدم‌ها.

از قیمت‌ها.

از شکست‌ها.

از جاهایی که باید دوباره انتخاب می‌کردیم.

و ولی‌الله گوش می‌داد.

فاز سیاسی؛ آزمون یک راه

وقتی به سال‌های پس از انقلاب ضدسلطنتی و فاز سیاسی رسیدیم، پرسش‌هایش بیشتر شد.

برای جوانی که تجربه خودش بیشتر با اشکال سخت و مستقیم مبارزه گره خورده بود، این سؤال جدی بود که چرا سازمانی با آن سابقه، در برابر حکومت تازه‌تأسیس تا آن اندازه بر فعالیت سیاسی و اجتماعی علنی تأکید کرده بود.

از میتینگ‌ها گفتم.

از فعالیت سیاسی.

از نشریه.

از دانشگاه‌ها و مدارس.

از جوانانی که فوج‌فوج به سیاست کشیده شده بودند.

از فشارهایی که قدم‌به‌قدم بیشتر شد.

از چماقداری.

از دستگیری.

از بستن راه‌های فعالیت.

از ۳۰ خرداد.

ولی‌الله دنبال نقطه اتصال بود.

می‌خواست بداند چه زمانی یک مرحله تمام می‌شود و مرحله دیگری آغاز می‌شود.

چه کسی این را تشخیص می‌دهد؟

چه مسئولیتی بر دوش یک عضو است؟

اگر شرایط عوض شود، آیا شکل مبارزه هم باید عوض شود؟

همین سؤال‌ها بود که وقتی به تجربه‌های خودمان در تهران و بعد جنگل‌های شمال رسیدم، او را بیشتر به وجد آورد.

او بخشی از این جهان را خودش لمس کرده بود.

حالا داشت آن را در یک تاریخ بزرگ‌تر قرار می‌داد.

«ای کاش مردم شما را می‌شناختند»

در یکی از همان گفت‌وگوها جمله‌ای گفت که هنوز در ذهنم مانده است.

بعد از شنیدن بخشی از راه طی‌شده و سختی‌هایی که مجاهدین پشت سر گذاشته بودند، گفت چیزی به این مضمون:

«مبارزه خوب است، ولی آخر مایه‌گذاری، صدق و فدا هم حدی دارد. ای کاش مردم شما را می‌شناختند؛ می‌شناختند مجاهدین کیستند

این حرف را نه به‌عنوان تعریف از خودمان شنیدم و نه امروز چنین نقلش می‌کنم.

ارزش آن برای من جای دیگری است.

ولی‌الله هنوز در حال شناخت بود.

هنوز بحث‌های مهم‌تری باقی مانده بود.

اما چیزی را تشخیص داده بود که برایش تازگی داشت:

رابطه میان آرمان و قیمت آن.

او قبلاً مبارزه دیده بود.

حالا داشت درباره میزان پرداختی سؤال می‌کرد که یک سازمان برای آرمان خودش پذیرفته است.

و این دقیقاً همان دری بود که بعدها او را به بحث عمیق‌تری رساند:

اگر سازمانی چنین فدایی می‌خواهد، در درون خودش با «من» انسان چه می‌کند؟

از تاریخ به مناسبات

هرچه روزها جلوتر می‌رفت، سؤال‌ها از تاریخ به امروز منتقل می‌شد.

دیگر فقط نمی‌پرسید حنیف چه کرد یا در سال ۶۰ چه اتفاقی افتاد.

می‌خواست بداند:

شما الآن چگونه با هم زندگی می‌کنید؟

مسئولیت چگونه تعریف می‌شود؟

اگر کسی اشتباه کند چه می‌شود؟

اگر مسئول اشتباه کند چه؟

اگر من با کسی مسئله داشته باشم چه؟

اگر خودخواهی کنم چه؟

اگر فکر کنم از دیگری بهترم چه؟

اگر وظیفه‌ای را کم انجام دهم چه؟

اگر از مسئولم ناراحت باشم چه؟

اگر تحت‌مسئولم از من انتقاد داشته باشد چه؟

اینجا بود که بحث از تاریخ مجاهدین به مناسبات مجاهدین رسید.

و شاید همین نقطه مهم‌ترین مرحله شناخت ولی‌الله بود.

زیرا یک سازمان را می‌شود از روی کتاب شناخت.

می‌شود تاریخش را خواند.

می‌شود سخنرانی رهبرانش را شنید.

می‌شود با مواضع سیاسی‌اش موافق بود.

اما وقتی وارد آن می‌شوی، سؤال دیگری مطرح است:

آدم‌هایش با هم چگونه‌اند؟

ولی‌الله می‌خواست این را بفهمد.

نه اینکه «آدم خوب» شویم

یک روز بحث را برایش باز کردم.

گفتم هر مجاهدی وقتی این راه را انتخاب می‌کند، چیزهایی را کنار گذاشته است: درس، شغل، موقعیت، جاذبه‌های زندگی، تشکیل خانواده و بسیاری از چیزهایی که برای هر انسانی طبیعی و دوست‌داشتنی است.

اما اینجا یک سوءتفاهم بزرگ ممکن است پیش بیاید.

این چیزها بد نیستند.

ما نمی‌گوییم زندگی بد است.

عشق بد است.

خانواده بد است.

آسایش بد است.

برعکس.

در سرِ فهرست تمام این خوبی‌ها، آزادی قرار دارد.

و مجاهد همین‌ها را برای مردم می‌خواهد.

مسئله این است که برای به‌دست‌آوردن آزادیِ تمام‌عیار برای مردمی که از آن محروم‌اند، مبارز باید بتواند از سهم خودش بگذرد.

ولی‌الله با دقت گوش می‌داد.

بعد بحث را به مناسبات درونی بردم.

گفتم در مجاهدین چیزی داریم که به آن عملیات جاری می‌گوییم.

پرسید:

یعنی چه؟

گفتم یعنی در طول روز، اگر خودخواهی کرده‌ام، اگر «اول من» داشته‌ام، اگر نسبت به دیگری برتری‌طلب بوده‌ام، اگر در تعهد و وظیفه‌ام کم گذاشته‌ام، اگر رابطه‌ام با مسئول یا تحت‌مسئول درست نبوده، آن را پنهان نکنم.

بیاورم.

بگویم.

جمع هم کمک کند.

نقص کار را پیدا کنیم.

مسئولیت برداریم.

«یا علی» بگوییم و آن را درست کنیم.

اما بلافاصله تأکید کردم:

اشتباه نشود؛ هدف این نیست که تعدادی آدم دور هم جمع شوند تا صرفاً «آدم‌های خوبی» بشوند.

هدف بزرگ‌تر است.

اگر سازمانی مدعی ارزش‌هایی است، ضد‌ارزش‌ها نباید مناسبات خودش را از درون بخورند.

فردیت فروبرنده.

برتری‌طلبی.

کرسی.

«من اول».

خودخواهی.

اینها اگر بمانند، همان آرمانی را که بیرون از خودت فریاد می‌زنی، از درون تهی می‌کنند.

پس مسئله، احیای ارزش‌ها در مناسبات است.

طبعاً انسان هم در این فرایند تغییر می‌کند.

رابطه‌ها انسانی‌تر می‌شود.

آدم به‌جای اینکه ببیند از دیگری چه می‌تواند بچیند، فکر می‌کند خودش چه چیزی می‌تواند به دیگری بدهد.

ولی‌الله ساکت شد.

بعد بلند شد.

همان قدم‌زدن معروف

شروع کرد در حیاط قدم‌زدن.

من دیگر این حالتش را می‌شناختم.

می‌دانستم الآن نباید صدایش کنم.

چیزی در ذهنش در حال شکل‌گرفتن بود.

رفت.

برگشت.

دوباره رفت.

کمی بعد آمد.

چهره‌اش عوض شده بود.

نه از آن هیجان‌های زودگذر.

گویی چیزی را که مدت‌ها در جاهای مختلف دیده بود، ناگهان در کنار هم گذاشته باشد.

گفت:

«می‌دونی...»

و من خندیدم.

باز یک «می‌دونی» دیگر.

اما این بار بحثش به تجربه کردستان برگشت.

از انضباطی که آنجا دیده بود گفت.

از انتقاد.

از ضابطه.

از همان دو روز غار.

از اینکه تشکیلات بدون این چیزها نمی‌تواند بجنگد.

اما حالا تفاوتی را می‌دید.

آنجا مسئله عمدتاً حفظ ضابطه و انضباط یک نیروی مبارز بود.

اینجا او احساس می‌کرد موضوع به لایه عمیق‌تری رسیده است:

خود انسان.

نه فقط اینکه «چه کاری کردم؟»

بلکه:

«چه چیزی در من باعث شد این کار را بکنم؟»

همین‌جا بود که آن تعبیر شیرین خودش را گفت:

«شکر مازندران و شکر هندوستان؛ هر دو شیرین‌اند، اما این کجا و آن کجا

و بعد جمله‌ای که من انتظارش را داشتم، اما نه به این زودی:

«عجب جایی آمده‌ام

یک سر و گردن متفاوت

تا آن زمان با انسان‌های زیادی که از داخل ایران آمده بودند برخورد کرده بودم.

هرکدام داستانی داشتند.

بعضی بسیار شجاع بودند.

بعضی رنج زیادی کشیده بودند.

بعضی تجربه سیاسی داشتند.

بعضی شور فوق‌العاده‌ای داشتند.

نمی‌خواهم با مقایسه، ارزش هیچ‌کدام را کم کنم.

اما درباره ولی‌الله یک احساس مشخص داشتم:

این یکی یک سر و گردن پخته‌تر است.

نه به‌خاطر سن.

اتفاقاً جوان بود.

به‌خاطر ترکیبی که کمتر یکجا دیده بودم.

شور داشت، اما شورش کور نبود.

تجربه داشت، اما تجربه‌اش او را مغرور نکرده بود.

اعتمادبه‌نفس داشت، اما نیازمندی‌اش به آموختن را پنهان نمی‌کرد.

مبارزه دیده بود، اما هنوز سؤال داشت.

تشکیلات دیده بود، اما نمی‌گفت «من اینها را بلدم».

و از همه مهم‌تر:

انتخاب کرده بود که انتخابش را عمیق کند.

این برای من بسیار باارزش بود.

من آن روز آینده را نمی‌دانستم

امروز آسان است که زندگی ولی‌الله را از آخر به اول بخوانیم.

می‌دانیم زندانی شد.

می‌دانیم ۵۴۶ روز انفرادی کشید.

می‌دانیم اعدام مصنوعی را تجربه کرد.

می‌دانیم حکم مرگ بالای سرش بود.

می‌دانیم در زندان به مقاومت ادامه داد.

و می‌دانیم در ۲۸سالگی دیگر از گوهردشت زنده بیرون نیامد.

اما آن روز من هیچ‌کدام از اینها را نمی‌دانستم.

فقط جوانی روبه‌رویم بود که دفترچه‌ای در دست داشت.

اگر امروز از آن روزها می‌نویسم، نمی‌خواهم رفتارهای ساده آن جوان را با دانستن پایان زندگی‌اش بزرگ‌تر از چیزی که بودند نشان بدهم.

اتفاقاً نیازی به این کار نیست.

آنچه دیدم به‌اندازه کافی گویاست.

جوانی که می‌توانست از گذشته‌اش برای خودش اعتبار بسازد، گفت:

«از صفر با من شروع کنید

جوانی که می‌توانست ساعت‌ها از خودش حرف بزند، گفت:

«تو اول بگو؛ برای من واجب‌تر است که بشنوم

جوانی که جواب آماده می‌خواست نبود؛ سؤال تولید می‌کرد.

حرف را می‌گرفت، در حیاط قدم می‌زد، با تجربه خودش می‌سنجید و برمی‌گشت:

«می‌دونی...»

و من هنوز نمی‌دانستم این ذهن پرسشگر قرار است تا کجا پیش برود.

سؤال بعدی بزرگ‌تر بود

تاریخچه را شنیده بود.

از حنیف پرسیده بود.

راه مسعود را دنبال کرده بود.

درباره مریم سؤال کرده بود.

فاز سیاسی را شنیده بود.

از مبارزه و جنگل و تهران پرسیده بود.

با مناسبات درونی آشنا شده بود.

عملیات جاری توجهش را جلب کرده بود.

اما هنوز به مرکزی‌ترین پرسش خودش نرسیده بود.

اگر قرار است انسان برای آزادی مردم همه چیزش را بدهد، چه چیزی باید در خودش تغییر کند تا بتواند چنین فدایی را تحمل کند؟

اگر فردیت، برتری‌طلبی، جنسیت و تعلقات شخصی می‌توانند مبارز را در میانه راه متوقف کنند، چگونه باید از آنها عبور کرد؟

مریم چه راهی باز کرده بود که این سازمان آن را «انقلاب» می‌نامید؟

ولی‌الله حالا آماده شنیدن این بحث بود.

و وقتی شنید، واکنشش از تمام واکنش‌های قبلی‌اش عمیق‌تر بود.

دیگر فقط نگفت:

«عجب جایی آمده‌ام

این بار احساس کرد پاسخی را که سال‌ها در کوه، زندان، کردستان و راه‌های مختلف جست‌وجو کرده بود، پیدا کرده است.

بعد از یکی از همان قدم‌زدن‌ها برگشت.

و حرفی زد که سال‌ها بعد، وقتی خبر شهادتش را شنیدم، دوباره در گوشم زنده شد:

«تمامش را یافتم...»

از اینجا، داستان دیگر داستان جوانی نیست که می‌خواهد مجاهدین را بشناسد.

داستان انسانی است که تصمیم گرفته است مجاهد شود.

و این، موضوع فصل بعد است.

فصل سوم

«عجب جایی آمده‌ام»

از شناخت مناسبات تا انتخاب مجاهدشدن

«تمامش را یافتم...»

این جمله را ولی‌الله زمانی گفت که دیگر فقط در حال شناختن یک سازمان نبود. تا آنجا تاریخچه شنیده بود، بنیانگذاران را شناخته بود، درباره مسعود و مریم پرسیده بود، از فاز سیاسی و سال‌های سخت مبارزه شنیده بود، تجربه‌های خودش را با آنچه می‌دید مقایسه کرده بود و آرام‌آرام داشت به نقطه‌ای می‌رسید که برای خودش تعیین‌کننده بود.

اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود.

اگر مبارزه فقط اعتراض به ظلم نیست، اگر قرار است انسان تمام زندگی‌اش را برای آزادی مردم بگذارد، اگر قرار است در سخت‌ترین شرایط نلغزد و به محض بالا رفتن قیمت راه، مسیرش را عوض نکند، پس چه چیزی باید در خود آن انسان تغییر کند؟

این سؤال، برای ولی‌الله یک سؤال نظری نبود.

او خودش راه دیده بود.

مبارزه دیده بود.

انضباط دیده بود.

زندان دیده بود.

مخالفت خانواده را تحمل کرده بود.

به کوه زده بود.

از کردستان عبور کرده بود.

پس می‌دانست شور به‌تنهایی کافی نیست.

شجاعت هم کافی نیست.

انضباط هم به‌تنهایی کافی نیست.

حتی آرمان‌خواهی اگر به جایی در درون انسان متصل نشود که بتواند در لحظه سختی او را نگه دارد، ممکن است در نخستین ضربه جدی فرو بریزد.

برای همین بود که وقتی بحث به انقلاب ایدئولوژیک رسید، دیدم جنس سؤال‌هایش عوض شد.

دیگر دنبال تاریخ نبود.

دنبال خودش بود.

«چرا باید از خودم عبور کنم؟»

من برایش توضیح دادم که مجاهدشدن فقط به این معنا نیست که کسی از زندگی معمول فاصله بگیرد و وارد مبارزه شود.

این تازه ظاهر کار است.

مسئله اصلی این است که انسان در درون خودش با چه چیزهایی گره خورده است.

با مقام.

با برتری.

با «من».

با مالکیت.

با رابطه.

با این تصور که من باید دیده شوم.

من باید اول باشم.

من باید حق بیشتری داشته باشم.

من از دیگری بهترم.

من بیشتر می‌فهمم.

من بیشتر رنج کشیده‌ام.

من بیشتر کار کرده‌ام.

من بیشتر حق دارم.

این «من» اگر مهار نشود، حتی در سازمانی انقلابی هم می‌تواند خودش را بازتولید کند.

فردی ممکن است از خانه، شغل، دانشگاه و زندگی شخصی گذشته باشد، اما «خود» را با خودش آورده باشد.

ممکن است لباس مبارزه بپوشد، اما هنوز در اعماق مناسباتش همان ارزش‌های جامعه‌ای را حمل کند که می‌خواهد تغییرش دهد.

ولی‌الله خوب گوش می‌داد.

این بحث او را گرفت.

چون تجربه قبلی‌اش به او آموخته بود که انضباط می‌تواند رفتار انسان را کنترل کند.

اما اینجا سؤال عمیق‌تر بود:

چه چیزی میل انسان به برتری را تولید می‌کند؟

چه چیزی باعث می‌شود حتی در یک جمع انقلابی، کسی خودش را بالاتر ببیند؟

چرا مقام می‌تواند انسان را تغییر دهد؟

چرا جنسیت می‌تواند به ابزار سلطه تبدیل شود؟

چرا سابقه می‌تواند تبدیل به طلبکاری شود؟

چرا تجربه می‌تواند تبدیل به غرور شود؟

و اگر قرار است جامعه‌ای آزاد شود، آیا سازمانی که برای آن مبارزه می‌کند می‌تواند این مناسبات را در خودش دست‌نخورده نگه دارد؟

ولی‌الله با این سؤال‌ها راحت بود.

شاید دقیق‌تر بگویم: از این سؤال‌ها استقبال می‌کرد.

از ضابطه تا تحول انسان

یک روز بحثمان دوباره به تجربه کردستان کشید.

گفت آنجا اگر کسی ضابطه‌ای را نقض می‌کرد، باید پاسخ می‌داد.

گفتم درست است.

انضباط برای یک نیروی مبارز ضروری است.

اما انضباط هنوز جواب همه چیز نیست.

اگر من ضابطه را رعایت کنم فقط چون می‌ترسم تنبیه شوم، تا وقتی ناظر هست، منضبطم.

اگر ناظر نباشد چه؟

اگر مسئول نباشد چه؟

اگر هیچ‌کس نفهمد چه؟

اگر یک نقص فقط در ذهن من باشد چه؟

اگر من کاری نکرده باشم که بشود برای آن تنبیهم کرد، اما در درونم دیگری را تحقیر کرده باشم چه؟

اگر مسئولیتی را ظاهراً درست انجام داده باشم، اما با خودخواهی و طلبکاری چه؟

اگر به‌خاطر مقام یا سابقه‌ام دیگری را کوچک دیده باشم چه؟

اینجاست که مسئله از ضابطه عبور می‌کند و به ارزش می‌رسد.

ولی‌الله ساکت شد.

بعد همان حالت همیشگی.

بلند شد.

چند قدم رفت.

برگشت.

باز چند قدم.

من دیگر می‌دانستم این سکوت‌ها یعنی چه.

داشت حرف را از خودش عبور می‌داد.

کمی بعد گفت:

«می‌دونی... این دیگر فقط تشکیلات نیست

من همین را می‌خواستم.

گفتم درست است.

اگر تشکیلات فقط مجموعه‌ای از قوانین باشد، می‌شود آدم‌ها را وادار به رعایت آن کرد.

اما اگر قرار است انسانی آزاد بسازی که برای آزادی مردم بجنگد، باید خودش انتخاب کند.

باید درون خودش ناظر خودش باشد.

اینجاست که صدق معنی پیدا می‌کند.

صدق؛ چیزی که ولی‌الله دنبالش بود

ولی‌الله به واژه «صدق» حساس شد.

از من پرسید صدق را چگونه تعریف می‌کنید؟

گفتم صدق فقط دروغ‌نگفتن نیست.

خیلی وسیع‌تر است.

صدق یعنی فاصله میان آنچه می‌گویی و آنچه هستی کم شود.

اگر می‌گویی برای مردمم، وقتی پای منافع خودت می‌رسد مردم نباید فراموش شوند.

اگر می‌گویی برابری، در مناسباتت نباید برای خودت امتیاز ویژه بخواهی.

اگر می‌گویی آزادی، نباید دیگری را در رابطه با خودت تحقیر کنی.

اگر می‌گویی فدا، نباید در لحظه پرداخت قیمت دنبال راه فرار باشی.

اگر می‌گویی سازمان برایت مهم است، نباید نقصی را که می‌بینی پنهان کنی چون گفتنش برایت سخت است.

ولی‌الله گفت:

پس مسئله این است که آدم خودش را سر کار نگذارد.

گفتم دقیقاً.

و شاید هیچ دشمنی برای یک مبارز خطرناک‌تر از همین نباشد:

اینکه خودش برای خودش توجیه بسازد.

اینجا بود که عملیات جاری برایش معنای عمیق‌تری پیدا کرد.

دیگر آن را فقط نوعی نشست انتقادی نمی‌دید.

می‌فهمید چرا باید چیزی را که ممکن است هیچ‌کس از آن خبر نداشته باشد، خودت مطرح کنی.

چرا؟

چون جنگ اصلی فقط با دشمن بیرون نیست.

آدم باید مراقب باشد ارزش‌هایی که دشمن در جامعه بازتولید کرده ـ فردپرستی، برتری‌طلبی، قدرت‌طلبی، جنسیت‌زدگی، خودخواهی ـ در خودش باقی نماند.

«نفی فردیت»؛ نه نابودی شخصیت

اینجا بحث حساس دیگری پیش آمد.

فردیت.

برای ولی‌الله مهم بود بداند وقتی گفته می‌شود «نفی فردیت»، یعنی چه.

گفتم معنی آن نابودی شخصیت نیست.

معنی آن بی‌هویت‌شدن نیست.

اتفاقاً اگر انسانی شخصیت نداشته باشد، نمی‌تواند مسئولیت بگیرد.

اگر اراده نداشته باشد، نمی‌تواند انتخاب کند.

اگر استقلال فکری نداشته باشد، نمی‌تواند در لحظه سخت بایستد.

پس هدف از بین بردن انسان نیست.

هدف شکستن فردیتی است که خودش را مرکز جهان می‌بیند.

همان «من»ی که می‌خواهد همه چیز از او شروع شود و به او ختم شود.

ولی‌الله خیلی زود گرفت.

گفت:

یعنی از «من» عبور کنی تا بتوانی برای «ما» باشی.

گفتم بله.

اما نه «ما»یی که فرد را له کند.

«ما»یی که ظرفیت فرد را بزرگ‌تر کند.

انسان وقتی فقط برای خودش زندگی می‌کند، حتی اگر بسیار موفق باشد، محدود است.

اما وقتی هدفش از خودش بزرگ‌تر می‌شود، ظرفیتش هم بزرگ‌تر می‌شود.

ولی‌الله خندید.

گفت:

«پس تازه دارم می‌فهمم چرا می‌گویید مجاهد

جنسیت؛ سؤال دشوارتر

وقتی بحث به نفی ایدئولوژی جنسیت رسید، باز وارد مرحله دیگری شدیم.

ولی‌الله از جامعه‌ای آمده بود که مردسالاری در آن عادی بود.

نه فقط در حکومت.

در خانواده.

در فرهنگ.

در روابط روزمره.

در تصور مرد از خودش.

برای همین این سؤال را جدی گرفت:

چرا یک سازمان انقلابی باید مسئله زن و مرد را وارد مرکز بحث خودش کند؟

برای او توضیح دادم که اگر مردسالاری فقط یک رفتار زشت فردی بود، با نصیحت حل می‌شد.

اما وقتی هزاران سال در فرهنگ، خانواده، قدرت و سیاست بازتولید شده، دیگر فقط یک عادت نیست.

یک ایدئولوژی است.

مرد ممکن است بدون آنکه خودش بفهمد، برتری خود را طبیعی بداند.

حق تصمیم‌گیری بیشتر را طبیعی بداند.

قدرت را متعلق به خودش بداند.

زن را در نقش دوم ببیند.

حتی اگر خودش را انقلابی بداند.

اگر این مناسبات در درون یک سازمان انقلابی باقی بماند، آن سازمان چگونه می‌تواند مدعی جامعه‌ای آزاد و برابر باشد؟

ولی‌الله حرفم را قطع نکرد.

فقط نگاه می‌کرد.

بعد گفت:

پس برای همین زنان را در مسئولیت گذاشته‌اید؟

گفتم یکی از مهم‌ترین نتایج همین است.

مسئله فقط بالا بردن چند زن نیست.

اگر ساختار فکری مرد عوض نشود، همان مناسبات قدیمی با اسم جدید بازتولید می‌شود.

مسئله این است که مرد از طلبکاری تاریخی خودش پایین بیاید و زن از موقعیتی که جامعه به او تحمیل کرده عبور کند.

این بحث، ولی‌الله را حسابی گرفت.

مریم؛ فقط یک نام نبود

تا آن زمان درباره مریم رجوی زیاد سؤال کرده بود.

اما از اینجا به بعد فهمید چرا نام مریم در مناسبات مجاهدین فقط نام یک رهبر سیاسی نیست.

به او گفتم انقلاب مریم را نمی‌شود فقط با عناوین سازمانی فهمید.

باید دید چه تغییری در مناسبات ایجاد کرده.

اگر نتیجه آن فقط عوض‌شدن چند سمت بود، انقلاب نبود.

انقلاب وقتی معنا دارد که ارزش‌ها را جابه‌جا کند.

که برتری تاریخی مرد را زیر سؤال ببرد.

که مسئولیت را از امتیاز به بار تبدیل کند.

که رقابت برای بالا رفتن را به مسابقه برای فداکردن تبدیل کند.

ولی‌الله چند بار پرسید:

یعنی شما می‌گویید مسئله اصلی خود آدم است؟

گفتم بله.

دشمن بیرون سر جایش هست.

باید با او جنگید.

اما اگر آدم خودش را تغییر ندهد، بخشی از همان مناسبات دشمن را با خودش حمل می‌کند.

باز قدم زد.

«تمامش را یافتم»

آن روز یکی از همان روزهایی بود که در ذهنم مانده است.

ولی‌الله مدتی در حیاط قدم زد.

این بار طولانی‌تر از همیشه.

من کار خودم را می‌کردم و حواسم هم به او بود.

می‌رفت.

برمی‌گشت.

سرش پایین.

بعد ایستاد.

آمد طرفم.

چهره‌اش جدی بود، اما در چشم‌هایش همان درخشش خاص را داشت.

گفت:

«می‌دونی... تمامش را یافتم

پرسیدم:

چی را؟

شروع کرد به حرف‌زدن.

نه مثل کسی که مطلبی را حفظ کرده باشد.

کلمات خودش بود.

برداشت خودش.

گفت چیزی که در تمام این سال‌ها دنبالش بوده همین بوده.

مبارزه دیده بود.

تشکیلات دیده بود.

انضباط دیده بود.

اما اینجا مسئله برایش یک مرحله جلوتر رفته بود:

رهایی انسان از موانعی که او را از فدای تمام‌عیار بازمی‌دارند.

از نفی ایدئولوژی جنسیت گفت.

از نفی فردیت فروبرنده.

از رهاشدن از برتری‌طلبی.

از هژمونی مردانه و مردسالار.

از اینکه آدم تمام وجودش را برای آرمان و مردم و میهن اسیرش بگذارد.

بعد گفت:

«من مبارزه و مبارز دیده بودم؛ ولی اینجا چیز دیگری است

این جمله از همان جنس «شکر مازندران و شکر هندوستان» بود.

نه نفی گذشته.

بلکه نتیجه مقایسه.

او راه‌های قبلی را دیده بود و حالا به برداشت خودش رسیده بود.

«این‌جا مکتب انسان‌های آرمانخواه است»

ولی‌الله آن روز حرف‌های زیادی زد.

بخشی از آن را هنوز با همان گرما در ذهن دارم.

می‌گفت اینجا برای او فقط یک قرارگاه نیست.

یک مکتب است.

مکتب انسان‌هایی که می‌خواهند از قیدهایی عبور کنند که مانع تعالی انسان است.

آرمانخواه باشند.

وطن‌پرست باشند.

راهگشا باشند.

فدا را نه در حرف، بلکه در زندگی خودشان معنی کنند.

می‌گفت اگر انسان نتواند خودش را از برتری‌طلبی و فردیت رها کند، چگونه می‌تواند آزادی را برای یک ملت بخواهد؟

این سؤال برای او پاسخ خودش را پیدا کرده بود.

او دیگر فقط به سازمانی نپیوسته بود که با رژیم می‌جنگید.

به نظر خودش، راهی برای ساختن نوع دیگری از انسان مبارز پیدا کرده بود.

اینجاست که اگر کسی بعدها فقط نتیجه را ببیند و نپرسد این جوان چگونه به آنجا رسید، چیز مهمی را از دست می‌دهد.

ولی‌الله یک روز صبح بیدار نشد و تصمیم نگرفت برای همه چیز آماده باشد.

این تصمیم در همین بحث‌ها ساخته شد.

در سؤال.

در مقایسه.

در قدم‌زدن.

در فکرکردن.

در شکستن تجربه قبلی و دوباره ساختنش.

انتخابی که باید مال خودش می‌بود

من در این روزها به یک چیز خیلی دقت داشتم.

نمی‌خواستم ولی‌الله چیزی را فقط چون من گفته‌ام قبول کند.

او هم چنین آدمی نبود.

برای همین بارها می‌گفتم:

خودت باید به آن برسی.

اگر چیزی را نفهمیدی بپرس.

اگر زاویه داری بگو.

اگر تجربه‌ات چیز دیگری می‌گوید مطرح کن.

انتخاب وقتی ارزش دارد که مال خودت باشد.

ولی‌الله دقیقاً همین کار را می‌کرد.

هرچه جلوتر رفت، کمتر نیاز داشت من نتیجه را به او بگویم.

خودش نتیجه می‌گرفت.

گاهی حتی جلوتر از بحث می‌رفت.

یک قطعه را از تجربه کردستان می‌آورد.

یک قطعه را از زندان.

یک قطعه را از حرفی که چند روز قبل درباره بنیانگذاران شنیده بود.

آنها را کنار هم می‌گذاشت.

و بعد یکباره می‌گفت:

«می‌دونی... پس موضوع این است

این برای من نشانه خیلی خوبی بود.

چون در نهایت او قرار نبود نسخه من باشد.

قرار بود ولی‌الله فیض مهدوی باشد که خودش مجاهدشدن را انتخاب کرده است.

فدا؛ از حنیف تا امروز

بحث به بنیانگذاران برگشت.

ولی‌الله پرسید:

اگر همه اینها را خلاصه کنی، اصلش چیست؟

گفتم:

فدا.

حنیف و یارانش راه را با فدا باز کردند.

نه فقط با تحلیل.

نه فقط با تشکیلات.

با این آمادگی که آنچه را می‌گویند، خودشان نخستین کسانی باشند که قیمتش را می‌دهند.

ولی‌الله خیلی به این نکته چسبید.

بعد گفت:

پس اگر آدم بخواهد مجاهد باشد، باید خودش را در همان مسیر بگذارد.

گفتم همین است.

اما هیچ‌کس نمی‌تواند از طرف تو تعهد بدهد.

این را خودت باید انتخاب کنی.

مدتی سکوت کرد.

بعد گفت:

«من انتخابم را کرده‌ام

من آن روز نگفتم این جمله چه روزی در آینده امتحان خواهد شد.

خودم هم نمی‌دانستم.

اما چیزی در لحنش بود که آن را از یک جمله معمولی جدا می‌کرد.

«به همه بگویید...»

در یکی از همین بحث‌ها، حرفش به نقطه‌ای رسید که دیگر هیچ ابهامی در آن نبود.

گفت:

«به همه بگویید ولی‌الله به مرادش رسید

بعد مکث کرد.

«به آرزویش رسید

و ادامه داد:

«مجاهد شد

اگر بخواهم تمام نخستین روزهای ولی‌الله را در یک جمله خلاصه کنم، شاید همین باشد.

او سال‌ها دنبال مبارزه نرفته بود فقط برای اینکه مبارز باشد.

دنبال یک هویت سیاسی هم صرفاً نبود.

به‌زبان خودش دنبال «مراد» می‌گشت.

و حالا احساس می‌کرد آن را یافته است.

به این دلیل از لفظ «مراد» استفاده نمی‌کرد که دنبال یک فرد بوده باشد.

آنچه در حرف‌هایش می‌شنیدم، مجموعه‌ای بود از آرمان، سازمان، رهبری، مناسبات، فدا و راهی که خودش آن را پاسخ نهایی جست‌وجویش می‌دید.

این انتخاب برایش عمیقاً عاطفی بود.

اما فقط عاطفی نبود.

از تجربه عبور کرده بود.

از مقایسه عبور کرده بود.

از سؤال عبور کرده بود.

به همین دلیل وزن داشت.

«قطره‌ای از این دریا»

یک روز بحثمان به اینجا رسید که یک فرد در مقابل آرمان بزرگ چه جایگاهی دارد.

ولی‌الله تعبیری به کار برد که بعداً هرچه زندگی‌اش را مرور کردم، بیشتر آن را فهمیدم.

گفت خودش را قطره‌ای از دریای خلق می‌داند.

نه برای اینکه بی‌اهمیت باشد.

بلکه برای اینکه قطره وقتی خودش را جدا نگه دارد، همان قطره است.

اما وقتی در دریا می‌رود، بخشی از قدرت دریا می‌شود.

از آیه‌ای هم که دوست داشت استفاده کرد:

«فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدینَ عَلَی الْقاعِدینَ أَجْراً عَظیماً

برای ولی‌الله «مجاهد» دیگر عنوان سازمانی نبود.

یک انتخاب بود.

اینکه بنشینی یا برخیزی.

اینکه خودت را نگه داری یا بدهی.

اینکه زندگی را فقط برای خودت بخواهی یا آزادی زندگی را برای مردم بخواهی.

و خودش می‌گفت انتخاب کرده است.

من هنوز فقط شاهد آغاز بودم

آن روزها اگر کسی از من می‌پرسید ولی‌الله چه خواهد شد، شاید می‌گفتم:

اگر همین‌طور ادامه بدهد، کادر بسیار خوبی خواهد شد.

مسئول خواهد شد.

انسانی است که می‌شود رویش حساب کرد.

به‌شدت نیازمند است.

آمادگی یادگیری دارد.

انضباط را می‌فهمد.

مبارزه را می‌شناسد.

از سختی نمی‌ترسد.

من چه می‌دانستم چند ماه بعد کدام آزمایش در انتظارش است؟

چه می‌دانستم آنچه امروز در محیط امن یک قرارگاه درباره صدق، فدا، فردیت و مجاهدشدن می‌گوید، فردا باید در سلول وزارت اطلاعات امتحان شود؟

چه می‌دانستم از تمام این گفت‌وگوها، روزی چیزی بسیار ساده باقی خواهد ماند:

یک انسان.

یک بازجو.

یک سلول.

و یک انتخاب.

اما امروز که از انتهای راه به آن روزها نگاه می‌کنم، می‌توانم بگویم نشانه‌ها همان‌جا بودند.

او وقتی گفت:

«تمامش را یافتم»

فقط یک بحث ایدئولوژیک را نفهمیده بود.

داشت برای خودش معیاری می‌ساخت که بعدها در زندان، با آن خودش را اندازه بگیرد.

وقتی گفت:

«به مرادم رسیدم»

نمی‌دانست بهای این مراد چقدر خواهد شد.

ولی آماده بود بپرسد:

اگر قیمت بالا رفت، آیا انتخاب من عوض می‌شود؟

سال‌ها بعد جواب این سؤال را داد.

نه در یک نشست.

نه در یک گفت‌وگو با من.

در ۵۴۶ روز انفرادی.

در اعدام‌های مصنوعی.

در فشار برای مصاحبه علیه سازمان.

در حکم اعدام.

در اعتصاب غذا.

و در آخرین پیامش.

اما پیش از آن، هنوز یک مرحله دیگر باقی مانده بود.

ولی‌الله حالا می‌گفت مجاهد شده است.

باید مسئولیت مجاهدبودن را هم می‌پذیرفت.

آموزش‌ها را پشت سر گذاشت.

برای مأموریت آماده شد.

شور و شوقی داشت که پنهان‌شدنی نبود.

و گاهی با انگشت به آرم سازمان اشاره می‌کرد و جمله‌ای می‌گفت که هنوز در گوشم مانده است:

«این طلوع ماندگار است

از اینجا دیگر فصل شناخت تمام شده بود.

مرحله عمل و مسئولیت آغاز می‌شد.

فصل چهارم

«به همه بگویید ولی‌الله به مرادش رسید»

انقلاب ایدئولوژیک و انتخاب مجاهدشدن

اگر در فصل قبل ولی‌الله را در حال شناخت مناسبات مجاهدین دیدیم، اینجا باید یک قدم جلوتر برویم. از این نقطه به بعد، موضوع فقط این نیست که او چه چیزی درباره سازمان فهمید؛ مسئله این است که آن فهم چه تغییری در تعریف او از خودش ایجاد کرد.

ولی‌الله پیش از رسیدن به مجاهدین، مبارزه را تجربه کرده بود. انضباط را می‌شناخت. با مفهوم تشکیلات بیگانه نبود. زندان را دیده بود. خطر را لمس کرده بود. اما چیزی که هنوز برایش حل نشده بود، نسبت میان انسان مبارز و درون خودش بود.

او بارها از من درباره ساختار، انضباط، مسئولیت و تاریخچه سازمان پرسیده بود. اما وقتی بحث به انقلاب ایدئولوژیک رسید، جنس سؤال‌ها دیگر عوض شد. اینجا دیگر مسئله این نبود که سازمان چه کرده است. سؤال این بود که:

من برای اینکه مجاهد شوم باید با خودم چه کنم؟

این همان نقطه‌ای بود که برای ولی‌الله اهمیت بسیار عمیقی پیدا کرد.

مبارزه فقط با دشمن بیرون نیست

من برایش توضیح دادم که یک مبارز ممکن است تمام عمرش علیه یک دیکتاتوری بجنگد، اما اگر مناسبات همان دیکتاتوری را در خودش حمل کند، بخشی از دشمن را با خودش آورده است.

ممکن است علیه استبداد باشد، اما خودش در مناسباتش قدرت‌طلب باشد.

ممکن است از برابری حرف بزند، اما دیگری را پایین‌تر از خودش ببیند.

ممکن است از آزادی زن دفاع کند، اما در عمق نگاهش هنوز زن را در مقام دوم بگذارد.

ممکن است تمام عمرش از «خلق» حرف بزند، اما وقتی پای منافع خودش می‌رسد، «من» را جلوتر از همه قرار دهد.

برای ولی‌الله این بحث خیلی جدی بود.

چون تجربه قبلی‌اش به او نشان داده بود که یک سازمان مبارز می‌تواند با انضباط، ضابطه و مسئولیت‌پذیری دوام بیاورد. اما حالا سؤال عمیق‌تر بود:

اگر خود انسان تغییر نکند چه؟

اگر کسی صرفاً به دستور عمل کند، اما در درون خودش همان باشد که بوده، در نخستین شکاف دوباره به نقطه اول برمی‌گردد.

اینجا بود که برای ولی‌الله روشن شد چرا در مجاهدین بحث فقط بر سر انضباط بیرونی نیست؛ بر سر انقلاب در خود انسان است.

فردیت فروبرنده

وقتی از «فردیت» حرف زدیم، ولی‌الله سؤال کرد:

یعنی انسان باید شخصیت خودش را کنار بگذارد؟

گفتم نه.

اگر انسانی شخصیت نداشته باشد، اصلاً نمی‌تواند مجاهد شود.

مجاهد به اراده نیاز دارد.

به تصمیم نیاز دارد.

به استقلال در انتخاب نیاز دارد.

به قدرت تحمل نیاز دارد.

پس نفی فردیت به معنی نابودی شخصیت نیست.

مسئله، فردیت فروبرنده است.

همان «من»ی که مدام خودش را مرکز می‌گذارد.

من باید دیده شوم.

من باید جلو باشم.

من بیشتر زحمت کشیده‌ام.

من حق بیشتری دارم.

من از دیگری بالاترم.

من بیشتر می‌فهمم.

من چرا زیر دست فلانی باشم؟

چرا او مسئول باشد؟

چرا من نباشم؟

اینها شاید در ظاهر سؤال‌های کوچک باشند، اما وقتی وارد یک مناسبات تشکیلاتی شوند، به‌تدریج همان چیزی را می‌سازند که یک سازمان انقلابی قرار است علیه آن بجنگد:

برتری‌طلبی.

قدرت‌طلبی.

انحصار.

مالکیت.

رقابت برای بالا رفتن.

ولی‌الله با دقت گوش می‌کرد.

گفت:

پس مسئله این است که آدم خودش را مرکز نبیند.

گفتم بله.

و مهم‌تر از آن، اینکه خودت را در خدمت هدف بزرگ‌تر ببینی.

نه اینکه خودت را نابود کنی.

بلکه اینکه خودت را از حصار «خود» بیرون بیاوری.

این تفاوت اساسی بود.

از «من» به «ما»

ولی‌الله خودش یک تعبیر ساده برایش پیدا کرد.

گفت:

یعنی از «من» عبور کنی تا بتوانی در «ما» قرار بگیری.

من این تعبیرش را دوست داشتم.

چون دقیق بود.

اگر فرد در «ما» حل شود به این معنا که هویت و مسئولیتش را از دست بدهد، این دیگر انقلاب نیست؛ بی‌اختیاری است.

اما اگر «من» آن‌قدر بزرگ شود که فقط خودش را ببیند، هیچ «ما»یی شکل نمی‌گیرد.

مجاهد باید بتواند خودش باشد، تصمیم بگیرد، مسئولیت بپذیرد، اما دیگر خودش را نقطه پایان همه چیز نداند.

ولی‌الله این را به‌سرعت گرفت.

و از همین‌جا بحث برایش از یک مفهوم تشکیلاتی به یک مسئله انسانی تبدیل شد.

چرا جنسیت؟

بعد رسیدیم به یکی از مهم‌ترین بحث‌ها:

ایدئولوژی جنسیت.

ولی‌الله در جامعه‌ای بزرگ شده بود که مردسالاری در آن فقط در سیاست نبود؛ در خانه بود، در فرهنگ بود، در مناسبات روزانه بود.

برای همین سؤالش طبیعی بود:

چرا این مسئله باید این‌همه در مرکز باشد؟

برای او توضیح دادم که اگر مردسالاری فقط یک رفتار بد بود، با چند توصیه اخلاقی حل می‌شد.

اما وقتی نسل پشت نسل، قدرت، تصمیم، مالکیت و برتری با جنسیت گره خورده، دیگر با یک عادت ساده روبه‌رو نیستیم.

مرد ممکن است بدون اینکه خودش بفهمد، حق بیشتری برای خودش قائل شود.

صدای خودش را مهم‌تر بداند.

نظر خودش را طبیعی‌تر بداند.

مسئولیت را حق خود بداند.

و زن را به‌طور ناخودآگاه در جایگاه دوم ببیند.

اگر یک سازمان مدعی جامعه آزاد است، اما همین روابط را در درون خودش نگه دارد، با چه منطقی می‌خواهد جامعه‌ای دیگر بسازد؟

ولی‌الله اینجا ساکت شد.

بعد گفت:

پس مسئله فقط بالا آوردن زنان نیست.

گفتم دقیقاً.

اگر مرد همان مرد سابق بماند و چند زن فقط در بالا قرار بگیرند، ساختار عوض نشده.

باید هژمونی مردانه زیر سؤال برود.

باید مرد از برتری تاریخی خودش پایین بیاید.

باید زن از موقعیتی که جامعه برایش ساخته عبور کند.

و مسئولیت دیگر «امتیاز» نباشد.

بار باشد.

ولی‌الله خیلی روی این حرف مکث کرد.

مریم؛ یک پاسخ تشکیلاتی یا یک راه انسانی؟

از قبل درباره مریم رجوی پرسیده بود.

اما حالا برایش مسئله روشن‌تر می‌شد.

پرسید:

پس انقلاب مریم فقط یک تحول در رهبری نبود؟

گفتم اگر فقط جابه‌جایی در مسئولیت بود، اسمش انقلاب نبود.

وقتی از «انقلاب» حرف می‌زنیم، باید تغییری در ارزش‌ها ببینیم.

در تعریف قدرت.

در تعریف مسئولیت.

در نگاه مرد به زن.

در نگاه فرد به خودش.

در رابطه میان انسان و آرمان.

اینها بود که ولی‌الله را گرفت.

گفت:

پس شما می‌خواهید آدمی بسازید که از خودش عبور کند تا بتواند برای مردم بایستد.

گفتم بله.

و او دوباره رفت در حیاط قدم زد.

من این حالتش را می‌شناختم.

یعنی حرف هنوز تمام نشده بود.

داشت در خودش ادامه پیدا می‌کرد.

«تمامش را یافتم»

مدتی بعد برگشت.

در چهره‌اش چیزی بود که از حالت عادی متفاوت بود.

نه شور ساده.

نه هیجان لحظه‌ای.

بیشتر شبیه آرامش کسی بود که قطعات مختلف یک مسئله برایش در جای خود نشسته باشد.

گفت:

«تمامش را یافتم

پرسیدم:

چه را؟

گفت:

«احساس می‌کنم آن که باید بشوم را یافتم

این جمله برای من بسیار مهم بود.

نگفت «فهمیدم سازمان چیست».

نگفت «فهمیدم انقلاب ایدئولوژیک چیست».

گفت:

«آن که باید بشوم را یافتم

یعنی بحث از شناخت بیرونی عبور کرده بود و به تعریف خودش رسیده بود.

برای او دیگر مسئله این نبود که مجاهدین چه می‌گویند.

مسئله این بود که خودش می‌خواهد چه انسانی باشد.

«من مبارزه و مبارز دیده بودم...»

شروع کرد به مقایسه.

از گذشته خودش گفت.

از کردستان.

از انضباط.

از مبارزه.

از زندان.

از انسان‌هایی که برای هدفشان سختی می‌کشیدند.

بعد گفت:

«من مبارزه و مبارز دیده بودم؛ ولی اینجا چیز دیگری است

برای من این جمله وزن داشت.

چون او از خلأ حرف نمی‌زد.

تجربه داشت.

می‌دانست مبارز بودن چیست.

برای همین وقتی می‌گفت «چیز دیگری»، منظورش تفاوت در ظاهر نبود.

نه لباس.

نه نظم.

نه شعار.

به چیزی عمیق‌تر اشاره می‌کرد.

به اینکه اینجا از او خواسته می‌شود فقط با دشمن بیرون نجنگد؛ با آن چیزی در خودش هم بجنگد که می‌تواند او را از آرمانش جدا کند.

همین را خودش به زبان خودش چنین باز کرد:

رهاشدن از برتری‌طلبی.

رهاشدن از هژمونی مردانه.

رهاشدن از فردیتی که آدم را در خودش فرو می‌برد.

فداکردن همه چیز برای آرمان، مردم و میهن.

او می‌گفت اینجا یک «مکتب» است.

مکتب انسان‌های آرمانخواه.

وطن‌پرست.

راهگشا.

اینها تعبیرهایی بود که از ذهن خودش بیرون می‌آمد.

فدا؛ اما نه مرگ‌دوستی

در اینجا یک نکته بسیار مهم است.

اگر امروز زندگی ولی‌الله را از آخر بخوانیم، ممکن است اشتباه کنیم.

ممکن است چون می‌دانیم در ۲۸سالگی شهید شد، خیال کنیم از همان ابتدا دنبال مرگ بود.

نه.

ولی‌الله مرگ را انتخاب نکرد.

این باید در تمام کتاب روشن بماند.

او زندگی را می‌فهمید.

جوان بود.

گرم بود.

شوخی می‌کرد.

می‌خندید.

کنجکاو بود.

آینده می‌خواست.

اما تعریفش از زندگی این نبود که فقط خودش زنده بماند.

او مجاهدشدن را انتخاب کرد.

این دو با هم فرق دارند.

مجاهدشدن از نظر او یعنی اگر روزی آزادی مردم و حفظ جان خودش روبه‌روی هم قرار گرفت، نتواند آرمان را فقط برای حفظ خودش کنار بگذارد.

ولی این به معنی طلب مرگ نبود.

به معنی پذیرش قیمت انتخاب بود.

این تمایز، برای فهم شهادت او در ۱۵ شهریور حیاتی است.

«به مرادم رسیدم»

بحث‌های ما ادامه پیدا کرد.

او هر روز چیزی را روشن‌تر می‌کرد.

تا اینکه یک روز جمله‌ای گفت که از همه حرف‌هایش بیشتر در ذهنم ماند:

«به همه بگویید ولی‌الله به مرادش رسید

بعد خودش ادامه داد:

«به آرزویش رسید

و بعد:

«مجاهد شد

این سه جمله، به‌نظر من خلاصه آن دوره از زندگی اوست.

«مراد» برای او یک شخص نبود.

یک موقعیت نبود.

یک عنوان نبود.

اینکه بگویند عضو فلان سازمان شده برایش کافی نبود.

مرادش ترکیبی بود از:

راه.

آرمان.

رهبری.

تشکیلات.

فدا.

انقلاب درونی.

و مردم.

او احساس می‌کرد چیزی را پیدا کرده که تمام جست‌وجوهای قبلی‌اش را در خودش جمع کرده است.

مجاهدی که باید خودش را ثابت می‌کرد

من آن روز به او نگفتم:

حالا که این حرف را می‌زنی، روزی باید آن را ثابت کنی.

اصلاً نیازی نبود.

هر انتخاب جدی، دیر یا زود خودش را آزمایش می‌کند.

وقتی کسی می‌گوید:

من از فردیت عبور می‌کنم،

موقعی خواهد رسید که فردیتش به‌شدت تحریک شود.

وقتی می‌گوید:

من برتری نمی‌خواهم،

موقعی خواهد رسید که برتری برایش جذاب شود.

وقتی می‌گوید:

من فدا می‌کنم،

موقعی خواهد رسید که قیمت واقعی روی میز گذاشته شود.

وقتی می‌گوید:

مجاهد شده‌ام،

روزی خواهد رسید که از او بپرسند:

تا کجا؟

ولی‌الله هنوز نمی‌دانست این «تا کجا» چه شکلی خواهد داشت.

من هم نمی‌دانستم.

آنچه او از خودش می‌خواست

در روزهای بعد دیدم سطح توقعش از خودش بالا رفته است.

قبلاً می‌پرسید:

چه باید بدانم؟

حالا بیشتر می‌پرسید:

چه باید بشوم؟

این تغییر کوچک نبود.

او می‌خواست وقتی مسئولیتی می‌گیرد، فقط انجامش ندهد؛ درست انجامش دهد.

اگر نقصی دارد، ببیند.

اگر چیزی را نمی‌داند، بپرسد.

اگر دیگری بهتر می‌داند، از او یاد بگیرد.

اگر تجربه قبلی‌اش مانع یادگیری است، آن را کنار بگذارد.

این همان روحیه‌ای بود که از ابتدا در او دیده بودم، اما حالا شکل ایدئولوژیک پیدا کرده بود.

نیازمندی دیگر فقط یک ویژگی شخصیتی نبود.

تبدیل شده بود به یک انتخاب:

من نمی‌خواهم سابقه‌ام مرا ببندد.

از حنیف تا خودش

در یکی از بحث‌ها دوباره برگشتیم به بنیانگذاران.

ولی‌الله پرسید:

اگر بخواهی حنیف را در یک کلمه خلاصه کنی، چه می‌گویی؟

من گفتم:

فدا.

نه اینکه همه چیز در یک کلمه جا شود.

اما اگر راهی را که باز کرد بدون فدا بخوانی، اصلش را از دست می‌دهی.

ولی‌الله گفت:

پس این راه از همان اول با فدا باز شده.

گفتم بله.

و او چیزی به این مضمون گفت:

اگر آنها با فدا راه باز کردند، من هم باید در همان مسیر باشم.

این جمله بعدها در ذهنم زیاد برگشت.

چون او خودش را بزرگ نمی‌کرد.

نمی‌گفت من هم مثل بنیانگذاران.

برعکس.

می‌گفت من قطره‌ای از این دریایم.

یک مجاهد بی‌نام‌ونشان.

اگر بتوانم در این دریا محو شوم و سهمی در آزادی مردم داشته باشم، همین کافی است.

این نگاه او را از خودنمایی دور می‌کرد.

شاید همین دلیل بود که آن‌قدر زود در ذهن من جا گرفت.

«فضل‌الله المجاهدین...»

ولی‌الله به آیه‌ای علاقه داشت:

«فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدینَ عَلَی الْقاعِدینَ أَجْراً عَظیماً

برای او این آیه دعوت به جنگ برای جنگ نبود.

فرق میان نشستن و برخاستن بود.

می‌گفت آدم می‌تواند درد را ببیند و بنشیند.

می‌تواند ستم را بشناسد و کنار بایستد.

می‌تواند آزادی را دوست داشته باشد اما قیمتش را دیگری بدهد.

و می‌تواند بلند شود.

این تفاوت برای او معنای مجاهد داشت.

او می‌خواست از دسته دوم باشد.

فدا برای مردم، نه علیه زندگی

باز باید بر این تأکید کنم.

ولی‌الله ضد زندگی نبود.

مجاهدین را هم این‌گونه نمی‌فهمید.

آن روز که برایش درباره کنارگذاشتن شغل، زندگی شخصی، خانواده و امکانات فردی حرف زدم، تأکید کردم که اینها بد نیستند.

اگر بد بودند، چرا باید آنها را برای مردم بخواهیم؟

در رأس همه این موهبت‌ها، آزادی است.

مجاهد از زندگی نمی‌گذرد چون زندگی بی‌ارزش است.

می‌گذرد چون زندگی مردم برایش ارزش دارد.

از آزادی شخصی خودش می‌گذرد چون می‌خواهد آزادی را برای یک ملت به دست آورد.

ولی‌الله این حرف را گرفته بود.

برای همین وقتی می‌گفت فدا، مفهومش نابودی نبود.

مفهومش دادن خود برای ساختن زندگی بهتر دیگری بود.

و درست از همین‌جا می‌توان فهمید چرا سال‌ها بعد در زندان، فشار برای بریدن و مصاحبه علیه سازمان برای او فقط یک تاکتیک برای نجات جان نبود.

اگر می‌پذیرفت، چیزی از همان تعریفی که از خودش ساخته بود فرو می‌ریخت.

انتخابی که در زندان دوباره امتحان شد

زندگینامه سازمان بعدها ثبت کرد که پس از دستگیری، فشار بر ولی‌الله فقط برای گرفتن اطلاعات نبود.

از او خواستند علیه سازمان مصاحبه تلویزیونی کند.

نپذیرفت.

در زندان هم در اعتراض‌ها و اعتصاب‌های زندانیان سیاسی حضور داشت و حتی زمانی که حکم اعدام بالای سرش بود، موضع خودش را عوض نکرد.

اگر فقط آن دوره زندان را ببینیم، شاید بگوییم:

چه انسان مقاومی.

اما برای من، کسی که روزهای نخست او را دیده بودم، این مقاومت از آسمان نیفتاد.

ریشه داشت.

در همین روزها.

در همین سؤال‌ها.

در همان حیاط.

در همان قدم‌زدن‌ها.

در همان جمله:

«تمامش را یافتم

یک پیمان با خودش

به‌نظر من ولی‌الله در آن روزها پیش از آنکه با سازمان پیمانی ببندد، با خودش پیمان بست.

اینکه اگر مجاهدشدن را انتخاب می‌کند، نصفه انتخاب نکند.

اگر صدق را قبول می‌کند، صدق را فقط برای دیگران نخواهد.

اگر فدا را می‌پذیرد، وقتی نوبت خودش شد استثنا نخواهد.

اگر می‌گوید از فردیت عبور می‌کند، در روز تنهایی خودش را مرکز عالم نخواهد کرد.

و اگر روزی تمام جهان بیرون از او گفتند راهی برای نجاتت هست، فقط باید از آنچه گفتی برگردی، دوباره از خودش بپرسد:

من چه کسی را انتخاب کرده بودم که باشم؟

پنج سال بعد، این سؤال دیگر نظری نبود.

یک جمله که معنایش را دیر فهمیدم

وقتی آن روز گفت:

«به همه بگویید ولی‌الله به مرادش رسید؛ به آرزویش رسید و مجاهد شد»

من خوشحال شدم.

طبیعی بود.

جوانی را می‌دیدم که راهش را پیدا کرده است.

اما معنای کامل این جمله را آن روز نفهمیدم.

معنای واقعی آن را بعدها فهمیدم.

وقتی شنیدم ۵۴۶ روز در انفرادی بوده.

وقتی اعدام مصنوعی را خواندم.

وقتی شنیدم برای شکستن او تلاش کردند.

وقتی دیدم حاضر نشد علیه سازمان مصاحبه کند.

وقتی پیام‌هایش از زندان آمد.

وقتی حکم اعدام روی سرش قرار گرفت.

و وقتی ۱۵ شهریور رسید.

آن روز بود که فهمیدم «به مرادم رسیدم» فقط اعلام پیوستن نبود.

تعریف یک زندگی بود.

او مرگ را انتخاب نکرده بود.

او انسانی را که می‌خواست باشد انتخاب کرده بود.

و وقتی برای حفظ جانش از او خواستند آن انسان را کنار بگذارد، حاضر نشد.

این است که بدون فهم این روزها، ۱۵ شهریور فقط تاریخ یک مرگ می‌شود.

اما وقتی این انتخاب را می‌شناسی، ۱۵ شهریور تبدیل می‌شود به آخرین حلقه زنجیره‌ای که سال‌ها پیش آغاز شده بود:

از جست‌وجوی یک جوان همدانی،

از کوه و زندان،

از صدای یک رادیو،

از یک دفترچه،

از «از صفر با من شروع کنید»،

تا:

«تمامش را یافتم

و سرانجام:

«به همه بگویید ولی‌الله به مرادش رسید

حالا دیگر باید از حرف عبور می‌کرد.

مرحله مسئولیت فرا رسیده بود.

آموزش‌ها.

آمادگی.

انتخاب مأموریت.

و آن جوانی که زمانی دنبال مرادش در کوه و مرز می‌گشت، حالا با انگشت به آرم سازمان اشاره می‌کرد و با اطمینانی که آن روز در چشمانش می‌دیدم، می‌گفت:

«این طلوع ماندگار است

فصل بعد، داستان همین عبور است:

از انتخاب مجاهدشدن به پذیرفتن مسئولیت مجاهدبودن

فصل پنجم

طلوعی که ماندگار بود

از انتخاب مجاهدشدن تا پذیرفتن مأموریت

ولی‌الله حالا دیگر فقط جوانی نبود که آمده بود تا مجاهدین را بشناسد. مرحله پرسیدنِ «شما چه می‌گویید؟» را پشت سر گذاشته بود و به سؤال دیگری رسیده بود:

«حالا من چه باید بکنم؟»

این فاصله، فاصله کوچکی نیست.

بسیاری می‌توانند به یک آرمان علاقه‌مند شوند. بسیاری می‌توانند یک سازمان را بشناسند، تاریخش را بخوانند، با مواضعش همدل شوند و حتی از آن دفاع کنند. اما لحظه‌ای می‌رسد که مسئله دیگر شناخت نیست؛ مسئولیت است.

ولی‌الله به همین نقطه رسیده بود.

در روزهای نخست، دفترچه‌اش پر از سؤال بود. از حنیف می‌پرسید، از مسعود، از مریم، از فاز سیاسی، از مبارزه مسلحانه، از جنگل‌های شمال، از مناسبات درونی، از عملیات جاری و از انقلاب ایدئولوژیک.

اما کم‌کم سؤال‌ها تغییر کرد.

دیگر کمتر می‌پرسید:

«این چیست؟»

بیشتر می‌پرسید:

«من باید چه کنم؟»

این همان لحظه‌ای است که آدم از تماشاگر یک راه به بخشی از آن راه تبدیل می‌شود.

مجاهدشدن برای او یک عنوان نبود

ولی‌الله وقتی گفت:

«به همه بگویید ولی‌الله به مرادش رسید؛ به آرزویش رسید و مجاهد شد»

من این جمله را یک اعلام عضویت ساده نمی‌شنیدم.

او از «مجاهدشدن» یک عنوان اداری یا تشکیلاتی نمی‌فهمید.

برای او، مجاهدشدن یعنی پذیرفتن یک معیار تازه برای زندگی.

یعنی از این لحظه به بعد، دیگر فقط این مهم نیست که چه می‌خواهم.

مهم است که چه مسئولیتی بر دوش من است.

دیگر فقط نمی‌توانم بپرسم چه چیزی برای من بهتر است.

باید بپرسم:

آرمانم چه می‌خواهد؟

سازمان چه نیازی دارد؟

مردمی که به نام آنها مبارزه می‌کنم چه نیازی دارند؟

این نقطه‌ای بود که من در ولی‌الله می‌دیدم.

او مجاهدشدن را با مسئولیت گره زده بود.

برای همین شورش هم از جنس هیجان لحظه‌ای نبود.

هرچه بیشتر می‌فهمید، بیشتر می‌خواست کاری بر عهده بگیرد.

از شنیدن به عمل

در همان مدت کوتاه، رفتارش تغییر کرد.

نه از نظر صمیمیت.

همان ولی‌الله بود.

همان لبخند.

همان «می‌دونی...»

همان قدم‌زدن‌ها.

اما دیگر در سؤال‌هایش یک عجله تازه پیدا شده بود.

انگار می‌گفت:

حالا که فهمیدم، نباید اینجا متوقف شوم.

این ویژگی برای من آشنا بود.

آدم‌هایی هستند که دانستن برایشان خودش هدف است.

می‌خوانند.

تحلیل می‌کنند.

بحث می‌کنند.

اما میان دانستن و عمل، دیواری بلند می‌کشند.

ولی‌الله از این جنس نبود.

هرچه بیشتر می‌دانست، احساس تعهد بیشتری می‌کرد.

انگار هر پاسخ، مسئولیت تازه‌ای برایش می‌ساخت.

اگر آزادی ارزش است، پس من برای آن چه می‌کنم؟

اگر فدا اصل است، سهم من چیست؟

اگر سازمان برای هدفی می‌جنگد، جای من کجاست؟

این سؤال‌ها آرام‌آرام او را به مرحله دیگری برد.

مرحله آموزش.

آمادگی.

و انتخاب مأموریت.

آموزش؛ نه برای نمایش، برای مسئولیت

من از همان ابتدا متوجه شده بودم که ولی‌الله در زمینه نظامی و میدانی صفر نیست.

او پیش از آمدن، تجربه داشت.

از کوه و کردستان عبور کرده بود.

با انضباط تشکیلاتی و شرایط سخت آشنا بود.

خودش از آموزش‌ها و تجربه‌های گذشته‌اش حرف زده بود.

پس وقتی وارد مرحله آمادگی شد، با انسانی روبه‌رو نبودیم که برای نخستین بار با سختی و ضابطه آشنا می‌شود.

این مسئله مهم است.

زیرا اگر بعدها مأموریتی را انتخاب کرد، آن انتخاب محصول ناآگاهی از خطر نبود.

ولی‌الله جوانی نبود که تصویری رمانتیک از مبارزه داشته باشد.

او می‌دانست زندان چیست.

می‌دانست دستگاه امنیتی چیست.

می‌دانست مرز چیست.

می‌دانست حرکت در شرایط سخت یعنی چه.

می‌دانست خطا در یک مأموریت می‌تواند چه بهایی داشته باشد.

با این همه، وقتی نوبت مسئولیت رسید، عقب ننشست.

برعکس.

خودش انتخاب کرد.

این برای من یکی از اساسی‌ترین ویژگی‌های آن مرحله است.

«خودم انتخاب کرده‌ام»

در نوشتن درباره مأموریت ولی‌الله، باید یک نکته روشن بماند:

او به مأموریتی هل داده نشد.

از روی اجبار نرفت.

به‌دلیل ناآگاهی از خطر نرفت.

آنچه من از نزدیک دیدم، جوانی بود که خودش مسئولیت را می‌خواست.

خودش انتخاب می‌کرد.

ابتکار داشت.

اشتیاق داشت.

و هرچه به زمان رفتن نزدیک‌تر می‌شد، آن تصمیم در او روشن‌تر دیده می‌شد.

اگر کسی فقط پایان زندگی او را بداند، ممکن است تصور کند داستان از یک دستور آغاز شده است.

اما من آغاز را دیده بودم.

داستان از انتخاب آغاز شد.

ولی‌الله همان کسی بود که در نخستین هفته گفته بود:

«از صفر با من شروع کنید

همان کسی بود که بعد از شناخت مناسبات گفته بود:

«عجب جایی آمده‌ام

همان کسی بود که بعد از بحث انقلاب ایدئولوژیک گفته بود:

«تمامش را یافتم

و حالا همان انسان می‌گفت:

من می‌خواهم سهم خودم را انجام بدهم.

تفاوت شجاعت و بی‌محابایی

ولی‌الله شجاع بود.

اما آنچه من در او می‌دیدم، بی‌محابایی نبود.

این دو را نباید یکی گرفت.

آدم بی‌محابا خطر را نمی‌بیند.

یا می‌بیند و جدی نمی‌گیرد.

اما آدم شجاع خطر را می‌شناسد و با وجود آن تصمیم می‌گیرد.

ولی‌الله از نوع دوم بود.

در تجربه‌های قبلی‌اش با هزینه مبارزه آشنا شده بود.

دستگیری را تجربه کرده بود.

مخالفت خانواده را دیده بود.

از محیط‌هایی گذشته بود که هر تصمیم اشتباه می‌توانست بهای سنگینی داشته باشد.

به همین دلیل وقتی برای مأموریت آماده می‌شد، هیجانش ناشی از ناآگاهی نبود.

او خطر را می‌شناخت.

اما یک چیز را بالاتر از خطر می‌گذاشت:

معنای مسئولیتی که انتخاب کرده بود.

این تفاوت، بعدها در زندان نیز خودش را نشان داد.

چشمانی که برق می‌زد

از آن روزها، یک چیز را هنوز خیلی خوب به یاد دارم:

چشم‌هایش.

گاهی حرف می‌زد و چشم‌هایش واقعاً برق می‌زد.

نه از ترس.

نه از تردید.

از شور.

از اینکه احساس می‌کرد بالاخره جایی قرار گرفته که خودش انتخاب کرده است.

من انسان‌های زیادی دیده‌ام که وارد مبارزه می‌شوند.

بعضی با خشم.

بعضی با واکنش به یک ظلم مشخص.

بعضی از سر فشار.

بعضی با انتقام.

ولی در ولی‌الله چیزی بیشتر بود.

او بعد از جست‌وجوی طولانی، احساس می‌کرد پاسخ خودش را پیدا کرده است.

برای همین مأموریت برایش فقط یک کار نبود.

ادامه همان پاسخی بود که پیدا کرده بود.

اشاره به آرم

یکی از تصاویری که از آن روزها در ذهنم مانده، همین است.

ولی‌الله به آرم سازمان اشاره می‌کرد.

با انگشت.

نگاهش هم همراه دستش می‌رفت.

و می‌گفت:

«این طلوع ماندگار است

این جمله برای من آن روز زیبا بود.

امروز سنگین‌تر است.

زیرا کسی آن را گفت که بعداً خودش وارد یکی از سخت‌ترین فصل‌های مقاومت شد.

در آن لحظه، «طلوع» برای ولی‌الله فقط یک نشان نبود.

او در آن، آینده‌ای می‌دید.

راهی.

تداومی.

چیزی که باید ماندگار بماند.

و فکر می‌کرد خودش هم باید سهمی در این ماندگاری داشته باشد.

از آرمان تا مأموریت

گاهی در روایت‌های سیاسی، «مأموریت» به یک واژه سرد تبدیل می‌شود.

گویی یک نفر دستوری می‌گیرد، حرکت می‌کند و تمام.

اما برای ولی‌الله، مأموریت محصول یک زنجیره بود:

اول جست‌وجو.

بعد شناخت.

بعد مقایسه.

بعد انتخاب.

بعد مسئولیت.

اگر این زنجیره را حذف کنیم، مأموریت او را نمی‌فهمیم.

او پیش از آنکه حرکت کند، در ذهن و درون خودش راه زیادی رفته بود.

به همین دلیل است که من نمی‌خواهم در این فصل وارد جزئیات عملیاتی‌ای شوم که ارزش اصلی ماجرا نیست.

آنچه برای تاریخ مهم‌تر است، چگونگی تصمیم اوست.

چه چیزی باعث شد یک جوان ۲۱ـ۲۲ ساله، با همه فرصت‌هایی که هنوز می‌توانست در زندگی داشته باشد، بگوید:

این مسئولیت را می‌پذیرم؟

پاسخ را باید در فصل‌های قبل پیدا کرد.

در همان جمله:

«آن که باید بشوم را یافتم

وقتی انسان تصمیم می‌گیرد چه کسی باشد، خیلی از تصمیم‌های بعدی‌اش شکل دیگری پیدا می‌کنند.

آزادی برای خودش یا برای مردم؟

یک بار در بحث‌هایمان روی همین نکته مکث کرده بودیم.

گفته بودم آن چیزهایی که مجاهد از آنها می‌گذرد بد نیستند.

زندگی خوب است.

خانواده خوب است.

تحصیل خوب است.

شغل خوب است.

آرامش خوب است.

آزادی شخصی خوب است.

اتفاقاً ما همه اینها را برای مردم می‌خواهیم.

ولی اگر ملتی از آزادی محروم باشد، کسی که مبارزه تمام‌عیار را انتخاب می‌کند، ممکن است مجبور شود از بخشی از همین خوبی‌ها برای خودش بگذرد تا آنها را برای دیگران به دست آورد.

ولی‌الله این منطق را گرفته بود.

برای همین مأموریت برایش به معنای نفی زندگی نبود.

درست برعکس.

از نظر خودش، مأموریت بخشی از مبارزه برای زندگی بهتر مردم بود.

این تفاوت مهم است.

گاهی در نگاه بیرونی، فدا با مرگ یکی گرفته می‌شود.

در حالی که برای ولی‌الله، فدا یعنی:

چیزی از خودت بدهی تا چیزی برای مردم باقی بماند.

لحظه رفتن

هرچه زمان رفتن نزدیک‌تر می‌شد، در رفتار او تردید نمی‌دیدم.

طبیعی است که انسان پیش از یک مأموریت مهم فکر کند.

سبک‌سنگین کند.

خطرها را ببیند.

ولی چیزی در ولی‌الله تثبیت شده بود.

تصمیمش.

او دیگر دنبال این نبود که بداند آیا باید مجاهد بشود یا نه.

آن تصمیم را گرفته بود.

حالا می‌خواست مجاهدبودنش را عملی کند.

برای من، این مرحله یکی از زیباترین و در عین حال دردناک‌ترین بخش‌های خاطره اوست.

زیبا، چون انسانی را می‌دیدم که میان فکر و عمل فاصله نمی‌گذارد.

دردناک، چون امروز می‌دانم آن راه به کجا رسید.

اما آن روز نمی‌دانستم.

و نباید امروز، دانستن پایان را بر آن لحظه تحمیل کنم.

ولی‌الله آن روز برای رفتن به سوی مرگ نمی‌رفت.

او برای انجام مسئولیتی که خودش انتخاب کرده بود می‌رفت.

این تمایز را باید تا پایان کتاب نگه داشت.

یک خداحافظی که پایان نبود

در زندگی آدم، بعضی خداحافظی‌ها در همان لحظه عادی به‌نظر می‌رسند.

فکر می‌کنی دوباره طرف را می‌بینی.

فکر می‌کنی مأموریت تمام می‌شود.

فکر می‌کنی باز می‌آید و مثل قبل می‌نشیند.

باز دفتر باز می‌کند.

باز می‌گوید:

«می‌دونی...»

ولی زندگی همیشه اجازه نمی‌دهد آدم بداند کدام دیدار آخرین دیدار است.

ولی‌الله رفت.

من در ذهنم هنوز همان جوان را داشتم.

جوانی که قدم می‌زد.

فکر می‌کرد.

سؤال می‌کرد.

می‌نوشت.

می‌خندید.

و با برق چشم به آرم اشاره می‌کرد.

«این طلوع ماندگار است

او رفت.

و از این لحظه به بعد، روایت من نیز باید تغییر کند.

تا اینجا من شاهد مستقیم بودم.

او را دیده بودم.

با او حرف زده بودم.

حالت صورتش را می‌شناختم.

صدایش را شنیده بودم.

قدم‌زدنش را دیده بودم.

از اینجا به بعد، دیگر کنار او نبودم.

حالا باید صدای خودش، زندگینامه سازمان، پیام‌های زندان و روایت‌های کسانی که در سال‌های بعد او را دیدند، جای چشم من را بگیرند.

بازگشت به ایران و برخورد با دستگاه امنیتی

بر اساس پیام صوتی خود ولی‌الله، او در مهر ۱۳۸۰، در ۲۲سالگی توسط وزارت اطلاعات بازداشت شد؛ اتهامی که خودش بیان می‌کند، پیوستن به سازمان مجاهدین در عراق و اقدام علیه امنیت ملی بود. بعدها در همان پیام، از ۵۴۶ روز سلول انفرادی و شرایط بسیار سخت جسمی و روانی سخن گفت.

همین چند عدد کافی است تا بفهمیم فاصله میان آن جوان پرانرژی در قرارگاه و زندانی‌ای که بعدها صدایش از رجایی‌شهر شنیده شد، چه اندازه سخت بوده است.

۲۲ ساله.

۵۴۶ روز انفرادی.

سلولی کوچک.

چشم‌بند.

دست‌بند.

پابند.

بازجویی.

فشار جسمی.

فشار روانی.

اما اینها هنوز فصل بعد است.

در اینجا فقط باید به یک نکته برگردیم:

آیا ولی‌الله می‌دانست ورود به مأموریت می‌تواند با دستگیری پایان بگیرد؟

او مبارزه و دستگاه امنیتی را می‌شناخت.

خطر را می‌دانست.

اما نمی‌توانست جزئیات آینده را بداند.

هیچ‌کس نمی‌توانست.

آنچه می‌دانست، انتخاب خودش بود.

لحظه‌ای که انتخاب وارد آزمایش شد

تا پیش از دستگیری، همه آنچه درباره صدق، فدا، فردیت، مسئولیت و مجاهدشدن گفته بود، هنوز در میدان انتخاب بود.

از لحظه دستگیری، این مفاهیم وارد میدان آزمایش شدند.

دیگر بحث نظری نبود.

دیگر حیاط قرارگاه نبود.

دیگر من کنارش نبودم تا ساعت‌ها حرف بزنیم.

دیگر دفترچه‌ای در دست نبود که محور بحث‌ها را بنویسد.

اکنون اتاق بازجویی بود.

سلول بود.

چشم‌بند بود.

و انسانی که تنها مانده بود با چیزی که انتخاب کرده بود.

اینجاست که شاید معنای واقعی کادرسازی هم روشن می‌شود.

اگر انسانی فقط در حضور تشکیلات منضبط باشد، هنوز معلوم نیست انتخابش چقدر درونی شده.

اگر فقط میان دوستانش شجاع باشد، هنوز آزمایش نهایی شروع نشده.

اگر فقط وقتی حمایت می‌شود بر آرمانش بایستد، هنوز چیزی اثبات نشده است.

آزمایش اصلی جایی آغاز می‌شود که فرد تنها باشد.

هیچ‌کس نبیند.

هیچ تشویقی نباشد.

راه عقب‌نشینی هم باز باشد.

و زندانبان به او بگوید:

فقط یک قدم عقب برو.

آنچه در آن دو هفته ساخته شده بود

من بعدها بارها از خودم پرسیدم:

آن جوان در آن سلول به چه فکر می‌کرد؟

آیا حیاط را به یاد می‌آورد؟

آیا آن گفتگوها را؟

آیا همان جمله خودش را:

«به مرادم رسیدم»؟

آیا حنیف را به یاد می‌آورد؟

مسعود و مریم را؟

آیا به آن آرم فکر می‌کرد که انگشتش را به سویش برده و گفته بود:

«این طلوع ماندگار است»؟

ما نمی‌توانیم هر لحظه ذهن او را بازسازی کنیم.

اما یک چیز را می‌توانیم از آنچه بعداً خودش گفت و کرد بفهمیم:

انتخاب فرو نریخته بود.

جوانی که زمانی گفته بود از صفر با من شروع کنید، در زندان دیگر صفر نبود.

چیزی ساخته شده بود.

تجربه.

شناخت.

تعهد.

هویت.

و همین‌ها بود که زندانبان حالا باید با آن می‌جنگید.

از اینجا، صدای خود ولی‌الله

تا اینجا من از ولی‌اللهی نوشتم که دیده بودم.

از اینجا به بعد، بهتر است خودش حرف بزند.

زیرا از زندان صدایی از او باقی مانده است.

صدای جوانی که سال‌ها پیش در قرارگاه با هیجان سؤال می‌کرد، حالا از درون زندان درباره سلول، شکنجه، حکم، مقاومت و چیزی که حاضر نبود از آن دست بکشد سخن می‌گفت.

او در پیام زندانش گفت که در مهر ۱۳۸۰، در ۲۲سالگی بازداشت شد و ۵۴۶ روز در سلول‌های انفرادی وزارت اطلاعات نگهداری شد؛ با دست‌بند، پابند، چشم‌بند سیاه و شرایط سخت جسمی و روانی.

عدد ۵۴۶ را ساده نخوانیم.

۵۴۶ روز یعنی ۵۴۶ صبح.

۵۴۶ شب.

۵۴۶ بار بیدارشدن در همان فضای بسته.

۵۴۶ روز بی‌خبری یا کم‌خبری.

۵۴۶ روزی که بازجو می‌تواند هر روز دوباره همان سؤال را بپرسد:

هنوز همان آدمی هستی که روز اول بودی؟

و این، نقطه ورود ما به فصل بعد است.

ولی‌الله از قرارگاه رفته بود تا مسئولیتی را که خودش انتخاب کرده بود انجام دهد.

اکنون در سلولی چهارمتری، انتخابش در برابر بزرگ‌ترین آزمایش زندگی‌اش قرار گرفته بود.

دیگر کسی از او نمی‌پرسید:

«می‌خواهی مجاهد بشوی؟»

حالا سؤال زندان، بسیار بی‌رحمانه‌تر بود:

«برای زنده‌ماندن، حاضری از مجاهدبودن عقب بنشینی؟»

پاسخی که ولی‌الله طی پنج سال آینده داد، موضوع فصل بعد است:

۵۴۶ روز

سلول چهارمتری، چشم‌بند و اعدام‌های مصنوعی

 

پایان جلد اول — انتخاب انجام شده بود

ولی‌الله راهش را یافته بود. آن جوان جست‌وجوگر همدانی، پس از راه‌های بسیار، به نقطه‌ای رسیده بود که با اطمینان می‌گفت: «به مرادم رسیدم». آنچه برای او آغاز شده بود، دیگر صرفاً شناخت یک سازمان یا آشنایی با یک راه سیاسی نبود؛ انتخابی بود که می‌خواست تمام زندگی‌اش را با آن معنا کند.

او به آرم مجاهدین اشاره کرده و گفته بود: «این طلوع ماندگار است.» مأموریتی را که خود برگزیده بود پذیرفت و رفت؛ با همان شور، همان آگاهی و همان نیازی که برای آموختن در او دیده بودم. تا اینجا، داستان ولی‌الله داستان جست‌وجو و انتخاب بود.

اما بزرگ‌ترین پرسش هنوز در پیش بود: این انتخاب، هنگامی که دیگر نه در میان یاران، بلکه در سلول، زیر چشم‌بند، در برابر بازجو و زیر حکم اعدام قرار گیرد، چه خواهد کرد؟ آیا آنچه در روزهای نخست با شوق و آگاهی برگزیده بود، در تنهایی و فشار نیز پابرجا خواهد ماند؟

پاسخ این پرسش، داستان جلد دوم است. شهرام بهزادی