قسمت اول ،کتاب مجاهد قهرمان ولی الله فیض مهدوی جلد۲- ما تداوم میبخشیم روایت یک پایداری از۵۴۶ روزانفرادی تا گوهردشت و ۱۵ شهریور ۱۳۸۵ نوسینده شهرام بهزادی
کتاب مجاهد قهرمان ولی الله فیض مهدوی جلد ۲ ما تدامل میبخشیم وبه پایان میبریم
درآمد جلد دوم — انتخابی که اکنون
باید آزموده میشد
جلد نخست، ولیالله را از همدان و سالهای جستوجوی راه تا رسیدن
به مجاهدین دنبال کرد؛ جوانی که تجربه مبارزه و زندان و زندگی تشکیلاتی را پشت سر گذاشته
بود، اما با فروتنی گفت: «فکر کنید من هیچ نمیدانم؛ از صفر با من شروع کنید.» او پرسید،
مقایسه کرد، آموخت و سرانجام گفت: «به همه بگویید ولیالله به مرادم رسید؛ به آرزویش
رسید و مجاهد شد.»
اما ارزش یک انتخاب فقط در لحظه انتخاب روشن نمیشود. روزی میرسد
که همه تکیهگاههای بیرونی کنار میروند و انسان باید در تنهایی پاسخ بدهد که آنچه
برگزیده، تا چه اندازه در وجودش ریشه کرده است. برای ولیالله، آن روز با دستگیری آغاز
شد.
جلد دوم داستان همین آزمون است: ۵۴۶ روز انفرادی، فشار جسمی و روانی،
حکم اعدام، تلاش برای گرفتن ندامت و مصاحبه، مقاومت در گوهردشت و سرانجام روزهایی که
به ۱۵ شهریور ۱۳۸۵ رسید. اگر جلد اول روایت «انتخاب» بود، این جلد روایت «پایداری بر
انتخاب» است.
اکنون باید ببینیم جوانی که گفته بود «به مرادم رسیدم»، وقتی در
سلول تنها ماند چگونه به جمله دیگری رسید: «ما آغاز کردیم، ما تداوم میبخشیم و ما
پایان خواهیم داد.»
فصل ششم
۵۴۶
روز
سلول چهارمتری، چشمبند
و اعدامهای مصنوعی
از اینجا به بعد، تصویر ولیالله عوض میشود.
تا اینجا او را در حرکت دیده بودیم؛ در جستوجو، در پرسیدن، در آموختن، در
انتخاب، در پذیرفتن مسئولیت. جوانی بود که راه میرفت، فکر میکرد، دفترچه باز میکرد،
سؤال میپرسید و با شوق به آینده نگاه میکرد.
حالا ناگهان همه چیز جمع میشود در چند متر دیوار.
نه حیاطی هست.
نه رفیقی کنار اوست.
نه دفترچهای در دست.
نه مجالی برای قدمزدن آزادانه.
فقط یک سلول.
چشمبند.
دستبند.
پابند.
بازجویی.
و انسانی که حالا باید همان چیزهایی را که در روزهای آزادی فهمیده بود، در
تنهایی مطلق زندگی کند.
ولیالله در پیام صوتی خود گفته است که در مهر ۱۳۸۰، در ۲۲سالگی به اتهام پیوستن به سازمان مجاهدین و
اقدام علیه امنیت ملی بازداشت شد و ۵۴۶ روز در سلول انفرادی وزارت اطلاعات نگهداری شد. از سلولی بسیار کوچک، نور
ناکافی، چشمبند سیاه، دستبند و پابند و فشارهای سنگین جسمی و روانی سخن گفته است.
عدد ۵۴۶ در نگاه اول فقط یک عدد است.
اما اگر بخواهیم آن را بفهمیم، باید آن را از شکل عدد بیرون بیاوریم.
۵۴۶ روز یعنی نزدیک به یک سال و نیم.
یعنی صدها بار بیدارشدن در همان فضای محدود.
صدها بار انتظار برای بازشدن در.
صدها بار ندانستن اینکه ساعت چند است.
صدها بار ندانستن امروز چه روزی است.
صدها بار شنیدن صدای قدمهایی که ممکن است برای بازجویی آمده باشند.
و صدها بار روبهروشدن با همان پرسش اصلی:
آیا هنوز بر انتخابت ایستادهای؟
بازداشت؛ آغاز جنگ دیگری
دستگیری برای ولیالله فقط از دستدادن آزادی جسمی نبود.
از لحظه بازداشت، دستگاه امنیتی میخواست چیزی بیشتر از اطلاعات بگیرد.
میخواست تعریف او از خودش را
بشکند.
چرا؟
چون کسی که فقط اطلاعاتی در اختیار دارد، اگر اطلاعاتش گرفته شود تمام میشود.
اما کسی که به یک هویت رسیده، مسئلهاش پیچیدهتر است.
ولیالله پیش از دستگیری گفته بود:
«به مرادم رسیدم.»
گفته بود:
«مجاهد شدم.»
گفته بود:
«این طلوع ماندگار است.»
حالا بازجو با همین انسان روبهرو بود.
اگر میتوانست او را به انکار راهش وادار کند، فقط یک زندانی را نشکسته بود؛
میتوانست بگوید آن انتخابی که ولیالله اینهمه دربارهاش حرف زده بود، در اولین
آزمون جدی فرو ریخت.
برای همین جنگ فقط بر سر اطلاعات نبود.
جنگ بر سر معنا بود.
سلول چهارمتری
ولیالله در همان پیام صوتی، شرایط سلول خود را توضیح داده است.
فضایی بسیار کوچک.
نور ناکافی.
چشمبند سیاه.
دستبند.
پابند.
در ظاهر، اینها ابزارهای کنترل جسماند.
اما کارکرد اصلیشان روانی است.
وقتی انسانی را در سلول کوچک نگه میدارند، مسئله فقط محدودکردن حرکت نیست.
هدف، شکستن زمان است.
شکستن ارتباط است.
شکستن حس واقعیت.
وقتی روز و شب از هم جدا نباشند، ذهن شروع میکند به فرسودهشدن.
وقتی هیچ خبر روشنی از بیرون نیست، هر صدایی تبدیل به احتمال میشود.
وقتی بازجو تنها انسانی است که با تو حرف میزند، میخواهد تمام جهان بیرون
را خودش تعریف کند.
میگوید:
همه چیز تمام شده.
کسی منتظرت نیست.
سازمان فراموشت کرده.
رفقایت رفتهاند.
هیچکس نمیداند اینجایی.
اگر همکاری کنی، زنده میمانی.
اگر نکنی، همینجا تمام میشوی.
این شیوه فقط در پی گرفتن جواب نیست.
در پی ساختن تنهایی مطلق است.
اما درست همینجا است که معلوم میشود انسان پیش از زندان چه چیزی در خودش
ساخته است.
آیا «از صفر» دوباره شروع شد؟
بارها از خودم پرسیدهام:
آیا ولیالله در آن سلول به همان جمله خودش فکر میکرد؟
«فکر کنید من هیچ نمیدانم؛ از صفر با من
شروع کنید.»
او در قرارگاه از صفر شروع کرده بود.
اما اینجا شرایط دیگری بود.
زندانبان میخواست او را دوباره به صفر برگرداند.
نه صفرِ دانستن.
صفرِ هویت.
صفرِ اعتماد.
صفرِ امید.
صفرِ پیوند.
ولی تفاوت این بود که ولیالله دیگر همان جوان روز اول نبود.
آنچه آموخته بود فقط اطلاعات نبود.
اگر فقط چند تاریخ و اسم حفظ کرده بود، در سلول به چه کارش میآمد؟
اگر فقط چند شعار یاد گرفته بود، در تنهایی چه میکرد؟
اما آنچه در خود ساخته بود، یک تعریف بود:
من که هستم؟
چرا اینجا هستم؟
برای چه راهی آمدهام؟
چه چیزی را انتخاب کردهام؟
اینها را نمیشد با خاموشکردن چراغ از او گرفت.
اعدام مصنوعی
در منابع مربوط به زندان ولیالله، از اعدامهای
مصنوعی و تهدید مکرر به اعدام سخن رفته است. ایرانپدیا نیز در شرح دوران
انفرادی او به این فشارها اشاره میکند.
اعدام مصنوعی فقط تهدید به مرگ نیست.
جنگ با ذهن انسان است.
فرد را به نقطهای میبرند که باور کند آخرین لحظه رسیده.
ممکن است صدای آمادهسازی را بشنود.
ممکن است به مکانی منتقل شود.
ممکن است به او بگویند حکم اجرا میشود.
تمام دستگاه بر یک چیز حساب میکند:
غریزه بقا.
آن لحظهای که انسان فکر میکند دیگر هیچ فرصتی باقی نمانده، شاید برای زندهماندن
هر چیزی بگوید.
در آن وضعیت، دیگر بحثهای نظری درباره صدق و فدا نیست.
تمام کلمات از روی کاغذ بلند میشوند و به واقعیت تبدیل میشوند.
اگر پیشتر گفتهای:
«من انتخاب کردهام»،
حالا مرگ از تو میپرسد:
واقعاً؟
ولیالله بارها با این سؤال روبهرو شد.
ترس؛ چیزی که نباید انکار کرد
در نوشتن درباره مقاومت، یک خطا همیشه ممکن است رخ دهد.
اینکه انسان مقاوم را طوری تصویر کنیم که گویی اصلاً نمیترسد.
اما شجاعت بدون ترس معنا ندارد.
اگر خطری در کار نباشد، ایستادن هنر نیست.
ولیالله انسان بود.
۲۲ سال داشت.
جسم داشت.
اعصاب داشت.
خاطره داشت.
آینده داشت.
طبیعی است که درد را حس کند.
طبیعی است که تنهایی بر او فشار بیاورد.
طبیعی است که تهدید مرگ سنگین باشد.
آنچه اهمیت دارد، نبودن ترس نیست.
این است که ترس نتواند جای انتخاب
را بگیرد.
این نکته را باید درباره او روشن نگه داشت.
او اسطورهای بیاحساس نبود.
انسانی بود که احساس داشت و با این همه عقب ننشست.
همین است که مقاومتش را انسانیتر و بزرگتر میکند.
از دیزلآباد تا اهواز و اوین
ایرانپدیا در شرح مسیر زندان او از انتقال به دیزلآباد کرمانشاه، سپس اهواز، بعد اوین و در نهایت گوهردشت سخن میگوید.
در همان گزارش آمده است که نزدیک به یک سال و نیم در شرایط بسیار سخت انفرادی
نگهداری شد و تحت فشار و اعدامهای مصنوعی قرار گرفت.
جابجایی زندانی میان زندانها و بازداشتگاهها فقط تغییر مکان نیست.
گاهی خود این جابهجایی ابزار فشار است.
هر انتقال یعنی قطع دوباره ارتباطها.
محیط ناشناخته.
بازجوهای تازه.
قواعد تازه.
سلول تازه.
و شروع دوباره فرایند فرسایش.
ولیالله از یک نقطه به نقطه دیگر منتقل میشد، اما یک چیز ثابت مانده بود:
او حاضر نبود از تعریف خودش عقب بنشیند.
دادگاه؛ چند دقیقه برای یک زندگی
پس از دوره طولانی انفرادی، پرونده او به دادگاه رسید.
ایرانپدیا نوشته است که در سال ۱۳۸۲ در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران، در جلسهای بسیار کوتاه به ریاست قاضی حداد محاکمه و
به اعدام محکوم شد. ولیالله اتهامات را نپذیرفت و اعلام کرد دادگاهی را که بدون
وکیل و هیئت منصفه برگزار شود به رسمیت نمیشناسد.
این نقطه بسیار مهم است.
انسانی که ۵۴۶ روز فشار دیده، وقتی به دادگاه میرسد ممکن است تصور کند بالاخره فضایی
برای دفاع حقوقی وجود دارد.
اما وقتی محاکمه کوتاه است، وکیل مؤثر در کار نیست و نتیجه از پیش سنگین
است، دادگاه دیگر برای او تبدیل به صحنه دیگری از همان فشار میشود.
حکم:
اعدام.
برای جوانی که هنوز ۲۳ یا ۲۴ سال بیشتر نداشت.
اما مسئله اصلی از اینجا آغاز شد.
حکم اعدام میتوانست پایان مقاومت باشد.
میتوانست همان نقطهای باشد که فرد بگوید:
تا اینجا آمدم.
حالا باید جانم را نجات بدهم.
وقتی جان روی میز قرار میگیرد
از اینجا دیگر انتخاب ولیالله وارد مرحلهای کاملاً تازه شد.
تا پیش از حکم، میتوانست امیدوار باشد:
شاید آزاد شوم.
شاید حکم سبکتر باشد.
شاید شرایط تغییر کند.
اما وقتی حکم اعدام صادر میشود، جان بهصورت مستقیم روی میز قرار میگیرد.
آنجاست که دستگاه امنیتی میتواند معامله کند.
میتواند بگوید:
یک مصاحبه.
یک اظهار ندامت.
یک جمله علیه سازمان.
یک همکاری.
یک عقبنشینی.
و شاید در مقابل، زندگی.
همینجا است که معنای جمله «ولیالله مرگ را انتخاب نکرد؛ مجاهدشدن را
انتخاب کرد» روشنتر میشود.
اگر او عاشق مرگ بود، معامله اصلاً معنا نداشت.
اما چون زندگی برایش ارزش داشت، پیشنهاد نجات جان میتوانست وسوسه واقعی
باشد.
با این حال، اگر بهای نجات این بود که آنچه خودش را با آن تعریف کرده کنار
بگذارد، برای او مسئله فقط زندهماندن نبود.
سؤال این بود:
اگر زنده بمانم اما آن کسی نباشم که
انتخاب کرده بودم باشم، چه چیزی را نجات دادهام؟
فشار برای مصاحبه
در زندگینامه سازمان آمده است که زیر فشار از ولیالله خواستند علیه سازمان
مجاهدین مصاحبه تلویزیونی انجام دهد.
نپذیرفت.
این بخش از زندگی او بسیار تعیینکننده است.
مصاحبه در چنین شرایطی یک مصاحبه معمولی نیست.
قرار نیست خبرنگاری از زندانی سؤال کند.
هدف سیاسی دارد.
زندانی باید جلوی دوربین چیزی بگوید که بیرون از زندان استفاده شود.
باید راهی را که آمده نفی کند.
باید خودش را علیه گذشته خودش قرار دهد.
برای ولیالله، قبول این درخواست یعنی فقط گفتن چند جمله نبود.
معنایش این بود که:
آن جوانی که گفته بود «تمامش را یافتم» حالا بگوید اشتباه کرده.
آن کسی که گفته بود «به مرادم رسیدم» حالا مرادش را انکار کند.
آن کسی که گفته بود «این طلوع ماندگار است» حالا علیه همان طلوع حرف بزند.
نپذیرفت.
همان انسانِ حیاط
وقتی این بخش از زندگینامه او را میخوانم، ناخودآگاه دوباره همان حیاط جلوی
چشمم میآید.
همان قدمزدن.
همان سکوت.
همان «میدونی...»
شاید عجیب باشد، اما من میان آن جوان پرسشگر و آن زندانی مقاوم فاصلهای نمیبینم.
یکی ادامه دیگری است.
در حیاط، قبل از قبول هر چیزی سؤال میکرد.
در زندان هم پیش از عقبنشینی باید خودش را قانع میکرد.
و نتوانست خودش را قانع کند که برای حفظ جان، چیزی را که حقیقت خودش میدانست
نفی کند.
این همان صدقی بود که دربارهاش حرف زده بودیم.
فاصله میان حرف و عمل نباید زیاد شود.
حکم اعدام و زندگی روزانه
حکم اعدام همیشه در یک لحظه اجرا نمیشود.
گاهی سالها بالای سر زندانی میماند.
و شاید همین، نوع دیگری از شکنجه باشد.
هر صبح میتواند آخرین صبح باشد.
هر بازشدن در میتواند به معنی اجرای حکم باشد.
هر انتقال میتواند آخرین انتقال باشد.
ولی زندگی در زندان باید ادامه پیدا کند.
آدم باید غذا بخورد.
بخوابد.
با دیگران حرف بزند.
زندانی تازهوارد را ببیند.
بیماری را تحمل کند.
اعتراض کند.
و همزمان بداند ممکن است هر لحظه او را صدا کنند.
در چنین شرایطی، ولیالله بهتدریج فقط یک محکوم به اعدام نماند.
بر اساس منابع سازمان و ایرانپدیا، او در زندان در اعتراضها و اعتصابهای
زندانیان سیاسی علیه شکنجه و شرایط غیرانسانی زندان فعال بود و از سال ۱۳۸۳ تا زمان مرگش در این حرکتها شرکت داشت.
این تغییر مهم است.
زندان میخواست او را به انسانی تبدیل کند که تمام فکرش نجات خودش باشد.
اما او برعکس، از خودش بیرون آمد و وارد مسائل زندانیان دیگر شد.
از «من چه میشوم؟» به «ما چه میشویم؟»
این شاید یکی از زیباترین پیوندهای زندگی قبل و بعد از زندان ولیالله باشد.
در قرارگاه درباره عبور از «من» به «ما» حرف زده بودیم.
آن روز یک بحث بود.
در زندان، این بحث شکل عملی گرفت.
کسی که حکم اعدام دارد، طبیعی است تمام توجهش به پرونده خودش باشد.
اما ولیالله در اعتراضهای عمومی زندان شرکت میکرد.
درباره شرایط دیگران حرف میزد.
در اعتصابها حضور داشت.
این یعنی همان «ما» که پیشتر دربارهاش حرف زده بود، در زندان هم باقی
مانده بود.
او نگفت:
من محکوم به اعدامم، پس فقط پرونده خودم مهم است.
خودش را بخشی از جمع زندانیان سیاسی میدید.
زندانبان با یک نفر روبهرو نبود
اینجا دلیل دیگری هم برای فشار بر ولیالله پیدا میشود.
اگر زندانی فقط خودش مقاومت کند، برای دستگاه مشکل محدودی ایجاد میکند.
اما اگر مقاومتش به دیگران منتقل شود، مسئله عوض میشود.
انسان مقاوم میتواند الگو شود.
میتواند به کسی که تازه شکسته شده امید بدهد.
میتواند به زندانی دیگری بگوید هنوز میشود ایستاد.
میتواند فضای بند را تغییر دهد.
ایرانپدیا در شرح دوران گوهردشت، ولیالله را کسی معرفی میکند که با وجود
انتقال به میان زندانیان خطرناک عادی و تحمل حملات، بر محیط اطراف خود اثر میگذاشت
و به چهرهای از مقاومت تبدیل شده بود.
این دیگر فقط پرونده یک زندانی نبود.
دستگاه با اثر یک زندانی بر دیگران
مشکل داشت.
انتقال به میان زندانیان خطرناک
یکی از شیوههای فشار بر زندانیان سیاسی، قرار دادن آنها در محیطی است که
امنیت جانی و روانی کمتری داشته باشند.
بر اساس زندگینامه و ایرانپدیا، ولیالله را در مقاطعی در میان زندانیان
عادی خطرناک قرار دادند و او در معرض درگیری و حمله قرار گرفت.
هدف روشن بود:
اگر انفرادی او را نشکست، شاید ناامنی دائمی بشکند.
اگر بازجو نتوانست، شاید محیط زندان بتواند.
اگر تهدید به اعدام کافی نبود، شاید احساس خطر شبانهروزی او را فرسوده کند.
اما در روایتهای برجایمانده، نتیجه برعکس بود.
او نهتنها در خود فرو نرفت، بلکه بر بعضی از همان زندانیان هم اثر گذاشت.
این همان چیزی بود که سالها پیش در او دیده بودم.
ولیالله توان ارتباط داشت.
گرم بود.
بیتکلف بود.
با آدمها حرف میزد.
گوش میداد.
و همین ویژگی در زندان نیز میتوانست دیوارهایی را که برای انزوایش ساخته
بودند بشکند.
پنج سال؛ نه یک لحظه قهرمانی
گاهی مقاومت را به یک لحظه تقلیل میدهیم.
یک جمله شجاعانه.
یک نه گفتن.
یک صحنه.
اما مقاومت ولیالله یک لحظه نبود.
نزدیک به پنج سال بود.
این تفاوت عظیم است.
گفتن «نه» در یک لحظه ممکن است محصول خشم باشد.
اما پنج سال ایستادن، نیازمند چیزی عمیقتر است.
هر روز باید دوباره تصمیم بگیری.
وقتی خستهای.
وقتی مریضی.
وقتی خبر بد میرسد.
وقتی رفیقت را میبرند.
وقتی وعده میدهند.
وقتی تهدید میکنند.
وقتی امید زیاد میشود.
وقتی امید کم میشود.
این است که ولیالله را نمیشود فقط با آخرین روزهایش شناخت.
او در طول این سالها، هر روز بخشی از انتخابش را دوباره امضا کرد.
حجت زمانی؛ صدای دیگری از همان زندان
در این سالها، نام دیگری هم در کنار ولیالله برجسته میشود:
حجت زمانی.
برای فهم فضای آن دوره، این دو را نباید کاملاً جدا از هم دید.
هرکدام سرگذشت و پرونده خود را داشتند، اما در حافظه مقاومت، هر دو تبدیل
شدند به نشانههایی از ایستادگی زندانی سیاسی در دورهای که دستگاه حاکم میخواست
نشان دهد مقاومت را از میدان خارج کرده است.
اعدام حجت زمانی برای ولیالله فقط خبر مرگ یک زندانی دیگر نبود.
بعد از آن، تهدید اعدام خودش واقعیتر شد.
طبق زندگینامه سازمان، پس از اعدام حجت زمانی به ولیالله گفته شد که حکم او
نیز در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۵ اجرا خواهد شد. واکنش او نه التماس بود و نه عقبنشینی؛ با تمسخر حکم
برخورد کرد و خواست اگر میخواهند اعدامش کنند، معطل نکنند.
این رفتار را اگر جدا از گذشتهاش بخوانیم شاید فقط جسارت ببینیم.
اما من باز همان جوان را میبینم.
کسی که از اول دنبال پاسخ روشن بود.
بلاتکلیفی را دوست نداشت.
اگر انتخاب کرده بود، میخواست مسئولیتش را تمام بپذیرد.
«چند بار میخواهید مرا اعدام کنید؟»
در روایتهایی که از همبندانش باقی مانده، حتی در مواجهه با حکم مرگ نوعی
طنز در رفتار ولیالله دیده میشود.
طنزی که از سبکگرفتن مرگ نمیآید؛ بیشتر از این میآید که زندانبان نتواند
با تهدید، اختیار روانی او را به دست بگیرد.
وقتی انسانی با حکم اعدام شوخی میکند، در واقع دارد نسبت قدرت را عوض میکند.
زندانبان میگوید:
من بزرگترین ابزار ترس را دارم.
زندانی پاسخ میدهد:
ابزار تو را میبینم، اما اجازه نمیدهم ذهنم را مالک شوی.
این وجه از شخصیت ولیالله در سالهای آخر پررنگتر شد و در فصل دیگری باید
مفصلتر به آن برگردیم.
۵۴۶ روز تمام شد؛ اما زندان تمام نشد
سلول انفرادی سرانجام پایان یافت.
اما آزادی نیامد.
بعد از ۵۴۶ روز، مرحله دیگری شروع شد.
بند.
حکم اعدام.
زندانیان عادی خطرناک.
فشار برای مصاحبه.
تهدید.
اعتصاب.
اعتراض.
و انتظار.
گاهی پایان انفرادی را میتوان آغاز زندان واقعی دانست.
در انفرادی دشمن آشکار است.
در بند، زندگی پیچیدهتر میشود.
روابط انسانی شکل میگیرد.
خبرها میآید.
اعدام دیگران را میبینی.
ضعف و قدرت آدمها را میبینی.
و باید هر روز انتخاب خودت را در میان واقعیتهای پیچیدهتر حفظ کنی.
ولیالله از این مرحله نیز عبور کرد.
و بهتدریج اتفاقی افتاد که زندانبان احتمالاً نمیخواست:
محکوم به اعدام، به یکی از چهرههای
مقاومت بند تبدیل شد.
همان سؤال، اما پاسخی روشنتر
فصل را با یک سؤال شروع کردیم:
۵۴۶ روز تنهایی با جوانی که در قرارگاه گفته بود «مجاهد شدم» چه کرد؟
پاسخ را نمیتوان در یک جمله داد.
او شکنجه شد.
فرسوده شد.
تهدید شد.
با مرگ روبهرو شد.
اما یک چیز اتفاق نیفتاد:
انتخابش به ندامت تبدیل نشد.
پس شاید زندان در یک معنا او را عوض کرد، اما نه آنگونه که بازجو میخواست.
آن انتخاب جوانانه را از سطح حرف به تجربه منتقل کرد.
«صدق» دیگر مفهومی نبود که من برایش
توضیح داده باشم.
حالا خودش آن را زندگی کرده بود.
«فدا» دیگر موضوع گفتوگو نبود.
حکم اعدام آن را واقعی کرده بود.
«از من به ما» دیگر عبارتی در مناسبات
نبود.
در اعتراضها و اعتصابهای زندانیان سیاسی تبدیل به رفتار شده بود.
و مجاهدشدن دیگر چیزی نبود که در یک قرارگاه اعلام کرده باشد.
در سلول اثبات شده بود.
اما سختترین سال هنوز نرسیده بود.
سال ۱۳۸۵.
اعدام حجت زمانی.
تهدید مستقیم ولیالله.
اعتصابها.
پیامهای زندان.
تقابل مستقیم با بازجو.
و روزهایی که قدمبهقدم به ۱۵ شهریور نزدیک میشدند.
پیش از رسیدن به آن روز، باید ولیالله را در مرحلهای دیگر ببینیم:
نه فقط بهعنوان زندانیای که خودش مقاومت میکند،
بلکه بهعنوان کسی که زندان
نتوانسته بود او را در خودش زندانی کند.
فصل هفتم
زندان نتوانست او
را زندانی کند
از محکوم به اعدام تا
سمبل مقاومت
فصل هفتم
زندان نتوانست او
را زندانی کند
از محکوم به اعدام تا
سمبل مقاومت
زندان قرار بود ولیالله را کوچک کند.
او را از جهان بیرون جدا کند، از تشکیلاتش، از دوستانش، از مردمش، از خبری
که به او امید میداد. قرار بود تمام زندگیاش به چند متر بند، یک شماره پرونده و
حکمی که بالای سرش آویزان بود تقلیل پیدا کند.
اما در سالهای زندان اتفاق دیگری افتاد.
دیوارها توانستند جسم او را محصور کنند، اما نتوانستند میدان مسئولیتش را به
اندازه سلولش کوچک کنند.
ولیالله بهتدریج از زندانیای که باید تمام نیروی خود را صرف تحمل شرایط
خودش میکرد، به انسانی تبدیل شد که نسبت به آنچه بر دیگر زندانیان میگذشت واکنش
نشان میداد؛ در اعتراضها وارد میشد، در اعتصابها شرکت میکرد، با فشارهای
زندان درگیر میشد و حکم اعدام نتوانست او را وادار کند فقط به نجات خودش فکر کند.
از همینجا بود که زندان نتوانست او را زندانی کند.
حکم اعدام باید او را به خودش مشغول میکرد
حکم اعدام، بهخودیخود میتواند تمام افق انسان را تغییر دهد.
کسی که نمیداند آیا چند ماه دیگر زنده است، طبیعی است که هر خبر، هر
ملاقات، هر نامه و هر حرکت زندان را با یک سؤال بسنجد:
برای پرونده من چه میشود؟
این واکنش انسانی است.
اما در زندگی ولیالله چیزی رخ داد که اهمیتش درست در همینجاست.
بر اساس زندگینامه سازمان، او از سال ۱۳۸۳ تا زمان شهادتش در اعتصابها و اعتراضهای
زندانیان سیاسی علیه شکنجه و شرایط غیرانسانی زندان حضور داشت.
یعنی حکم اعدام نتوانست جهان او را به پرونده خودش تقلیل دهد.
این نکته را ساده نخوانیم.
کسی که جان خودش در خطر است، وارد اعتراض برای شرایط عمومی زندان میشود.
چرا؟
چون همان چیزی که سالها قبل درباره آن حرف زده بود، حالا شکل واقعی پیدا
کرده بود:
عبور از «من» به «ما».
آن روز یک بحث بود؛ حالا زندگی شده بود
در قرارگاه درباره عملیات جاری، فردیت، «من اول» و مسئولیت جمعی حرف زده
بودیم.
آن روز میشد اینها را مفاهیمی تشکیلاتی دانست.
اما زندان جای آزمون واژههاست.
در زندان، هرکس میتواند بگوید:
من مشکل خودم را دارم.
حکم خودم را دارم.
سلامتی خودم را دارم.
جان خودم را دارم.
چرا باید هزینه مشکل دیگری را هم بدهم؟
اما وقتی ولیالله در حرکتهای اعتراضی زندانیان سیاسی شرکت میکرد، در عمل
پاسخی به همین سؤال میداد.
این همان جوانی بود که گفته بود اگر قرار است آزادی برای مردم باشد، نمیشود
همه چیز را برای خود نگه داشت.
حالا خودش در محیطی قرار گرفته بود که آزادی حتی در ابتداییترین شکلش از او
گرفته شده بود، ولی هنوز حاضر نبود فقط خودش را ببیند.
این، برای فهم رشد او در زندان بسیار مهمتر از هر توصیف قهرمانانه است.
گوهردشت؛ زندان در زندان
در ادامه انتقالها، ولیالله به گوهردشت، یا رجاییشهر، رسید.
ایرانپدیا و زندگینامههای منتشرشده درباره او از انتقالش به میان
زندانیان عادی خطرناک و قرارگرفتن در محیطی سخن گفتهاند که امنیت جسمی او نیز در
معرض تهدید بود. در همان روایتها آمده است که با وجود حمله و فشار، شخصیت و
رفتارش بر بعضی از همان زندانیان تأثیر میگذاشت.
این شیوه فشار معنای خاصی داشت.
زندانی سیاسی را از محیطی که در آن حداقل میتواند در میان همسرنوشتانش
باشد جدا میکنند و به فضایی میبرند که هر ساعت میتواند منشأ درگیری و خطر باشد.
حالا دیگر فشار فقط از طرف بازجو نیست.
محیط خودش باید شکنجه کند.
ترس از حمله.
ناامنی هنگام خواب.
اختلاف فرهنگ و مناسبات.
خطر دائمی.
هدف آن است که زندانی تمام انرژیاش را صرف زندهماندن کند.
اما درباره ولیالله، باز نتیجه کاملاً مطابق انتظار زندانبان پیش نرفت.
زندانیای که با آدمها رابطه برقرار میکرد
من این بخش از زندگی ولیالله را که میخواندم، دوباره به روزهای نخست
آشناییمان برمیگشتم.
یکی از ویژگیهای او ارتباط سریع با آدمها بود.
گرم بود.
راحت حرف میزد.
اما سطحی نبود.
گوش میکرد.
آدم روبهرویش احساس نمیکرد با کسی مواجه است که میخواهد خودش را بالاتر
نشان دهد.
این ویژگی در یک محیط زندان اهمیت زیادی پیدا میکند.
زندان فقط دیوار نیست.
مجموعهای از انسانهایی است که هرکدام با ترس، خشم، محرومیت، خشونت و گذشته
خودشان وارد آن شدهاند.
اگر بتوانی با انسان پشت این همه خشونت ارتباط برقرار کنی، بخشی از سازوکاری
را که برای نابودی تو طراحی شده مختل کردهای.
در روایت مربوط به ولیالله، همین اتفاق دیده میشود.
قرار بود محیط زندانیان خطرناک او را بشکند.
اما او توانست بخشی از محیط را تحت تأثیر شخصیت خودش قرار دهد.
به عبارت دیگر، بهجای آنکه فقط محیط بر او اثر بگذارد، او نیز بر محیط اثر گذاشت.
این لحظهای است که زندانی دیگر فقط موضوع فشار نیست.
به یک عامل تبدیل میشود.
وقتی زندانی تبدیل به مسئله میشود
هر دستگاه سرکوبی ترجیح میدهد زندانی سیاسی منزوی باشد.
مهم نیست در درون خودش چه فکر میکند، تا وقتی صدایش به دیگری نمیرسد.
مهم نیست مقاوم است، تا وقتی مقاومتش تکثیر نمیشود.
اما وقتی یک زندانی بر فضای اطرافش اثر میگذارد، مسئله تغییر میکند.
چون مقاومت خاصیت عجیبی دارد:
مسری است.
کسی که تصور میکند تنهاست، وقتی انسان دیگری را میبیند که با وجود فشار
ایستاده، خودش را دوباره پیدا میکند.
کسی که آماده تسلیمشدن است، ممکن است فقط با دیدن یک «نه» دیگر، یک روز
بیشتر بایستد.
کسی که فکر میکند زندانبان قادر مطلق است، وقتی میبیند انسانی او را به
تمسخر میگیرد، ناگهان متوجه میشود قدرت زندانبان حدی دارد.
این همان نقطهای بود که ولیالله از یک محکوم به اعدام، آرامآرام به چهرهای از مقاومت در زندان تبدیل میشد.
او نمیخواست قهرمان باشد
اما اگر بخواهیم ولیالله را درست بفهمیم، باید از یک دام پرهیز کنیم.
او را نباید طوری نوشت که گویی صبح از خواب بیدار میشد و تصمیم میگرفت
امروز «قهرمان» باشد.
چنین انسانی واقعی نیست.
آنچه در ولیالله اهمیت داشت، طبیعیبودن رفتارش بود.
او همان چیزی را ادامه میداد که قبلاً انتخاب کرده بود.
در قرارگاه نگفته بود:
میخواهم روزی مشهور شوم.
نگفته بود:
میخواهم سمبل زندان شوم.
گفته بود:
«مجاهد شدم.»
اگر بعدها تبدیل به سمبل شد، محصول دنبالکردن همین انتخاب بود، نه هدف
اولیهاش.
این تمایز بسیار مهم است.
سمبلهای واقعی معمولاً زمانی سمبل میشوند که خودشان مشغول انجام مسئولیتاند،
نه ساختن تصویر خودشان.
ولیالله هم چنین بود.
مصاحبه؛ جایی که زندان میخواست هویتش را مصادره کند
یکی از مهمترین فشارهایی که بر او وارد شد، درخواست برای مصاحبه علیه
مجاهدین بود.
در زندگینامه سازمان آمده است که زیر شکنجه و فشار از او خواستند در یک
مصاحبه تلویزیونی علیه سازمان موضع بگیرد و او نپذیرفت.
چرا مصاحبه تا این اندازه اهمیت داشت؟
چون دستگاه فقط سکوت ولیالله را نمیخواست.
میخواست صدای او را تصاحب کند.
اگر زندانی ساکت بماند، هنوز میتوان گفت مقاومت کرده.
اما اگر بتوانند او را جلوی دوربین بنشانند و از زبان خودش گذشتهاش را
محکوم کنند، اثر دیگری دارد.
آن تصویر را میتوان پخش کرد.
به دیگران نشان داد.
گفت:
ببینید.
این هم عاقبت راه.
این هم کسی که برگشت.
برای همین، «نه» ولیالله به مصاحبه فقط یک تصمیم شخصی نبود.
او در واقع نگذاشت زندانبان از چهره و صدایش علیه انتخاب خودش استفاده کند.
پنج سال برای یک «نه»
گاهی وقتی مینویسیم «نپذیرفت»، کلمه خیلی کوتاه است.
دو سه هجا.
اما پشت این «نپذیرفت» باید پنج سال را دید.
اگر یک بار از کسی بخواهند کاری کند و او بگوید نه، آسانتر است.
اما دستگاه امنیتی عجله ندارد.
امروز نه؟
فردا.
فردا نه؟
ماه بعد.
با فشار.
با وعده.
با تهدید.
با حکم.
با خانواده.
با جسم.
با تنهایی.
با امید.
با ناامیدی.
شاید انسان را امروز نشکنند، اما روی فرسودگی حساب میکنند.
پس وقتی درباره ولیالله میگوییم «نپذیرفت»، باید بدانیم پشت این فعل
کوتاه، زمان طولانی ایستاده است.
او فقط در یک لحظه نه نگفت.
بارها باید همان «نه» را از نو انتخاب میکرد.
زندان و مسئله زمان
شاید سختترین عنصر زندان طولانی همین زمان باشد.
درد شدید، هرقدر سخت، ممکن است پایان داشته باشد.
اما انتظار؟
انتظار زمان مشخصی ندارد.
زندانی محکوم به اعدام با دو ساعت زندگی نمیکند.
با دو احتمال زندگی میکند:
شاید فردا.
شاید سال دیگر.
و این «شاید» میتواند انسان را بیشتر از بسیاری شکنجهها فرسوده کند.
ولیالله چند سال با همین وضعیت زندگی کرد.
حکم صادر شده بود.
اما اجرای آن نامعلوم.
خبرهایی از تغییر حکم.
خبرهایی از تأیید یا عدم تأیید.
و در همان حال زندگی زندان ادامه داشت.
در چنین فضایی دستگاه میتواند به زندانی بگوید:
اگر کمی انعطاف نشان بدهی، شاید نجات پیدا کنی.
فقط کمی.
اما همین «کمی» گاه همه چیزی است که دستگاه میخواهد.
ولیالله حاضر نشد.
حجت زمانی؛ وقتی مرگ از یک احتمال به واقعیت تبدیل شد
تا پیش از اعدام یک همبند یا زندانی سیاسی آشنا، مرگ هنوز ممکن است در ذهن
بهصورت یک احتمال دور باقی بماند.
اما اعدام حجت زمانی فضا را عوض
کرد.
دیگر مسئله نظری نبود.
یک زندانی سیاسی با همان دستگاه قضایی، همان زندان و همان سازوکار، به پای
اعدام رفته بود.
اکنون ولیالله میتوانست آینده احتمالی خودش را بسیار نزدیکتر ببیند.
طبق زندگینامه سازمان، پس از شهادت حجت زمانی، به ولیالله اعلام کردند که
قرار است حکم اعدام او نیز در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۵ اجرا شود.
لحظه را تصور کنیم.
نه از بیرون.
از داخل سلول.
رفیقی را اعدام کردهاند.
حالا میآیند و میگویند:
نوبت تو هم مشخص شده است.
این همان لحظهای است که خیلی چیزها میتواند در انسان فرو بریزد.
اما واکنش ولیالله چیز دیگری بود.
وقتی او ترس زندانبان را به خودش برگرداند
در همان روایت آمده است که ولیالله حکم را به تمسخر گرفت و خواست اگر قرار
است اعدامش کنند، معطل نکنند.
این رفتار را نباید به معنای بیارزشدانستن جان فهمید.
برعکس.
معنایش این بود که او نمیخواست انتظار
مرگ را به ابزار سلطه بر خودش تبدیل کنند.
زندانبان میگوید:
من هر زمان بخواهم میتوانم این حکم را اجرا کنم؛ پس هر روز باید از من
بترسی.
ولیالله در عمل میگوید:
اگر تصمیم گرفتهاید، انجام دهید؛ اما این انتظار را به طناب دور ذهن من
تبدیل نکنید.
اینجا نسبت قدرت روانی تغییر میکند.
زندانبان هنوز کلید دارد.
اسلحه دارد.
حکم دارد.
دیوار دارد.
اما زندانی چیزی دارد که نمیتوانند بهسادگی بگیرند:
تعیین موضع خودش در برابر مرگ.
همان طنز قدیمی
همبندانش از وجه دیگری از شخصیت او نیز گفتهاند: طنزش در برابر حکم اعدام.
این ویژگی با آن جوانی که من میشناختم بیگانه نبود.
ولیالله ذهن سریعی داشت.
گاهی یک موضوع بسیار سنگین را ناگهان با جملهای میشکست.
در زندان این طنز تبدیل به ابزار مقاومت شده بود.
وقتی محکوم به مرگ درباره حکم خودش شوخی میکند، پیامش فقط به زندانبان نیست.
زندانیان دیگر هم میشنوند.
میبینند کسی که بیشترین دلیل را برای وحشت دارد، هنوز اختیار زبان خودش را
دارد.
هنوز میتواند بخندد.
یعنی زندان تمام او را نگرفته است.
این تأثیر کمی نیست.
مقاومت یعنی مالک خودت بمانی
اینجا شاید بتوانیم تعریف دیگری از مقاومت ولیالله بدهیم.
مقاومت فقط این نبود که اطلاعات ندهد.
فقط این نبود که مصاحبه نکند.
فقط این نبود که اعتراض کند.
در یک سطح عمیقتر، مقاومت یعنی:
اجازه ندهد زندانبان مالک تعریف او از
خودش شود.
زندانبان میتواند بگوید:
تو محکومی.
او میتواند بگوید:
من مجاهدم.
زندانبان میتواند بگوید:
آیندهات دست من است.
او میتواند بگوید:
موضعم دست خودم است.
زندانبان میتواند بگوید:
اگر حرف ما را بزنی شاید زنده بمانی.
او میتواند بپرسد:
با چه قیمتی؟
این همان چیزی است که از سالهای نخست انتخابش آمده بود.
«ما» در برابر «من»
از سال ۱۳۸۳، مشارکت او در اعتراضها و اعتصابهای زندانیان سیاسی وجه دیگری از شخصیتش
را برجسته کرد.
آن جوانی که روزی درباره «من» و «ما» سؤال کرده بود، حالا خودش در موقعیتی
قرار گرفته بود که باید میان آن دو انتخاب کند.
اگر فقط «من» بود:
جان من.
حکم من.
پرونده من.
انتقال من.
درمان من.
اما وقتی «ما» وارد میشود:
شرایط بند.
شکنجه زندانی دیگر.
حق اعتراض.
رفتار مأموران.
حق ملاقات.
حق برخورداری از حداقل حقوق انسانی.
آن وقت زندانی حتی با حکم اعدام خودش، هنوز نسبت به دیگری مسئول است.
این همان چیزی است که زندان نتوانست از ولیالله بگیرد.
صدایی که از دیوار عبور کرد
در نهایت، صدای ولیالله از زندان بیرون آمد.
در یکی از پیامهای برجایمانده از او، با صراحت میگوید:
«ما هرگز تن به ذلت و تسلیم در مقابل شما نخواهیم داد...»
و پیامش را با سخن از آزادی مردم ایران و معرفی خودش از زندان رجاییشهر
پایان میدهد.
به ضمیر جمله دقت کنیم:
«ما».
نه «من».
این همان «ما»یی است که سالها قبل دربارهاش بحث کرده بودیم.
حالا از داخل زندان بیرون میآمد.
آدمی که بیش از همه میتوانست درباره «من» حرف بزند ـ چون جان خودش در خطر
بود ـ از «ما» حرف میزد.
این برای من یکی از زیباترین خطوط پیوسته زندگی اوست.
از «از صفر با من شروع کنید»
تا «ما هرگز تن به ذلت نمیدهیم».
مسیر رشد یک انسان را میشود میان همین دو جمله دید.
زندان نتوانست صدایش را خاموش کند
زندان برای قطع ارتباط ساخته شده است.
دیوار برای این است که صدا بیرون نرود.
اما وقتی پیام یک زندانی از زندان عبور میکند، بخشی از کارکرد زندان شکست
خورده است.
از آن لحظه به بعد، ولیالله فقط برای کسانی که در بند کنارش بودند حرف نمیزد.
صدایش به بیرون میرسید.
فعالان سیاسی میشنیدند.
خانوادهها میشنیدند.
سازمان میشنید.
رسانهها میشنیدند.
و دستگاهی که میخواست او را در یک پرونده و یک سلول محصور کند، با پدیدهای
روبهرو شد که دقیقاً نمیخواست:
زندانی محکوم به اعدامی که هنوز مخاطب
دارد.
سمبلشدن از همینجا آغاز شد
«سمبل» واژه بزرگی است.
من نمیخواهم آن را بیدلیل خرج کنم.
ولیالله به این دلیل سمبل نشد که حکم اعدام داشت.
زندانیان بسیاری حکم سنگین داشتهاند.
به این دلیل هم نبود که شکنجه شده بود.
انسانهای بسیاری شکنجه شدهاند.
آنچه او را برجسته کرد، ترکیب فشار
و پاسخ او به فشار بود.
انفرادی.
اعدام مصنوعی.
حکم مرگ.
انتقالهای متعدد.
قرارگرفتن میان زندانیان خطرناک.
فشار برای مصاحبه.
تهدید مداوم.
و در برابر همه اینها:
ادامه موضع.
اعتراض.
اعتصاب.
رابطه با دیگران.
پیام از زندان.
طنز در برابر تهدید.
این مجموعه است که یک زندانی را به نشانه تبدیل میکند.
حجت و ولیالله؛ دو صدا در یک دوره
برای من، حجت زمانی و ولیالله فیض مهدوی دو نام جدا در یک فهرست نیستند.
آنها در دورهای برجسته شدند که رژیم میخواست تصویری از پایانیافتن مقاومت
ارائه کند.
میخواست بگوید سازمان تمام شده.
نسل مقاومت شکسته.
زندان کار خودش را کرده.
اعدام ترس را بازگردانده.
اما در همان شرایط، از داخل زندان صداهایی بیرون میآمد که دقیقاً خلاف این
را میگفت.
حجت زمانی با سرنوشت خودش.
ولیالله با مقاومت و پیامهایش.
برای من، این دو مثل دو آذرخش در آسمانی تاریک بودند.
نه به این معنا که تاریکی را در یک لحظه پایان دادند.
بلکه برای لحظهای تمام صحنه را روشن کردند و نشان دادند:
راه هنوز هست.
کسانی هنوز ایستادهاند.
فشار بر دیگر زندانیان
در زندگینامه سازمان، نکتهای آمده است که از نظر من اهمیت زیادی دارد.
پس از یک ماجرای مرتبط با ولیالله، مأموران از دیگر زندانیان خواستند نوشتهای
را امضا کنند که بر اساس آن ولیالله قصد فرار داشته است، اما هیچیک حاضر به این
کار نشدند.
این واقعه را فقط بهعنوان یک جزئیات زندان نباید دید.
دستگاه به شهادت دیگران نیاز داشت.
میخواست روایتی بسازد.
اما زندانیان حاضر نشدند وسیله ساختن آن روایت شوند.
این یعنی ولیالله دیگر فقط خودش نبود.
رابطهای شکل گرفته بود.
اعتباری شکل گرفته بود.
و دیگران نیز حاضر نبودند علیه او چیزی را که نمیپذیرفتند امضا کنند.
همین جاست که تأثیر اخلاقی یک زندانی خودش را نشان میدهد.
وقتی فشار از فرد فراتر میرود
اگر دستگاهی برای شکستن یک زندانی فقط خودش را تحت فشار قرار دهد، هنوز
مسئله میان دو طرف است.
اما وقتی نیاز پیدا میکند دیگر زندانیان را وارد ماجرا کند، مصاحبه بگیرد،
روایت بسازد و محیط را علیه او تنظیم کند، معلوم میشود موضوع بزرگتر شده است.
ولیالله برای زندان تبدیل به یک مشکل شده بود.
نه بهدلیل قدرت فیزیکی.
نه بهدلیل دسترسی به امکانات.
او هیچکدام را نداشت.
مشکلش این بود که نمیشکست و شکستهنشدنش
دیده میشد.
همین «دیدهشدن» خطرناک بود.
یک صحنه که همه چیز را خلاصه میکند
در زندگینامه سازمان، صحنهای هست که بهتنهایی بخش بزرگی از شخصیت او را
نشان میدهد.
پس از فشار و بازجویی، وقتی او را به بند برگرداندند، وسایلش را جمع کرد و
مأموران را صدا زد؛ به این مضمون که:
منتظر چه هستید؟ چرا مرا برای اعدام نمیبرید؟
به این صحنه فکر کنیم.
زندانی وسایلش را خودش جمع میکند.
نه چون مرگ را میخواهد.
بلکه چون حاضر نیست زندانبان با تعلیق حکم، او را میان امید و ترس بازی دهد.
پیام رفتار روشن است:
اگر هدف شما این است که با اعدام مرا از موضعم برگردانید، بدانید که این
ابزار کار نکرده است.
این همان انسانی است که روزی گفته بود:
«به مرادم رسیدم.»
اما جسم حد دارد
با همه اینها، نباید یک واقعیت را فراموش کرد.
اراده میتواند بزرگ باشد؛ جسم انسان بینهایت نیست.
سالهای زندان.
انفرادی.
فشار.
اعتصاب غذا.
بیماری.
شرایط نامناسب.
همه روی بدن باقی میمانند.
وقتی به ماههای آخر زندگی ولیالله نزدیک میشویم، بدن او دیگر بدن جوان ۲۲ساله هنگام دستگیری نبود.
اما درست همینجا نبرد وارد مرحله دیگری میشود.
وقتی جسم ضعیف میشود، دستگاه امیدوار میشود اراده هم ضعیف شود.
وقتی چند روز اعتصاب میگذرد.
وقتی فشار خون پایین میآید.
وقتی توان راهرفتن کم میشود.
وقتی درد بیشتر میشود.
شاید انسان بگوید:
کافی است.
ولیالله به روزهایی نزدیک میشد که این سؤال به شدیدترین شکل ممکن مقابلش
قرار گرفت.
آخرین بازجو
در گزارشی از آخرین رویارویی او با یکی از بازجویان آمده است که پس از
روزهایی از اعتصاب غذا، بازجو تلاش کرد بیفایدهبودن مقاومت را به او القا کند؛
به این مضمون که ادامه این راه فقط به مرگ میانجامد و حکومت پیشتر نیز هزاران
نفر را اعدام کرده است.
پاسخ ولیالله از جنس همان منطق سالهای قبل بود.
او تأکید کرد که خون اعدامشدگان بیاثر نبوده، پایههای حکومت را لرزانده و
سرکوب گسترده نشاندهنده ترس حکومت از مخالفان است؛ حکومتی که اگر به پشتیبانی
مردم متکی باشد، چرا باید برای حفظ خود به زندان، شکنجه و اعدام متوسل شود؟
اینجا دیگر گفتوگوی یک زندانی و بازجو نیست.
دو تعریف از قدرت مقابل هم قرار گرفتهاند.
بازجو میگوید:
قدرت یعنی ما هزاران نفر را اعدام کردهایم و هنوز هستیم.
ولیالله پاسخ میدهد:
اگر واقعاً قدرتمندید، چرا از مخالف خود اینقدر میترسید؟
این، واژگونکردن منطق زندانبان بود.
او هنوز سؤال تولید میکرد
وقتی این پاسخ را خواندم، دوباره همان «میدونی...»های قرارگاه به ذهنم آمد.
ولیالله حتی در زندان هم همان کار را میکرد.
حرف طرف مقابل را میگرفت.
منطقش را باز میکرد.
بعد از درون همان منطق سؤال تازهای بیرون میآورد.
میگویید قدرتمندید؟
پس چرا زندان؟
چرا شکنجه؟
چرا اعدام؟
چرا از اقلیتی که خودتان بیاهمیت معرفی میکنید این اندازه میترسید؟
همان ذهن بود.
فقط میدان عوض شده بود.
روزی روبهروی من در حیاط میایستاد و میگفت:
«میدونی...»
حالا روبهروی بازجو ایستاده بود.
از محکوم به اعدام تا سمبل مقاومت
این مسیر یکشبه طی نشد.
از مهر ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۵.
از ۲۲سالگی تا ۲۷ـ۲۸سالگی.
از انفرادی تا بند.
از حکم اعدام تا اعتراض جمعی.
از فشار برای مصاحبه تا پیام از زندان.
از تهدید تا طنز.
از یک زندانی ناشناخته تا کسی که خبر وضعیتش به بیرون زندان میرسید.
زندان میخواست ولیالله را به شمارهای در پرونده تبدیل کند.
اما در پایان، نامش از دیوارها عبور کرده بود.
این همان شکست اصلی زندان بود.
زندان توانست او را محبوس کند، اما
نتوانست او را خصوصی کند.
او دیگر مسئله خودش نبود.
به مسئلهای عمومی تبدیل شده بود.
و همین، روزهای آخر را حساستر کرد
وقتی یک زندانی تبدیل به نماد میشود، هر اتفاقی برای او معنای سیاسی پیدا
میکند.
سلامتیاش.
اعتصابش.
انتقالش.
حکم اعدامش.
خبر بیماریاش.
و سرانجام سرنوشتش.
در روزهای آخر، دیگر فقط خانواده، وکیل یا همبندان نبودند که درباره ولیالله
حرف میزدند.
خبرها به بیرون راه یافته بود.
رسانهها واکنش نشان میدادند.
سازمان هشدار میداد.
فعالان حقوقبشر وضعیت را دنبال میکردند.
و خود ولیالله همچنان از داخل زندان پیام میداد.
آن جوانی که در قرارگاه گفته بود:
«ای کاش مردم میدانستند مجاهدین کیستند»
حالا خودش، بیآنکه آن روز بداند، تبدیل شده بود به یکی از کسانی که مردم
قرار بود مجاهدین را از خلال رفتار او بشناسند.
نه از یک سخنرانی.
از یک زندگی.
فصل بعد؛ وقتی طنز به سلاح تبدیل شد
اما پیش از رسیدن به آخرین اعتصاب و ۱۵ شهریور، یک وجه مهم از ولیالله باقی
مانده است.
وجهی که شاید در نگاه اول کوچک به نظر برسد، ولی یکی از زیباترین نشانههای
آزادی درونی اوست:
طنز در برابر مرگ.
حکم اعدام سالها بالای سرش بود.
اما او نگذاشت حکم، زبانش را بگیرد.
با زندانبان بحث کرد.
تهدید را برگرداند.
حتی حکم خودش را به شوخی گرفت.
در روایت یکی از همبندان، وقتی از حکم او پرسیدند، پاسخ ولیالله چیزی در
این مضمون بود که حکم من این است چند بار اعدام شوم؛ فقط یک اشکال دارد:
مگر آدم را چند بار میشود اعدام کرد؟
پشت این شوخی، حقیقت بزرگی پنهان بود.
جسم ولیالله در اختیار زندان بود.
اما هنوز یک قلمرو باقی مانده بود که زندان نتوانسته بود فتح کند:
روحیه او.
و فصل بعد، داستان همین قلمرو است. فصل هشتم
«حکمم این است که چند بار اعدام شوم»
طنز، شجاعت و جنگ روانی با زندانبان
زندانی میتواند دیوار را ببیند و بترسد.
میتواند صدای کلید را بشنود و تمام بدنش منقبض شود.
میتواند هر بار که مأمور نامش را صدا میزند، با خودش بگوید: شاید همین بار
آخر باشد.
اما گاهی انسانی در همین شرایط، کاری میکند که نسبت قدرت را بر هم میزند.
میخندد.
شوخی میکند.
و چیزی را که زندانبان میخواهد به بزرگترین منبع ترس او تبدیل کند، به
موضوع طنز بدل میکند.
ولیالله از همین جنس بود.
طنز او، سرگرمی نبود.
شوخی برای خنداندن دیگران نبود.
در زندان، طنز گاهی آخرین قلمرو آزادی انسان است.
وقتی همه چیز را از تو گرفتهاند، هنوز میتوانی تصمیم بگیری چگونه به تهدید
نگاه کنی.
و ولیالله این حق را از خودش نگرفت.
حکمی که باید او را بشکند
حکم اعدام سالها بالای سر او بود.
این نوع حکم فقط یک تصمیم قضایی نیست.
یک ابزار روانی دائمی است.
زندانبان لازم نیست هر روز شکنجه فیزیکی کند.
گاهی کافی است زندانی بداند:
ممکن است هر لحظه تو را ببرند.
این انتظار، خودش شکنجه است.
اما ولیالله آرامآرام توانست همین تهدید را از مرکز روان خودش بیرون بکشد.
در روایتهایی که از همبندانش باقی مانده، از شوخی او درباره حکم اعدام نقل
شده است.
به این مضمون که:
«حکم من این است که چند بار اعدام شوم.»
و بعد با همان ذهن تیزش، ادامه میداد:
«اشکالش این است که آدم را بیشتر از یک بار نمیشود اعدام کرد.»
در ظاهر یک شوخی است.
اما پشت همین شوخی، یک جنگ کامل روانی خوابیده است.
زندانبان میخواهد حکم اعدام را به چیزی عظیم، مبهم و دائماً حاضر تبدیل کند.
ولیالله آن را کوچک میکند.
محدودش میکند.
میگوید:
تو یک بار بیشتر نمیتوانی این کار را بکنی.
یعنی ابزار تهدید تو بینهایت نیست.
طنز بهمثابه پسگرفتن اختیار
زندانبان میخواهد معنای همه چیز را خودش تعیین کند.
میگوید:
این حکم، پایان توست.
این سلول، جهان توست.
این ترس، سرنوشت توست.
اما وقتی زندانی شوخی میکند، دارد معنای صحنه را پس میگیرد.
میگوید:
نه.
تو فقط میتوانی جسمم را تهدید کنی.
اما هنوز من تصمیم میگیرم این تهدید را چگونه ببینم.
این همان نقطهای است که طنز به آزادی تبدیل میشود.
ولیالله نمیتوانست در زندان را باز کند.
نمیتوانست حکم را لغو کند.
نمیتوانست زندانبان را از اتاق بیرون کند.
اما میتوانست نگذارد حکم اعدام تمام فضای ذهنش را اشغال کند.
و همین، قدرت کمی نیست.
کسی که مرگ را مسخره نمیکرد، ترس را مسخره میکرد
یک تفاوت مهم باید روشن باشد.
ولیالله مرگ را بیارزش نمیدانست.
زندگی برایش ارزش داشت.
همان جوانی بود که میخندید، سؤال میکرد، فکر میکرد، آینده میدید و میخواست
نقش بیشتری بگیرد.
پس وقتی درباره اعدام شوخی میکرد، موضوع شوخی او مرگ نبود.
موضوع، قدرتی بود که زندانبان میخواست
از ترس مرگ بسازد.
این تفاوت مهم است.
او نمیگفت مرگ مهم نیست.
میگفت:
نمیگذارم ترس از مرگ مرا وادار کند چیزی را که انتخاب کردهام انکار کنم.
در واقع، طنزش علیه مرگ نبود؛ علیه ترسفروشی
زندانبان بود.
همان جوانِ «میدونی...»
وقتی این روایتها را میخوانم، دوباره همان ولیالله قرارگاه جلوی چشمم میآید.
ذهن سریع.
جمله ناگهانی.
دیدن تناقض.
ساختن یک سؤال تازه.
همان کسی که وسط حیاط قدم میزد، ناگهان برمیگشت و میگفت:
«میدونی...»
در زندان هم همان ذهن کار میکرد.
فقط موضوع عوض شده بود.
آن روز درباره تشکیلات میپرسید.
امروز درباره منطق زندانبان.
آن روز میگفت:
چرا؟
امروز میپرسید:
اگر واقعاً اینقدر قدرتمندید، چرا اینهمه از یک زندانی میترسید؟
همان روحیه بود.
آخرین رویارویی؛ دو منطق در برابر هم
در گزارشی از یکی از آخرین رویاروییهای ولیالله با بازجو آمده است که پس
از روزهایی از اعتصاب غذا، بازجو کوشید او را قانع کند ادامه مقاومت بیفایده است.
منطق بازجو روشن بود:
ما پیش از تو هم هزاران نفر را اعدام کردهایم.
این راه چه نتیجهای داشته؟
اگر ادامه بدهی، فقط میمیری.
ولیالله در پاسخ، استدلال را برگرداند.
به این مضمون گفت که خون آن اعدامشدگان بیاثر نبوده و پایههای حکومت را
لرزانده است؛ و اگر حکومت واقعاً از پشتیبانی مردم برخوردار است، چرا باید برای
حفظ خودش به زندان، شکنجه و اعدام متوسل شود؟
این پاسخ مهم است.
چون ولیالله صرفاً نگفت:
من نمیترسم.
رفت یک مرحله جلوتر.
منطق قدرت را زیر سؤال برد.
بازجو میگفت:
قدرت یعنی ما کشتهایم و هنوز ماندهایم.
ولیالله میپرسید:
اگر ماندهاید چون مردم با شما هستند، پس این همه سرکوب برای چیست؟
ترس چه کسی از چه کسی؟
اینجا صحنه عوض میشود.
تا قبل از آن، ظاهراً بازجو صاحب قدرت است.
او حکم را دارد.
زندان را دارد.
مأمور را دارد.
امکانات شکنجه را دارد.
ولیالله هیچکدام را ندارد.
اما در منطق سیاسی او، سؤال دیگری مطرح میشود:
اگر زندانی ضعیف است، چرا باید این همه انرژی برای شکستن او صرف شود؟
اگر سازمان بیاهمیت است، چرا زندانی باید وادار به مصاحبه علیه آن شود؟
اگر مقاومت تمام شده، چرا صدای یک محکوم به اعدام اینقدر مسئله ایجاد میکند؟
اگر حکومت به مردم متکی است، چرا از صدای مخالف در زندان هم میترسد؟
با این سؤالها، زندانی موقعیت خودش را از «موضوع قدرت» به «منتقد قدرت»
تغییر میدهد.
همین است که بازجویی را برای زندانبان سخت میکند.
«اگر قرار است اعدام کنید، چرا معطلید؟»
در زندگینامه سازمان صحنهای نقل شده که اهمیت زیادی دارد.
پس از فشار و بازجویی، ولیالله به بند بازگشت، وسایلش را جمع کرد و مأموران
را صدا زد؛ به این مضمون که:
«منتظر چه هستید؟ چرا مرا برای اعدام نمیبرید؟»
این رفتار را اگر جدا از شخصیت او ببینیم، ممکن است اشتباه فهمیده شود.
نه.
او نمیخواست بمیرد.
نمیگفت زندگی بیارزش است.
میگفت:
اگر تمام بازی شما این است که مرا با تعلیق اعدام بترسانید، این ابزار دیگر
روی من کار نمیکند.
این یک اعلام استقلال روانی بود.
تعلیق؛ شکنجهای بیصدا
تهدید وقتی مؤثرتر میشود که زمانش نامعلوم باشد.
اگر کسی بداند فردا اعدام میشود، تکلیف ذهنیاش روشن است.
اما اگر نداند؟
شاید امشب.
شاید ماه بعد.
شاید حکم لغو شود.
شاید تأیید شود.
شاید منتقلش کنند.
شاید خبر دروغ باشد.
این وضعیت میتواند انسان را بین امید و وحشت معلق نگه دارد.
زندانبان از همین تعلیق استفاده میکند.
ولیالله با جمعکردن وسایلش و گفتن «اگر میخواهید اعدام کنید، ببرید»
عملاً میخواست این تعلیق را از دست آنان بگیرد.
میگفت:
من قرار نیست هر روز منتظر صدای قدم شما باشم و هر بار فرو بریزم.
این انتخاب سادهای نیست.
طنز میان زندانیان
طنز ولیالله فقط برای بازجو نبود.
در بند هم اثر داشت.
فرض کنید زندانی دیگری میداند مردی که روبهرویش نشسته حکم اعدام دارد.
طبیعی است انتظار داشته باشد او افسرده، ترسیده یا منزوی باشد.
اما ناگهان همان محکوم درباره حکم خودش شوخی میکند.
این صحنه روی دیگران اثر میگذارد.
نه چون درد را انکار میکند.
بلکه چون نشان میدهد:
هنوز میشود مالک خود بود.
همین یک شوخی ممکن است در یک بند سنگین، ساعتها دربارهاش حرف زده شود.
ممکن است کسی که روحیهاش شکسته، کمی بلند شود.
ممکن است زندانی تازهوارد بفهمد حکم اعدام لزوماً به معنی پایان مقاومت
روانی نیست.
این همان جایی است که مقاومت یک نفر تبدیل به سرمایه جمع میشود.
زندانبان فقط «اطلاعات» نمیخواست
در آغاز بازجوییها، معمولاً سؤال درباره اطلاعات است.
چه کسی؟
کجا؟
چطور؟
چه زمانی؟
اما با گذشت زمان و وقتی زندانی نمیشکند، مسئله دیگری وارد میشود:
اعتبار.
زندانبان میخواهد اثبات کند قدرتش میتواند هر انسانی را بشکند.
اگر ولیالله را وادار به مصاحبه میکردند، آن مصاحبه فقط چند دقیقه تصویر
نبود.
میتوانست تبدیل به سند تبلیغاتی شود.
«ببینید، او برگشت.»
«ببینید، پشیمان شد.»
«ببینید، خودش علیه راهش حرف میزند.»
بنابراین مقاومت ولیالله دیگر فقط مقاومت در برابر یک بازجو نبود.
جلوگیری از استفاده سیاسی از خودش بود.
«نه»ای که باید هر روز تکرار میشد
گاهی یک «نه» را خیلی ساده مینویسیم.
ولی زندانبان فقط یک بار نمیپرسد.
او میتواند امروز بگوید:
مصاحبه کن.
نه؟
فردا.
با تهدید.
با وعده.
با تخفیف حکم.
با خبر خانواده.
با فشار جسمی.
با تنهایی.
با ایجاد امید.
با گرفتن امید.
پس «نه» واقعی، یک کلمه نیست.
تکرار یک انتخاب در زمان است.
ولیالله اگر پنج سال بر موضع خودش ماند، یعنی بارها باید آن را از نو
انتخاب کرده باشد.
همین است که مقاومت را از یک واکنش لحظهای جدا میکند.
جسارت یا آرامش؟
در روایت شخصیت ولیالله، گاهی ممکن است کلمات «جسور» و «شجاع» زیاد تکرار
شوند.
اما آنچه در سالهای آخر از او میبینیم، فقط جسارت نیست.
نوعی آرامش در تصمیم است.
کسی که هنوز مردد است، معمولاً با هر فشار از این طرف به آن طرف میرود.
اما وقتی تصمیم درونی شده، لحن تغییر میکند.
ولیالله میتوانست با حکم اعدام شوخی کند چون بخش اصلی سؤال را برای خودش
قبلاً پاسخ داده بود.
سؤال اصلی این نبود:
آیا میمیرم؟
سؤال این بود:
اگر بین جان و انکار انتخابم قرار
گرفتم، کدام را حفظ میکنم؟
و او برای خودش پاسخ داشت.
شعر سر بریده
در روایتهای مربوط به رویاروییهای او، بیتی نیز با این مضمون نقل شده است:
«گر ما ز سر بریده میترسیدیم
در مجلس عاشقان نمیرقصیدیم»
این بیت اگرچه در ظاهر از مرگ سخن میگوید، در فضای ولیالله معنای دیگری
پیدا میکند.
«رقصیدن در مجلس عاشقان» یعنی واردشدن
آگاهانه به میدانی که قیمت دارد.
نه طلب مرگ.
نه تحقیر زندگی.
بلکه نپذیرفتن اینکه تهدید به مرگ تمام انتخابهای انسان را تعیین کند.
و این دقیقاً همان مسیری بود که ولیالله از روزهای نخست طی کرده بود.
بازگشت به «به مرادم رسیدم»
هرچه به روزهای آخر نزدیک میشویم، جمله قدیمی او برای من بیشتر معنا پیدا
میکند:
«به همه بگویید ولیالله به مرادش رسید.»
اگر این جمله را فقط در لحظه پیوستن بخوانیم، ممکن است آن را نوعی شور جوانی
بدانیم.
اما چند سال بعد، معنایش عوض میشود.
اکنون زندانبان میخواهد همان «مراد» را از او پس بگیرد.
میگوید:
این انتخابت را نفی کن.
این سازمان را محکوم کن.
یک قدم عقب برو.
جان خودت را نجات بده.
ولیالله حاضر نبود.
این یعنی جمله آن روز، فقط شور نبود.
به بخشی از هویت او تبدیل شده بود.
جنگ بر سر هویت
در این نقطه، زندان دیگر محل نگهداری یک بدن نیست.
به میدان جنگ بر سر هویت تبدیل میشود.
بازجو میگوید:
من میتوانم تعیین کنم تو چه کسی باشی.
ولیالله میگوید:
نه.
من قبلاً انتخاب کردهام.
بازجو میگوید:
حکم اعدام تو دست ماست.
ولیالله میگوید:
انتخاب من دست شما نیست.
بازجو میگوید:
اگر همکاری کنی شاید زنده بمانی.
ولیالله میگوید:
زندهماندن به چه قیمت؟
همین گفتوگوی پنهان، سالها ادامه داشت.
«ما هرگز تن به ذلت نمیدهیم»
در پیام زندان، ولیالله از ضمیر «ما» استفاده میکند:
«ما هرگز تن به ذلت و تسلیم در مقابل شما نخواهیم داد...»
این جمله را کنار طنز او بگذاریم.
یک طرف:
«چند بار میخواهید مرا اعدام کنید؟»
طرف دیگر:
«ما هرگز تن به ذلت نمیدهیم.»
هر دو از یک جا میآیند.
از انسانی که نمیخواهد زندانبان بر ذهنش حاکم شود.
طنز، شکل سبکتر همان مقاومت است.
پیام سیاسی، شکل صریحتر آن.
وقتی حکومت میخواهد آینده را تعریف کند
بازجو میگفت:
شما تمام شدهاید.
اعدام کردهایم.
نتیجهای نگرفتهاید.
ادامه این راه بیفایده است.
این نوع حرف فقط تهدید نیست.
تلاش برای مصادره آینده است.
حکومت میخواهد به زندانی بگوید:
تاریخ تمام شده.
نتیجه را ما تعیین کردهایم.
راه تو شکست خورده.
ولیالله این را نمیپذیرفت.
از نگاه او، اعدام مخالفان نشاندهنده پایان مقاومت نبود؛ نشاندهنده
استمرار نزاع بود.
اگر راه تمام شده بود، چرا بازجو هنوز میخواست او را قانع کند؟
چرا مصاحبه میخواست؟
چرا اعتراف میخواست؟
چرا تغییر موضع او اهمیت داشت؟
این تناقض را ولیالله میدید.
«این طلوع ماندگار است»
و دوباره برمیگردم به آخرین روزهایی که من او را آزاد دیده بودم.
به انگشتی که به آرم اشاره کرد.
به چشمانی که برق میزد.
به جمله:
«این طلوع ماندگار است.»
آن روز این را بهعنوان اعتقاد به یک راه میگفت.
در زندان، همین جمله معنا پیدا کرد.
ماندگاری چیزی وقتی معلوم میشود که برای نابودکردنش تلاش شود.
در فضای آزاد، هر کسی میتواند از ماندگاری حرف بزند.
اما وقتی حکم اعدام روی سرت است و هنوز همان حرف را پس نمیگیری، آن واژه
وزن دیگری پیدا میکند.
زندانبان چه چیزی نتوانست بگیرد؟
در پایان این فصل، شاید باید این سؤال را مطرح کنیم.
زندان چه چیزهایی از ولیالله گرفت؟
آزادیاش را.
سالهای جوانیاش را.
سلامتیاش را.
آرامش جسمش را.
دیدارهایش را.
بخش بزرگی از ارتباطش با جهان بیرون را.
و سرانجام جانش را.
اما چه چیزی را نتوانست بگیرد؟
اینکه خودش درباره خودش تصمیم بگیرد.
اینکه هنوز بتواند بگوید نه.
اینکه هنوز بتواند بخندد.
اینکه هنوز بتواند سؤال کند.
اینکه هنوز بتواند زندانبان را به چالش بکشد.
و مهمتر از همه:
اینکه مجبور نشود برای زندهماندن، انسانی را که انتخاب کرده بود باشد انکار
کند.
اینجاست که طنز ولیالله دیگر یک ویژگی شخصیتی ساده نیست.
نشانه آزادی درونی اوست.
اما زمان به روزهای آخر نزدیک میشد
با همه اینها، جسم ولیالله زیر فشار سالهای زندان فرسوده شده بود.
اعتصابهای پیدرپی.
شرایط نامناسب.
فشار روانی.
تهدید مداوم.
حکم اعدام.
و حالا سال ۱۳۸۵.
مرگ حجت زمانی فضای زندان را تغییر داده بود.
تهدید اعدام ولیالله جدیتر شده بود.
و او وارد مرحلهای شد که دیگر طنز و پاسخهای تند به بازجو فقط بخشی از
ماجرا بود.
حالا خودش میخواست صدایش را مستقیمتر به بیرون برساند.
خواستههایش را اعلام کند.
وضعیتش را بگوید.
در برابر بلاتکلیفی حکم و شرایط زندان بایستد.
و در روزهای آخر، جملهای بر زبان آورد که شاید بتوان آن را فشرده تمام مسیر
زندگیاش دانست:
«ما آغاز کردیم، ما تداوم میبخشیم و ما پایان خواهیم داد.»
دقت کنیم.
باز هم نگفت:
«من».
گفت:
«ما».
آن جوانی که روزی از من خواسته بود:
«از صفر با من شروع کنید»
حالا پس از سالها زندان، انفرادی، حکم اعدام و شکنجه، خود به صدایی تبدیل
شده بود که دیگران میتوانستند از آن چیزی بیاموزند.
اما این صدا در تابستان ۱۳۸۵ وارد آخرین و دشوارترین مرحله شد.
اعتصاب غذا.
خواست ملاقات با وکیل.
اعتراض به نگهداری در میان زندانیان خطرناک.
تعیین تکلیف رسمی حکم اعدام.
ضعف شدید جسمی.
انتقال از بند.
و روزهایی که ساعت به ساعت به ۱۵ شهریور نزدیک میشدند.
از اینجا دیگر باید تا حد ممکن کنار صدای خود ولیالله حرکت کنیم.
فصل نهم
«ما آغاز کردیم...»
آخرین پیام، آخرین
اعتصاب و روزهایی که به ۱۵ شهریور رسیدند
در روزهای آخر، دیگر مسئله برای ولیالله فقط تحمل زندان نبود.
پنج سال گذشته بود. پنج سال از آن روزی که جوان ۲۲ساله را بازداشت کردند؛ پنج سال از سلولهای
انفرادی، چشمبند، دستبند و پابند، بازجویی، اعدامهای مصنوعی، حکم اعدام، انتقال
از زندانی به زندان دیگر، قرارگرفتن در میان زندانیان خطرناک و فشارهایی که هرکدام
بهتنهایی میتوانست انسانی را فرسوده کند.
اما مسئله اصلی دستگاه اطلاعاتی هنوز حل نشده بود.
ولیالله زندانی شده بود، اما شکسته
نشده بود.
حکم اعدام گرفته بود، اما نادم نشده بود.
سالهای جوانیاش را از او گرفته بودند، اما نتوانسته بودند او را وادار
کنند آنچه را آگاهانه انتخاب کرده بود انکار کند.
از همین رو، در روزهای پایانی، نبرد میان او و دژخیمان اطلاعات بیش از هر
زمان دیگری به نقطه اصلی خود رسیده بود.
آنها از ولیالله چه میخواستند؟
در نهایت، یک چیز:
کوتاه بیا.
ندامت کن.
مجاهد را انکار کن.
بگو آن راهی که انتخاب کردی اشتباه بود.
بگو آنچه برایش ایستادی دیگر اعتباری ندارد.
اگر بتوانند این را از دهان خودش بگیرند، آنگاه پنج سال زندان، شکنجه و
مقاومت را میتوانند با چند دقیقه ندامت بپوشانند.
اما برای ولیالله، مسئله دیگر فقط تعلق به یک سازمان نبود.
در آن سالها، «مجاهدبودن» با تعریف او از خودش گره خورده بود.
اگر مجاهد را در خودش انکار میکرد، باید بخشی از انسانیتی را که آگاهانه
برای خودش برگزیده بود نیز انکار میکرد.
و پاسخ او به این معامله، در تمام رفتارش یک معنا داشت:
هیهات مِنّا الذِلّة.
آنچه آنها میخواستند، فقط یک مصاحبه نبود
در زندگینامه سازمان آمده است که زیر فشار و شکنجه از ولیالله خواستند
علیه سازمان مجاهدین مصاحبه تلویزیونی کند و او نپذیرفت.
در ظاهر، چند جمله بیشتر نبود.
بنشین.
دوربین را روشن میکنیم.
چند سؤال.
چند جواب.
بگو پشیمانی.
بگو اشتباه کردی.
بگو از مجاهدین جدا شدهای.
بعد شاید درباره حکم، شرایط زندان و آیندهات حرف دیگری بزنیم.
اما ولیالله بهتر از آن بود که معنای چنین صحنهای را نفهمد.
دستگاه اطلاعاتی فقط چند کلمه نمیخواست.
تصویر شکست او را میخواست.
میخواست جوانی که سالها بر موضعش ایستاده بود، با زبان خودش آن ایستادگی
را نفی کند.
میخواستند بگویند:
دیدید؟
او هم برگشت.
او هم فهمید.
او هم نادم شد.
آنوقت میشد همان تصویر را مقابل زندانی دیگری گذاشت.
به جوان دیگری نشان داد.
به خانوادهها نشان داد.
به هواداران گفت:
اگر ولیالله بعد از آن همه مقاومت برگشت، تو برای چه ایستادهای؟
بنابراین ندامت ولیالله فقط شکست یک زندانی نبود.
قرار بود سلاحی علیه دیگران شود.
و او این سلاح را در اختیارشان نگذاشت.
اگر مجاهد را انکار میکرد
اینجا باید به نخستین روزهای آشنایی با ولیالله برگردیم.
به آن جوانی که گفت:
«فکر کنید من هیچ نمیدانم؛ از صفر با من شروع کنید.»
او مجاهدشدن را ساده و ارزان به دست نیاورده بود.
پیش از آن راه رفته بود.
زندان دیده بود.
کوه و مرز دیده بود.
تجربه تشکیلاتی دیگری داشت.
کردستان ایران و عراق و ترکیه را دیده بود.
با انضباط و مبارزه بیگانه نبود.
اما هنوز میگفت:
چیزی کم است.
روح سرکشم آرام نمیشود.
تشنهکامیم سیراب نمیشود.
دنبال مراد و محبوب واقعیام میگردم.
و وقتی به پاسخی که میخواست رسید، گفت:
«تمامش را یافتم.»
گفت:
«آن که باید بشوم را یافتم.»
و سرانجام:
«به همه بگویید ولیالله به مرادش رسید؛ به آرزویش رسید و مجاهد شد.»
پس حالا اگر فقط برای نجات جسمش مقابل دوربین مینشست و همان انتخاب را
انکار میکرد، مسئله برای او صرفاً تغییر یک موضع سیاسی نبود.
باید خودش را انکار میکرد.
باید آن جستوجو را انکار میکرد.
باید صدق و فدایی را که دربارهاش حرف زده بود انکار میکرد.
باید آن «تمامش را یافتم» را پس میگرفت.
برای همین، من مقاومت او را هرگز انتخاب مرگ نمیبینم.
ولیالله مرگ را انتخاب نکرد؛ مجاهدشدن
را انتخاب کرده بود.
و وقتی مجاهدشدن برای او با تعریفش از انسانیت، آزادی، صدق و فدا پیوند
خورده بود، انکار آن از نگاه خودش نوعی انکار خویشتن بود.
او میتوانست زندانی باشد و تحقیر نشود.
میتوانست دستبند داشته باشد و در درون آزاد بماند.
اما نمیخواست برای چند صباح بیشتر زندگی، خودش علیه خودش شهادت بدهد.
این همان جایی بود که «هیهات منا الذله» از یک شعار تاریخی بیرون میآمد و
به رفتار یک زندانی تبدیل میشد.
آخرین اعتصاب
در ماههای پایانی، وضعیت او وارد مرحلهای تازه شد.
اعتصاب دیگر فقط واکنشی گذرا به یک رفتار زندان نبود. مجموعهای از مسائل
اساسی در برابر او قرار داشت: وضعیت حکم اعدام، حق ملاقات و ارتباط با وکیل، شرایط
نگهداری، قرارگرفتن در میان زندانیان خطرناک و برخوردهایی که سالها علیه او جریان
داشت.
ولیالله از سال ۱۳۸۳ تا زمان شهادتش در اعتصابها و اعتراضهای زندانیان سیاسی علیه شکنجه و
شرایط غیرانسانی زندان شرکت داشت.
پس اعتصاب روزهای آخر، از هیچ پدید نیامده بود.
ادامه همان رفتاری بود که سالها در زندان از او دیده شده بود.
اما این بار جسمش دیگر جسم جوان ۲۲ساله مهر ۱۳۸۰ نبود.
سالها فشار بر آن گذشته بود.
انفرادی.
شکنجه.
اضطراب دائمی حکم اعدام.
اعتصابهای قبلی.
شرایط نامناسب زندان.
و اکنون اعتصابی دیگر.
بدن آرامآرام ضعیف میشد، اما خواستهها باقی بود.
بلاتکلیفی حکم؛ شکنجهای که پایان ندارد
یکی از مهمترین محورهای اعتراض او، وضعیت حکم اعدام بود.
برای یک محکوم به اعدام، بدترین حالت همیشه اجرای فوری حکم نیست. گاهی ندانستن خود به ابزاری برای شکنجه تبدیل
میشود.
حکم هست؟
نیست؟
تخفیف یافته؟
تأیید نشده؟
اجرا خواهد شد؟
چه زمانی؟
فردا؟
ماه دیگر؟
این تعلیق میتواند ماهها و سالها روی ذهن زندانی سنگینی کند.
در گزارش بیبیسی درباره پرونده او آمده بود که محمد شریف، وکیل ولیالله،
همچنان وضعیت حکم را پیگیری میکرد و در همان مقطع مسئله تخفیف حکم بهصورت روشن و
قطعی حل نشده بود؛ اندکی بعد نیز سازمان مجاهدین اعلام کرد ولیالله یازده روز در
اعتصاب غذا بوده و وضعیت جسمی بسیار وخیمی دارد.
ولیالله میخواست تکلیف روشن باشد.
اگر حکم اعدام است، اعلام کنید.
اگر تغییر کرده، رسمی اعلام کنید.
اگر وکیل دارد، حق ارتباط با وکیل را رعایت کنید.
اما پشت همه اینها همچنان همان جنگ قدیمی ادامه داشت:
کوتاه بیا.
«ما هرگز تن به ذلت نمیدهیم»
در یکی از پیامهای زندان، ولیالله با صراحت میگوید:
«ما هرگز تن به ذلت و تسلیم در مقابل شما نخواهیم داد...»
به انتخاب واژهها دقت کنیم.
او نمیگوید «من».
میگوید:
«ما».
و نمیگوید فقط «مقاومت میکنیم».
از ذلت و تسلیم حرف میزند.
این همان نقطهای است که مقاومت او معنای انسانی عمیقتری پیدا میکند.
ذلت برای او زندانیبودن نبود.
اگر زندان بهخودیخود ذلت بود، همه زندانیان سیاسی تحقیر شده بودند.
ذلت، دستبند نبود.
ذلت، سلول نبود.
ذلت، حتی حکم اعدام نبود.
ذلت آنجا آغاز میشد که انسان برای نجات خودش مجبور شود حقیقتی را که
آگاهانه انتخاب کرده، به دروغ انکار کند.
به او میگفتند:
مجاهد را انکار کن.
و معنای پاسخ او این بود:
اگر آنچه را با شناخت و اختیار انتخاب کردهام فقط برای نجات خودم انکار
کنم، دیگر از آن انسانی که میخواستم باشم چه باقی میماند؟
هیهات منا الذله.
بازجو میگوید: همه چیز تمام شده است
اما این جنگ روانی فقط علیه ولیالله نبود.
سالها بود که بازجویان وزارت اطلاعات میکوشیدند همین تصور را به زندانیان
مجاهد القا کنند:
سازمان تمام شده است.
به دستگیریها اشاره میکردند.
به ضربات.
به فشارها.
به بمباران اشرف.
به شرایط پس از جنگ عراق.
و بعد نتیجه میگرفتند:
دیدید؟
تمام شد.
دیگر برای چه ایستادهاید؟
این همان منطق را پیشتر در برابر حجت
زمانی نیز به کار برده بودند.
میخواستند نه فقط جسم زندانی، بلکه افق او را بگیرند.
اگر انسانی باور کند چیزی که برایش ایستاده دیگر وجود ندارد، ممکن است خودش
در درون فروبریزد.
به حجت گفته بودند:
دیدی سازمان تمام شد؟
اما حجت خروشید.
پاسخش از همان سرچشمهای میآمد که بعدها در مقاومت ولیالله میبینیم:
هیهات منا الذله.
معنای پاسخش روشن بود:
کور خواندهاید. تا یک مجاهد هست،
سازمان هست. شما نمیتوانید سازمان را از بین ببرید. سازمان ازبینبردنی نیست.
تا یک مجاهد هست، سازمان هست
این جمله فقط یک پاسخ احساسی به بازجو نبود.
پشت آن یک تعریف از سازمان وجود داشت.
بازجو سازمان را در شکل مادی آن میدید.
قرارگاه.
ساختمان.
دفتر.
ارتباطات.
امکانات.
افراد.
پس منطقش این بود:
قرارگاه را بمباران کن.
ارتباط را قطع کن.
افراد را دستگیر کن.
زندانی را اعدام کن.
و بعد بگو:
تمام شد.
اما حجت از چیز دیگری حرف میزد.
از سازمانی که در انسان ادامه
پیدا میکند.
اگر یک انسان هنوز آگاهانه آن راه را انتخاب کرده باشد، اگر هنوز حاضر باشد
مسئولیت انتخابش را بپذیرد، اگر هنوز بتواند در برابر زندانبان بگوید «نه»، پس
چیزی که قرار بوده نابود شود هنوز زنده است.
در این نگاه، سازمان فقط دیوار و ساختمان نیست.
حامل انسانی دارد.
و تا آن حامل وجود دارد، نمیتوان با خرابکردن یک ساختمان یا کشتن یک نفر،
پایان اندیشه را اعلام کرد.
حجت به بازجو میگفت:
شما محل را با راه اشتباه گرفتهاید.
حجت رفت؛ اما پاسخ باقی ماند
حجت زمانی اعدام شد.
در منطق دستگاه، شاید باید همه چیز همانجا تمام میشد.
آن زندانی که میگفت «تا یک مجاهد هست، سازمان هست» دیگر وجود نداشت.
اما بعد چه شد؟
ولیالله از همان جهان زندان، با واژههایی دیگر همان پاسخ را تکرار کرد:
«ما آغاز کردیم، ما تداوم میبخشیم و ما پایان خواهیم داد.»
این دو جمله را باید کنار هم گذاشت.
حجت میگوید:
«تا یک مجاهد هست، سازمان هست.»
ولیالله میگوید:
«ما تداوم میبخشیم.»
این دو صدا از دو انسان جدا هستند، اما معنایی مشترک دارند.
بازجو میگوید:
تمام شدید.
حجت میگوید:
هنوز مجاهد هست.
بازجو میگوید:
میکشیم و تمام میکنیم.
ولیالله میگوید:
ما تداوم میبخشیم.
«ما آغاز کردیم...»
حالا جمله ولیالله را کاملتر بخوانیم:
«ما آغاز کردیم، ما تداوم میبخشیم و ما پایان خواهیم داد.»
سه قطعه دارد.
سه زمان.
گذشته.
حال.
آینده.
«ما آغاز کردیم» یعنی این راه با من آغاز
نشده است.
پیش از من کسانی بودهاند.
نسل بنیانگذاران.
نسل زندان.
نسل اعدام.
نسل مقاومت.
من وارث چیزی هستم که پیش از تولد سیاسی من آغاز شده است.
«ما تداوم میبخشیم» یعنی وارثبودن کافی
نیست.
اگر چیزی به من رسیده، مسئولیت دارم آن را از خود عبور دهم.
من فقط مصرفکننده یک تاریخ نیستم.
باید حلقهای از آن باشم.
و «ما پایان خواهیم داد» یعنی نتیجه راه به عمر یک فرد وابسته نیست.
ممکن است ولیالله پایان را نبیند.
ممکن است حجت نبیند.
ممکن است نسلی تمام شود.
اما اگر «ما» باقی بماند، پایان عمر یک نفر به معنی پایان راه نیست.
این همان نقطهای است که بازجویان نمیتوانستند با منطق زندان بفهمند.
آنها با «فرد» معامله میکردند.
ولی این زندانیان از «ما» حرف میزدند.
و سالها بعد، زندان دوباره صدا شنید
اگر داستان در حجت و ولیالله تمام میشد، شاید میشد گفت این فقط زبان یک
نسل بود.
اما سالها گذشت.
نسل دیگری آمد.
جوانانی که تجربه تاریخی دیگری داشتند.
زندانها هنوز بودند.
بازجوها هنوز بودند.
تهدید هنوز بود.
اما نامها عوض شده بود.
یکی از آن نامها وحید بنیعامریان
بود.
و در کنار او، یگان وحید.
وقتی صدای سرودخوانی آنان در زندان اوین بلند شد، برای کسی که داستان حجت
زمانی و ولیالله فیض مهدوی را میشناسد، آن صدا فقط یک سرود نبود.
به زبان دیگری، همان پیام قدیمی بود:
ما هنوز هستیم.
همان «ما»ی ولیالله.
همان «یک مجاهد» حجت.
پژواک در اوین
این شاید یکی از زیباترین ویژگیهای تاریخ مقاومت باشد.
جملهها الزاماً عیناً تکرار نمیشوند.
آدمها هم شبیه هم نیستند.
هر نسل زبان خودش را دارد.
اما معنا میتواند منتقل شود.
حجت در برابر بازجو خروشید:
تا یک مجاهد هست، سازمان هست.
ولیالله از زندان پیام داد:
ما تداوم میبخشیم.
و سالها بعد، وحید بنیعامریان و یگان وحید در زندان اوین با سرودخواندن،
با زبان نسل خودشان، همان پاسخ را پژواک دادند:
شما هنوز نتوانستهاید آن چیزی را که بارها پایانیافته اعلام کردهاید،
پایان دهید.
در آن صداها گویی پژواک حجت و ولیالله شنیده میشد.
نه چون آنان یکدیگر را تکرار میکردند.
بلکه چون یک انتخاب از نسلی به نسل دیگر رسیده بود.
آنچه بازجوی حجت نمیتوانست ببیند
بازجویی که مقابل حجت زمانی ایستاده بود و میگفت «سازمان تمام شد»، شاید
تصور میکرد تاریخ را در همان لحظه میبیند.
دستگیریها را دیده بود.
بمباران را دیده بود.
فشار را دیده بود.
زندانی را مقابل خودش میدید.
و از مجموع اینها نتیجه میگرفت:
تمام شد.
اما چیزی را نمیتوانست ببیند.
نسل بعد را.
نمیتوانست سالهای بعد را ببیند.
نمیتوانست جوان دیگری را در زندانی دیگر ببیند.
نمیتوانست صدای سرود را از اوین بشنود.
نمیتوانست بداند انسانی که امروز اعدام میشود ممکن است جملهای باقی
بگذارد که سالها بعد در رفتار جوان دیگری دوباره معنا پیدا کند.
این است تفاوت میان قدرتی که فقط امروز را میبیند و مقاومتی که خودش را در
امتداد تاریخ تعریف میکند.
چرا ندامت ولیالله اینقدر مهم بود؟
حالا بهتر میتوان فهمید چرا گرفتن ندامت از ولیالله برای وزارت اطلاعات
اهمیت داشت.
اگر مسئله فقط خود او بود، میتوانستند او را در سلول نگه دارند.
اما ولیالله دیگر فقط خودش نبود.
یک حلقه بود.
پیش از او حجت.
بعد از او نسلی دیگر.
اگر حلقهای را بشکنی، شاید بتوانی به حلقه بعدی نشان دهی:
ببین، این راه در نهایت به شکست میرسد.
برای همین مصاحبه ولیالله ارزش داشت.
ندامتش ارزش داشت.
انکار مجاهدبودنش ارزش داشت.
میتوانستند آن را به زندانی بعدی نشان دهند.
اما او چنین چیزی در اختیارشان نگذاشت.
در نتیجه، بهجای تصویر ندامت او، جمله دیگری باقی ماند:
«ما آغاز کردیم، ما تداوم میبخشیم و ما پایان خواهیم داد.»
هیهات منا الذله؛ از حجت تا ولیالله و نسل بعد
در مرکز این خط تاریخی یک مفهوم مشترک دیده میشود:
هیهات منا الذله.
برای حجت زمانی یعنی:
اعلام شکست شما را حقیقت نمیپذیرم.
برای ولیالله یعنی:
برای نجات جانم، مجاهد را در خودم انکار نمیکنم.
و برای نسلی که بعدتر در زندان ایستاد، معنایش این بود که زندان و حکم و
تهدید هنوز نتوانستهاند انسان را وادار کنند خودش را نفی کند.
بنابراین «هیهات منا الذله» در این روایت یک عبارت تزئینی نیست.
پل میان نسلهاست.
حجت زمانی.
ولیالله فیض مهدوی.
وحید بنیعامریان.
و جوانانی که هرکدام در زمان خودشان با زبان خودشان گفتند:
انسان را میتوان زندانی کرد، اما اگر انتخابش را نتوانی بگیری، هنوز همه
چیز را نگرفتهای.
بازگشت به ولیالله؛ زمان کم میشد
اما در تابستان ۱۳۸۵، ولیالله از آیندهای که ما امروز میشناسیم خبر نداشت.
او نمیدانست سالها بعد چه کسی خواهد آمد.
نمیدانست کدام جوان در اوین سرود خواهد خواند.
نمیدانست جملههایش تا کجا خواهند رفت.
او فقط اکنون خودش را داشت.
یک زندان.
یک بدن فرسوده.
یک اعتصاب.
یک حکم نامعلوم.
یک بازجو.
و انتخابی که هنوز حاضر نبود پس بگیرد.
این نکته مهم است.
ما امروز میتوانیم از «تداوم نسلها» حرف بزنیم، چون آینده را دیدهایم.
ولی ارزش کار ولیالله در این بود که بدون
دیدن آن آینده ایستاد.
او تضمینی نداشت که نتیجه را خواهد دید.
فقط باور داشت راهی که انتخاب کرده با عمر او پایان نمییابد.
شاید همین است معنای واقعی جمله:
«ما تداوم میبخشیم.»
۲۸ سال؛ یک زندگی کوتاه یا یک انتخاب کامل؟
ولیالله هنوز جوان بود.
سن او به ۲۸ سال هم نرسیده بود.
برای بسیاری از انسانها، این سن تازه آغاز ساختن زندگی است.
کار.
خانه.
عشق.
خانواده.
سفر.
آینده.
ولی بخش مهمی از جوانی ولیالله پشت دیوارهای زندان گذشته بود.
میتوانست همه چیز را فقط از زاویه آنچه از او گرفتهاند ببیند.
میتوانست تلخ شود.
میتوانست تمام جهان را در پرونده خودش خلاصه کند.
اما در پیامهای او چیزی دیگر دیده میشود.
تمرکز اصلیاش بر چیزی بود که هنوز داشت:
انتخابش.
زندانبان آزادی بیرونی را گرفته بود.
اما هنوز نمیتوانست تعیین کند ولیالله در درون چه کسی باشد.
شاید همین، یکی از رازهای پایداری او بود.
بدن اما قانون خودش را دارد
اراده میتواند بایستد.
اما جسم انسان بینهایت نیست.
با ادامه اعتصاب، بدن ضعیفتر شد.
سالهای زندان و فشار نیز اثر خود را گذاشته بود.
سازمان مجاهدین درباره وخامت وضعیت او هشدار داد. بیبیسی نیز در گزارش خود
نوشت که بر اساس اطلاعیه سازمان، ولیالله در اعتصاب غذا قرار داشته، وضعیت جسمیاش
بسیار وخیم بوده و در حالی که حال نامناسبی داشته از بند منتقل شده است.
از اینجا به بعد، زمان اهمیت دیگری پیدا میکند.
دیگر با سال و ماه طرف نیستیم.
روزها مهم میشوند.
ساعتها مهم میشوند.
اینکه چه زمانی از بند خارج شد.
در چه وضعیتی بود.
چه کسی او را دید.
چه خبری بیرون آمد.
و بعد چه روایتی اعلام شد.
آخرین رویارویی؛ دو تعریف از قدرت
در گزارشی از آخرین رویارویی ولیالله با یکی از بازجویان آمده است که پس از
روزهایی از اعتصاب، بازجو کوشید او را قانع کند مقاومت بیفایده است.
منطقش همان منطق قدیمی بود:
ما هزاران نفر را اعدام کردهایم.
چه شد؟
چه چیزی تغییر کرد؟
ادامه بدهی، فقط میمیری.
ولیالله پاسخ را برگرداند.
به این مضمون که اگر آن خونها بیاثر بوده، چرا حکومت هنوز از مخالفانش میترسد؟
اگر واقعاً از حمایت مردم برخوردار است، چرا برای بقای خود به زندان، شکنجه و
اعدام نیاز دارد؟ او تأکید کرد آن اعدامها بیاثر نبوده و پایههای حکومت را
لرزانده است.
اینجا دیگر بازجویی فقط پرسش و پاسخ نیست.
دو تعریف از قدرت مقابل هم قرار گرفته است.
بازجو میگوید:
قدرت یعنی من میتوانم تو را بکشم.
ولیالله میگوید:
اگر برای حفظ قدرتت ناچار به کشتن منی، پس از چه چیزی میترسی؟
بازجو قدرت را در ابزار سرکوب میدید.
ولیالله قدرت را در ماندگاری انتخاب.
«گر ما ز سر بریده میترسیدیم...»
در روایتهای مربوط به این رویارویی، آن بیت نیز با فضای مقاومت ولیالله
گره خورده است:
«گر ما ز سر بریده میترسیدیم
در مجلس عاشقان نمیرقصیدیم»
این بیت را نباید دعوت به مرگ فهمید.
تمام داستان ولیالله خلاف چنین برداشتی است.
او زندگی را میخواست.
اما حاضر نبود ترس از مرگ، اختیار انتخاب را از او بگیرد.
«سر بریده» در اینجا مرزی است که قدرت میخواهد
انسان را با آن متوقف کند.
و پاسخ این است:
اگر از ابتدا قرار بود در نخستین تهدید از راه برگردیم، چرا اصلاً وارد این
میدان شدیم؟
باز همان معنا:
هیهات منا الذله.
آخرین پیام؛ شاید وصیت نبود، اما چنین ماند
در روزهای پایانی، ولیالله گفت:
«ما آغاز کردیم، ما تداوم میبخشیم و ما پایان خواهیم داد.»
نمیدانیم خودش این جمله را «وصیت» میدانست یا نه.
نباید چیزی را که نمیدانیم به ذهن او نسبت دهیم.
اما تاریخ به بعضی جملهها معنایی میدهد که گوینده هنگام بیانشان شاید هنوز
نداند.
چند روز بعد، ولیالله دیگر نبود.
اما جمله ماند.
و سالها بعد، وقتی نسل دیگری در زندان سرود خواند، آن جمله معنای دیگری نیز
پیدا کرد.