۱۳۹۳ دی ۲۵, پنجشنبه

برای آتنا کودک خردسال (فرزند مجاهد شهيد قهرمان حسن جباری) قهرماناني كه باطل السحر ارتجاع بريدگي وخيانت وتوابان خون آشام هستند آن قهرماناني كه خميني را از عرش به فرش كشاندند

‎بهار وبهره مجاهدین‎'s photo.‎بهار وبهره مجاهدین‎'s photo.
برای آتنا کودک خردسال (فرزند مجاهد شهيد قهرمان حسن جباری)
آتنا، بابا رفته سفر نه از اون سفرايی که سوغاتی بياره نه ازاون سفرای کوتاه، سفری طولانی که به بلندای ابديت است.
آتنا بزرگتر که شدی، چند بهار ديگر از عمرت را که تجربه کردی، بيشتر می فهمی بابا حسن چه دلاوری بود. از شجاعانی که تاريخ به آنان رشک می برد و افتخار می کند.
آتنا وقتی که بابات به سفر بی بازگشتش رفت تو 10ماه بيشتر نداشتی و اولين فرزند و جگرگوشه اش بودی ولی ترا که تنها دلبندش بودی گذاشت و رفت.
گذاشت و رفت تا بچه های کارتن خواب ديگر از بی سرپناهی به خود نلرزند، تا بچه های خردسالی که در اوان کودکی بايد در شاديهای کودکانه خود غرق شوند و دنبال سنجاقکهای زيبا، مستانه بدوند. برای يک لقمه نان دنبال هرکس و ناکسی ندوند و گدايی نکنند، برای دختران بی پناهی رفت که از فقر و فلاکت به خيابان گردی روی می آورند. آواره و بی سرپناه. آماج هر بلا. رفت تا کارگر بينوا از فقر و حقوق به يغما رفته خودش توسط کارگزاران فاسد حکومت ملاها دست به خودکشی نزند و رفت و رفت و رفت.
آتنا ميدانی که بابات حتی در داخل چقدر شجاعانه در برابر مزدوران وحشی اطلاعات می ايستاد و وقتی بابابزرگت را گرفته بودند بی هيچ بيم و باکی با بازجويان و شکنجه گران در می افتاد و آنها را رسوا می کرد کاری که کمتر کسی جرأت و توان آن را دارد.
آتنا ميدانی که بابات وقتی که برای مبارزه با رژيم سر به پای آزادی گذاشت از شغل و امکانات مادی هيچ چيز کم نداشت و خيليها افسوس موقعيت او را می خوردند ولی او بی قرار و عاشق سربه پيمان گذاشت و پس از سختيهای زياد خود را به جمع بيقراران در اشرف رساند. ”هر چه داری تا سرمويی بسوز“.
آتنا ميدانی که وقتی بابات به اشرف آمد جنگی مهيب درگرفت. ديگر صحبت از پيروزيهای نظامی مجاهدين نبود. بحبوحه آزمايش و صبر و پايداری بود و حالا بدون سلاح در برابر توطئه های رنگارنگ استعمار و ارتجاع. از زمين و آسمان بمب و موشک و توطئه و دسيسه می باريد. و او استوار ايستاد و خم به ابرو نياورد.
آتنا، آخر او انتخاب کرده بود که مجاهد بماند و مجاهد زندگی کند و مجاهد بميرد.
در آخرين نامه اش به برادرش نوشت:
اگر صد و يک مجاهد در اشرف اين شانس و افتخار و فرصت را داشتند که بمانند به يمن مسعود و مريم است ولاغير. هر چه است از سرچشمه داراييها و توانمنديها و کس نخارد است نه فرد من و ما. اين را بدون تعارف می گويم و بدون ذره يی مبالغه و غل و غش. به آن در اين ده سال ايمان آورده ام. امروز عين اليقين ام شده. به حق که سميع العليم می داند چه می گويم. اوست که بر ما منت نهاد. باشد که لک الحمد و شکرش را به جا بياوريم و مديون و بدهکارش باشيم.
و در جايی می گويد:
منتی بر سر ما بود که در روزهای پر شأن و ارج ماه خدا از کلام سيد و مولايمان درسها و آموزشهای جديد بگيريم که به حق نفسهای پاک خودش مجاهد بمانم و مجاهد بميرم و ثواب دنيا و حسن ثواب الآخره هم نصيبمان شود. اللهم بلی
آتنا هميشه در تاريخ حماسه «قلعه برست» و ميهن پرستان فداکار شوروی در برابر هجوم لشگرهای آلمان که تا آخرين نفر در قلعه ايستادند، برايم جايگاه خاصی داشت ولی ميدانی آخر آنها سلاح داشتند و تا آخرين فشنگ جنگيدند ولی تاريخ بايد سرتعظيم فرود بياورد در برابر تابلوی بسيار زيبا و خونين حماسه ای که باباحسن و 51 مجاهد قهرمان ديگردر اشرف آفريدند. ايستادن و سر فرود نياوردن با دست خالی در برابر هجوم مزدوران وحشی. سده های تاريخ از آنان بسيار خواهد گفت.
آتنا، زيبايی روح لطيف بابا را نگاه کن که چگونه می سرايد:
پيوسته می خوانم بدان
با هر زبان و هر بيان
بی وقفه می خوانم بدان
در را برايش باز کن
ساز رسيدن ساز کن
اين نغمه را و قصه را
اينگونه تو آواز کن
کاشانهٴ ما اشرف است
آری گويی که روح بزرگ و عاشق او ديگر در کالبد جسم او نمی گنجيد. به پرواز درآمد و پرکشيد تا اوجهای ابديت.
آتنا باباحسن يک روز خواهد آمد.
آری خواهد آمد از سفر.
”روزی که بازوان بلورين صبحدم،
برداشت تيغ و پرده تاريک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هر دريچه تافت.
روزی که گونه و لب ياران هم نبرد،
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازيافت.
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان“
به قلم: الف. م

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر