۱۴۰۵ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

کتاب مجاهد قهرمان ولی الله فیض مهدوی : بمرادم رسیدم در سالروز شهادتش ، بزودی منتشر میشود نوشته شهرام بهزادی

 کتاب مجاهد قهرمان ولی الله فیض مهدوی : بمرادم رسیدم در سالروز شهادتش ، بزودی منتشر میشود نوشته شهرام بهزادی


ولی الله به مرادم رسیدم نوشته شهرام بهزادی منتشرمیشود

پیشگفتار

از یک جوان در قرارگاه مرزی تا نسلی که تکثیر شد

سال‌ها گذشته است، اما هنوز وقتی نام ولی‌الله فیض مهدوی را می‌شنوم، پیش از زندان گوهردشت، پیش از ۵۴۶ روز سلول انفرادی، پیش از حکم اعدام و پیش از آن آخرین پیام معروفش، تصویر دیگری جلوی چشمم می‌آید: جوانی رشید، بلندقد، با موهای سیاه متمایل به خرمایی که تازه به یکی از قرارگاه‌های مرزی رسیده بود.

آن روز هنوز «ولی‌اللهی» را که بعدها زندانبانان جمهوری اسلامی شناختند، نمی‌دیدم. من جوانی را می‌دیدم که خسته از راه رسیده بود، غذا خورده بود، حمام کرده بود، اندکی استراحت کرده بود و بعد، به‌جای آن‌که در فکر آسودن باشد، آمده بود بنشیند و بپرسد.

از او پرسیدم:

از کجایی؟

با همان حالت گرم و آشنایی که داشت گفت:

شما که می‌دانی.

گفتم:

می‌دانم؛ اما می‌خواهم خودت بگویی.

گفت:

همدان.

از همان‌جا گفتگو شروع شد.

من برایش از راه‌هایی گفتم که خودم طی کرده بودم؛ از تجربه‌ها، شکست‌ها، زندان، فشار، مبارزه، تهران، جنگل‌های شمال و سال‌هایی که برای رسیدن به یک پاسخ سپری شده بود. گمان می‌کردم بعد از چند ساعت خسته شود. اما هرچه جلوتر می‌رفتم، او بیشتر گوش می‌داد.

نه آن گوش‌دادنی که آدم برای رعایت ادب انجام می‌دهد.

گویی چیزی را می‌جست.

هر جمله‌ای را با تجربه‌های خودش می‌سنجید و از دل آن سؤال دیگری بیرون می‌کشید.

در جایی به او گفتم حالا تو بگو.

جوابی داد که هنوز برایم آموزنده است:

«اول تو بگو. برای من واجب‌تر است که بشنوم.»

بعد دفتر خواست.

دفتر را باز کرد و حرف‌ها را محوری نوشت.

از همان روز، کم‌کم متوجه شدم با یک جوان معمولی روبه‌رو نیستم.

بعدها زندگینامه‌ای که سازمان مجاهدین درباره او منتشر کرد، بخشی از همان چیزی را که من از نزدیک دیده بودم ثبت کرد: جوانی پرشور که راه‌های مختلفی را برای مبارزه آزموده بود، در سال ۱۳۷۸ از طریق رادیو صدای مجاهد و زندگینامه شهیدان مقاومت با مجاهدین آشنا شد و در نیمه دوم ۱۳۷۹، پس از تحمل سختی بسیار، به مجاهدین پیوست. در همان زندگینامه از جسارت و بی‌باکی او در کنار فروتنی و جدیتش در مسئولیت سخن گفته شده است.

اما هیچ زندگینامه‌ای نمی‌تواند تمام چیزی را که در نگاه یک انسان اتفاق می‌افتد ثبت کند.

من آن را دیده بودم.

ولی‌الله آمده بود که بفهمد.

با پیش‌فرض نیامده بود که هرچه شنید تصدیق کند. از طرف دیگر، با آن خودبزرگ‌بینی هم نیامده بود که بگوید من مبارزه کرده‌ام، کردستان دیده‌ام، زندان دیده‌ام، تشکیلات دیده‌ام، پس چیزی برای یادگرفتن ندارم.

درست برعکس.

گفت:

«فکر کنید من هیچ نمی‌دانم. از صفر با من شروع کنید.»

این جمله شاید کلید فهم زندگی ولی‌الله باشد.

کسی که حاضر است از صفر شروع کند، الزاماً بی‌تجربه نیست. گاهی درست برعکس، تجربه آن‌قدر به او آموخته است که می‌فهمد دانسته‌های قبلی نمی‌تواند جای حقیقت تازه را بگیرد.

او می‌خواست درباره بنیانگذاران بداند.

محمد حنیف‌نژاد برایش فقط یک اسم تاریخی نبود.

از مسعود رجوی می‌پرسید.

از مریم رجوی.

از تاریخچه سازمان.

از فاز سیاسی.

از مبارزه.

از تشکیلات.

از روابط میان مجاهدین.

از اینکه چرا انسان‌هایی درس، شغل، زندگی شخصی، خانواده و امکانات معمول زندگی را کنار گذاشته‌اند.

وقتی بحث به اینجا رسید، برایش توضیح دادم که مسئله نفی زیبایی‌های زندگی نیست. اینها بد نیستند. اتفاقاً مجاهد آنها را برای مردم می‌خواهد. آزادی، امنیت، خانواده، رفاه، آموزش، عشق، شأن انسانی؛ مگر هدف مبارزه چیزی جز فراهم‌کردن همین‌ها برای مردمی است که از آنها محروم شده‌اند؟

اما کسی که تمام زندگی‌اش را برای آزادی همان مردم وقف می‌کند، ناچار است قیمت دیگری بپردازد.

ولی‌الله ساکت می‌شد.

بلند می‌شد.

در حیاط قدم می‌زد.

گاهی وسط قدم‌زدن ناگهان چیزی در ذهنش روشن می‌شد، برمی‌گشت و با همان تکیه‌کلام خودش شروع می‌کرد:

«می‌دونی...»

و بعد نکته‌ای می‌گفت که نشان می‌داد آنچه شنیده فقط وارد گوشش نشده؛ در ذهنش با تمام زندگی گذشته‌اش برخورد کرده و چیزی تازه از آن بیرون آمده است.

انسانی که انتخاب می‌کند

برای فهم ولی‌الله، باید میان «کسی که به جریانی می‌پیوندد» و «کسی که انتخاب می‌کند» فرق گذاشت.

او از خلأ نیامده بود.

مبارزه دیده بود.

کردستان دیده بود.

انضباط تشکیلاتی دیده بود.

از پ.ک.ک برایم می‌گفت؛ از ضابطه، انتقاد و انتقاد از خود، از اینکه تخلف تشکیلاتی بی‌پاسخ نمی‌ماند. حتی از تنبیه خودش برای نقض ضابطه تعریف کرد.

پس وقتی بعدتر گفت آنچه در مجاهدین پیدا کرده برایش چیز دیگری است، حرف کسی نبود که اولین سازمان زندگی‌اش را دیده باشد.

او مقایسه می‌کرد.

و آن تعبیر زیبای خودش را به کار برد:

«شکر مازندران و شکر هندوستان؛ هر دو شیرین‌اند، اما این کجا و آن کجا.»

وقتی درباره عملیات جاری حرف زدیم، بیشتر تکان خورد.

برای او توضیح دادم که مسئله فقط انتقاد اخلاقی نیست. قرار نیست جمعی دور هم بنشینند و بگویند چه کسی آدم خوبی بوده و چه کسی بد.

مسئله این است که خودخواهی، برتری‌طلبی، «اول من»، کم‌کاری در مسئولیت، نقض تعهد نسبت به دیگری و میل به کرسی و برتری، اگر وارد مناسبات یک سازمان انقلابی شود، همان سازمان را از درون تهی می‌کند.

پس باید سیستماتیک دیده شود.

باید گفته شود.

باید با کمک جمع از آن عبور کرد.

نه برای آنکه مجموعه‌ای از «آدم‌های خوب» بسازیم، بلکه برای آنکه ارزش‌هایی را که برای آنها مبارزه می‌کنیم ابتدا در مناسبات خودمان زنده نگه داریم.

ولی‌الله بلند شد.

قدم زد.

و گفت:

«عجب جایی آمده‌ام.»

من آن روز اهمیت کامل این جمله را نمی‌دانستم.

سال‌ها بعد فهمیدم.

کادرسازی یعنی همین

امروز وقتی به ولی‌الله نگاه می‌کنم، دیگر او را فقط یک زندانی سیاسی یا یک مجاهد شهید نمی‌بینم.

او برای من یکی از پاسخ‌های عینی به این سؤال است که کادرسازی چیست؟

کادرسازی فقط آموزش نظامی یا سیاسی نیست.

کادرسازی یعنی انسانی که خودش انتخاب می‌کند، آن‌قدر آگاه شود که در لحظه‌ای که تمام تکیه‌گاه‌های بیرونی از او گرفته می‌شود، انتخابش همچنان درون خودش زنده بماند.

ولی‌الله بعداً ۵۴۶ روز را در سلول انفرادی گذراند. خودش در پیام صوتی‌اش از دست‌بند، پابند، چشم‌بند، سلول کوچک و بازجویی و شکنجه‌های جسمی و روحی سخن گفته است.

اگر یک انسان فقط به محیط وابسته باشد، با جداکردنش از محیط فرو می‌ریزد.

اگر فقط به تشویق دیگران متکی باشد، در سلول انفرادی تمام می‌شود.

اگر ایمانش محصول جمع باشد، وقتی جمع را از او بگیرند چیزی باقی نمی‌ماند.

اما ولی‌الله در آن سلول‌ها همان کسی ماند که من در حیاط قرارگاه دیده بودم.

حتی شاید روشن‌تر شد.

این همان نقطه‌ای است که «کادر» از «عضو» جدا می‌شود.

نه به معنی مقام.

نه به معنی سلسله‌مراتب.

به معنی انسانی که آنچه را آموخته درونی کرده است.

از ولی‌الله تا وحید

سال‌ها بعد، وقتی نسل‌های دیگری را دیدم، دوباره به ولی‌الله فکر کردم.

از ولی‌الله فیض مهدوی تا وحید بنی‌عامریان، فاصله فقط فاصله چند سال و دو نسل نیست.

مسئله استمرار یک انتخاب است.

ممکن است شکل مبارزه عوض شود.

نسل عوض شود.

ابزار ارتباط عوض شود.

شرایط اجتماعی و سیاسی ایران عوض شود.

اما رژیم همان سؤال بنیادی را بار دیگر مقابل انسان می‌گذارد:

تا کجا بر انتخابت می‌ایستی؟

و دوباره انسانی از نسل بعد پاسخ می‌دهد.

به همین دلیل است که اگر ولی‌الله را فقط در ۱۵ شهریور ۱۳۸۵ دفن کنیم، او را درست نفهمیده‌ایم.

او یک حلقه است.

نه آغاز زنجیره، نه پایان آن.

پیش از او حنیف بود.

نسلی بود که سازمان را با «فدا» آغاز کرد.

نسلی بود که در زندان شاه ایستاد.

نسلی بود که در دهه شصت به جوخه‌های اعدام رفت.

نسلی بود که در قتل‌عام ۶۷ سربه‌دار شد.

نسلی بود که اشرف را ساخت و در اشرف ایستاد.

و بعد نسل‌های دیگری آمدند.

ولی‌الله یکی از نقاطی است که می‌شود در آن، این انتقال را با چشم دید.

سازمانی که باید خودش را تکثیر کند

در روزهای اخیر، هنگام انتخاب مسئول اول جدید سازمان، بار دیگر همین پرسش برایم زنده شد.

سال‌هاست می‌دانم که سازمان مجاهدین کادرسازی می‌کند.

اما دانستن یک چیز است و دیدن عمق آن چیز دیگری.

وقتی در روند انتخاب مسئول اول جدید، ده‌ها نفر از لایه‌های مختلف سازمان سخن گفتند و سطح آگاهی سیاسی، ایدئولوژیک و تشکیلاتی آنها آشکار شد، مسئله فقط انتخاب یک نفر نبود.

مسئله نشان‌دادن یک خزانه انسانی بود.

در پیام ۱۶ شهریور ۱۴۰۵، مسعود رجوی به این واقعیت اشاره کرد که ۱۴۰ مجاهد در هفت مرکز سخن گفته‌اند و بیش از هزار نفر در نوبت مانده‌اند.

برای من عدد هزار مهم است، اما معنای پشت آن مهم‌تر.

چگونه سازمانی می‌تواند بعد از ۶۱ سال، پس از این همه زندان، اعدام، جنگ، محاصره، اشرف، لیبرتی، مهاجرت و فشار، نه فقط بماند بلکه انسان‌هایی در سطوح مختلف تربیت کند که هرکدام بتوانند درباره جهت‌گیری، مسئولیت و آینده سازمان سخن بگویند؟

پاسخ را شاید بتوان در همان جوان همدانی پیدا کرد که سال‌ها پیش گفت:

«از صفر با من شروع کنید.»

کادرسازی از همین‌جا آغاز می‌شود.

از انسانی که نیازمند یادگیری است.

بعد از انسانی که سؤال می‌کند.

بعد کسی که مسئولیت می‌پذیرد.

بعد کسی که در آزمایش می‌ایستد.

و سرانجام انسانی که خودش تبدیل به الگو و آموزگار دیگری می‌شود.

اگر این چرخه ادامه پیدا نکند، هیچ سازمانی شصت سال دوام نمی‌آورد.

انقلاب مریم؛ تکثیر به جای جانشینی

به گمان من یکی از عمیق‌ترین نتایج انقلاب مریم همین تغییر نگاه به انسان و مسئولیت بوده است.

مسئولیت نباید به انحصار چند چهره تبدیل شود.

اگر هر مرحله فقط یک رهبر بسازد و پشت سر او زمین خالی بماند، اولین ضربه جدی می‌تواند همه چیز را متوقف کند.

اما اگر مسئولیت تکثیر شود، اگر کادر ساخته شود، اگر هر مسئول مسئول دیگری بسازد، دیگر با یک هرم شکننده روبه‌رو نیستیم.

با شبکه‌ای از انسان‌های انتخاب‌کرده روبه‌رو هستیم.

از همین منظر است که می‌توان خطی را از ولی‌الله تا امروز دید.

ولی‌الله در آن قرارگاه مسئول اول نبود.

عضو مرکزیت نبود.

در رأس ساختار نبود.

اما آنچه در او ساخته شد، بعدها در سخت‌ترین آزمایش خودش را نشان داد.

این یعنی ارزش کادرسازی را نباید فقط از بالا نگاه کرد.

گاهی نتیجه بزرگ یک انقلاب تشکیلاتی را باید در یک سلول چهارمتری پیدا کرد.

جایی که هیچ فرمانده‌ای حضور ندارد.

هیچ جمعی نیست.

هیچ جلسه‌ای نیست.

انسان است و بازجو.

انسان است و درد.

انسان است و مرگ.

آنجاست که معلوم می‌شود چه چیزی واقعاً درونی شده است.

«به مرادم رسیدم»

وقتی بحث ما به انقلاب ایدئولوژیک رسید، ولی‌الله گفت چیزی را که دنبالش بوده پیدا کرده است.

از نفی فردیت فروبرنده گفت.

از عبور از هژمونی مردانه.

از فدا.

از رهایی انسان از بندهایی که مانع تعالی او می‌شود.

و در نهایت جمله‌ای گفت که برای من امروز عنوان زندگی اوست:

«به همه بگویید ولی‌الله به مرادش رسید؛ به آرزویش رسید و مجاهد شد.»

در آن روز شاید این جمله را بیشتر به‌عنوان شور یک جوان تازه‌وارد شنیدم.

اما پنج سال بعد، همان جوان وقتی زیر فشار، شکنجه، اعدام مصنوعی و حکم مرگ قرار گرفت، نگفت اشتباه کردم.

زندگینامه سازمان می‌گوید حتی وقتی برای مصاحبه تلویزیونی علیه سازمان تحت فشار قرار گرفت، نپذیرفت و پس از بازگشت به بند، با آمادگی برای پرداخت بالاترین قیمت برخورد کرد.

این است که جمله «به مرادم رسیدم» را از یک هیجان جوانانه به سندی درباره یک انتخاب تبدیل می‌کند.

چرا این کتاب؟

این کتاب فقط برای یادبود یک شهید نوشته نمی‌شود.

اگر چنین بود، چند صفحه زندگینامه و چند عکس کافی بود.

من می‌خواهم بفهمم ـ و به خواننده نشان بدهم ـ که چگونه آن جوانی که من برای مدت کوتاهی شناختم، به انسانی تبدیل شد که پنج سال زندان نتوانست او را از انتخابش جدا کند.

می‌خواهم فاصله میان آن دفترچه کوچک در قرارگاه مرزی و آن پیام از زندان رجایی‌شهر را طی کنیم.

فاصله میان:

«از صفر با من شروع کنید»

و:

«ما آغاز کردیم، ما تداوم می‌بخشیم و ما پایان خواهیم داد.»

این فاصله، زندگی ولی‌الله است.

اما شاید بیش از آن، داستان یک شیوه انسان‌سازی است.

شیوه‌ای که یک نفر را نمی‌سازد تا دیگران پشت سرش حرکت کنند؛ باید انسان‌هایی بسازد که هرکدام در لحظه آزمایش بتوانند خودشان تصمیم بگیرند.

از حنیف تا نسل مسعود.

از انقلاب مریم تا نسل زنانی که مسئولیت‌های اصلی را بر دوش گرفتند.

از ۹ سال مسئولیت زهرا مریخی تا مسئول اول جدید، مهناز میمنت.

از ولی‌الله تا وحید بنی‌عامریان.

نام‌ها متفاوت‌اند.

نسل‌ها متفاوت‌اند.

میدان‌ها متفاوت‌اند.

اما یک سؤال همچنان ثابت مانده است:

وقتی لحظه انتخاب می‌رسد، انسان چه چیزی را برمی‌گزیند؟

ولی‌الله پاسخ خودش را داد.

او آن را ابتدا در کلمات گفت.

بعد در مسئولیت.

بعد در زندان.

و سرانجام با زندگی‌اش.

به همین دلیل است که هرچه سال‌ها می‌گذرد، آن جوان از جلو چشمم کنار نمی‌رود.

هنوز می‌بینمش که در حیاط قدم می‌زند.

ناگهان می‌ایستد.

چیزی در ذهنش روشن شده است.

برمی‌گردد.

چشم‌هایش می‌درخشد.

و می‌گوید:

«می‌دونی...»

این کتاب از همان «می‌دونی» آغاز می‌شود؛

از انسانی که می‌خواست بداند،

تا انسانی که انتخاب کرد،

تا مجاهدی که در آخرین مرحله دیگر خودش تبدیل به پاسخ شد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر