شاید حوالی ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۰ بود که سراغم آمدند و گفتند وسایلت را جمع کن... طبعاً هیچ چیز دیگری غیر از این نگفتند... همه چیز به ذهنم خطور می کرد... اعدام، دادگاه، بازجویی و... نگهبان آمد همه وسایل سلول پتو،ظرف و ... را تحویل گرفت... چند دقیقه بعد نگهبان دیگری آمد و همان دمپائیهای پلاستیکی، شلوار شیرازی (شبیه شلوارکردی است) و پیراهن عجق وجق را که با آن مرا از اهواز به تهران آورده بودند به من تحویل داد وگفت: بپوش! میدانستم که باید از زندان بیرون برویم ولی کجا را نمی دانستم... از درب ۲۰۹ بیرون رفتیم یکی، دو نفر از همان تیمی که مرا از اهواز آورده بودند آمده بودند، از زیر چشم بند متوجه حضور غلام حسین هم شدم ( از روی دمپایی و انگشت شست پایش او را شناختم) ما را بیرون سوار یک پراید کردند... غلامحسین هم در ماشین دیگری بود... پس از مدتی به فرودگاه مهرآباد رسیدیم... توی مسیرمتوجه شدم که ما را مجدداً به اهواز برمی گردانند... چون از صحبتهای افراد اطلاعاتی که چرا خودتان را بدبخت می کنید، چرا همکاری نمی کنید و دنبال زندگیتان نمی روید و... اگر همکاری می کردید شما را همین جا نگه می داشتند و دوباره به اهوازنمی فرستادند، معلوم شد که مقصد اهواز است... با همان سر و وضع و شلوار شیرازی،خلاصه شکل و شمایل یک قاچاقچی یا قاتل ما را وارد فرودگاه و سالن انتظار کردند.نگاههای مردم از هر چیزی گزنده تر بود. گویی صدای تک تک آنها را می شنیدم که باخودشان حرف می زدند... بدبخت را ببین...!! همه هم ما را به یکدیگر نشان می دادند و وقتی از کنار ما رد می شدند تا چند قدم به عقب نگاه می کردند و ما را با نگاهشان تعقیب می کردند... شاید سرزنش می کردند شاید دلسوزی... قطعاً به جز قاچاقچی وخلافکار و مجرم هیچ تصور دیگری در مورد ما نمی کردند و لباسهای ما هم این تصور آنها را قطعاً تأیید و تقویت می کرد... و این نگاهها بود که چون خنجری در قلب جانم فرو می رفت.هر چقدر تقلا می کردم نمی توانستم به آنها نگاه کنم گویی از همه متنفر بودم... فضای سالن انتظار صد برابر انفرادی برایم دردآورتر بود و دوست داشتم به همان سلول انفرادی بازگردم تا حداقل از تیر این نگاههای مجرم انگارانه خلاص شوم...انگار نه انگار که ما همه چیزمان را از دست داده ایم برای یک قطره آزادی و یک قطره عدالت و حقوق انسانی برای همین مردم... و حال این نگاههای تحقیرآمیز...
اینگونه رفتم در فازی طلبکارانه از مردم که چرا قدر ما را نمی دانند... چرا فرق ما را ازیک مثلاً قاچاقچی تشخیص نمی دهند و... ولی آنچه را که به مردم نسبت می دادم در واقع نیازها و درخواستهای خودم از آنها بود که به شکل پرخاشگرانه (البته در ذهنم)به آنها نسبت می دادم... اینجا هم از مواردی بود که بشدت در روحیه ام تأثیرگذاشت... با جو اعتیاد و فساد و تباهی که در کشور بوجود آورده اند... مردم حق دارند به هر کس مظنون باشند تا چه رسد به اینکه اینها می خواستند ما را همین گونه معرفی کنند یا باید فریاد میزدم و می گفتم که سیاسی هستم و نه قاچاقچی که شهامتش را نداشتم و یا اینکه مردم تقصیری ندارند...این توضیح را اضافه کنم که در چنین شرایطی معمولا انبوهی تهمت و افترا به مردم می بندیم که: نمی فهمند، ظلم پذیرند،قدر نمی دانند، مشغول زندگی خودشان هستند و غیره و... ولی همیشه معتقد بودم که این صفتهای نا روایی که مردممان می بندیم انعکاس و بازتاپ نا توانی ها، نا امیدی ها وسرخوردگیهای خودمان است و چون شهامت دیدن خودمان را نداریم و یا تصور میکنیم که ما خیلی مایه گذاری کرده و هزینه داده ایم، ایراد را به مردم و فرهنگ مردممان نسبت میدهیم... به همین خاطر وقتی چنین افکاری به ذهنم خطور می کرد، می فهمیدم که اینها علائم آن است که خودم ظاهرا با مشکلاتی مواجه هستم( فکری یا محیطی) و باید آن را به سرعت یافته و مقابله کنم... همانطور که قرآن هم این را به زیبایی بیان کرده: إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُالشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا...( آل عمران155) که اگر حتی شیطان هم فریبتان می دهد به خاطر چیزهایی است که نزد خود نگه داشته اید و او هم با همان تمایلاتتان شما را به انحراف می کشاند... پس تقصیر را گردن شیطان نیندازید و خلاصه اینکه شیطان علت نیست بلکه آن تمایلات، خواسته ها و افکار خود شماست که زمینه آن را پیشتر فراهم کرده و نزد خود دارید...
حوالی ظهر بود یا چند ساعتی از آن گذشته بود که برای پرواز از سالن انتظار به طرف گیت مربوطه حرکت کردیم آنجا دیدم که مأموران اطلاعاتی سلاحهای کمری و خشابهای آن را در باجه ای تحویل دادند... حداقل یکی ازآنها را دیدم که اینکار را کرد و او نفر ارشد آن تیم اطلاعاتی بود... اینکه بقیه هم مسلح بودند یا خیر را نمی دانم چون من اولین کسی بودم که از آنجا عبور کردم وبه طرف هواپیما رفتیم... آنقدر به لحاظ روحی تحت فشار بودم که اصلاً یادم نمی آیدکه کجا و چطور در هواپیما مستقر شدیم تا اینکه در فرودگاه اهواز همان تیمهای عملیاتی اطلاعاتی ما را از آنها تحویل گرفتند نمی دانستم که آیا به همان زندان قبلی می برند یا جای دیگر... نهایتاً دیدم ما را به همان زندان قبلی بردند البته وقتی چشم بند زدند، هنوز به زندان نرسیده بودیم ... ولی وقتی رسیدیم ، از درب ورودی و بعد حیاط کوچک و بعد درب بند انفرادیها متوجه شدم که همانجا هستیم، وقتی نگهبان مرا به سلولم میبرد، پرسید چرا دوباره ترا اینجا آوردند؟ گفتم نمیدانم...همان سلول قبلی نبودم ولی وضع این سلول هم درست مثل همان قبلی بود بدون کمترین تفاوتی... سکوت، کثیفی، خفقان و حال گرمای هوا... در ذهن آنچه را دیده بودم مرورمیکردم،لحظات سالن انتظار فرودگاه، مردم، خانواده ها و وسائل سفر و... آنها کجا میرفتند و ما کجا آمده ایم...واقعا چرا این همه مصیبت را بر خودمان میخریم...چرامن هم الان نباید دنبال سفر تفریحی و خارج کشور و...باشم..!!؟؟ نمیدانم شاید یکی دو روز گذشته بود که دوباره همان بازجو به سراغم آمد همان که روزهای اول دست به زدنش خوب بود... دوباره یکسری برگه بازجویی جلویم گذاشت... نام... نام خانوادگی...اسم مستعار... گفتم: آنچه همان دفعه اول بهت گفتم همان است و چیزی ندارم که بگویم... دوباره همان تهدیدها و... زیاد طول نکشید این دفعه هم از کتک کاری خبری نبود... در آخر گفت: دیگر سراغت نمی آیم تا خودت التماس کنی...و مرا به همان سلولم برگرداند و واقعاً هم تا حدود چهار ماه بعد نیامد... سلولهای اهواز بسیار ترسناکتر از ۲۰۹ بود... گذشته از فضای رعب آور آن که با کثیفی، سکوت،بی خبری،... تقویت می شد همانطور که بازجو می گفت هیچ کس حتی از زندانی بودن ما هم خبر نداشت... یعنی ما رسماً اصلاً وجود نداشتیم... بهمین خاطر هر بلایی می توانستند بر سرمان بیاورند... لذا غیر از شرایط بواقع غیر انسانی آنجا ... هر بار که صدای پای نگهبان از دور شنیده می شد، هر بار که صدای درب ورودی بند شنیده می شد و هر بار که درب سلول بصدا درمی آمد خصوصاً اگر نصف شب یاحوالی صبح بود و یا هر ساعتی غیر از زمان بندی توزیع معمول صبحانه، نهار و شام...یک احتمال، احتمال بردن برای اعدام بود... بسیار تلاش می کردم خودم را خونسرد و محکم نگه دارم ولی به واقع اضطراب و دلهره آن که قلبم را به تمامی فرو می ریخت،واقعاً چیزی از لحظه اعدام کم نداشت... آنقدر این صحنه ها تکرار شده بود که حتی الان بعد از ۱۴ سال که حکم اعدام لغو و محکوم به ابد شده ام، هنوز هم فراموش کرده ام حالت طبیعی یعنی چه...!! راستی کسی که مرگ را هم پذیرفته چرا چنین لحظاتی دارد؟؟ فهم و درک خودم را از این مسئله در صفحات بعد خواهم نوشت. طی این مدت یکبار هم من و غلام حسین را برای تمدید بازداشت به دزفول بردند... چون قرار بازداشت را در آنجا تمدید می کردند... یعنی دادگاهمان آنجا بود، نمی دانم شاید محل دستگیریمان جزو آن حوزه بود... وقتی در آنجا منتظربودیم برای اولین بار فرصتی شد که چند دقیقه با غلام حسین صحبت کنم... اینکه بازجوئیها چگونه بوده، چه چیزهایی می خواستند و چه چیزهایی گفته ایم... آنجافهمیدم که غلام حسین هم چیزی نگفته... و روحیه اش خوب بود... چون قبلاً هم در دهه شصت زندان رفته و ۷-۶ سال هم آنموقع زندان کشیده بود، تجربه داشت و یکسری سفارشها کرد... ولی گفت اوضاع خیلی متفاوت است آن موقع نگهبانان هم واقعاً وحشی و آدم کش بودند... مأموران اطلاعاتی موقع نهار ما را به یک خانه بردند... از خانه های امنشان بود... همان خانه های امنی که خیلی چیزها راجع به آن شنیده بودم... ولی اینجا در واقع برای توقف و استراحت خودشان بود، بنوعی یک پایگاه بود چون کسانی آنجا کار می کردند و غذا هم آماده بود، اتفاقاً یک چلوکباب آوردند که خیلی هم چسبید... احساسی را در میان این تیم های اطلاعاتی می دیدم که گویی خیلی چیزها راجع به ما به آنها گفته اند ولی ما را از نزدیک ندیده و می خواستند چیزهایی از زبان خودمان بشنوند... گویی باور نمی کردند که کسی بدون دریافت چیزی (مثلاً پول،...)چنین کارهایی بکند و بعد هم در زندان برای اعدام آماده باشد... انگار خودشان باخودشان درگیر بودند. یکی از آنها بچه اندیمشک بود و لری با من صحبت می کرد، جزو همان تیمهایی بود که موقع دستگیری ما حضور داشته بود وجریان را کامل برای من تعریف کرد که ما ورود شما را می دانستیم (همان قاچاقچی گفته بود) از همان لحظه ای که از “لنج” پیاده شدید شما را تعقیب می کردیم،ولی چون حواستان جمع بود منتظر شرایط مناسب بودیم... حتی یکبار که برای ماشین ایستاده و کفشهایت را واکس میزدی، از کنارت رد شدیم، دیدیم که باز آماده ایی... باز هم صرفنظر کردیم...طوری بما گفته بودند که فکر می کردیم قرار است “رامبو” را دستگیر کنیم... ۱۳ ماشین شما را به نوبت و به شکل تعقیب و مراقبت، دنبال می کردند... بعد هم شروع کرد از زاویه قومی و لُری وارد شدن و اینکه از شماها چون می دانند اهل جنگ و باغیرت و... هستید استفاده می کنند و...شما هم جوان،پاک و غیرتی اینجا هم که می آیید حاضر نیستید کوتاه بیائید... خلاصه خیلی با من خودمانی شده بود و دلسوزانه حرف میزد، شاید هم میخواست قدری هندوانه زیر بغلمان بگذارد البته بی تأثیر هم نبود ولی زیادی تابلو بود، به همین خاطر وقتی وارد این فاز می شد حرف را قطع و فرارمی کردم... اطاقی که در آن بودیم یک اطاق تقریباً ۴×۳ بود که کف آن قالی و چند پشتی هم به دیوار تکیه داده شده بود، یک سرویس بهداشتی داشت و مجموعاً تر وتمیز و مرتب بود، شاید یکی از مراکزی بود که به آن ستاد خبری می گفتند... حوالی ساعت ۲ یا ۳ بعدازظهر بود که بطرف اهواز راه افتادیم... فکر می کنم هوا تقریباً تاریک شده بود که به زندان رسیدیم و ما راتحویل زندان دادند... و روز از نو روزی از نو... سلولهای تاریک وخفه، هوای داغ و شرجی... انتظار انتظار و انتظار... روزی درب سلولم باز شد، قبل از باز کردن درب سلول همیشه درب می زدند و اعلام می کردند، چشم بندت را بزن و سرت را پائین بگیر! بعد درب باز شد... بازجو بود... گفت: حرفی برای زدن نداری... گفتم: نه... (آخرقرار بود من به او بگویم بیا و التماس کنم... هنوز به آنجا نرسیده بودم) بدون اینکه چیزی بگوید درب را بست و رفت، از چهار ماه پیش این اولین بار بود که می آمد... چند روز بعد حوالی ظهر بود که دوباره درب باز شد... پیراهنت را دربیاور...زیر پیراهنت را هم دربیاور... میخواهم ببرمت بیرون جلوی آفتاب... نگهبان بود که اینها را می گفت... چشم بندم را زدم، مرا به حیاط خلوت پشت سلول برد، همان درب ورودی... پنج یا ده دقیقه جلوی آفتاب ایستاده بودم که یکی به نگهبان گفت: ببرش! صدای همان بازجو بود... مدتها بود که آفتاب ندیده بودم...هیچگاه هواخوری نمیدادند... موهایم می ریخت وچشمهایم واقعاً تحمل آن میزان نور را نداشت... وقتی به سلول برگشتم دیدم همه وسایلم بهم ریخته، چیزی جز ۲ پتو و یک بشقاب و لیوان و قاشق پلاستیکی نداشتم ولی معلوم بود کسی آنها را جابجا و پتوها را زیر و رو کرده بود...شاید فکر می کردند چیزی دارم و یا یک بازرسی معمول بود... وقتی برگشتم... گفتم چی شده... خوب است که این درب هیچگاه باز نمی شود... نکند فکر می کنند اسلحه یا بمب می سازم... نگهبان با کمی دلسوزی گفت:حالا آن پتوها را بده تا پتوی نو برایت بیاورم و همین کار را هم کرد و ۲ عدد پتوی نو برایم آورد... نگهبانها در اینجا برخلاف ۲۰۹ هفتگی تغییر می کردند، یعنی یک تیم آنها می آمد در همانجا مستقر می شد تا هفته دیگر. فکر میکنم روزهای یکشنبه شیفتها عوض می شد.به تدریج نگهباها هم با ما آشنا شده بودند...یکی از آنها به نسبت بقیه خیلی متفاوت بود و گاها شب که شیفت اوبود برایم میوه هم می آورد...خصوصا که مدتها بود میوه هم نخورده بودم... البته نگهبانان بشدت از همدیگر می ترسیدند و هیچکدام جلوی دیگری با زندانی خوش رفتاری نمی کردند، ولی به تنهایی آنقدرها بد نبودند... خصوصاً جلو بازجوها خیلی بی رحم و مقرراتی خودشان را نشان می دادند. گفتم که شیفت ها هفتگی تغییر می کرد و ۲ شیفت بودند، ترکیب هر شیفت هم فکر می کنم ۵-۴ نفر بودند... ولی افراد مشخصی غذا و احتیاجات روزانه زندانیان را رسیدگی می کردند... به همین خاطر من یکی از آنها رابیشتر نمی دیدم چون فقط او بود که غذا می آورد یا به دستشویی می برد و از این قبیل کارها... یا بعضاً برای آرایشگاه... که این نگهبان مخصوص در هر شیفت یکی بود،جدیداً یک کلید در هر سلول گذاشته بودند که اگر با نگهبان کار داشتی... مثلاً دستشویی و... میتوانستی آنرا فشار دهی به فاصله چند دقیقه نگهبان می آمد، ظاهراً فشار دادن کلید شماره سلول را در اطاق کنترل روشن می کرد... در آن زندان تعداد زیادی زندانی نبود، آنچه که مطمئن بودم غلام حسین بود ومن و یکنفر دیگر که میدانستم او هم اتهامش "مجاهدین" است، چون موقعی او را به دستشویی میبردند صدای غل و زنجیر پایش را میشنیدم. در ضمن از سوراخ زیرین درب پاهای زنجیرشده اش پیدا بود و این علامت اتهامش بود ولی نمیدانستم کیست اما بعدها فهمیدم"سعید.ش" است و شاید یکی، دو نفر دیگر چون چرخ غذا جاهای دیگر هم توقف می کرد. بعدها فهمیدم که "ح.ک" را هم مدتی به آنجا آورده بودند... یکباربه همان نگهبان گفتم: تو کُرد هستی؟... گفت: نه... چون فارسی حرف زدنش خیلی لهجه داشت... دقیقاً خاطرم نیست که گفت اهل کجاست، از او خواستم برایم یک نهج البلاغه بیاورد. قبول کرد... خیلی خوشحال شدم... چند دقیقه بعد برگشت... گفت: درب کتابخانه بسته است کلیدش دست کسی دیگر است که الان نیست، وقتی آمد برایت می آورم... حوالی غروب بود که یک مفاتیح برایم آورد... گفتم مفاتیح نمی خواهم،اینجا مفاتیح هست. نهج البلاغه می خواهم... گفت: مگر فرقی می کند!!؟؟ ابتدا جا خوردم... بعد گفتم آخه اون حرفهای حضرت علی است، خیلی بهتر است... رفت و دوباره آمد این بار نه نهج البلاغه بلکه کتاب امام علی نوشته عبدالفتاح عبدالمقصود را برایم آورد. گفت: اینهم از حضرت علی(و یاد آوری کرد که کتابها را جلو چشم نگذار و نگو من آورده ام...!!). با وجودیکه کتاب را خوانده بودم(فکر میکنم جلد ۴ کتاب بود) انگار دنیا را بهم داده بودند... گفتم همین یکی بود؟ گفت: نه، مگر چند تا می خواهی؟... گفتم هر چند تابیاوری من می خوانم... گفت: بگذار شام را بدهم باز هم برایت می آورم... در پوست خودم نمی گنجیدم... شام را آورد... با اشتهایی چندین برابر همیشه شام را خوردم...چون همیشه در حین شام خوردن به این فکر می کردم که تا صبح چکار کنم... اگر چه صبح هم چیزی تغییر نمی کرد و عزا میگرفتم که چطور به شب برسانم... ولی به هر حال اینها شاخصهای تغییر بود که یکنواختی را قدری بهم میزد... خلاصه شام را خوردم... منتظربودم که هم برایم سیگار بیاورد و هم کتاب... سیگار و فندک در یک سبد بیرون سلول به دیوار نصب بود... ناگهان درب باز شد و چند جلد کتاب برایم آورد و گفت هر وقت اینهارا تمام کردی بگو تا باز هم برایت بیاورم... حالا یک سیگار هم بکش و برای خودت صفاکن...!! اصلاً برایم مهم نبود که کتاب چیست و موضوعش کدام است... مهم این بود کها مشب بعد از شام کاری برای انجام دادن داشتم... آنهم کتاب خواندن یکی از کتابها کتاب المیزان بود... تفسیر قرآن علامه طباطبایی... که بعدها به ترتیب یا بدون ترتیب جلدهای دیگری از آن را هم برایم آورد. یکی هم مثلاً کتابی از دستغیب بود...الان اسمش را بخاطر نمی آورم... ولی حتی در آن شرایط هم وقتی آنرا خواندم حالم رابهم زد... یعنی حتی در آن شرایط هم که زمان و وقت ارزش پشیزی را هم ندارد، خواندن آن کتاب وقت تلف کردن بود... از آن روزدیگر شرایط انفرادی قدری تغییر کرد... برای کتاب خواندن هم برنامه ریزی می کردم...دیگر وقتی ورزش می کردم، عموماً نزدیک غروب و اذان مغرب تمام می کردم، زنگ را برای دستشویی(که حمام هم داشت) فشار می دادم... مرا برای وضو و دستشویی آنجا میبردند... (معمولاً ترا داخل دستشویی می کردند و درب را از پشت می بستند و می رفتند وقتی کارت تمام می شد زنگ آنجا را هم می زدی،نگهبان می آمد و به سلولت برمیگرداند)به سرعت دوش می گرفتم و بعد هم سطل زباله را تخلیه میکردم و پارچ پلاستیکی را پرآب می کردم و زنگ را برای برگشتن بصدا درمی آوردم... نماز میخواندم و منتظر شام میشدم... شام را که می آوردند یکی از کتابها را جلویم می گذاشتم و در حین جویدن وقورت دادن غذا یکی دو خط از کتاب را می خواندم... همین باعث می شد که در حین غذاخوردن به مشکلات، شرایط فعلی، آینده مبهم و تیره وتار و عموماً به مزه غذا فکرنکرده، ذهن سرگرم مطلب کتاب شود، اینطوری حتی اشتهایم به غذا هم بیشتر می شد چون روحیه ام را تحت تأثیر می گذاشت... بعد از شام هم لیوان چای را که گرم نگه داشته بودم (با پیراهن و پتویم می پیچاندم تا در فاصله خوردن شام سرد نشود) مینوشیدم،منتظر می شدم تا سهمیه سیگار شام را بگیرم... با رشته های پتو یک ریسمان نازک بافته بودم و در طول آن ۱۰ تا ۱۵ گره زده بودم و بشکل تسبیح با آن بازی می کردم،بهمین خاطر بعد از شام با تسبیح شروع به قدم زدن در اطاق می کردم تا نگهبان می آمد و سیگارم را میداد... بالذتی کامل سیگارم را می کشیدم و به سراغ مطالعه میرفتم...حوالی ساعت 10:30 ــ 11 شب، همه سلولها را تک به تک دستشویی می بردند چون بعد ازساعت ۱۱ شب که خاموشی بود و چراغها را خاموش می کردند تا فردا صبح موقع اذان دیگرخبری نبود و دربها قفل می شد. ( اهواز تنها جایی بود که چراغهای سلول انفرادی هم خاموش میشد). به محض اینکه چراغها خاموش میشد سلول تبدیل به جهنمی میشد که تداوم آن تا صبح به طول می انجامید...ابتدا در تاریکی سلول قدم میزدم...هجوم افکار لحظهای مجالت نمی دهد...این ساعتها را چطور به صبح برسانم،دراز میکشیدم...خوابم نمیگرفت...دوباره بلند میشدم قدم میزدم...سعی میکردم مطالبی که از کتاب خوانده بودم بخاطر بیاورم...دقایقی بیشتر نمیتوانستم متمرکز باشم... مجددا دراز میکشیدم...افقی،عمودی بر سلول...باز هم نمیشد...غرق افکارم میشدم از لحظه دستگیرشدن، پیش از آن... دوران کودکی... حوادثی که اتفاق افتاده...خانواده،مسیری را که این سالیان آمده ام،اگر چنین میشد یا چنان...چهره خیلی کسان در برابرم ظاهر میشد،هرکدام چه میکنند؟من باید چکار کنم،چگونه این وضعیت جهنمی را که گویی پایانی ندارد را دوام بیاورم...چرا باید دوام بیاورم...همین روزها اعدامم میکنن...اینها که برای اعدام کردن محدودیتی ندارند...لحظه اعدام خودم را تصویر میکردم...چقدر نیاز داشتم که یک سیگار بکشم...دوباره و چند باره بلند میشدم...هیچ جوری نمیتوانستم بفهمم ساعت چند است(اهواز حتی نگهبان هم تا صبح دیگر نمی آمد)...زمان اگر متوقف نشده پس چرا صبح نمیشود...دوباره دراز میکشیدم،پاهایم را در شکمم جمع میکردم...پتویی که بعنوان بالش استفاده میکردم را می چرخاندم از این طرف به آن طرف...به پهلو میخوابیدم...به پشت...صدای زوزه ایرکاندیشن آهنگی جنون آور را یکسره بر مغزم فرو میکوبید...هفته ها و ماهها و حال میگویم سالها، کابوس این شبها را ساعت به ساعت، آری ساعت به ساعت سپری کرده ام به همین خاطر میگویم که سلول انفرادی بی تردید جنایتی است بعضا هولناک تر از اعدام که متاسفانه هنوز جدی گرفته نشده...!!
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم
قسمت ششم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر