۱۴۰۲ اردیبهشت ۲۲, جمعه

 مجا هد شهید برزگ بزرگ زاده  شهیدی از بندپی بابل

 


مجا هد شهید برزگ بزرگ زاده  شهیدی از بندپی بابل

مجاهد شهید بزرگ  درروستای امیرده از بخش  بندپی شرقی متولد شد

قبل از انقلاب تحت تاثیر مجاهد شهید هدایت باخویش قرار گرفت . و از این طریق با سازمان اشنا شد میلیشای که سراز پا نمی شناخت . ارمان مجاهدین را برای خودش همه چیزکرد .  برای اگاه کردن به راه مجاهدین و برادر مسعود بی تاب وبی قرار بود . چهره بشاش و صلابت مجاهدی اش چشم همه را می گرفت . و تمام وجودش مملو از اندیشه مجاهدی بود . وبه هر کجا سرمی زد تا مجاهد را بیشتر به توده ای مردم معرفی کند . زیرا او انتخاب کرده بود که همه چیز خود ش را دراین راه بگذارد . شور وشوقی عجبیی داشت  .  وی بعد از گذران پروسه ها وکسب صلاحیتهای مجاهدی اش بطور حرفه وارد تشکیلات مجاهدین دریکی از شهرهای شمال شد . ودرنهایت در فازنظامی درشهر سار ی  دستگیر و درسال 60 تیرباران می گردد

 

 مجاهد شهید سیروس هژبر از مسولین ستاد مجاهدین در بابل

مجاهد شهید سیروس هژبر اهل لرستان که قبل از انقلاب از دانشجویان دانشگاه ابوب معادی بابلسر بوده است . بعد از انقلاب ازمسولین سازمان در شهربابل بوده . کلاس ها ی معتدد آمورشی از طرف سیروس برای هواداران و میلیشا در جنبش ملی  مجاهدین اجرا شده بود

مجاهد شهید سیروس  چهره محبوب و دوست داشتنی برای تمامی هوادران شهر وروستا در سطح شهر بابل بوده است .زیرا با کلاس ها واموزشهای که در باره ارزشها و ارمان و شناخت سازمان می گذاشت. نام اشنا برای همه  هواداران و میلیشیا بوده است . و خاطرات ان روزها هرگز فراموش نمی شود

یادم میاید در جنبش مجاهدین در سه راه سنگ پل در کلاسی وارد شدم که مسول اموزش آن مجاهد شهید سیروس هژبر مربی کلا س بود .برای اولین باردراین کلاس بارارزشهای و ارمان های سازمان اشنا شدم کلماتی مانند جامعه بی طبقه توحید و آرمان ضد استثماری مجاهدین  و اسلام انقلابی برایم بار تازه ی پیدا کرد .هر چه سیروس در این مورد صبحت می کرد تشنه اموزشها و ارزشهای سازمان می شدم و مسیری را که انتخاب کرده بودم برایم مصمم تر می شد

خاطره ای دیگری که از سیروس دارم . هنگام انتخابات مجلس شورای ملی سازمان در شهر ما بابل  برادر مجاهد مجید عالمیان را کاندید برای مجلس شورای ملی معرفی کرده بود .قرار براین شد که برای معرفی برادر مجید و برنامه چارچوب های انتخاباتی سازمان که  معرفی کرده بود در استادیوم تختی شهر ما مراسم سخنرانی گذاشته شود . داخل استادیوم بردیوارهایش عکس بنیانگذاران . وشهدای سازمان و برنامه های سازمان روی دیوار نصب شده بود .اولین سخنران جلسه سیروس بود که ابتدا به معرفی برادر مجاهد مجید عالمیان اقدام کرد و در ادامه برنامه سازمان برای انتخابا ت را معرفی کرد . سالن استادیوم مملو از جمعیت ازتمامی قشرها بودند .دانشجو و دانش اموز و میلشیای . بازاری . همه حضور داشتند . شعار برادر مجاهد  حمایتت می کنیم همه جا سالن پیچیده بود . و همه  با جان ودل به صبحت های سیروس گوش می دادند . وهر از گاهی او را تشویق می کردند . بعد از صبحت های  مجید عالمیان پشت میکروفون رفت . وبرنامه انتخاباتی خود ش را برای جمعیت اعلام کرد و هر بار با تشویق مردم در سالن روبرو می شد   یاوری

 

خاطره ای از مجاهد شهید محمد داودی شهید قهرمان وسرفرازشهر بابل



مجاهد شیهد محمد داودی از خانواده شهدای داودی است

محمد داودی برای مردم شهر بابل چهر اشنا و دوست داشتنی - .وی مدرک لیسانس را داشته و ازمسولین جبیش معلمین در شهرستان بابل بوده است .در اثرفشار ارتجاع و چماقدارن در فازسیاسی تمرکز نیروی سازمان و ارتباطا ت در جنبش معلمین بابل که در سه راه سه سنگ پل در یک ساختمان دوطبقه در بالای ساختمان فعالیت می کردند انجام می شد  من هر از گاهی با انجا می رفتم محمد را می دیدم که به حل وفصل نفرات و قسمت ها مشغول است .با اینکه ازدور می شناختم ولی ازارزشهای مجاهدی اش زیا د شنیده بودم ارادت خاصی به او داشتم . مجاهد صبور و وارسته که درنگاه اول به چشم می امد که دردی جز سودای ازادی مردم و بهروزی انها ندارد

قرارشد در اوایل سال 59 یک سخنرانی از طرف کریم خیرخواهان از مسولین دانش اموزی بابل درروستای مرزناک از بخش گنج افروز توسط وی درمسجد روستا انجام شود و از روزهای قبل هم اعلام کرده بودیم .چون این روستا  را رژیم  کنترلی روی ان نداشت . ازطرف مردم هم  اعلام اماد گی زیاد شده بود . قرار شد سخنرانی درساعت یازده صبح دراین روستا انجام شود من با خودروی یکی از هوادران برای بردن کریم به سراغ او رفتم . کریم طبق روال همیشه لبخند به لب به سراغم امد گفت که متاسفانه من کاری برایم پیش امد نمی توانم برای سخنرانی بیایم جای من محمد داودی میاید .به سمت جنیش معلمین رفتیم و محمد را دیدم . منتظر من بود باهم به سمت محل مورد نظر حرکت کردیم . وقتی با خودرو به محل سخنرانی رسیدیم . جمعیت زیادی درداخل مسجد وبیرون مسجد  منتظر ما بودند . وقتی محمد از خودرو پیاده شد . مردم با شوروشوقی به استقبالش امدند . وبا شعار درود برتو برادر مجاهد تا داخل مسجد محمد را همراهی می کردند .محمد ازاین همه استقبال مردم تعجب کرد.ه بود . بعد ازمدتی محمد پشت میکروفون رفت . و از ارمان مجاهدین و از چماقداری ارتجاع گفت.مردم خیلی تحت تاثیر صبحت های قرار گرفتند . بعد از پایان سخنرانی مردم دور محمد جمع شده بودند و برای حمایت از صبحت های او به وی دست می دادند جمعیت یک پارچه از وی تا دم خودرو استقبال کردند . هنگام نوشتن خاطرات یا دجعمله برادر مسعود عزیزم افتاد م که می گفت اگر رژیم یک ذره ازادی بدهد ان وقت خواهد دید که او را چگونه جارو می کنیم . بعدا مردم به من مراجعه می کردند که اگر شده بازهم از محمد دعوت کن به محل ما  بیاید . و من به انها قول دادم .ولی چماقداری و شروع سی خرداد این  فرصت دیگر پیش نیامد .

 

هر چند که شهدای گرامی درمیان ما نیستند . تا از وجودشان گرما بگیریم ..مردان سلحشوری که به جلادن خمینی نه گفتند و با بیا بیا برچوبه دار و تخت شکنجه بوسه زدند، اما خون پاکشان تجدید عهدی شد، توسط کانونها شورشی در کف خیابانها با شعار «مرگ برستمگر چه شا ه باشد وچه رهبر» رعشه بربیت عنکبوتی و سارقان انقلاب انداخت. با این یقین که  شعار مرگ ظالمان  در کف خیابان اعتبارش را ازخون شهدا میگیرد. بنابراین یادی کنیم از حماسه‌های شهدای شهربابل تا تجدید عهدی برای سرنگونی باشد.

مجاهد شهید علی  امیری ازمسولین جنبش مجاهدین در بابل

مجاهد شهیدعلی امیری در سال ۶۰ توسط جلادان خمینی در مازندران به دشمن نه گفت و برچوبه دار بوسه زد. مجاهد شهید علی امیری یکی از دانشجویان پرشور دانشگاه ایوب معادی بابلسر قبل ازانقلاب بود. باشروع تظاهرات  ضدسلطنی بیشتر اوقات در صف جلوی تظاهرکنندگان در شهر بابل او را میدیدم که با تعدادی از نفرات و دوستان خودش از لابلای مردم عبور میکردند و شعارهاو تظاهرات را سمت وسو میدادند. جوان پرشور که با دیدن او احساس میکردی قلب و ضمیرش با خلقی که درتظاهرات بودند پیوند خورده و خستگی ناپذیر به پیش می‌تاخت.

 من که تازه پایم به تظاهرات  باز شده بود، کنجکاوانه به جمعیت چشم میدوختم. آنچه که چشم مرا میگرفت تلاش و تکاپوی علی بود. آن موقع اصلا او را نمی شناختم . ولی تلاش و فعالیت های او برایم چشم گیر بود و خیلی زود چهره اش در ذهن من نقش بسته بود. هر چند که او را نمی شناختم، اما احساس می کردم او را خیلی دوست دارم. بعد از انقلاب  ضدسلطنی تازه هوادار شده بودم. در سال ۵۸ برای اولین بار به ستاد مجاهدین در میدان شهدا بابل رفتم. علی را در ستاد مجاهدین دیدم.  وقتی پایم به ستاد بیشتر باز شد مسئول تشکیلاتی‌ام شد. هر چه بیشتر با او رابطه می زدم، برایم دوست داشتنی تر وجذاب تر مینمود. همه بچه های بخش روستایی او را دوست داشتند، زیرا در وجودش مهر و محبت و صداقت ویکرنگی برآمده از ارزشهای مجاهدی‌اش، نفرات را بیشتر به خود جذب میکرد. علی  درستاد مجاهدین مسئولیت بخش روستایی را به عهده داشت و ما هر روز به عنوان مسئولین هر منطقه با او در طول هفته چند نشست اجرا می کردیم و خط وخطوط جدید سازمان را در نبرد با ارتجاع و شناسایی افکار سازمان  به مردم را برای ما برجسته میکرد و آموزش می داد. هر روز که می گذاشت و با هر نشست و برخاست و هر کلامی از او برای ما تبلور ارزشهای سازمان بود، ما را سرشار و غنی میکرد و روی ما تاثیر می گذاشت. همه بچه ها او را دوست داشتند. وقتی درستاد مجاهدین روزانه برای ما نشست می گذاشت، سراپا گوش بودیم و هر کلام علیرضا، شناخت و ارزش جدیدی در قلب ما میکاشت. به تدریج علی نامی آشنا برای همه هواداران شده بود. همه دوست داشتند ولو یک بار شده با علی نشست و برخاست داشته باشند .یادم نمیرود روزی در نشست که با او داشتیم، برای اولین بار کلمه انتقاد و انتقاد از خود را از او شنیدم.  او آنچنان این اصول سازمان را برای ما شرح داد که روی تک تک ما تاثیر به سزایی گذاشت.

علی  نزدیک به یک سال نیم  مسئول مسقیم من بود. هروقت هادی غفاری مرتجع یا فخرالدین حجازی فاشیست به شهر ما می آمدند، میدانستیم میخواهند آتش فتنه‌ای به پا کنند و چشمی را کور یا سری را بشکافند. میدانستیم که فشار روی ستاد سازمان یا هواداران زیاد میشود . فورا علی  برای ما نشست می گذاشت. ما را توجیه می کرد که چگونه هواداران را برای دفاع از ستاد مجاهدین، بسیج کنیم تا دشمن نتواند به به خواسته اش برسد.

خاطره ای ازعلی امیری

یادم می اید که در ابتدای سال ۵۹ علی  دریک قرار به سراغم امد وگفت  نورالله  فردا ساعت یازده به خانه ما بیا (زمانیکه دیگر نفرات ازستاد به خانه ها منتقل شدند و دیگر ستادی در اثر حمله  چماقدارن بسته شده بود ونفرات به خانه تیمی منتقل شدند  )من به خانه تیمی او رفتم .

به من گفت من یک عدد کلت که  درابتدای انقلاب در شهربانی مسقربودم  نزد من  مانده   . شهربانی دنبال من می گرده  که باید کلت برگردانده شود . من می خواهم به شهربانی بگویم که کلت را به تو دادم . و اگر امدند سراغ تو بگو . علی کلت را همان موقع به من داد ومن کلت را گم کردم  . ممکن است سراین داستان دستگیرشوی . وزندان بروی  . به او گفتم  علی  برای سازمان و تو هر کاری بگویی می کنم . خیالت راحت باشد . تا اخرش مسولیت این کار با من . خوشبتخانه بعد ازمدتی گفت . پی گیری این موضوع منتفی شده است .

بعد از شروع فاز نظامی پی گیری می کردم که علی کجا ست و چیکار می کند . که متوجه شدم که در یکی از شهرهای شمال دستگیر شد واعدام گردید . اری همیشه علی امیری  اولین مسول تشکیلاتی من بود افتخار می کنم مرا با سازمان اشنا کرد . و مرحله مرحله مرا در فاز سیاسی عبور داد و در من ارزشهای مجاهدی را کاشت . لم یرتابو کرد . و مجاهدی ام را مدیون او هستم  اولین مجاهدی که بااو از نزدیک اشنا شدم . از صفا وصمیت مجاهدی او انگیزه می گرفتم . یادش گرامی و راهش پررهروباد

نکته .علی امیری دانشجوی اقتصاد بابلسر و متولد نرگس تپه امل بوده است      یاوری 

 

 چه باید کرد 

ماموریتی به سوی امجدیه

درگیر ودار امتحان نهای سال چهارم برای دیپلم بودم پرشور و جنگنده  درکسوت یک میلیشا که تمام وجودم  با سازمانم محبوبم عجین ودر حال  رشد ونموبود . وقتی سخنرانی برادر را در نشریه مجاهد و عکسش را می دیدم دیگر سرازپا نمی شناختم . حاضربودم تا هر کجا بروم .حتی شده یک نفر را باارزشهای سازمان و نام برادرمسعود اشنا کنم . زیرا انتخاب کرده بودم که تنها مسیردرست زندگی همین است . به تک تک مجاهدین عشق می ورزیدم . ازتلاش و پویایی میلیشای مجاهد هویت تصویر ارتش آزادی برای ایران فردا را می دیدم

به تک تک هوادارن با گوشت و پوستم علاقه داشتم . زیرا می دانستم . چه هدفی را دنبال می کنند . درنظرم بهترین پاک ترین و رشید ترین فرزاندان این میهن بودند

خوش ترین خبربرای یک ملیشیا

  اواخر خرداد ماه سال 59 مسولم به ارامی گفت نورالله می خواهم یک خبرخوب به تو بدهم اماده هستی . دریک لحظه قلب من به طپش درامد. با این جعمله  مسول احساس غرور و افتخار به من دست داد .این جعمله را علی با لبخند شیرین و دوست داشتنی  ان چنان بیان کرد که درلحظه وجودم دگرگون شد  وقتی مجاهدشهید علی امیری می خندید من همیشه از خندهای او صفای خاصی می کردم .

در ادامه گفت میدانم الان زمان خرداد ماه وهمه درگیر امتخان هستند . می خواهم بگذارم  انتخاب را به عهده خودت .گفت برادر علی چه می خواهی بگویی . من طاقت ندارم . خندید گفت . فردا برای  یک ماموریت به تهران می روی برای سخنرانی امجدیه ما تعدادی را برای حفاظت می خواهیم بفرسیم . تو هم انتخاب شدی . نمی دانستم چه جواب بدهم . ازشوق بی اختیار گریه ام گرفته بود . مدتی مکث کرد .وقتی کمی گذاشت اشکم هایم را پاک کنم . گفت باید بین امتحان و سخنرانی مسعود انتخاب کنی . گفتم علی .خیلی مرا دستکم گرفتی . من یک تار موی برادر را به دنیا نمی دهم . وقتی من  مجاهدین را انتخاب کردم همه چیزبرای من تمام شد .

لبخند دوباره نثارم کرد و گفت .می دانم برای همین تو را صدازدم  بنابراین تا عصرهم وقت داری . هنگام شب با  لباس میلیشایی (پیراهن و شلور نظامی )به ستاد مجاهدین در قائم  شهری می روی انجا ریل کار را به تو می گویند .گفتم من ستاد مجاهدین در قائم شهر نرفتم . گفت درورودی قائم  شهر ازبابل جلوتر از پمپ بنزین یک ساختمان دوطبقه است .می روی خودت را معرفی می کنی . ولی باید نکات امنیتی را رعایت کنی . این موضوع را به کسی هم نگو . جعمله خیلی کوتا ه،ولی انگار برای من همه چیزبود . ازشورشوق نمی دانستم چیکار کنم . قدرت عجیبی پیدا کردم . وقتی از علی جدا شدم . انگار داشتم در اسمان ها راه می رفتم . ارزوی دیدن برادر از نزدیک برایم هم چیزبود . اصلا نفهمیدم که مسیر خیابان را چطوری طی کردم . عکس برادر را من در نشریه دیده بودم . صدای گرم وشیرین او را بارها شنیده بودم . شبها وروزهای زیادی به نام و یاد او درمقابل مزدوران ارتجاع کتک خوردم . ولی الان می روم او را ازنزدیک زیارت کنم .

عصربعد از تاریکی هواه به ساختمان مورد نظر رفتم . که تعداد زیادی از میلیشای ازبابل و قائم شهر درا نجا بودند . حضور انهم میلیشا مناسبات یک رنگ و دوست داشتنی به مناسبات ما داده بود . هرکدام از جایی امده بودیم . همدیگر را نمی شناختیم . ولی انگار سالها همدیگررا می شناسیم . ودرکنارهم بودیم .بعد ازشام مسول قسمت برای جمع ما نشست گذاشت و ما را توجیه کرد . وی گفت .فردا صبح قبل از اذان بغل پمپ بنزین چند اتوبوس انجا به خط شده . تک تک شما بطور جداگانه سوار اتوبوس می شوید و به سمت تهران حرکت می کنید . کسی نباید از بیرون متوجه شود داخل اتوبوس چه خبره .بنابرین همه پرده را بکشید

وقتی به تهران رسیدیم .بطور متفرق در تعداد چند نفره به ستاد مجاهدین می رویم

بنابراین الان به شما یک کد میدهم و اسم و فامیل و شهرتان را پشت یقه پیراهن تان می نویسید و تا اگر اتفاقی در حین سخنرانی افتاد تشخیض  هویت شما به ساده گی انجام شود . چون باید انتظار داشته باشیم که چماقداران دست به حمله بزنند

به سوی تهران

هنوز هوا روزشن نشده  با ذوق وشوق به سمت اتوبوس کنار پمپ بنرین حرکت کردیم سوار اتوبوس شدیم . تقریبا چند اتوبوس بودند .نمی دانم ایا همه نفرات قائم شهر یا بابل وسایرشهر بودند .وقتی اتوبوس حرکت کرد طپش قلبم به شدت می زد. انتظار داشتم که اتوبوس تند برود یا مسیر کوتاهتر بشه تا هر چه زودتربه امجدیه برسیم . می دانستم امروز ساعت س روز درخشیدن  و غرش میلیشا ست . محکم و استوار پای کوبان دمار ازروزگارارتجاع درمیا ورند. همه برای دیدار امجدیه سرازپا نمی شناسند تا صدای گرم مسعود عزیزشان را بشوند.  هر لحظه ای که با زمان می گذشت قبلها بیشتر به طپش می افتاد  . .وسط مسیرجاده هراز اتوبوس جلوی یک رستوران توقف کرد و همه به صورت عادی پیاده شدیم و صبحانه خوردیم  مجددا به سوی تهران حرکت کردیم  . 500 مانده به ستاد مجاهدین همگی به صورت چند نفر به صورت عادی ازاتوبوس پیاده شدیم  طوری که هم دیگر را گم نکنیم به سمت ستاد مجاهدین رسیدیم .

ستاد مجاهدین

درستاد مجاهدین یکی ازمسولین سازمان به جمع ما حضور پیداکرد و جمع ما را توجیه کرد . بعدا متوجه شدم که فرمانده  محمد ضابطی بوده است . وی گفت  برای حفاظت از این سخنرانی لایه های حفاظتی مختلف چیدیدم. هرلایه حلقه دور امجدیه کارش مشخص است ولی چون شما از شهرستان امدید . شما را برای حفاظت داخل امجدیه تعین کردیم که حلقه نزدیک حل وحوش جایگاه سخنرانی در جاهای مختلف حافظت می کنید .. هر چند که شوقی خاصی برای نبرد و درگیری با چماقدارن داشتم .ولی ازشنیدن این جعمله خیلی خوشحال وصف عجیبی داشتم . بعد از توجیه تاکید داشت که شما باید سریع تر به محل تا ن قبل ازامدن جمعیت مستقرشوید وناهاررا درزمین امجدیه به شما می دهند . به سمت امجدیه با ارایش امنیتی حرکت کردیم . اولین بار بود که به امجدیه می رفتم . کوچه و خیابانها پربود از نفرات وجمعیت و هوادران ومیلیشا که با صفی منظم و جدا همچون رودی خروشان به سمت دریا می رفتند .احساس خاصی داشتم . درجلوی امجدیه مملو از هوادران بود . فرماندهان میلیشا را می دیدم درگوشه و کنار داشتند نفرات را توجیه میکردند  ویا درمحل می چیدند . میلیشایی که همه اماده و جنگاور برای هر گونه برخوردی بودند می خواستند هر طوری شد انچه درهوا طینین انداز است .صدای مسعود باشد. صدایی که هر کلامش تیری است به قلب ارتجاع و چماقدارنش .

وقتی وارد امجدیه شدیم . مسولین صحنه و فرمانده ها ن میلیشا تک تک مارا درمحل مورد نظرمستفر کردند من و تعدادی از هم شهری درقسمت شرق بلوک امجدیه مستقر شدیم . انبوهی جمعیت موج وار وارد محل می شدند . از همه قشر . دانشجو دانش اموز . کارگر و . همه .چشم در چشم جمعیت بود که مو ج می زد

چه لحضاتی شیرینی . که همه نظرها به سمت محل سخنرانی دوخته بود . همه امده بودند تا صدای گرم مسعود مربی نسل انقلاب را بشنوند .

خودم وقتی جمعیت عظیم را می دیدم تعجب  می کردم .غرق شورشادی می شدم .

جمعیت یک پارچه شعار می دادند مشت های شان را گره می کردند . مجاهد مجاهد حمایتت می کنیم

ازدور صدای تیراندازی شنیده می شد . نشان میداد که ارتجاع طاقت نیاروده است .

اولین سخنران عزیز مادررضایی های شهید بود . مادر همه مجاهدین . جمعیت یک پارچه بلند شد و باشعار دورد برتو مادررضایی از او استقبال کردند . هنوز دقایقی نگذشته بود که بوی باروت و گازاشک اور به ماشم رسید . یقین کردم که در لایه اول حفاظتی درگیر شدید است .

وقتی صدای گرم برادر مسعود ازپشت بلند گو بلند شد . جمعیت همه چون دریایی طوفانی درهم فرورفتند و غریو شعارها بود که سراسر امجدیه را پرکرده بود ..تمام تلاشم این بود که ایا می توانم چهره برادر را از دور نگاه کنم فاصله زیاد بود و امکان نداشت . ولی سخنرانی برادر که انجا گفت که ای گلوله بباریدم . تمام وجودم را سوزاند . وای اگر روز جواب گلوله را باگلوله بدهیم . به کدامین گناه کشته شدید . اهای نمانیدگان مجلس .  مجاهد باید اشهد بگوید . کلماتی که درگوشم طنین می اندخت .

هر کلام برادردر صدای رعد گلولها به گوشم می رسید تمام وجودم را می سوزاند . ازمجاهدین زندانی زمان شاه دررابطه با شکنجه های برادر خیلی شنیده بود که یک روزی انقدر اورا شکنجه کردند که ساواکی ها ناچار شدند او را با پتو جابجا کنند . دیده وشنیده بودم که مجاهدین برای ازادی مردم شا ن ازتحصیلات و امکانات رفاهی زندگی شان گذاشتند .زندان رفتند وشهید شدند . بارها درنشریه مجاهد از ازشهای انقلابی مجاهدین و ارمانشان خواندم . به چشم دیدم که چگونه ارتجاع با مفت خوری و شبکه اخوندی اش انقلاب مردم مارا به سرفت برده است . می تازد که به سمت دیکتاتوری مطلق پیش برود . ولی مجاهدین با ارامش و متانت مجاهدی شان . همه را دیدند و چماق وکاتر خوردندولی لب فروبستند . مگر برادر دراین سخنرانی چی می گفت . هر چه بود احقاق حقوق مردم و حق پایمال شده شان را بازخواست می کرد .

با اینکه صدای رگبارمستمرو بوی گاز اشک ور می آمد . تا صدای مسعود به گوش مردم نرسد . ولی این صدا قطع نشد و قوی و محکم و استوار او ج می گرفت وبرقلب ارتجاع فرود می امد وحتی تا بیت جماران هم رفت واحمد خمینی وبسیاری از شخصیت های مردم وپارلمانی هم موضع گیری کردند وعلیه اقدامان رژیم وپاسداران وچماقداران انتقاد واز سازمان وصبر وشکیبائی وانضباط آنین میلیشیا هم تشکر کردند  . وای به روزی که مسلح  شویم . جمعیت نه تنها درخود نرفت بلکه محکم واستوار با قامت ایستاده و مشت گره خورد فریاد می زد خلق جهان بداند مسعود رهبرماست . واین طوری حقوق خلقش از حلقوم ارتجاع هار و وحشی بازخواست می کرد

ما در کسوت ملیشیا در ان روز دیدیم  ما با تمام وجودمان این را فهمیدم که انقلاب ما ن وارد مرحله جدیدی شده . باید کمربندهایم محکم کنیم . با این وجود گرمای نفس و کلام برادر مسعود بود که دراسمان می غرید .0 وهر چه ارتجاع و دغل و حقه بازی وخیانب بود را می شست . که باید انتخاب کنند . وما میلیشای همان ارتش خلق ازکلام مسعود پرمی شدیم و قوت می گرفتیم

پایان سخنرانی

طبق قرار بعد از پایان سخنرانی ما اولین اکیپی بودیم که باید از امجدیه خارج می شدیم به ما گفته شده بود که حق برخورد ودرگیر شدن با فالانژها را نداریم . فقط خودمان را به ترمینال خرانه برسانیم و با سوار اتوبوس شویم و به شهرمان برگردیم . فرمانده گروهان ما به ما گفت سریع همگی حرکت کنیم . وقتی به درب خروجی امجدیه رسیدیم جوموجود درگیری با چماقدارن بود . سرها ی شکسته و لباس خونین و دست های باند پیچی شده ده ها نفر در جاهای مختلف دیده می شود که در حال رسیدگی هستند . آن طرف تر درگیری بین مبلیشا و چماقدارن بود . ازلای جمعیت عبور کردیم و به ترمنیال خرانه رسیدیم

و به سمت شهرمان بابل حرکت کردیم

 آری من دیگر آن میلشیا روز قبل نبودم . طنین صدای مسعود درگوشم نجوا می کرد . هرکلامش در ناخوداگاه ذهنم می امد می رفت . و تمام وجودم را در برمی گرفت . رذالت پستی چماقدارن در سخنرانی مادر رضایی شهید که با اشک اور همراه بود . صدای گرم برادرکه می گفت به کدامین  گناه کشته شدید .اتش درونم را شعله ورتر می کرد . ایمانم را به راهی که انتخاب کردم را صدا چندان می کرد  . و تجدیدی تا به اخر برایم شد . انتخاب کردم که مسیر هر چه باشد . همچون مهدی رضایی گل سرخ انقلاب . دیگری برای مردم باشم . انتخاب کرده بودم که این رسالت من است که پیام مجاهدین را که همان حکومت عدل علی است را به به میان توده ها ببرم . ازهیچ چیز نترسم و نهراسم . و کلام مسعود را که با صدای بلند می گفت ای گلوله ها بگیریدم را سرمشق خودم کنم . و مجاهد بودن را یک افتخار ابدی و شانس ابدی بدانم .

به قول هدایت باخویش  این شوری که درسر ماست . روزی به رسد که سر نباشد

باید درمقابل ارتجاع همچون درخت سرو ایستاد و با قامت بلند دشمن را به میدان بطلبیم

یاوری قرارگاه بی قراران

 

 

 

۱۴۰۰ شهریور ۲۷, شنبه

کتاب گزیده ای از برجسته ترین فرماندهان ومجاهدان شهید که در رزم مشترک با خمینی جلاد ضد بشر بودیم

 

کتاب گزیده ای از برجسته ترین فرماندهان ومجاهدان شهید که در رزم مشترک با خمینی جلاد ضد بشر بودیم

 



 

 



مجاهد شهید حیدر نیاکان از فرماندهان گرانقدر مجاهدین ویکی از مسئولین بخش کارمندی تهران بود.

مجاهد دلیر حیدر نیاکان از زندانیان سیاسی زمان شاه خائن واز فرماندهان بخش کارمندی سازمان بود اوهمه تحت مسئولینش را از زیر حاکمیت خمینی جلاد برای ادامه مبارزه با ارتجاع خونریز خمینی جلاد خارج کرد وخودش هنگامی که به محاصره پاسداران در آمد دلیرانه به  سنت ماندگار شهید اول سازمان احمد رضائی با یک نارنجک به میان پاسداران ارتجاع حمله ورشد وبعد از به هلاکت رساندن شماری از پاسداران جنایت کارحسرت یک آه را هم بر دل دشمن گذاشت  وبه شهادت رسید 

 

مجاهد قهرمان حیدر نیاکان از فرزندان مردم دلیر سمنان است از زندانیان سیاسی زمان شاه ویکی از کسانی بود که ساوک از او کینه ها بدل داشت وبه بهانه های مختلف او را بزیر ۸ میبر اومدتهای زیادی را در سلولهای انفرادی وتنبیهی بسر برد اما یک مجاهد با روحیه راز وار ووفادار باقی ماند او از آموزشهای برادر مسعود وسیدمحمد رضا سعادتی وسردارشهید خلق موسی ومسئولین مختلفش در زندان بهره برد ودر دوران ضربه وکودتای اپورتیستی چپ نما ها از مجاهدین سر موضع ووفا دار به خط برادر مسعود و۱۲ ماده ای ضد اپورتونیستی بود وبه یک کادر ارزنده ومسئول همه جانبه تبدیل شد که در فاز سیاسی ونظامی خدمات شایانی در آموزش باز تکثیر مجاهدین  جلوگیری از ضربه های بیشتر وعلاوه بر آن زدن ضربات بیشتر به رژیم وراه اندازی عملیات واجرای خط سلامت وحفاظت کادرها وانتقال آنها به منطقه کردستان  انجام داد در واقع از سال ۶۰ وقتی که سازمان مجاهدین بترتیب در عاشورای مجاهدین ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ ضربه اشرف وموسی که در واقع ضربه به ستاد نظامی بود

وبعد از آن یعنی سه ماه بعد ستاد اجتماعی یعنی ضربه فرمانده والا مقام محمد ضابطی و۶۰ تن از کادر های ارزنده سازمان بود

که بازهم ضربه بعدی در ۱۰ مرداد، ضربه فرمانده سیاوش سیفی را داشتیم که بهمراه تعداد زیادی از فرماندهان ستاد شهرستان بعد از نبردهای قهرمانانه بشهادت رسیدند.

 نتیجه اینکه:

 خمینی تصمیم گرفته بود که با نسل کشی وبا ضربه به سازمان وگادرهایش ریشه این شجره طیبه که ریشه اش در خاک میهن ودر قلوب مردم وشاخ وبرگش در همه روستاها وشهرها گستره بود ومیرفت با تصرف دانشگاه ها وشهرها وروستاها ومحلات وکسب ماکزیمم محبوبیت اجتماعی ارتجاع سیاه خمینی را به حاشیه براند واین کار با تشکیلات پولادین مجاهدین وانظباط وهژمونی پذیری خیره کنننده وبا حداکثر خویشتن داری ومایه گذاری صورت میگرفت ۵۰ شهید در فاز سیاسی وبیش از هزار زندانی بهای همین مقاومت مشروع برای استفاده از آخرین قطرات آزادی بود وبرای اینکه ما شروع کننده نباشیم ووقتی هم در ۳۰ خرداد تظاهرات ۵۰۰ هزار نفره را به رگبار بستند برای همین بود که بهانه ای برای کشتار پیدا کنند در صورتیکه همگان شاهدند واز رادیو فتوای کشتار تظاهر کنندگان مسالمت را صادر میکرد وپاسداران ودژخیمان خمینی هم آنرا به اجرا گذاشتند .

برادر مسعود در رابطه با این شجره طیبه :

شجره طیبه مجاهدین، پاسخ تاریخی ایران و اسلام انقلابی به شاه و شیخ ـ مسعود رجوی شهریور۱۳۷۸

بله، شجره طیبه مجاهدین پاسخ تاریخی ایران و اسلام انقلابی به‌شاه و شیخ و شجره خبیثه استبداد و دست‌نشاندگی است. پیامی از دل تاریخ و فرهنگ ایران که در اوج خود بر سیمای خجسته مریم رهایی به‌عنوان رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت ایران درخشان و تابناک شده است.

ودر تهران با آغاز مبارزه مسلحانه مشروع وسراسری هر سه ماه یکبار یعنی در کمتر از یکسال سه ضربه بزرگ نظامی آنهم با تمام قوا با هلیکوپتر تیربار سلاحهای سبک وسنگین به سازمان وارد کرد .

نقش فرماندهان باارزشی چون مجاهد گرانقدرحیدر نیاکان به عهده گرفتن مسئولیت سازمانی برای جبران ضربات جمع وجور کردن نفرات وامکانات خلق امکانات جدید وعضو گیریهای جدید وعملیات علیه رژیم بود وبعد هم اعزام کادر ها به کردستان .

عواطف انسانی وشور وروحیه انقلابی او زبان زد همگان بود همه بچه ها او را دوست داشتند وفرمانش را با جان ودل انجام میدادند هیچ کس از جمله من اسم ورسم وسابقه او را نمیدانستن ولی روش ومنش مجاهدیش مرا شیفته خود کرده بود وحاضر بود که هر کاری برای سازمانم که او نماینده او بود انجام دهم.

من مسئول پایگاه هائی بودم که حیدر شهید وبرخی فرماندهان در آن تردد داشتند یک شب نزدیک غروب زنگ پایگاه با کد مخصوص حید شهید به صدا در آمد رفتم درب را برویش باز کردم وبسراعت او را وارد پا دری کردم یک جعبه بزرگ پ شیرینی دانمارکی را بدستم داد وگفت عید شما مبارک .

جا خوردم گفتم کدام عید با لبخندپر از مهر وعاطفه گفت عید غدیره دیگه، عید اقا، امام علی  الیوم اکملت لکم دیکم است وسرم را با خجالت ودر عین حال برای اینهمه توجه وعید وامام علی واینهمه توجه به ما تحت مسئپلینش که در پایگاه بودیم واینهمه ریسکی که او کرده بود تا برای تعدادی از ما ها که شیرنی دانمارکی دوست داشتیم بخرد غرق شرمندگی واحترام برای برادر مجاهدم حید نیاکان شدم واو را به اتاقش هدایت کردم.

از عجایبی بود که تا بخال ندیده بودم این بود که حیدر نیاکان را من در حال خواب ندیدم ماکزیمم خوابش نشستن روی کاناپه وگذاشتن شرش روی میز شیشه ای بود که جلو او بود .

یک خاطره بسیار عجیب ودر عین حال شوکه کننده:

وقتی حیدر واردساختمان و اتاق شد قرار بود به یک سری از کارهایش برسد ومنهم هم برای چک امنیتی بیرون وتهیه چیزی به اطراف بروم موقع برگشت که خواست علامت سلامتی را چک کنم یک تی شرتی با نقش یک نارنجک چهل تکه روی آن نظرم را جلب کرد خیلی شوک شدم که خدایا ما که همچون چیزی نداشتیم سریع رفتم بالا  رفتم روی تراس دیدم تی شرت سفیدی است که حیدر استفاده میکرده وچون نارنجک بزرگی هم ۲۴ ساعته میبست بر اثر عرق کردن نارنجک زنگ زد ونمای نارنجک هم روی تی شرت نقش بست که وقتی با او گفتم خیلی ناراحت شد وگفت میترسم نظر دیگران را هم جلب کرده باشد امروز بیشتر توج کن که اگر با موردی مواجه بودی اطلاع بده.

آخرین باری که او را دیدم در پایگاه خیابان ساسان بود که موردی داشتیم وقتی به او گفتم گفت عبدالله پیام است خانه را باید تخلیه کنید وخودش هم از آنجا رفت وتخلیه وتردد نفرات آنجا خودش ماجرا ها دارد .بعدها فهمیدم که حیدر وقتی همه را به منطقه اعزام کرد خودش در یک کیوسک در محاصره گله هائی از پاسداران قرار گرفت که با مقاومت جانانه بعد از به هلاکت رساندن تعدادی از دژخیمان خمینی با نارنجک ۴۰ تکه ای که داشت به میان پاسداران شتافت در حالی که خودش به شهادت رسید تعدادی ازپاسدان را هم بهلاکت رساند.

فرمانده حیدر نیاکان بعد از اینکه بسیاری از مجاهدان تحت مسئولیش را به کردستان فرستاددر یک در گیری نابرابر در تهران به شهادت رسید

کاظم فرزند شهید حیدر نیکان هم که پرچم سازمان را بر دوش کشید وبه مجاهدا آزادی در منطقه پیوست در یک عملیات داخل کشور در یک درگیری وبعد از بهلاکت رساندن تعداد زیادی از مزدوران به جاودانه فروغها پیوست

 

او فرزند شیرخواره ای بنام کاظم داشت که بعد که بزرگ شد اطلاعات وپاسداران او را دستگیر کردند وتهدیدش کردند که دست از حمایت سازمان وراه پدرت بر دار همه چیز به تو میدهیم بعد گفتند محل شهادت وعکس و...را هم به تو میدهیم ولی کاظم انتخاب کرده بود که پرچم پدر مجاهد وقهرمانش را در ارتش آزادیبخش بلند کند

 

همین کار را کرد وبه سازمان وارتش پیوست ومانند پدر شهیدش در یک از عملیاتهای داخل کشور بعد بعلاکت رساندن تعدادی از پاسداران به شهادت رسید یادشان گرامی وراه سرخشان پر رهرو باد

رژیم اما دست بردار نبود وکلیه بستگان وفامیلها وخانواده نیاکان وسیدی را دستگیر وبرخی را هم بشهادت رساند

میخواهم به گوشه ای از کارهایمان در تهران که مسئولیتش با مجاهد شهید حیدر نیاکان بود بود اشاره کنم عضو گیری های جدید برای هنگ حنیف کسترش پایگاه ها و... :

  

مجاهد شهید فرمانده محمود عاطفی از گرمسار در کتابی جدا گانه آوردیم

از اين ميان ميتوان به قهرماناني چون فرمانده مجاهد شهيد محمود عاطفي كه در سال۶۳ طي يك درگيري قهرمانانه در تهران با گله هايي از پاسداران زماني كه نارنجك در دستانش منفجر شد باسارت پاسداران در آمد وسپس در زير وحشيانه ترين شكنجه ها به شهادت رسيد

عملیات مجازات امام جمعه گرمسار

 فرمانده محمود عاطفی در سال۶۱ بهمراه مجاهد شهید عبدالله فريدي از گرمساربراي مجازات موسوي امام جمعه جنايت كار گرمسار دست بكار شدند بعد از شناسايي هاي لازمه با موتور سيكلت به فلكه نزديك آب انبار رفتند اما بعلت شلوغي تصادفي نتوانستند عمل كنند از آنجا كه عزم جزم كرده بودند كه اين جنايت كار را به سزاي اعمال كثيفش برسانند به موتور دنبال موسوي واكيب اسكورتهايش رفتند روي پيچي ميخواستند عمل كنند كه نور ماشينهاي روبرو نگذاشت كه آنها ديد كافي براي عمل داشته باشنداما دست بر نداشتند وبه تعقيب موسوي ادامه دادند او وارد مسجد شد وفرصت بدست آمده باز از دست رفت اما آنها به محل جديد رفتند تا در بازگشت طرح مجازات را اجرا كنند معمولااين مزدور جنايت پيشه سوار ماشين خودش ميشدولي از شانس بد آنروز موسوي سوار ماشين پسرش شدواين بار نيز از چنگ عدالت گريخت مجدد به تعقيب موسوي پرداختند وبه سمت شهرگرمسارآمدندوقتي ميخواستند با سرعت به موسوي برسند ناگاه با يك گشت موتوري سپاه مواجه شدندابتدا اخطار پاسداران موتور سوار را نشنيده گرفتند وبآرامي به سمت يك كوچه رفتند اما پاسداران هم دنبال آنها آمدند قابل ذكر است كه آنروزها در سطح شهر گرمسار شب نامه هايي عليه رژيم پخش ميشد اين پاسداران ماكزيمم شك به پخش شب نامه كرده بودند ومطلقا با شرايط گرمسار فكر نميكردند با يك تيم زبده وآموزش ديده عملياتي ومسلح طرف شوند موتور را متوقف كردند وفرمانده گشت پاسداران پياده شد وبه طرف تيم عملياتي آمد هنوز چند قدمي نزديك نشده بود كه عبدالله از روي موتور جهيد وسلاح كمري را بروي شقيقه فرمانده پاسداران گذاشت طبيعي ترين حالت ممكن همان بود كه شد ،مزدور پاسدار در جا حالت شوك پيدا كرد واز جا تكان نميخورد هرچه هم پاسدار ديگر فرياد ميزد كه بزن فرمانده شوكه شده اش واكنش نشان نميداد عبدالله از فرصت استفاده كرد وماشه را چكاند با كمال تعجب سلاح به علت فاسد بودن چاشني فشنگ عمل نكرد پاسدار دوم هم يادش رفته بود كه دستش كلاش مسلح است ومرتب به فرمانده اش ميگفت بزن همين هنگام تن واحد عبدالله يعني محمود متوجه داستان شدوكلاشي كه در گوني وروي زين موتور بود را برداشت وبروي فرمانده جنايتكار پاسداران آتش گشود پاسدار ديگر هم دست به فرار زد كه او هم برگبار بسته شد فرمانده مزدور سپاه در جا به سزاي اعمالش رسيد ولي نفر دوم مجروح شدوبه جانبازان بالاي ۵۰درصدي پيوست تيم عملياتي سوار موتور شده وبه سمت خارج شهرحركت كردند با در مسير آنها به علت پل سازي حفاري هاي جديد شده بود كه آنها نميدانستند با موتور به تپه خاك برخوردند وهركدام به يك سمتي پرت شدند اطلاعيه هاي آماده مجازات موسوي خميني صفت هم كه داخل خورجين وروي ترك موتور بود هم در بيابان پخش شدوبخشي را هم باد بردوبه مناطق ديگر رساند با تير اندازي هايي كه شد ومجموعه سروصداها سبب شد كه مزدوران كميته وسپاه به محل بيايند اما تيم بزحمت موتور را با هل روشن كرده وبه پايگاه شان باز گشتند فرداي همان روز هر دو نفر تيم جهت درآوردن نتيجه كار به مراسم تشيع جنازه پاسدار مزدور رفتند در همان مراسم متوجه انعكاس عمليات در ميان مردم شدند كه موجي از شادي وشعف در ميان آنان ايجاد كرده واز طرف ديگر ترس ووحشت در ميان پاسداران افتاده بود ومردم هم بصورت حماسي از اين عمليات ياد ميكردند وميگفتند كه ميخواستند موسوي را بزنند كه چون نشد پاسداران محافظ او را شكار كردنددو روز بعد محمود وعبدالله به تهران آمدند ومسئوليتهاي جديدشان را تحويل گرفتند.

هنگ حنیف واعزام مجاهد خلق محمود عاطفی به کردستان

فرمانده قهرمان محمود عاطفی كمي بعد از گرمسار به تهران آمد و وارد هنگ حنيف شد ودست بعملياتهاي متعدد عليه پاسداران وشكنجه گران خميني خون آشام زد در يكي از اين عملياتها هنگام عقب نشيني با رگبار يك پست بازرسي كه در كمين بود مجروح شدووقتي كامل از صحنه خارج شد مدتي پيش دايي اش رفت تا رسيدگي هاي اوليه پزشكي صورت گيرد امارابطه اش قطع شد.

بعد از اينكه مطلع شدم به كمك عبدالله بخصوص براي درمان او را پيدا كرده ووقتي كه سلامتي اش را باز يافت او را به كردستان اعزام كرديم. او در اين مسير با مشكلات زيادي مواجه شد اما مثل هميشه با تلاش ومايه گذاريهايش همه مشكلات را پشت سر گذاشت وبه مجاهدين در مناطق آزاد شده كردستان وصل شد وبه تكميل آموزشهايش پرداخت.

كمي بعد كه من به كردستان رسيدم او بهمراه مجاهد شهيد علي اصغر بهزادي به تهران عزيم شدند آنها اولين تيم عملياتي سال 63 بودند كه عليرغم فصاي نظامي وسركوبي شديد8ماه در تهران به بهترين وجه ماموريتشان را انجام دادنداين كار جديدوسنگين فقط با مسوليت پذيري وصبر وحوصله وعزم جزم كساني مثل محمود عملي بودآنها تجارب بسيار ارزنده اي را به سازمان در آن شرايط منتقل كردند تا اينكه در يكي از روزها وقتي بهمراه معاونش اصغر در حوالي لاله زار تهران تردد ميكردند مورد شك گشتي هاي پاسداران قرار گرفتند و طي يك درگيري قهرمانانه وحماسي محمود در حالي كه نارنجك كشيده بود مجروح بدست دشمن افتاد واصغر هم بعد جنگ وگريزهاي دو هفته اي خود را به كردستان ومقر سازمان رساند محمود دستهايش از مچ قطع شده بود اما وقتي مادرش به ملاقات او رفته بود از روحيه بالا ووالاي او صحبت ميكرد از او ميخواستند كه به تلويزيون رژيم بيايدوعليه مجاهدين مصاحبه كند اما او در جواب دژخيمان گفته بود كه برويد به امام دجالتان بگوئيد( در حالي كه دستان قطع شده اش را نشان ميداد) والله ان قطعتموا يميني اني اوحامي ابدا عن ديني او بمادرش گفته بود با تمسك به قمر بني هاشم سپهسالار عاشوراي حسيني همان سوگند مجسم وفا به دژخيمان گفتم دستانم را كه قطع كرديد بخدا اگر پاهايم را نيز قطع كني هرگز از حمايت به سازمان ورهبر لايق آن دست بر نخواهم داشت آري او به عهدش با خدا وخلق وفا كرد ودر زير شكنجه هاي وحشيانه به شهادت رسيد وبه كهكشان ستارههاي درخشان مجاهدين پيوست يادش گرامي وراه سرخش پر رهرو باد.


 پنجاه وهفتمین سال تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران  مبارک