برخی از شهدای سرفراز مجاهد خلق از شهر قوچان مشهد
۱۴۰۲ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه
برخی از شهدای سرفراز مجاهد خلق از شهر قوچان مشهد
۱۴۰۲ اردیبهشت ۲۳, شنبه
افشای جنایت هولناک وجنایت علیه بشریت در رابطه با خانواده مجاهدین توسط رژیم خمینی ونظام فاسد ولایت فقیه مروری بر گذشته
افشای جنایت هولناک وجنایت علیه
بشریت در رابطه با خانواده مجاهدین توسط رژیم خمینی ونظام فاسد ولایت فقیه
رژیمی که مدعی حمایت از خانوادهاست اما تا کجا با شقاومت بی نطیری دست به قتل وترور خانواده های مجاهدین میزند روح پلید خمینی در کالبد خامنه ای جولان دارد وکماکان خون میریزد
ايرانزمين شماره 139تاریخ 76/02/22 برابر با 97/05/12
قلب و روح او مالامال ازعشق
به مسعود و آرمانهاي مجاهدين بود
گفتگو با محمود ائمي در پي شهادت پدر مجاهدش حاج عيسي ائمي به دست
دژخيمان رژيم در قوچان
ضمن تسليت به شما و خانوادهتان
بهخاطر شهادت پدرتان ميخواستيم براي خوانندگان ايرانزمين توضيح بدهيد كه كي اين
خبر را دريافت كرديد و شرح ماوقع چه بوده؟
من خودم در شب هفتم شهادتش از
اين جريان باخبر شدم. عوامل وزارت اطلاعات خانوادهام را تهديد كرده و آنها را
مجبور كرده بودند كه بگويند او سكته كرده است. تا اينكه نيروهاي مقاومت از داخل
كشور خبر نحوهٌ شهادت پدرم را به سازمان مجاهدين رساندند. هنوزهم خانوادهام بهشدت
تحت فشار هستند و مأموران مانع تماس من با آنها ميشوند.
در روز 14فروردين ساعت2
بعدازظهر، درحاليكه او در مغازه تنها بوده تعدادي از عوامل وزارت اطلاعات وارد
مغازه شده و با ناجوانمردانهترين شكل و بهطرز فجيعي با 16ضربهٌ چاقو او را شهيد
كرده و فرار ميكنند. آنها بايك طرح حسابشده، بهصورتي كه هيچ ردي از خود باقي
نگذارند اين طرح جنايتكارانه را اجرا كردهاند. اين شيوهيي است كه بهتازگي رژيم
از آن زياد استفاده ميكند.
تا جايي كه اطلاع داريم پدر
شما در هنگام شهادت هفتاد سال داشت، چرا رژيم به اين شكل فجيع به قتل يك پيرمرد
سالخورده دست زد؟
او پس از انقلاب ضدسلطنتي و
از همان ابتدا كه فعاليتهاي علني مجاهدين آغاز شد، هوادارمجاهدين بود و علاقهٌ
خاصي به مسعود داشت. يادم هست كه سخنرانيهاي برادر مسعود را بهدقت گوش ميداد، و
هميشه قسمتهايي از سخنان او را تكرار ميكرد. و در سراسر دوران فعاليتهاي سياسي
مجاهدين قبل از خرداد60 در همهجا حامي و هوادار مجاهدين بود و به هر صورتي كه مي
توانست كمك ميكرد. بعد از آغاز مبارزهٌ مسلحانه در سال60 او همچنان به كمكهاي
خودش به شكل تهيهٌ امكانات استقراري براي مجاهدين ادامه ميداد.
او در سال60، دستگير شد.
اتهامش كمك به مجاهدين بهصورت مادي و معنوي
بهخصوص پس از آغاز مبارزهٌ مسلحانه،
و تهيهٌ امكانات استقراري براي مجاهدين در مشهد بود. او پس از دستگيري تحت
شكنجه هاي فراوان قرار گرفت و حدود سه سال در سياهچالهاي خميني بهسربرده بود.
كسانيكه در زندان با او بودند، از روحيهٌ مقاوم او در برابر دژخيمان حرفهاي زيادي دارند.
قبل از دستگيري نيز، در
شهريور60 كه براي ملاقات برادرم احمد به زندان مشهد رفته بود، پاسداران، بهجاي
دادن ملاقات او را ناگهان سر جنازهٌ برادرم برده بودند، ولي او با روحيهٌ بسيار
قوي جلو پاسداران اين آيهٌ قرآن را خوانده بود كه «ولا تحسبنالذين قتلوا في سبيلالله
امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون»
خبر شهادت برادر ديگرم، سعيد
را هم در زندان بهاو دادند، او دراوايل سال61 در جريان درگيري با پاسداران شهيد
شده بود، هدف دژخيمان اين بود كه بهاين ترتيب او را بشكنند و وادار به تسليم و
دست كشيدن از حمايت از مجاهدين كنند،در حاليكه در عمل نتيجهٌ عكس گرفتند.
او پس از آزادي از زندان
هم، همواره مورد تعرض و آزار و اذيت
مزدوران وزارت اطلاعات رژيم قرارداشت. و به راستي كه او يك مجاهد خلق بود كه از
آغاز فعاليتهاي علني مجاهدين پس از
انقلاب، تا آخرين لحظهٌ عمرش با اعتقاد به رهبري مسعود زندگي ميكرد. اگرچه سالها
بود كه با سازمان ارتباط تشكيلاتي نداشت، ولي همواره، قلب و روحش مالامال ازعشق به
آرمانهاي مجاهدين بود تا آنكه در سن 70سالگي به صف جاودانهفروغهاي آزادي پيوست.
حتماً پيام جانسوز مسعود را
به اهالي قوچان بعد از شهادت مجاهد پير عيسي ائمي شنيدهايد، بهراستي كه اين پيام
خود من را هم آتش زد. خواهر مريم بارها دربارهٌ مسعود گفتهاند كه «مسعود با تكتك
شهيدان شهيد ميشود و با تكتك اسيران شكنجه ميبيند». و اين واقعيتي است كه من چه
در اين مورد و چه در ساير موارد بهخوبي شاهدش بودهام.
آيا ازسرنوشت برادرتان كه سال
قبل توسط عوامل اطلاعاتي رژيم ربوده شد، اطلاعي داريد؟
خير، او از شب 21ماه رمضان
سال گذشته كه از خانه بيرون رفته ديگر بازنگشته است و طي اين مدت تمامي اقدامات
پدرم نيز براي يافتن او بينتيجه مانده بود. پدرم براي روشنشدن سرنوشت او حتي به
زندانهاي زاهدان و زابل هم مراجعه كرد، ولي جوابي دريافت نكرده بود. عكس او را به
روزنامهها داده بود كه هر كس از او اطلاعي در دست دارد خبر بدهد ولي بازهم نتيجهيي
حاصل نشده بود.
مزدوران وزارت اطلاعا ت براي
شكنجهٌ روحي خانواده و ايجاد رعب و وحشت باز هم بيشتر، بهخانه زنگ زده و گفتهاند
مژدگاني ما را بدهيد، محمد در تركيه است، بعد گوشي را به يك نفر كه تركي صحبت مي
كرد دادهاند و بعد خنديدهاند و سپس تماس را قطع كردهاند.
البته همچنانكه ميدانيد،
شوراي ملي مقاومت، به تمامي ارگانهاي بينالمللي و مجامع حقوق بشري و گزارشگر
سازمان ملل متحد، جنايت رژيم و دستگيري برادرم را اطلاع داده و خواستار تحقيق شده
است.
اين جنايت فجيع چه واكنشهايي
را در مردم شهر شما برانگيخته است؟ اطلاعي داريد؟
گزارشهايي كه از قوچان و ساير
شهرهاي استان خراسان به دستمان رسيده، نشان ميدهند كه اين جنايت شهر را لرزانده و
قلب مردم را بهدرد آورده است. تعداد زيادي از مردم در تشييع جنازه شركت كرده و رژيم را لعنت ميكردهاند،
بهويژه اينكه او بهعنوان يك بازاري سرشناس، معتمد مردم بود. بههمين دليل رژيم
در ابتدا كوشيد كه مسأله را جنايي و يك قتل معمولي جلوه بدهد و ادارهٌ آگاهي را
مأمور تحقيق پيرامون اين جنايت نمود. درعين حال عوامل رژيم بهدليل انزجار مردم از
اين جنايت هولناك، در ترس و وحشت از بيآبرويي هرچه بيشتر، مي گفتند اين كار خود
مجاهدين بوده است.
ولي امروز ديگر همه مي دانند
كه عوامل رژيم از فرط استيصال و درماندگي در براير اين مقاومت و حمايت مردمي از
آن، دست به چنين كارهاي وحشيانهيي ميزنند. آنها تلاش ميكنند تا با ايجاد رعب و
وحشت در مردم، بهخصوص در خانوادههاي مجاهدين، مانع حمايت آنها از مجاهدين و
مقاومت شوند. درحاليكه اينگونه اقدامهاي رذيلانه، آتش خشم مردم را شعلهورتر ميكند.
همچنانكه شهادت پدرم در سن هفتاد سالگي تنها بهجرم كمك به مجاهدين، تنها نفرت
از رژيم را در مردم قوچان بيشتر كرده و آنها را عميقاً متأثر كرده است. به اميد
روزي كه مردم ايران به كمك فرزندان قهرمانشان در ارتش آزادي انتقام اين خون و همهٌ
خونهاي بهناحق ريختهشده را از اين جنايتكاران بازستانندo
* ايرانزمين شماره 139تاریخ
76/02/22 برابر با 97/05/12
اطلاعيهٌ كميسيون اصناف شورا
به گزارش سازمان مجاهدين خلق
ايران، عوامل رژيم ددمنش خميني، حاجعيسي ائمي، از تاجران سرشناس شهر قوچان، را در
روز 14فروردينماه1375، با ضربات چاقو، بهطرز وحشيانهيي، بهشهادت رساندند.
آقاي عيسي ائمي بهدليل
هواداري از مجاهدين و كمك مالي به آنها بهمدت سه سال در سياهچالهاي رژيم خميني
زنداني بود و پساز آزادي نيز بارها تحت آزار و فشار عوامل رژيم قرار گرفته بود.
يكي از فرزندان او ـمحمد ائميـ نيز از ديماه سال گذشته ناپديد شده، و هيچگونه
خبري از او نيست.
چنانكه بارها به اثبات
رسيده، رژيم درماندهٌ آخوندي براي سرپوشنهادن بر بحرانهاي مختلف داخلي و بينالملليش
چارهيي جز بالابردن جو اختناق و سركوب مخالفان خود نميبيند، آنهم به شيوههاي
بسيار وحشيانهيي كه نمونههايش را در ربودن و بهقتل رساندن مخالفان در برخي از
ديكتاتوريهاي آمريكاي لاتين ميتوان مشاهده كرد. كميسيون اصناف شوراي ملي مقاومت
شهادت آقاي عيسي ائمي را به آقاي محمود ائمي، عضو شوراي ملي مقاومت و به خانوادهٌ
محترم ايشان تسليت ميگويد، و از مراجع بينالمللي، بهويژه كميسيون حقوقبشر ملل
متحد، خواستار تحقيق دربارهٌ اين جنايت وحشيانه و نجات جان آقاي محمد ائمي ميباشد.
ايرانزمين شماره 139تاریخ 76/02/22 برابر با 97/05/12
پهلوان فيلابي: او بهخاطر
هواداريش از مجاهدين و دشمنيش با آخوندها
مورد احترام مردم قوچان بود
آقاي مسلماسكندر فيلابي،
قهرمان سابق كشتي جهان و مسئول كميسيون ورزش شوراي ملي مقاومت كه همشهري و از
اقوام شهيد عيسي ائمي است، دربارهٌ اين قتل ناجوانمردانه به خبرنگار ايرانزمين
گفت:
عيسي ائمي يكي از هواداران
صديق مجاهدين و از مشوقان خانوادههاي شهيدان براي مقاومت در برابر رژيم آخوندي
بود. او كه پدر مجاهدين شهيد سعيد ائمي بود، در ميان همشهريانمان و در بازار قوچان
شخصيتي مورد اعتماد و سرشناس بود و بهخاطر هواداريش از مجاهدين و دشمنيش با
آخوندها مورد احترام قرار داشت. آنچنانكه شنيدم، همشهريان رشيد قوچانيمان در
تشييع جنازهٌ آن شهيد بزرگوار كه در سن 70سالگي در كمال سرفرازي در راه آزادي مردم
ايران بهشهادت رسيد، شركت همگاني نموده و انزجار و تنفر خود را نسبت به آخوندهاي
ضدايراني و ضدبشر نشان دادند. مردم قوچان كه مجاهدين بسياري را در دامن خود پروردهاند،قبلاً
هم نشاندادهاند كه آخوندستيز هستند و براي تقويت ارتش آزاديبخش، چه از نظر
نيرويي و چه از نظر پشتوانهٌ مالي و اجتماعي همواره كوشا بودهاند. شهادت اين
مجاهد گرانقدر را به فرزندش آقاي محمود ائمي و ساير اعضاي خانوادهٌ شهيد، به
همشهريان عزيز قوچانيمان، به تمامي خانوادههاي شهيدان، به همهٌ شيرزنان و
ابرمردان ارتش آزاديبخش و اعضاي شوراي ملي مقاومت تسليت عرض ميكنم .
* ايرانزمين شماره 139تاریخ
76/02/22 برابر با 97/05/12
اطلاعيهٌ سازمان چريكهاي
فدايي خلق ايران
قتل آقاي عيسي ائمي را محكوم ميكنيم
به گزارش دبيرخانهٌ شوراي ملي
مقاومت ايران رژيم جنايتكار جمهوري اسلامي روز 14فروردين امسال آقاي عيسي ائمي،
70ساله را در قوچان با 16ضربه چاقو به قتل ميرساند. آقاي عيسي ائمي، يك تاجر
سرشناس در قوچان بوده كه بهدليل هواداري
از سازمان مجاهدين خلق ايران سه سال در زندان تحت شكنجهٌ مزدوران رژيم بوده است.
سازمان چريكهاي فدايي خلق
ايران ضمن محكومنمودن اين اقدام جنايتكارانه، شهادت آقاي عيسي ائمي را به
خانوادهٌ ايشان و همرزم شورايي آقاي محمود ائمي تسليت ميگويد.
سازمان چريكهاي فدايي خلق
ايران
13ارديبهشت1376 (3مه1997)
بهیاد والا زن مجاهد خلق، معصومه شادمانی (مادر کبیری)
بهیاد والا زن مجاهد خلق، معصومه شادمانی (مادر کبیری)

- مادر کبیری زندانی دو نظام بود. شاه نتوانست او را اعدام کند اما شیخ کار ناتمام شاه را به پایان برد.
- بچهها مقاومت کنید. پیروزی از آن ما و مردم است.
«بهراستی برای سازمان ما، مایه افتخار است که مربی نسلی بود که در آن زن قهرمان ایرانی به درجهای از تکامل و رشد و آگاهی و ایمان ارتقا یافته که با درک تفاوت عظیم بین تفالهها و پسماندههای قرونوسطایی که خمینی جلاد به نام اسلام و قرآن عرضه میدارد و اسلام انقلابی و توحید ناب، در مقابل او میایستد و در این راه بار شکنجه و اسارت و شهادت را قهرمانانه میپذیرد».
سمبل زن انقلابی مجاهد خلق، اشرف رجوی
پنجم دی یادآور سالگرد شهادت معصومه شادمانی(مادر کبیری) از زنان پیشتاز مجاهد خلق است. معصومه شادمانی در سال ۱۳۱۰ چشم به جهان گشود. او تا ۴۰سالگی و قبل از اینکه پا به دنیای مبارزه بگذارد، مادر ۵فرزند بود و بهعنوان یک زن خانهدار زندگی معمولی داشت. در سال ۵۰ از طریق مجاهد شهید، مصطفی جوان خوشدل با مجاهدین و آرمانهای انقلابی آنان آشنا شد. از آن هنگام شیفتهٔ آنان گشت، دست از همه چیز شست و بهصورت حرفهای مبارزه را برگزید.
بخشی از کارنامهٔ درخشان مبارزاتی مادر کبیری در زمان شاه
مادر کبیری همراه با فرزندان خود در بسیاری از فعالیتهای سازمان مجاهدین در زمان دیکتاتوری سلطنتی حضور داشت. او گاه بهطور همزمان چند مأموریت را پیش میبرد. از یکسو در کار سازماندهی خانوادهها و مادران زندانیان سیاسی بود، از سوی دیگر اعتراضات اجتماعی به نفع زندانیان سیاسی را پیش میبرد. قابل توجه اینکه او یکی از سازماندهندگان تظاهرات قم، در صحن حرم حضرت معصومه بود. در این تظاهرات معصومه شادمانی با طراحی هوشیارانهاش توانست ضمن اجرای موفق تظاهرات همهٔ مادران شرکتکننده را از چنگ مأموران ساواک فراری دهد.
معصومه شادمانی همزمان حمایت و پشتیبانی از تیمهای عملیاتی را نیز به عهده داشت. او در وصل ارتباط اعضای سازمان با رهبری آن در در داخل زندان نیز فعال بود.
خانهٔ او همچنین محل اختفای مجاهد قهرمان محمود شامخی، از کادرهای ورزیده و سابقهدار مجاهدین بود. محمود بعد از ضربه ۱۳۵۰ از فلسطین به داخل آمده و در حال سازماندهی مجدد مجاهدین بود.
دستگیری و مقاومت در زیر شکنجه
معصومه شادمانی در سال ۵۳هنگام نقل و انتقال یک چمدان اسلحه و مهمات تیمهای عملیاتی مجاهدین دستگیر و بلافاصله تحت شکنجههای وحشیانهٔ ساواک قرار گرفت. دژخیمان میدانستند که معصومه شادمانی اخبار زندان را به بیرون منتقل میکرده، دنبال اطلاعات او بودند؛ اما همانطور که انتظار میرفت، سینهٔ رازدار این مادر قهرمان، در برابر شکنجههای ساواک شاه، گشوده نشد. از همین رو در بیدادگاه شاه، به اعدام محکوم شد، این حکم در بیدادگاه دوم به حبس ابد تقلیل یافت.
درک ارزش کاری که مادر کبیری در آن زمان انجام داد در آن موقع جز برای معدودی فرزندان مجاهدش که از نزدیک با او در ارتباط بودند مقدور نبود. زیرا در آن شرایط سرکوب و اختناق دیکتاتوری سلطنتی به میدان کشیدن زن مجاهد خلق به مبارزهیی خونین و دشوار، آن هم با داشتن ۵فرزند، نه معمول زمانه بود و نه بسیاری از اذهان ساده توان هضمش را داشت. اما مادر کبیری اینگونه مانند سایر زنان مجاهد خلق، بذر انقلاب و باور به توانستن را در ضمیر تودههای مردم افشاند. ثمرهٔ پیشتازی او بعدها خودش را در شرکت پرشور و میلیونی زنان میهنمان در انقلاب ضدسلطنتی نشان داد.
معصومه شادمانی پس از پشت سر گذاشتن یک دوره سخت شکنجه به زندان قصر منتقل شد و مدت ۵سال را در آنجا بهسر برد. دوران زندان سرفصل دیگری از زندگی مبارزاتی او بود. وی در زندان با آزمایشهای دشوارتری روبهرو شد. ضربه اپورتونیستی سال ۵۴ یکی از این آزمایشهای دشوار بود اما معصومه شادمانی در پیمودن راهی که برگزیده بود تردیدی به خود راه نداد و بر مواضع انقلابی خود استوار ماند. او پس از تحمل ۴سال و ۶ماه زندان همراه با شکنجه، جزو آخرین دستهٔ زندانیان سیاسی بود که به همت خلق قهرمان ایران از زندان شاه آزاد شد.
معصومه شادمانی پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی
معصومه شادمانی بلافاصله پس از آزادی از زندان با تجربهای پربارتر و درکی بسیار عمیقتر از گذشته به پیمودن راه فرزندان مجاهد خود ادامه داد. او بهعنوان یکی از کادرهای ارزندهٔ مجاهدین بهصورت تماموقت در انجمنها و ستادهای متعلق به سازمان مشغول به فعالیت شد. خانهٔ او بهعنوان یکی از پایگاههای مخفی برای پیشبرد امر مبارزه در اختیار سازمان قرار داشت و به محل انتشار نشریه مجاهد تبدیل گشت؛ نشریهای که در آن زمان بهصورتی مخفی منتشر میشد.
یک خاطرهٔ جالب
یکی از برادران مجاهد که در دوره چاپ مخفی نشریهٔ مجاهد از نزدیک با مادر کبیری ارتباط داشته خاطرهای نقل میکند که گویای روحیه پرشور مادر کبیری است:
«ما مجبور بودیم نشریه مجاهد را در محل امنی تحریر و صفحهبندی و آماده چاپ کنیم. برای این کار چند پایگاه در نظر گرفته شده بود. پایگاه اصلی، خانهٔ «مادر کبیری» در خیابان مبارزان بود. ناشناخته ماندن این پایگاه برایمان بسیار مهم بود. بهعلت ترددهای ناگزیری که داشتیم عاقبت این پایگاه مورد شک واقع شد و یک روز پاسداران کمیته مرکزی به آن حمله کردند. ما برای از بین نرفتن امکانات پایگاه مجبور به مقاومت شدیم. در این میان مادر کبیری مثل شیر میغرید و یک لحظه آرام و قرار نداشت. او آنچنان به مزدوران کمیتهچی حمله میکرد که آنان در لاک دفاعی فرو رفته بودند. مادر کبیری برای جمعیت انبوهی از اهالی محل که در حمایت از ما جمع شده بودند، سخنرانی کرد. در پرتو افشاگریهای او ما نیز موفق شدیم با استفاده از فرصت، دستگاههای چاپ نشریه را از پایگاه خارج کنیم. پس از آن نیز مادر کبیری با شجاعت غیرقابل وصفی به کمیته مرکزی رفت و با فرماندهٔ آنجا به نام عزت شاهی [با نام مستعار مطهری] ـ که از زمان شاه او را میشناخت ـ برخورد کرد. ایستادگی مادر کبیری به قدری مؤثر بود که فردایش مجبور شدند تمام اموالی را هم که به غارت برده بودند برگردانند».
مادر کبیری بهعلت شناختهشدگی و محبوبیتی که در میان مردم داشت در اولین دوره انتخابات مجلس شورای ملی بهعنوان یکی از کاندیداهای مجاهدین معرفی شد.
فعالیتهای مادر کبیری پس از آغاز مبارزه مسلحانه
پس از آغاز مبارزه مسلحانه در ۳۰خرداد ۱۳۶۰، مادر کبیری با رشادت و قاطعیت تمام در صحنه مقدم نبرد حضور یافت. او با شوری انقلابی در مأموریتهای سازمانی شرکت میکرد. عاقبت در جریان یکی از همین مأموریتها دستگیر و به شکنجهگاه اوین منتقل شد. لاجوردی جلاد که مادر را بهخوبی میشناخت و از مواضع قاطع او علیه ارتجاع خبر داشت کینه عمیقی از او به دل داشت. به همین دلیل با شقاوت و رذالت بیمانندی به شکنجه او پرداخت. کسانی که در زندان همبند مادر کبیری بودهاند، از مقاومتهای حماسی او خاطرهها دارند. یکی از آنها نوشته است:
«شدت شکنجهها به حدی بود که بر اثر شلاقها گوشت و پوست هر دو پای مادر کبیری از ساق به پایین ریخته بود و استخوانهای کف پایش دیده میشد. او به حدی لاغر شده بود که عینک بر صورتش قرار نمیگرفت».
مادر کبیری قهرمان با شجاعت و پاکبازی تمامی شکنجهها را تحمل کرد. در ادامه این گزارش آمده است: «او هر جا که فرصتی به دست میآورد، سایرین را به مقاومت تشویق میکرد و فریاد میزد:
«بچهها مقاومت کنید. پیروزی از آن ما و مردم است. خمینی رفتنی است».
شهادت مادر کبیری
پنجم دیماه ۱۳۶۰
در این روز خونین مادر کبیری را به دستور اسدالله لاجوردی به میدان تیر بردند. مطابق برخی گزارشها لاجوردی ـ که خود زمینهساز و شکنجهگر مادر کبیری بود ـ در ساعت تیرباران نیز حضور داشت و خودش به مادر کبیری تیر خلاص زده است.
معصومه شادمانی(مادر کبیری) زندانی دو نظام بود، با هر دو نظام جنگید و توسط شکنجهگرانش شکنجه شد. شاه نتوانست او را اعدام کند اما شیخ کار ناتمام شاه را به پایان برد.
باشد تا نسلهای آینده چنان که شایسته است حماسهٔ مادر کبیری را قدر بشناسند و این برگ زرین از تاریخچهٔ سراسر رزم و فدای مجاهدین به راهنمای زندگی و عمل زن ایرانی در مسیر رهایی تبدیل گردد.
۱۴۰۲ اردیبهشت ۲۲, جمعه
مجاهد شهید ناصر لطیفی از شهرستان بابل مجاهد شورشگرشورشگر
زندگینامه مجاهد شهید
شورشگر ناصر لطیفی از شهرستان بابل
مجاهد سربه دار ناصر لطیفی چهره محبوب و دوستی داشتنی دریک خانوده کشاورز سال
۱۳۴۲ درروستای شیردار کلا از بخش گنج افروز شهرستان بابل به دنیا امد
دردوران جوانی ناصردر رشته اتومکانیک در هنرستان نوشیروانی بابل تحصیل میکرد .یکی از شاگرد ممتاز هنرستان بود که به طور خاص در رسم فنی و پرسپکتیو کشی قطعات از خلاقیت و نبوغ و تسلط فوق العاده ای برخورداربود ؛ فوق دیپلم همین رشته ازانستیتو تکنولوژی نوشیروانی بابل هست .مجاهد شهید ناصر تحت تاثیر آموزشهای برادر بزرگترش مجاهد شهید عزت الله لطیفی که دانشجوی مهندسی در دانشگاه علم و صنعت تهران بود واردفعالیت سیاسی در انقلاب ضد سلطنتی شد>نقش فعالی در راه اندازی اعتراضات دانشجویی و راه اندازی تظاهراتها ی ضد سلطنتی به خصوص توی محل زندگی شان در روستای شیردارکلای بابل بعهده داشت . قبل از انقلاب یعنی در ابتدای سال ۵۷ به همراه ۵تن از بچه های محل در عملیات شبانه به آتش کشیدن شکارگاه سلطنتی شاه توی یک منطقه جنگلی حفاظت شده به اسم لاکسر .... با مسولیت و طراحی برادرش عزت الله شرکت فعال داشت . ناصر در رشته ورزشی هم کشتی گیر ماهری بود اما قبل از هرچیز روحیه جوانمردی و فروتنی و صمیمیتش در با شگاه و مدرسه و محل زندگی اش چشم همه را گرفته بود برای همکلاسی اش ناصر خیلی دوستش داشتند من اگر چه به دلیل نو ع فعالیت و ارتباط متفاوتم با سازمان امکان دیدن ناصر را از 60 به بعد نداشتم اما میدانم که ناصر در پروسه زندان به دلیل شکنجه ها و فشارهای روحی زیاد ی که در انفرادی گوهردشت متحمل شده بود دچار عدم تعادل و روانی شده بود . اورا می بردند در بند زندانیان عادی اما معتاد و خطرناک میگذاشتند تا بیشتر آزارش دهند و وادار به تسلیم کنند . متاسفانه چیری هم از دوران اسارت ناصر در زندان نمیدانم اما از دیگران تعریفش را شنیدم که : علیرغم امتیازی که رژیم به ناصر برسر حاد شدن بیماری اش داده ؛ وی را یک با ر با گرفتن ضمانت به مرخصی فرستاد ولی هرگز همکاری با رژیم و مصاحبه تلویزیونی را نپذیرفته حا ضرنشد تحت فشار و شکنجه بیاید علیه سازمان و رهبری مقاومت حرفی بزند و سرانجام هم قیمت ایستادگی و وفاداری اش به راه و آرمان مجاهد ین و عشقش به برادر مسعود را با شهادت و خون پاکش دادو تو ی قتل عام ۶۷ به عنوان مجاهد سر مو ضع سربه دار و اعدام شد . روحش شاد ؛ بدون شک را هش تا قیام و سرنگونی این دشمن ضد بشری ادامه دارد و توشه راه همه ما تا روز انتقام و خونخواهی خون شهیدان خواهد بود . نه فراموش میکنیم و نه می بخشیم
نوشته ای محمود پسرعموی ناصر
مجاهد شهید وحید گرجی ، سربه داری از شهرستان بابل وخاطراتی
خاطراتی از مجاهد شهید وحید گرجی ، سربه داری
از شهرستان بابل
مجاهدشهید وحید گرجی در ابتدا فاز نظامی دستگیر شد . و سپس تیرباران گردید و به پیمان خود باخدا و خلق وفا
کرد .وحید از مجاهدینی بود که در ستاد مجاهدین در فازسیاسی در قسمت اطلاعات سازمان
کار می کرد . یادم می اید همیشه وقتی وارد دفتر مجاهدین می شدی . با چهره بشاش و
خندا ن وحید مواجه می شدی که ازتو استقبال می کرد . دراولین برخورد سلام
وعلیک گرم می گرفت .وبعد سوال می کرد با
کی کارداری تاصدا بزنم . همیشه صدای او از بلندگو درداخل ساختمان جنبش شنیده می
شود و مجاهد مورد نظر ر ا مورد خطاب قرار می داد و می گفت لطفا به اطلاعات . و اینطوری
هر هواداری وارد ستاد می شد . ابتدا با وحید برخورد داشت . و او با متانت خاص
مجاهدی همه را به گرمی می پذیرفت . وحید
نامی اشنا برای همه هواداران مجاهدین در
بابل بود .کسی نیست که از او خاطره ای نداشته باشد . مجاهد خستگی ناپذیر ازابتدا
صبح درب ستاد را به روی هوادارن باز می
کرد وتا تاساعت دیروقت شب یک تنه مسولیت خودش را انجام می داد .
هر چند که وحید به دست دجال ضدبشر تیرباران شد . ولی یاد و خاطره و لبخند ه
هایش درقلب وضمیر ما نقشه بسته است .
خاطراتی از مجاهد شهید علی زمان فیروز جایی
خاطراتی
از مجاهد شهید علی زمان فیروز جایی
علی زمان فیروز جایی
اهل فیروز جا، از توابع بندپی بابل بود. وی از زندانیان مقاوم و با داشتن روحیه
انقلابی و با وجود سن کم بین بقیه زندانیان شاخص قاطعیت و با داشتن مرزبندی در
مقابل پاسداران، دوست داشتنی و همه به او احترام خاصی میگذاشتند. علی زمان فیروز
جایی نسبت به راه و آرمانش از ایمانی بالایی برخوردار بود. یادم هست یکی از
زندانیان در روابط با پاسدار بی مرزی کرده بود، علی زمان با کشیدن فریاد بر سر آن
زندانی اجازه نداد که بیشتر این بی مرزی ادامه پیدا کند. علی زمان فیروز جایی در
روابط با بچه ها همیشه کمک کار و در کارهای جمعی فعال و بی نام نشان بود. و بچه
های زندانی مجاهد او را خیلی دوست داشتند. علی زمان همچنین نسبت به آرمان مجاهدین
سرسخت و با ایمان بود و همین ویژگی علی زمان او را در بین بچه ها دوست داشتنی کرده
بود. و از ویژه گی های دیگر علی زمان نظم و دیسپلین و تشکیلاتی بودن او بود که
قبول مسؤلیت در کارهای بند از ویژگی های انقلابی او بود.
مجاهد شهید علی زمان کرد فیروجاء ازشهرستان بابل
مجاهد شهید علی زمان کرد فیروجاء ازشهرستان بابل
مجاهد شهید علی زمان کرد فیروجاء
فرزندی ازشهرشتان بابل متولد روستای آخمن ازبخش بند پی شرقی بود .دریک
خانوده کشاورز برزگ شد ودر دبیرستان درس می خواهد
تا اینکه از طریق اقوام خود کریم وهانی باخویش با سازمان مجاهدین آشنا شد .
او به خوبی درد و رنج مردمش را با گوشت وپوست لمس کرده بود که چگونه توسط
دیکتاتوری شاه در فقر و بدبختی نگه داشته شدند و شیره جان وسرمایه مردم را به یغما
بردند و ازطرفی می دید که ارتجاع سر برافراشته از موج انقلاب به سرفت رفته چگونه
تلاش می کند چنگال خودش را در مردم فرو کند و انها را در جهل وبی خبری نگه دارد .
علی زمان به خوبی دیده بود که نباید سکوت کرد باید براین زمانه شورید این اندیشه
ای بود که مجاهدشهید هدایت الله باخویش که درزمان شاه در زندان به شهادت رسید .
پیام خونش این طوری در وجود علی زمان می جوشد و ارام و قرار را ازاو می گرفت که ما
زنده برانیم که ارام نگیریم .موجیم که اسودگی ما در عدم ماست عهد کرده بود که براین وضیعت موجود شورش کند .
تمام آرزویهای خودش را در ارمان مجاهدین و
برادر مسعود دید . مانند ماهی سیاه کو چولو عزم کرده بود که خلاف جریا ن آب شنا
کند . او فقط یک حرف داشت . باید ارمان انقلابی مجاهدین را .که همان جامعه بی طبقه توحید است .را به میان توده
برد . انتخاب کرد بود که یک مهدی رضایی گل
سرخ دیگر شود . . دیگر هیچ مانعی را به رسمیت نمی شناخت
در فاز سیاسی . در کسوت یک ملیشیای مجاهدی خلق . در شهر وروستا درمدرسه در
انتخابات مجلس و انتخاب برادر مسعود برای ریاست جمهوری همه جا حضور داشت . بارها
کتک خورد و چماق برسرش فرود امد . ولی خم به ابرو نیاورد . او می دانست مسیری که
انتخاب کرد باید محکم واستوار هر چه باشد باید رفت . درشروع فاز نظامی دسگیرشد
مورد اذر وشکنجه قرار گرفت و درنهایت به یکی از زندانهای تهران متقل شد و درهنگام
قتل عام سال 67 به دست رژیم پلید خمینی
سربه دار شد
خاطرات یکی از همبندان علی زمان در زندان































