۱۴۰۵ مرداد ۱۹, دوشنبه

آموزش برای نسل جوان رهبر مقاومت مسعود رجوی از شماره ۲۳ تا ۳۳

 آموزش برای نسل جوان رهبر مقاومت مسعود رجوی از شماره ۲۳ تا ۳۳

مسعود رجوی؛ اول اسفند ۱۴۰۴- به قول عبید زاکانی: عابد و زاهد و مسلمانا!

 مسعود رجوی؛ اول اسفند ۱۴۰۴- به قول عبید زاکانی: عابد و زاهد و مسلمانا!

۱۴۰۵/۵/۱۸

مسعود رجوی - اول اسفند ۱۴۰۴

مژدگانی که بچهٔ شاه متولی پس گرفتن دین و مذهب از «دجال زمان» شد

به قول عبید زاکانی: عابد و زاهد و مسلمانا!

این خبر چون رسید بر موشان، همه گشتند شاد و خندانا!

فقط نمی‌داند با تناقض یک مبارزه سیاسی برای «پس گرفتن دین و مذهب» در عین مخالفت با

«اسلام سیاسی» چه کند؟!

بیچاره تفاوت جدایی دین و «دولت» را از «سیاست» نمی‌داند

از آنجا که در رویکرد شاهپرستان «حزب فقط رستاخیز» است، نه فقط مجاهدین «فاسد» و مفسد «مارکسیست اسلامی»

بلکه احزاب دمکرات مسیحی در اروپا و مسلم لیگ در هند و پاکستان هم باید منحل شوند

تناقض دیگر این است که بچهٔ شاه به همان قانون اساسی سوگند خورده که در اصل اول متمم آن

شاه باید دارای «طریقهٔ حقهٔ جعفریه اثنی عشریه» و «مروج» آن باشد

بچه شاه «برادران و خواهران سنی و پیروان سایر ادیان، مذاهب و باورها» را هم با هذیان و پارانویای سلطنتی در جیب گذاشته

و از موضع تولیت آنها به «شیعیان مؤمن» اندرز می‌دهد که اگر «دغدغهٔ دین» دارند و می‌خواهند

در آینده ایران

«در آرامش و در قالبی غیرسیاسی و شخصی، مناسک دینی خود را دنبال کنند،  در صف مقدم مبارزه» قرار بگیرند!

از اینرو، شیعیان عزیز که دغدغهٔ دین دارید، با در دست داشتن یک جلد قرآن چاپ

«خدایگان شاهنشاه آریامهر»

در مصلای تهران با پرچم تاج‌نشان «به این مبارزه مقدس» بپیوندید و با شعارهای جاوید شاه

و کینگ رضا پهلوی

آرامش پیدا کنید و مناسک دینی خود را با «فیک» های شاهپرستانه انجام دهید‍! از ابتذال و ذبح کلمه مقدس هم چیزی نپرسید

فقط یادتان باشد که اگر مثل روز عید فطر سال ۵۷ در میدان ژاله مرگ بر شاه بگویید

آن‌وقت مسئولیت قتل‌عام با خودتان است که قدر نظام شاهنشاهی را ندانستید و به آن کافر شدید

اگر هم مثل فدایی‌ها و مجاهدین به فکر براندازی افتادید، شلاق و آپولو در اوین و «فلکهٔ ثابتی»

در انتظار است!

آخر، بیشترین نبرد و بیشترین خون در یک مبارزه سازمان‌یافتهٔ سیاسی و ایدئولوژیک در تاریخ ایران

بین همین مجاهدین شیعه با دیکتاتوری دینی جریان داشته و کتاب قطور شهیدان و قتل‌عام سربداران گواه آن است

یونسی وزیر اطلاعات قبلی رژیم می‌گفت: «مجاهدین خلق اکثرشان یا همه‌شان شیعه هستند به ظاهر، و اکثرشان هم فارس‌اند

ولی بیشترین شرارت را هم مرتکب شدند» (۱۴ مهر ۱۳۹۷)

راستی، اصل موضوع چیست؟ و مگر در تاریخ ایران شاه و شیخ ستمگر همراه و همزاد و دو روی یک سکه نبوده‌اند؟

اصل موضوع این است که بچه‌شاه با هر ایدئولوژی که حاصل آن سازمان‌یافتگی و برانداختن آتشین شیخ و شاه ستمگر از ریشه باشد

از اساس مخالف است و آن را در شریعت دیکتاتوری و وابستگی برنمی‌تابد

با یک نگاه به مسابقهٔ عدد و رقم‌سازیهای میلیونی خامنه‌ای و بچه شاه در حمایت‌های موهوم ملت ایران از خودشان

به‌روشنی می‌توان دریافت که در سرقت انقلاب و غصب حق حاکمیت جمهور مردم نیز مشابه یکدیگرند

آن یکی انقلاب ضدسلطنتی را ربود و این یکی برای ربودن انقلاب دموکراتیک و رود خروشان خون شهیدانش خیز برداشته است

ادا و اطوار خمینی را در می‌آورد اما در واقع کاریکاتور خمینی است چون فاصله در تعادل‌قوای اجتماعی و سیاسی نجومی است

حرف شورشگران این روزگار هم ساده و روشن است. فقط دو کلمه است:

بیـا! بیـا!

مـرگ بـر ستمگـر، چـه شـاه باشـه چـه رهبــر

«خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود حماسه مجاهد خلق در فومن وجنگلهای رضوانشهر» منتشر شد شهرام بهزادی

 «خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود حماسه مجاهد خلق در فومن وجنگلهای رضوانشهر» منتشر شد شهرام بهزادی

«خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود حماسه مجاهد خلق در فومن وجنگلهای رضوانشهر»

همینجا روی لینک یا عکس کلیک کنید وکتاب را بخوانید ومنتشر میکنید

«خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود حماسه مجاهد خلق در فومن وجنگلهای رضوانشهر» منتشر شد شهرام بهزادی

مقدمه :

این کتاب، نه فقط روایتی از یک نفر، که صدایی است از دل دهه‌ای خونین، از اعماق جنگل‌های خاموش‌شده با فریاد، و از میان خاکستر مقاومتی که هنوز شراره‌هایش در دل مردم می‌سوزد. «خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود» سندی زنده از دوران خفقان، از شکنجه‌گاه‌ها، فرارهای حماسی، عملیات‌های قهرمانانه، و مادران و پدرانی است که ستاره‌های شب‌های تار این خاک‌اند.


راوی این کتاب، مجید سندی، با زبانی صمیمی و پراحساس، نه فقط زندگی خود، بلکه قصه‌ی صدها شهید و مجاهد و مردم یاری‌گر شمال را بازگو می‌کند. روایت‌هایی که با خون، ایمان، و فداکاری نوشته شده‌اند.


از سلول‌های تاریک زندان سپاه رشت، تا قله‌های مه‌گرفته کردستان، از کمین‌های جنگل‌های فومنات تا پشت‌بام خانه‌های مقاوم در محله‌های رشت، این کتاب بازتابی است از رزمندگیِ یک نسل، و شعله‌ای است که خاموش نشده‌است.
در این نوشتار، خاطراتی خواهید یافت که نه‌فقط برای تاریخ، که برای بیداری امروز ما ضروری‌اند. چرا که تا وقتی مجیدها از یاد نروند، راه روشن خواهد ماند


خلاصه محوری  از این کتاب ارزنده:

کتاب «خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود» روایت پرشور و مستند زندگی و مبارزه مجاهد خلق مجید سندی است که با فرار شجاعانه‌اش از زندان رشت آغاز می‌شود. او در مسیر پیوستن دوباره به سازمان، از جنگل‌های گیلان و حمایت‌های مردمی می‌گذرد و نهایتاً خود را به منطقه آزاد شده کردستان می‌رساند.


کتاب سرشار است از صحنه‌های مقاومت، فرار، مخفی‌کاری، عملیات‌های مسلحانه علیه سران سرکوبگر رژیم در گیلان، و روایت‌های سوزناک از شهادت یاران مجاهد همچون علی ابراهیمی، حمزه شریفی، جعفر خسروی، یاسر دادرس، حجت سندی، و بسیاری دیگر.
نقش مادران، خانواده‌ها، و مردم شمال ایران در پشتیبانی از مجاهدین خلق، روح این کتاب را با شور ملی، اخلاق انقلابی، و خاطراتی بکر و گاه دردناک غنا می‌بخشد.



این روایت تکان‌دهنده و سترگ از مجاهد خلق، مجید سندی را با همان لحن مقاومتی، مستند و سرشار از شور نگاشتم.

تا بماند وگواه باشد


سال‌های زندان – آشنایی، درگیری، اسارت

در هیاهوی خون و خیانت، در قلب شهری آشنا با شور، مجید سندی به‌دنیا آمد؛ از جنس مردم، از زهدان کار و رنج، از کوچه‌های خیس فومنات تا دیوارهای بلند رشت.
او نه با تئوری، که با کوچه‌ها و گلوهای فریاد آشنا شد. «شاه خائن» دیگر فقط یک شعار نبود، خونِ محسن نیک‌مرام، رفیقش، بر خاک افتاد تا معنی‌اش روشن‌تر شود.

در آستانه انقلاب، وقتی برخی معلمان ناظم‌های سابق ساواک‌پسند بودند، او شعار می‌نوشت، کتابخانه می‌ساخت و ستاد مجاهدین را سنگر زندگی‌اش می‌کرد. با آغاز فاز نظامی، مجید دیگر یکی از اعضای عملیاتی بود. هرچند نه آموزش رسمی دیده بود، نه تفنگی از آن خود داشت، اما باور داشت که نمی‌شود بدون سلاح مقابل ارتش جنایت بایستاد.

در یک صبح نحس، شهریور ۱۳۶۰، در کوچه مولر، مأموران رژیم او را محاصره کردند. کلتش جاگیر نشده بود، نتوانست شلیک کند. تیر از پشت خورد، اما مردم محله، هنوز نفس می‌کشیدند. مجید، زخمی، توسط مردم نجات یافت. در بیمارستان، دکتر گفت: «اگر گلوله کمی پایین‌تر می‌رفت، تمام بودی

اما دشمن، بیمارستان را امن نمی‌خواست. با همان تن مجروح، او را از تخت کشیدند و در رادیو و تلویزیون گفتند: «امت حزب‌الله یک منافق را گرفت


دروغ، دروغ، دروغ… و شکنجه آغاز شد.

همینجا روی لینک یا عکس کلیک کنید وکتاب را بخوانید ومنتشر میکنید

«خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود حماسه مجاهد خلق در فومن وجنگلهای رضوانشهر» منتشر شد شهرام بهزادی