فصل دوم سیاوش سیفی؛ فرماندهای که ستون مقاومت داخلی شد
بخشی از کتاب
از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ فرمانده سیاوش سیفی تا مهدی خانکی ،امیرحسین صفری وابوالفضل سپاهی روی لینک کلیک کنید وبخوانید
تداوم یک مقاومت؛ از نسل انقلاب تا شورشگران امروز از ۱۰ مرداد شهادت فرمانده سیاوش تا نسل سربداران پیشگفتار تاریخ،
«برخی انسانها تنها در روز شهادتشان شناخته میشوند، در حالی که سالها پیش
از آن، بار یک تاریخ را بر دوش گرفتهاند.»
دهم مرداد ۱۳۶۱، نام سیاوش سیفی برای نخستین بار در مقیاسی گسترده بر سر زبانها افتاد؛
روزی که رسانههای حکومتی از انهدام یکی از مهمترین مراکز سازمان مجاهدین خلق سخن
گفتند و سازمان نیز از شهادت یکی از برجستهترین فرماندهان خود خبر داد.
اما هیچ فرماندهای در یک روز ساخته نمیشود.
صبح دهم مرداد، پایان راهی بود که سالها پیش، در شهری کوچک در آذربایجان
آغاز شده بود.
برای شناخت دهم مرداد، باید پیش از شنیدن صدای نخستین گلولهها، به سالهایی
بازگشت که نوجوانی از بناب، آرامآرام مسیر زندگی خود را انتخاب میکرد؛ مسیری که
قرار بود او را از کوچههای شهرش به زندان شاه، از زندان به دانشگاه، از دانشگاه
به مبارزه مخفی و از آنجا به مسئولیت سنگین هدایت مقاومت داخلی برساند.
بناب؛ آغاز راه
بناب، مانند بسیاری از شهرهای آذربایجان، در دهه چهل و پنجاه تنها یک شهر
آرام کشاورزی نبود. روحیه مذهبی، سابقه مبارزات مردمی، نفوذ اندیشههای آزادیخواهانه
و حساسیت نسبت به رخدادهای سیاسی کشور، فضای متفاوتی به آن داده بود.
سیاوش سیفی در چنین محیطی رشد کرد.
خانواده، مدرسه، فضای مذهبی و تحولات سیاسی ایران، هر کدام سهمی در شکلگیری
شخصیت او داشتند، اما آنچه بیش از هر چیز در خاطره دوستانش باقی مانده، روحیه
آرام، منظم و مسئولیتپذیر او بود.
او از همان سالهای نوجوانی، بیشتر شنونده بود تا سخنگو.
بیشتر عمل میکرد تا شعار بدهد.
و بیش از آنکه خود را مطرح کند، به فکر انجام مسئولیتی بود که بر عهده میگرفت.
شاید همان روزها هیچکس تصور نمیکرد همین جوان آرام، چند سال بعد مسئول
بخشی از مهمترین شبکه مقاومت داخلی ایران شود.
دانشگاه؛ انتخابی که به زندان ختم شد
ورود به دانشگاه، برای نسل سیاوش تنها ادامه تحصیل نبود.
دانشگاههای ایران در سالهای پایانی حکومت پهلوی، میدان برخورد اندیشهها
بودند.
بحثهای سیاسی، جلسات مخفی، انتشار اعلامیه، ارتباط میان دانشجویان و جریانهای
مبارز، فضای تازهای ایجاد کرده بود.
سیاوش نیز مانند بسیاری از جوانان همنسل خود، به این فضا وارد شد.
او خیلی زود دریافت که دیگر نمیتواند تنها یک دانشجو باقی بماند.
شرایط کشور، او را وادار میکرد میان سکوت و مسئولیت یکی را انتخاب کند.
انتخابش روشن بود.
همین انتخاب، خیلی زود او را در مسیر تعقیب ساواک قرار داد.
دستگیری، بازجویی و زندان، بخشی از زندگی او شد.
زندان شاه؛ مدرسهای که بسیاری را ساخت
زندان برای بسیاری پایان مبارزه بود.
برای گروهی دیگر، آغاز مرحلهای تازه.
در زندانهای شاه، نسلهای مختلف مبارزان سیاسی، با همه اختلافهای فکری و
سیاسی، در کنار یکدیگر زندگی میکردند.
بحث میکردند.
مطالعه میکردند.
اختلاف میکردند.
و هر روز شناخت عمیقتری از یکدیگر پیدا میکردند.
سیاوش نیز از همین نسل بود.
در زندان، بیش از آنکه به دنبال دیده شدن باشد، به دنبال آموختن بود.
رفتار متین، انضباط فردی و روحیه جمعی، او را نزد همبندانش به فردی قابل
اعتماد تبدیل کرده بود.
سالها بعد، کسانی که مسئولیتهای بزرگ تشکیلاتی را میان افراد تقسیم میکردند،
دقیقاً همین ویژگیها را به یاد آوردند.
اعتماد، مهمترین سرمایه یک مبارزه مخفی است.
و اعتماد، با شعار به دست نمیآید.
در سالهای زندان ساخته میشود.
انقلاب؛ آزادی از زندان، ورود به
مسئولیتی بزرگتر
بهمن ۱۳۵۷ درهای زندان را گشود.
برای بسیاری، دوران مبارزه پایان یافته بود.
اما برای سیاوش، مرحله دشوارتر تازه آغاز میشد.
انقلاب پیروز شده بود، اما آینده هنوز روشن نبود.
فضای سیاسی کشور به سرعت دگرگون میشد.
جریانهای مختلف برای آینده ایران برنامههای متفاوتی داشتند.
در این میان، سازمان مجاهدین خلق نیز به سرعت فعالیت علنی خود را گسترش داد.
سیاوش دیگر آن زندانی سالهای قبل نبود.
تجربه زندان، شناخت تشکیلات و توانایی سازماندهی، او را در جایگاهی قرار داد
که مسئولیتهای سنگینتری به او سپرده شود.
او کمتر در صحنه عمومی دیده میشد.
کار اصلیاش ساختن بود.
ساختن ارتباط.
ساختن نیرو.
ساختن تشکیلات.
و حفظ انسجام.
کتاب را اینجا بخوانید
از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ فرمانده سیاوش سیفی تا مهدی خانکی ،امیرحسین صفری وابوالفضل سپاهی روی لینک کلیک کنید وبخوانید
تداوم یک مقاومت؛ از نسل انقلاب تا شورشگران امروز از ۱۰ مرداد شهادت فرمانده سیاوش تا نسل سربداران پیشگفتار تاریخ،

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر