«خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود حماسه مجاهد خلق در فومن وجنگلهای رضوانشهر» منتشر شد شهرام بهزادی
«خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود حماسه مجاهد خلق در فومن وجنگلهای رضوانشهر»

همینجا روی لینک یا عکس کلیک کنید وکتاب را بخوانید ومنتشر میکنید
«خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود حماسه مجاهد خلق در فومن وجنگلهای رضوانشهر» منتشر شد شهرام بهزادی
مقدمه :
این کتاب، نه فقط روایتی از یک نفر، که صدایی است از دل دههای خونین، از اعماق جنگلهای خاموششده با فریاد، و از میان خاکستر مقاومتی که هنوز شرارههایش در دل مردم میسوزد. «خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود» سندی زنده از دوران خفقان، از شکنجهگاهها، فرارهای حماسی، عملیاتهای قهرمانانه، و مادران و پدرانی است که ستارههای شبهای تار این خاکاند.
راوی این کتاب، مجید سندی، با زبانی صمیمی و پراحساس، نه فقط زندگی خود، بلکه قصهی صدها شهید و مجاهد و مردم یاریگر شمال را بازگو میکند. روایتهایی که با خون، ایمان، و فداکاری نوشته شدهاند.
از سلولهای تاریک زندان سپاه رشت، تا قلههای مهگرفته کردستان، از کمینهای جنگلهای فومنات تا پشتبام خانههای مقاوم در محلههای رشت، این کتاب بازتابی است از رزمندگیِ یک نسل، و شعلهای است که خاموش نشدهاست.
در این نوشتار، خاطراتی خواهید یافت که نهفقط برای تاریخ، که برای بیداری امروز ما ضروریاند. چرا که تا وقتی مجیدها از یاد نروند، راه روشن خواهد ماند…
خلاصه محوری از این کتاب ارزنده:
کتاب «خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود» روایت پرشور و مستند زندگی و مبارزه مجاهد خلق مجید سندی است که با فرار شجاعانهاش از زندان رشت آغاز میشود. او در مسیر پیوستن دوباره به سازمان، از جنگلهای گیلان و حمایتهای مردمی میگذرد و نهایتاً خود را به منطقه آزاد شده کردستان میرساند.
کتاب سرشار است از صحنههای مقاومت، فرار، مخفیکاری، عملیاتهای مسلحانه علیه سران سرکوبگر رژیم در گیلان، و روایتهای سوزناک از شهادت یاران مجاهد همچون علی ابراهیمی، حمزه شریفی، جعفر خسروی، یاسر دادرس، حجت سندی، و بسیاری دیگر.
نقش مادران، خانوادهها، و مردم شمال ایران در پشتیبانی از مجاهدین خلق، روح این کتاب را با شور ملی، اخلاق انقلابی، و خاطراتی بکر و گاه دردناک غنا میبخشد.
این روایت تکاندهنده و سترگ از مجاهد خلق، مجید سندی را با همان لحن مقاومتی، مستند و سرشار از شور نگاشتم.
تا بماند وگواه باشد
سالهای زندان – آشنایی، درگیری، اسارت
در هیاهوی خون و خیانت، در قلب شهری آشنا با شور، مجید سندی بهدنیا آمد؛ از جنس مردم، از زهدان کار و رنج، از کوچههای خیس فومنات تا دیوارهای بلند رشت.
او نه با تئوری، که با کوچهها و گلوهای فریاد آشنا شد. «شاه خائن» دیگر فقط یک شعار نبود، خونِ محسن نیکمرام، رفیقش، بر خاک افتاد تا معنیاش روشنتر شود.
در آستانه انقلاب، وقتی برخی معلمان ناظمهای سابق ساواکپسند بودند، او شعار مینوشت، کتابخانه میساخت و ستاد مجاهدین را سنگر زندگیاش میکرد. با آغاز فاز نظامی، مجید دیگر یکی از اعضای عملیاتی بود. هرچند نه آموزش رسمی دیده بود، نه تفنگی از آن خود داشت، اما باور داشت که نمیشود بدون سلاح مقابل ارتش جنایت بایستاد.
در یک صبح نحس، شهریور ۱۳۶۰، در کوچه مولر، مأموران رژیم او را محاصره کردند. کلتش جاگیر نشده بود، نتوانست شلیک کند. تیر از پشت خورد، اما مردم محله، هنوز نفس میکشیدند. مجید، زخمی، توسط مردم نجات یافت. در بیمارستان، دکتر گفت: «اگر گلوله کمی پایینتر میرفت، تمام بودی.»
اما دشمن، بیمارستان را امن نمیخواست. با همان تن مجروح، او را از تخت کشیدند و در رادیو و تلویزیون گفتند: «امت حزبالله یک منافق را گرفت!»
دروغ، دروغ، دروغ… و شکنجه آغاز شد.
همینجا روی لینک یا عکس کلیک کنید وکتاب را بخوانید ومنتشر میکنید
«خروش جنگل؛ مجید از یاد نرود حماسه مجاهد خلق در فومن وجنگلهای رضوانشهر» منتشر شد شهرام بهزادی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر