۱۴۰۵ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

از تصمیم تا پایداری ۶ ـ دهم مرداد؛ روزی که چند نقطه تهران به یک جبهه تبدیل شد شهرام بهزادی

 از تصمیم تا پایداری۶- دهم مرداد؛ روزی که چند نقطه تهران به یک جبهه تبدیل شد


۱۰مرداد ۱۳۶۱ شهادت فرمانده سیاوش سیفی راهی که تا امروز استمرار وتدام پیدا کرد

بخشی از کتاب 

از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ فرمانده  سیاوش سیفی تا مهدی خانکی ،امیرحسین صفری وابوالفضل سپاهی روی لینک کلیک کنید وبخوانید

تداوم یک مقاومت؛ از نسل انقلاب تا شورشگران امروز از ۱۰ مرداد شهادت فرمانده سیاوش تا نسل سربداران پیشگفتار تاریخ،

تابستان ۱۳۶۱، تهران شهری بود که در ظاهر زندگی روزمره خود را ادامه می‌داد، اما در زیر پوست آن، جنگی بی‌وقفه جریان داشت. خیابان‌ها، کوچه‌ها، خانه‌های اجاره‌ای، مغازه‌ها، تاکسی‌ها و حتی صف‌های نان، همگی می‌توانستند بخشی از میدان تعقیب و مراقبت باشند. نیروهای امنیتی در جست‌وجوی پایگاه‌ها و ارتباطات باقی‌مانده بودند و اعضای سازمان نیز در شرایطی که هر تماس، هر رفت‌وآمد و هر نشانی می‌توانست به کشف یک زنجیره منجر شود، می‌کوشیدند تشکیلات را حفظ کنند.

بعد از ۱۹ بهمن و ۱۲ اردیبهشت، دستگاه سرکوب دیگر با یک شبکه ناشناخته روبه‌رو نبود. تجربه دو یورش بزرگ، به آن آموخته بود که چگونه حلقه محاصره را کامل کند، نیروها را در چند محور مستقر سازد، راه‌های خروج را ببندد و پیش از آغاز حمله، منطقه را از رفت‌وآمد عادی خالی کند. از سوی دیگر، کسانی که در پایگاه‌ها حضور داشتند نیز می‌دانستند که اگر حلقه محاصره بسته شود، امکان گریز بسیار اندک خواهد بود.

دهم مرداد از همین نقطه آغاز شد؛ نه با یک حادثه منفرد، بلکه با یورش‌هایی هماهنگ در چند نقطه تهران.

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که نیروهای مسلح در اطراف شماری از پایگاه‌ها مستقر شدند. خودروها در ورودی کوچه‌ها قرار گرفتند، مسیرها بسته شد و ساکنان محل با صدای فرمان‌ها، رفت‌وآمد نیروها و سپس شلیک‌های نخستین از خواب برخاستند. در برخی نقاط، حمله با رگبار آغاز شد و در برخی دیگر، نیروهای مهاجم کوشیدند با نزدیک شدن به ساختمان، مدافعان را غافلگیر کنند. اما خیلی زود روشن شد که با عملیاتی کوتاه و بی‌پاسخ روبه‌رو نیستند.

در رأس این مقاومت، نام سیاوش سیفی قرار داشت؛ فرمانده‌ای که مسئولیت هدایت بخشی از تشکیلات و هماهنگی مقاومت را برعهده داشت. اهمیت نقش او تنها در فرماندهی یک پایگاه خلاصه نمی‌شد. پس از ضربات سنگین ماه‌های قبل، مسئولیت کسانی مانند او بسیار فراتر از اداره یک واحد بود. آنان باید هم‌زمان خلأهای تشکیلاتی را پر می‌کردند، نیروهای پراکنده را به یکدیگر متصل نگه می‌داشتند و در فضایی که هر روز امکان ضربه‌ای تازه وجود داشت، روحیه ادامه‌دادن را حفظ می‌کردند.

دهم مرداد، لحظه‌ای بود که این مسئولیت از شکل پنهان و روزمره خود بیرون آمد و در برابر دیدگان مردم به آزمون گذاشته شد.

در چندین نقطه شهر، زنان و مردانی که در پایگاه‌ها محاصره شده بودند، تصمیم گرفتند تسلیم نشوند. برای آنان، این تصمیم ناگهانی نبود. هرکدام پیش از آن، روزها و ماه‌هایی را در شرایط زندگی مخفی گذرانده بودند؛ با نام‌های مستعار، جابه‌جایی‌های پی‌درپی، قطع ارتباط با خانواده، کمبود امکانات و خطر دائمی بازداشت. بسیاری از آنان پیشاپیش می‌دانستند که پایان این مسیر ممکن است نه فرار، بلکه مرگ در همان خانه‌ای باشد که به آخرین سنگرشان تبدیل شده بود.

حمله سنگین بود. نیروهای مهاجم پس از تجربه درگیری‌های پیشین، از تجهیزات و حجم آتش بیشتری استفاده می‌کردند. هدف آن بود که فرصت هرگونه مقاومت طولانی از میان برود. اما در داخل پایگاه‌ها، پاسخ به محاصره نه سکوت بود و نه تسلیم. شلیک‌ها از دو سو ادامه یافت و برخی ساختمان‌ها در میان آتش و دود فرو رفتند.

برای مردم محله‌ها، آنچه رخ می‌داد تنها صدای یک عملیات امنیتی نبود. آنان شاهد رویارویی دو اراده بودند: قدرتی که با شمار زیاد نیرو، سلاح و امکانات آمده بود تا هر نشانی از مقاومت سازمان‌یافته را از میان بردارد، و گروه‌هایی محاصره‌شده که می‌دانستند راه خروجی ندارند، اما حاضر نبودند سلاح بر زمین بگذارند.

این صحنه‌ها، دهم مرداد را از یک عملیات به یک واقعه تاریخی تبدیل کرد.

۷ ـ نام‌ها در میان دود و آتش

در گزارش‌های مربوط به آن روز، نام ده‌ها زن و مرد آمده است؛ افرادی با سن‌ها، پیشینه‌ها و مسئولیت‌های گوناگون که در چند پایگاه جداگانه به یک سرنوشت مشترک رسیدند. در میان آنان، جوانانی بودند که تنها چند سال پیش دانش‌آموز یا دانشجو بودند؛ افرادی که در فعالیت‌های علنی پس از انقلاب شرکت کرده بودند و سپس، با بسته‌شدن فضای سیاسی، به زندگی مخفی روی آورده بودند. در کنار آنان، اعضای باتجربه‌تر و حتی مادری سالخورده حضور داشتند که سرنوشت خود را از فرزندان و همرزمانش جدا نکرد.

فاضله مددپور، باقر آل‌اسحاق، هادی و جعفر آمرطوسی، افسانه امینیان، فاطمه اثنی‌عشری، نوذر احسنی، عصمت احمدی، قاسمعلی بیات کمیتکی، امیر بیژن‌یار، زبیده جعفری ثانی، علیرضا حسینی، سهیلا بنی‌قاضی، مریم حسینی، مریم خدایی‌صفت، شهاب راسخی دهکردی، علی و ناهید رحمانی، اعظم رضایی، طاهره زاهدی، فائزه و مهدی زائریان مقدم، احترام‌السادات کرباسی، صدیقه شمس‌فرد، اردلان صفی‌یاری، فاطمه مینایی میرزایی، هادی غلامی، سیدمحمد غیاث سعیدی، فرهاد فتح‌پور پاکزاد، افشین قهرمانی، زهره گودرزی، محمد لقاء نازنده، کاظم محمدی گیلانی، محسن داوودی، محسن مورعی، سیدمصطفی موسوی، ناهید میری چیمه، محمد نوایی روشندل، طاهره وزیری، حسین سلیمانی و شماری دیگر، تنها فهرستی از اسامی نیستند. هر نام، زندگی‌ای بود که پیش از رسیدن به آن صبح، راهی طولانی را پیموده بود.

در میان این نام‌ها، حضور احترام‌السادات کرباسی، مادر زائریان، معنایی ویژه داشت. او در سنی ایستاد که بسیاری انتظار دارند انسان از میدان خطر دور شود، اما پا‌به‌پای فرزندان و یارانش ماند. حضور او تصویر روشنی از گستره نسلی این مقاومت به دست می‌دهد؛ مقاومتی که تنها به جوانان محدود نبود و گاه مادران را نیز در همان صف قرار می‌داد.

آنچه این افراد را در یک قاب تاریخی قرار می‌دهد، یکسان بودن زندگی یا پیشینه آنان نیست. نقطه پیوندشان، تصمیمی بود که در لحظه محاصره آشکار شد: ندادنِ امکان تسلیم به دشمنی که برای نابودی آنان آمده بود.

تنها چند کودک خردسال زنده به دست نیروهای مهاجم افتادند. همین تصویر، شدت واقعه را روشن می‌کند؛ خانه‌هایی که پس از ساعت‌ها درگیری، از ساکنان بزرگسال خود خالی شدند و کودکانی که در میان دود، آوار و پیکرهای بی‌جان باقی ماندند.

۸ ـ از شکست نظامی تا پیروزی اخلاقی

اگر دهم مرداد را تنها با معیار نظامی بسنجیم، توازن قوا از آغاز روشن بود. یک طرف، دستگاه حکومتی با نیرو، اطلاعات، سلاح و امکان محاصره قرار داشت؛ طرف دیگر، پایگاه‌هایی محدود و محاصره‌شده که امکان پشتیبانی یا عقب‌نشینی نداشتند. نتیجه نظامی نیز، با کشته‌شدن سیاوش سیفی و ده‌ها تن از همراهانش، به سود حکومت پایان یافت.

اما تاریخ همیشه با معیار میدان همان روز داوری نمی‌کند.

حکومت می‌خواست با این یورش‌ها ثابت کند که سازمان را در داخل کشور از میان برده و حلقه‌های باقی‌مانده آن را نابود کرده است. هر ضربه با تبلیغاتی گسترده همراه می‌شد و رسانه‌های رسمی از پایان‌یافتن مقاومت سخن می‌گفتند. با این حال، تکرار همین ادعا پس از هر عملیات، خود نشان می‌داد که مسئله پایان نیافته است. اگر سازمان پس از ۱۹ بهمن تمام شده بود، چرا ۱۲ اردیبهشت لازم شد؟ و اگر پس از ۱۲ اردیبهشت چیزی باقی نمانده بود، چرا در ۱۰ مرداد چندین نقطه تهران به میدان درگیری تبدیل شد؟

در اینجا، معنای تاریخی پایداری آشکار می‌شود. پایداری لزوماً به معنای حفظ یک پایگاه یا پیروزی در یک درگیری نیست. گاهی معنای آن، جلوگیری از تحقق هدف اصلی دشمن است. هدف حکومت فقط کشتن چند فرمانده نبود؛ می‌خواست باور به ادامه راه را از میان ببرد، میان رهبری و بدنه شکاف بیندازد و مقاومت را به خاطره‌ای شکست‌خورده تبدیل کند.

۱۹ بهمن، ۱۲ اردیبهشت و ۱۰ مرداد، برخلاف این هدف عمل کردند. آنان که کشته شدند، نتوانستند پایگاه‌های خود را حفظ کنند، اما الگویی از ایستادگی برجای گذاشتند که بعدها به بخشی از هویت سازمان تبدیل شد.

نوزدهم بهمن، اعتماد میان بدنه و رهبری را با خون موسی خیابانی، اشرف ربیعی و یارانشان دوباره پیوند زد. دوازدهم اردیبهشت نشان داد که آن فدا یک حادثه یگانه و پایان‌یافته نبوده است. دهم مرداد نیز ثابت کرد که حتی پس از ضربات سنگین به مرکزیت و شبکه‌های اصلی، هنوز کادرها و اعضایی وجود دارند که همان عهد را ادامه می‌دهند.

از این منظر، سه واقعه در امتداد یکدیگر قرار می‌گیرند. در هر سه، رهبری و کادرهای مسئول نه از دور، بلکه در متن خطر حضور داشتند. خون آنان با خون میلیشیاهایی پیوند خورد که پیش‌تر در خیابان‌ها، زیر شکنجه یا در برابر جوخه‌های اعدام جان داده بودند. همین هم‌سرنوشتی بود که اجازه نداد تبلیغات حکومت، تصویر رهبری جدا از بدنه و نیروهای بی‌پناه را در ذهن هواداران تثبیت کند.

فدای رهبری، به فدای اعضای گمنام معنا داد و فدای اعضای گمنام، جایگاه رهبری را در حافظه تشکیلاتی تثبیت کرد.

این پیوند، بعدها در هر مرحله دوباره به کار آمد: در زندان‌ها، در تبعید، در تشکیل ارتش آزادی‌بخش، در اشرف و لیبرتی و در نسل‌هایی که سال‌ها بعد، بدون آنکه حوادث سال ۱۳۶۱ را به چشم دیده باشند، خود را وارث همان سنت می‌دانستند.

۹ ـ نسل پنجاه‌وهفت در برابر وارث واقعی سلطنت

نسلی که در سال ۱۳۵۷ علیه سلطنت به میدان آمده بود، تصور نمی‌کرد چند سال بعد ناچار شود در برابر حکومتی تازه، همان زبان مقاومت را به کار گیرد. آنان درهای زندان‌های شاه را شکسته و آزادی زندانیان سیاسی را جشن گرفته بودند. بسیاری از آنان خمینی را نه ادامه سلطنت، بلکه نفی آن می‌پنداشتند. اما تجربه کوتاه سال‌های پس از انقلاب، برایشان معنای دیگری پیدا کرد.

از نگاه مجاهدین، خمینی نه گسست از استبداد سلطنتی، بلکه وارث واقعی آن بود؛ وارثی که دستگاه سرکوب، زندان، شکنجه و حذف مخالف را حفظ کرد و تنها پوشش و مشروعیت آن را تغییر داد. اگر شاه با تاج و ارتش سلطنت می‌کرد، خمینی با عمامه و نهادهای برآمده از ولایت فقیه همان تمرکز قدرت را بازسازی کرد. از همین رو، مقابله با او برای نسلی که علیه شاه برخاسته بود، انحراف از راه گذشته نبود؛ ادامه همان راه در برابر شکل تازه‌ای از استبداد بود.

این برداشت، یکی از پایه‌های اخلاقی ایستادگی سال‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ شد. مجاهدین خود را نیرویی نمی‌دیدند که برای سهمی از قدرت وارد جنگ شده باشد؛ بلکه معتقد بودند انقلاب مردم ایران ربوده شده و حاکمیت جدید در حال نابودی نیروهایی است که برای آزادی بهای سنگین داده بودند.

به همین دلیل، نبرد با ولایت فقیه در ادبیات آنان ادامه نبرد با سلطنت تلقی شد. خمینی در این روایت، «ولیعهد واقعی شاه» بود؛ نه از نظر نسب و شکل حکومت، بلکه از آن رو که منطق حذف، تمرکز قدرت و دشمنی با آزادی را ادامه می‌داد.

این نگاه، به پایداری آنان معنایی تاریخی می‌داد. اگر نسل پیشین در برابر ساواک ایستاده بود، نسل پس از انقلاب باید در برابر سپاه، کمیته و دادستانی انقلاب می‌ایستاد. اگر زندانیان سیاسی در دوران شاه با شکنجه و اعدام روبه‌رو بودند، اکنون همان نسل و شاگردانشان با دادگاه‌های چنددقیقه‌ای، شکنجه‌گاه‌ها و جوخه‌های تیرباران حکومت جدید مواجه شده بودند.

از این‌رو، دهم مرداد تنها دفاع از چند خانه نبود؛ دفاع از تصویری بود که این نسل از خود و گذشته‌اش داشت. تسلیم، برای آنان تنها از دست‌دادن جان یا آزادی نبود، بلکه انکار تمام مسیری بود که از دهه پنجاه تا آن روز پیموده بودند.

آنان قیمت دادند و به عهد خود وفا کردند.

۱۰ ـ آنچه باقی ماند

پس از پایان درگیری‌ها، خانه‌ها نیمه‌سوخته و خیابان‌ها پر از آثار گلوله بود. نیروهای حکومتی اجساد را منتقل کردند، مناطق را پاک‌سازی کردند و رسانه‌ها از ضربه‌ای دیگر به سازمان سخن گفتند. از دید حاکمیت، پرونده یک مرحله دیگر بسته شده بود.

اما آنچه در ذهن هواداران باقی ماند، نه تصویر خانه‌های ویران، بلکه تصویر انسان‌هایی بود که در محاصره عقب ننشستند.

سیاوش سیفی و یارانش در حافظه مقاومت، ادامه موسی و اشرف شدند. دهم مرداد ادامه ۱۲ اردیبهشت و ۱۲ اردیبهشت ادامه ۱۹ بهمن بود. هر واقعه، معنای واقعه پیشین را تکمیل می‌کرد و مجموعه آنها فرهنگ تازه‌ای می‌ساخت: فرهنگ وفاداری به انتخاب، پرداخت بها و ادامه راه حتی هنگامی که پیروزی فوری در افق دیده نمی‌شد.

اما این پایداری، به‌تنهایی برای عبور از بحران کافی نبود. سازمان بخش بزرگی از کادرهای داخل کشور را از دست داده بود. شبکه‌ها از هم گسسته، ارتباط‌ها دشوار و شرایط فعالیت در ایران هر روز سنگین‌تر شده بود. حفظ خاطره فدا ضروری بود، اما مسئله مهم‌تری نیز در برابر رهبری قرار داشت: چگونه می‌توان از دل این ضربات، سازمانی را بازسازی کرد که نه فقط زنده بماند، بلکه بتواند راهبرد، تشکیلات و نسل‌های آینده خود را نیز شکل دهد؟

پاسخ به این پرسش، آسان و فوری نبود.

سال‌های ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۴، سال‌های عبور از آتش بود؛ دوره‌ای که در آن، مقاومت باید از شکل پایگاه‌های شهری فراتر می‌رفت، تجربه شکست‌ها را جذب می‌کرد و برای مرحله‌ای تازه آماده می‌شد. بسیاری از کسانی که این راه را ادامه دادند، دیگر در ایران نبودند. صحنه مبارزه گسترده‌تر شده بود و مسئله بقا، بازسازی و ایجاد یک آلترناتیو سازمان‌یافته، بیش از هر زمان دیگری اهمیت داشت.

دهم مرداد، پایان فصل مقاومت شهری نبود؛ پایان یک شکل از آن بود.

از میان ویرانه‌های آن روز، پرسشی بزرگ‌تر سر برآورد:

چگونه می‌توان نیرویی را که قرار بود با کشتار و سرکوب از تاریخ حذف شود، دوباره ساخت و برای یک نبرد طولانی آماده کرد؟

پاسخ این پرسش، موضوع فصل بعد است.

کتاب را اینجا بخوانید

از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ فرمانده  سیاوش سیفی تا مهدی خانکی ،امیرحسین صفری وابوالفضل سپاهی روی لینک کلیک کنید وبخوانید

تداوم یک مقاومت؛ از نسل انقلاب تا شورشگران امروز از ۱۰ مرداد شهادت فرمانده سیاوش تا نسل سربداران پیشگفتار تاریخ، 


۱۴۰۵ مرداد ۹, جمعه

۷ گزیده گزارشات و مقالات از سایت سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۷ گزیده گزارشات و مقالات از سایت سازمان مجاهدین خلق ایران 

گزیده مجاهد

۱۴۰۵ مرداد ۸, پنجشنبه

ترانه بسیارعالی فراموش نمیشی برای مهدی خانکی از زبان همه ما

ترانه بسیارعالی فراموش نمیشی  برای مهدی خانکی از زبان همه ما

قهرمان مجاهد خلق شهید مهدی خانکی که مرگ را علیه دژخیمان شمشیر کرد


 

۱۴۰۵ مرداد ۷, چهارشنبه

کتاب ، راز پایداری مجاهدین ؛ انقلابی که از درون انسان آغاز شد تفسیر ساده از انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین ،سرچشمه دارائی ها وتوانائی های مجاهدین شهرام بهزادی

 کتاب ،راز پایداری مجاهدین ؛ انقلابی که از درون انسان آغاز شد تفسیر ساده از انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین ،سرچشمه دارائی ها وتوانائی های مجاهدین شهرام بهزادی




در پایان این مسیر، هنوز یک پرسش اساسی باقی می‌ماند:

چه نیرویی انسان‌ها را قادر ساخت که از ستادهای علنی تا زندان، از خیابان تا جنگل، از اشرف تا لیبرتی و از آنجا تا نسل‌های تازه، چنین بهای سنگینی را بپذیرند و باز هم راه را ادامه دهند؟

پاسخ را نمی‌توان تنها در مخالفت سیاسی با حکومت ولایت فقیه جست‌وجو کرد. مخالفت سیاسی، به‌تنهایی نمی‌تواند دهه‌ها زندان، شکنجه، اعدام، تبعید، محاصره، جابه‌جایی و از دست دادن نزدیک‌ترین وابستگی‌های انسانی را توضیح دهد.

برای فهم این پایداری، باید به عامل عمیق‌تری رسید؛ به آنچه در ادبیات مجاهدین «انقلاب درونی» نام گرفته است.

این انقلاب، پیش از آنکه متوجه ساختار قدرت بیرونی باشد، انسان را به رویارویی با موانع درونی خود فرا می‌خواند: خودخواهی، فردیتِ جداکننده، مالکیت بر دیگری، مناسبات جنسیتی، وابستگی به آسایش شخصی و میل به مقدم دانستن منافع خود بر مسئولیت جمعی.

در این نگرش، مبارزه با استبداد بیرونی بدون مبارزه با سلطه‌جویی درونی ناقص می‌ماند. کسی که خواهان آزادی یک ملت است، باید ابتدا از زندان خودپرستی، تعلقات بازدارنده و مناسباتی که انسان دیگر را به وسیله‌ای برای آسایش خود تبدیل می‌کند، عبور کند.

از همین‌رو، انقلاب درونی یک تصمیم یک‌باره نبود؛ فرایندی مداوم بود که می‌بایست هر روز بازبینی و تجدید شود. نشست‌ها و حسابرسی‌های روزانه، از جمله آنچه «عملیات جاری» نامیده می‌شود، برای همین منظور شکل گرفت: اینکه فرد پیوسته رفتار، انگیزه، ضعف‌ها و تقدم دادن «خود» بر جمع را در معرض نقد قرار دهد و اجازه ندهد فردیتِ مهارنشده، پیوند او را با مسئولیت مشترک از میان ببرد.

در این دستگاه فکری، شکستن فردیت به معنای نابودی شخصیت انسان نیست؛ به معنای عبور از فردگرایی‌ای است که همه‌چیز را با منفعت، آسایش و نجات شخصی می‌سنجد. فرد قرار نیست بی‌اراده شود؛ قرار است اراده خود را آگاهانه در خدمت آزادی دیگران قرار دهد.

به همین دلیل، اصل مرکزی این انقلاب را می‌توان در یک عبارت خلاصه کرد:

خواستن همه‌چیز برای دیگران و نخواستن امتیازی ویژه برای خود.

این اصل، هنگامی معنا پیدا می‌کند که از سطح سخن فراتر رود و به انتخابی واقعی تبدیل شود. بسیاری از مجاهدین برای ادامه این مسیر، از خانه، زندگی آرام، موقعیت اجتماعی، ثروت، همسر، فرزند و نزدیک‌ترین وابستگی‌های خود گذشتند. نه به این دلیل که این پیوندها بی‌ارزش بودند، بلکه به این دلیل که در لحظه انتخاب، آزادی یک ملت را بر آسایش شخصی مقدم دانستند.

این گذشتن، اگر تنها یک‌بار و در یک مقطع رخ می‌داد، می‌توانست واکنشی احساسی یا محصول شرایط ویژه باشد. اما هنگامی که دهه‌ها ادامه یافت و نسل‌های بعد نیز به شکل‌های تازه آن را تکرار کردند، به بخشی از فرهنگ سازمانی تبدیل شد.

از همین‌جاست که پایداری اشرف معنای کامل‌تری پیدا می‌کند.

صفوف انسانی ششم و هفتم مرداد، تنها با دستور یا انضباط ظاهری شکل نگرفتند. پشت آن صف‌ها، انسان‌هایی ایستاده بودند که سال‌ها خود را برای لحظه‌ای تربیت کرده بودند که باید میان نجات فردی و مسئولیت جمعی یکی را انتخاب کنند.

اگر هر کس تنها به امنیت خود می‌اندیشید، آن صف در نخستین ضربه فرو می‌ریخت.

اگر هر فرد جان خود را جدا از سرنوشت دیگری می‌دید، دیوار انسانی اشرف ساخته نمی‌شد.

و اگر اصل، حفظ خود به هر قیمت بود، پایداری در برابر خودروهای زرهی، گلوله، تبر و میله آهنی قابل توضیح نبود.

قدرت اشرف دقیقاً از جایی آغاز شد که «من» در برابر «ما» عقب نشست؛ نه با حذف آگاهی فرد، بلکه با انتخاب آگاهانه مسئولیت مشترک.

به همین دلیل، اشرف فقط محصول یک راهبرد سیاسی نبود. حاصل انسانی بود که پیش از ایستادن در برابر دشمن بیرونی، سال‌ها با ضعف‌ها، وابستگی‌ها و تمایل به حفظ خود جنگیده بود.

رهبری سازمان مجاهدین، مسعود رجوی و مریم رجوی، در شکل‌گیری و استمرار این مسیر نقشی محوری داشتند. مسعود رجوی، انقلاب درونی را با راهبرد مبارزه و ضرورت حفظ تشکیلات پیوند زد و مریم رجوی، به‌ویژه با قرار دادن زنان در مواضع مسئولیت و رهبری، مبارزه با مناسبات جنسیتی و مردسالارانه را به بخشی از ساختار و فرهنگ تشکیلات تبدیل کرد.

از این منظر، حضور گسترده زنان در صفوف نخست اشرف یا مسئولیت‌های کلیدی سازمان، اتفاقی فرعی نبود. تجسم همان اندیشه‌ای بود که می‌خواست رابطه سنتی قدرت، جنسیت و مالکیت را درهم بشکند و انسان را نه بر اساس جنسیت، بلکه بر پایه آگاهی، مسئولیت و توان انتخاب بسنجد.

اما اهمیت این فرهنگ در آن است که در محدوده اشرف باقی نماند.

این نگرش، از قرارگاه‌ها عبور کرد و به زندان‌ها و داخل ایران رسید. نسل تازه‌ای که نه در اشرف زندگی کرده بود و نه در نشست‌های آن حضور داشت، از خلال پیام‌ها، سرگذشت‌ها، تشکیلات و حافظه مبارزه با همین ارزش‌ها آشنا شد: مقدم دانستن دیگران بر خود، وفاداری به انتخاب، پذیرش آگاهانه بها و نپذیرفتن تسلیم حتی در آخرین لحظه.

یگان وحید بنی‌عامریان یکی از نمودهای روشن همین انتقال بود.

زندانیانی که در آستانه اعدام، به‌جای فرو رفتن در انزوای فردی، کنار هم ایستادند و سرود خواندند، تنها شجاعت شخصی خود را نشان ندادند. آنان در آخرین لحظات نیز خود را مجموعه‌ای واحد می‌دیدند؛ جمعی که مرگ هر عضو آن از سرنوشت دیگران جدا نبود.

سرود آنان، صدای پیروزی بر ترسی بود که قرار بود هر زندانی را در تنهایی خود فرو ببرد. دستگاه سرکوب می‌خواست آنان را یک‌به‌یک به پای چوبه دار ببرد؛ اما آنان در واپسین لحظات نیز به‌صورت یک «یگان» باقی ماندند.

در اینجا، انقلاب درونی از محدوده تشکیلات به زندان رسیده بود: فرد به‌جای فرو رفتن در هراس شخصی، در جمع و آرمان مشترک معنا پیدا می‌کرد.

مهدی خانکی نیز ادامه همین روند بود.

جوانی ۲۶ ساله، تحصیل‌کرده حقوق و متعلق به نسلی که نه دهه شصت را دیده بود، نه اشرف را تجربه کرده بود و نه در فضای نسل نخست مجاهدین رشد کرده بود. با این حال، انتخاب او نشان داد که آن فرهنگ می‌تواند از مرز زمان عبور کند.

مهدی تنها به یک سازمان نپیوست؛ به مجموعه‌ای از ارزش‌ها پاسخ داد: فداکاری، مسئولیت، نفی زندگی برای خود و انتخاب زندگی و مرگ در خدمت آزادی دیگران.

از همین‌رو، پیوند میان اشرف، یگان وحید و مهدی خانکی، تنها پیوندی سیاسی یا تشکیلاتی نیست. پیوندی انسانی و ارزشی است؛ پیوند میان نسل‌هایی که هر یک در زمان و مکان متفاوت، با یک پرسش مشترک روبه‌رو شدند:

آیا انسان می‌تواند از زندان «خود» عبور کند و زندگی‌اش را به آزادی دیگران پیوند بزند؟

پاسخی که این نسل‌ها دادند، در ساختمان‌ها باقی نماند.

در اشرف متوقف نشد.

با انتقال به لیبرتی پایان نیافت.

در آلبانی محصور نماند.

و در زندان‌ها نیز خاموش نشد.

در این روایت، ساختمان‌ها تغییر کردند، مرزها تغییر کردند، کشورها و نسل‌ها تغییر کردند؛ اما آنچه تغییر نکرد، انتخابی بود که انسان‌ها پس از عبور از وابستگی‌های شخصی، آگاهانه بر دوش گرفتند.

بنابراین، راز پایداری را نمی‌توان فقط در قدرت سازمان، هوشمندی راهبرد یا استحکام رهبری جست‌وجو کرد؛ هرچند هر سه نقشی بنیادی داشتند.

ریشه نهایی آن در انسانی بود که می‌خواست پیش از تغییر جهان، خود را تغییر دهد؛ فردیت خودمحور را بشکند، از مناسبات جنسیتی و مالکانه عبور کند، وابستگی‌های بازدارنده را پشت سر بگذارد و همه‌چیز را برای آزادی دیگران بخواهد.

و شاید پاسخ نهایی کتاب نیز همین باشد:

اشرف تنها به این دلیل ماندگار نشد که ساکنانش در برابر دشمن ایستادند؛ ماندگار شد زیرا پیش از آن، در درون خود با هر آنچه آنان را به تسلیم، آسایش‌طلبی و نجات فردی فرامی‌خواند، جنگیده بودند. پایداری بیرونی، نتیجه انقلابی بود که نخست در درون انسان آغاز شده بود.

از ششم و هفتم مرداد تا یگان وحید و مهدی خانکی، این همان رشته‌ای است که حوادث را به یکدیگر پیوند می‌دهد:

انسانی که برای خود نمی‌خواهد؛ برای آزادی دیگران می‌ایستد و بهای انتخابش را آگاهانه می‌پردازد.

از حماسه فروغ ایران تا مهدی خانکی؛ چرا مشعل مقاومت خاموش نشد؟ شهرام بهزادی

 از فروغ ایران تا مهدی خانکی؛ چرا مشعل مقاومت خاموش نشد؟شهرام بهزادی



تاریخ مبارزات سیاسی ایران، تاریخ پرداخت هزینه‌های سنگین برای آزادی است. کمتر جریان سیاسی را می‌توان یافت که طی بیش از چهار دهه، چنین بهای سنگینی از زندان و شکنجه تا اعدام و جان‌باختن اعضا و هواداران خود پرداخته باشد و با وجود همه این فشارها، همچنان به حیات خود ادامه دهد و نسل‌های تازه‌ای را به میدان مبارزه بکشاند.

ششم و هفتم مرداد ۱۳۸۸ در قرارگاه اشرف، یکی از برجسته‌ترین فصل‌های این تاریخ است. یازده تن جان خود را از دست دادند، صدها نفر مجروح شدند و ده‌ها نفر به گروگان گرفته شدند. ساکنان اشرف، بدون سلاح گرم و با تکیه بر پایداری خود، در برابر حمله‌ای ایستادند که هدف آن درهم شکستن مقاومت و پایان دادن به موجودیت اشرف بود.

اما اهمیت این واقعه تنها در شمار کشته‌ها و مجروحان خلاصه نمی‌شود. ارزش واقعی آن در پیامی است که به جامعه ایران و افکار عمومی جهان منتقل کرد؛ این‌که مقاومت در برابر سرکوب، حتی هنگامی که بهای آن جان انسان‌ها باشد، می‌تواند یک آرمان را زنده نگه دارد.

اگر این کارزار تنها یک حادثه مقطعی بود، باید با گذشت زمان به فراموشی سپرده می‌شد. اما تاریخ مسیر دیگری را پیمود. از اشرف تا لیبرتی، از زندان‌های دهه شصت تا قیام‌های سال‌های اخیر، حلقه‌های این زنجیره یکی پس از دیگری شکل گرفتند و نشان دادند که اندیشه‌ای که بر پایه فداکاری بنا شده باشد، با حذف فیزیکی افراد از میان نمی‌رود.

اعدام مهدی خانکی، جوان ۲۶ ساله و فارغ‌التحصیل رشته حقوق، نمونه دیگری از همین استمرار است. او متعلق به نسلی بود که نه انقلاب ۱۳۵۷ را دیده بود، نه روزهای آغازین دهه شصت را تجربه کرده بود و نه در اشرف حضور داشت. با این حال، به همان آرمانی پیوست که نسل‌های پیش از او برای آن زندان رفتند، شکنجه شدند و جان باختند.

همین واقعیت، مهم‌ترین پاسخ به کسانی است که می‌پرسند چرا این همه فداکاری صورت گرفته و هنوز ادامه دارد. اگر یک اندیشه صرفاً محصول شرایط سیاسی یک مقطع بود، با گذشت زمان و از میان رفتن نسل نخست، باید به پایان می‌رسید. اما هنگامی که جوانی که سال‌ها پس از آن رویدادها متولد شده است، همان مسیر را برمی‌گزیند، نشان می‌دهد که انتقال یک آرمان از نسلی به نسل دیگر همچنان ادامه یافته است.

حکومت ایران در چهار دهه گذشته با اعدام، زندان، شکنجه، تبلیغات گسترده و فشارهای امنیتی کوشیده است هرگونه سازمان‌یافتگی مخالفان را از میان بردارد. با این حال، تداوم حضور نسل‌های تازه در صفوف مخالفان نشان می‌دهد که سرکوب، اگرچه می‌تواند انسان‌ها را از میان ببرد، اما الزاماً اندیشه‌ها را نابود نمی‌کند.

از این منظر، فروغ ایران تنها یادآور یازده جان‌باخته مرداد ۱۳۸۸ نیست؛ نماد بهایی است که برای حفظ یک آرمان پرداخته شد. بهایی که پیش از آن در دهه شصت پرداخت شده بود و پس از آن نیز در اشکال گوناگون ادامه یافت.

نام‌هایی چون حنیف، فردین، سیاوش، اصغر، مهرداد، محمدرضا، امیر، شعبان، حسین و علیرضا، در کنار نام مهدی خانکی، حلقه‌هایی از یک زنجیره تاریخی را شکل می‌دهند؛ زنجیره‌ای که پیام آن این است که آرمان آزادی، زمانی که به باور و انتخاب انسان‌ها تبدیل شود، با گذر زمان از میان نمی‌رود، بلکه از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود.

شاید بزرگ‌ترین درس این مسیر، نه در شمار شهیدان و زندانیان، بلکه در تداوم آن نهفته باشد؛ این‌که پس از چهار دهه سرکوب، هنوز جوانانی پیدا می‌شوند که حاضرند برای باور خود سنگین‌ترین هزینه را بپردازند. همین استمرار است که نشان می‌دهد نبرد بر سر آزادی، صرفاً یک رویداد تاریخی نیست، بلکه روندی است که با وجود همه فراز و نشیب‌ها، همچنان ادامه دارد.شهرام بهزادی