۱۴۰۵ مرداد ۷, چهارشنبه

کتاب ، راز پایداری مجاهدین ؛ انقلابی که از درون انسان آغاز شد تفسیر ساده از انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین ،سرچشمه دارائی ها وتوانائی های مجاهدین شهرام بهزادی

 کتاب ،راز پایداری مجاهدین ؛ انقلابی که از درون انسان آغاز شد تفسیر ساده از انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین ،سرچشمه دارائی ها وتوانائی های مجاهدین شهرام بهزادی




در پایان این مسیر، هنوز یک پرسش اساسی باقی می‌ماند:

چه نیرویی انسان‌ها را قادر ساخت که از ستادهای علنی تا زندان، از خیابان تا جنگل، از اشرف تا لیبرتی و از آنجا تا نسل‌های تازه، چنین بهای سنگینی را بپذیرند و باز هم راه را ادامه دهند؟

پاسخ را نمی‌توان تنها در مخالفت سیاسی با حکومت ولایت فقیه جست‌وجو کرد. مخالفت سیاسی، به‌تنهایی نمی‌تواند دهه‌ها زندان، شکنجه، اعدام، تبعید، محاصره، جابه‌جایی و از دست دادن نزدیک‌ترین وابستگی‌های انسانی را توضیح دهد.

برای فهم این پایداری، باید به عامل عمیق‌تری رسید؛ به آنچه در ادبیات مجاهدین «انقلاب درونی» نام گرفته است.

این انقلاب، پیش از آنکه متوجه ساختار قدرت بیرونی باشد، انسان را به رویارویی با موانع درونی خود فرا می‌خواند: خودخواهی، فردیتِ جداکننده، مالکیت بر دیگری، مناسبات جنسیتی، وابستگی به آسایش شخصی و میل به مقدم دانستن منافع خود بر مسئولیت جمعی.

در این نگرش، مبارزه با استبداد بیرونی بدون مبارزه با سلطه‌جویی درونی ناقص می‌ماند. کسی که خواهان آزادی یک ملت است، باید ابتدا از زندان خودپرستی، تعلقات بازدارنده و مناسباتی که انسان دیگر را به وسیله‌ای برای آسایش خود تبدیل می‌کند، عبور کند.

از همین‌رو، انقلاب درونی یک تصمیم یک‌باره نبود؛ فرایندی مداوم بود که می‌بایست هر روز بازبینی و تجدید شود. نشست‌ها و حسابرسی‌های روزانه، از جمله آنچه «عملیات جاری» نامیده می‌شود، برای همین منظور شکل گرفت: اینکه فرد پیوسته رفتار، انگیزه، ضعف‌ها و تقدم دادن «خود» بر جمع را در معرض نقد قرار دهد و اجازه ندهد فردیتِ مهارنشده، پیوند او را با مسئولیت مشترک از میان ببرد.

در این دستگاه فکری، شکستن فردیت به معنای نابودی شخصیت انسان نیست؛ به معنای عبور از فردگرایی‌ای است که همه‌چیز را با منفعت، آسایش و نجات شخصی می‌سنجد. فرد قرار نیست بی‌اراده شود؛ قرار است اراده خود را آگاهانه در خدمت آزادی دیگران قرار دهد.

به همین دلیل، اصل مرکزی این انقلاب را می‌توان در یک عبارت خلاصه کرد:

خواستن همه‌چیز برای دیگران و نخواستن امتیازی ویژه برای خود.

این اصل، هنگامی معنا پیدا می‌کند که از سطح سخن فراتر رود و به انتخابی واقعی تبدیل شود. بسیاری از مجاهدین برای ادامه این مسیر، از خانه، زندگی آرام، موقعیت اجتماعی، ثروت، همسر، فرزند و نزدیک‌ترین وابستگی‌های خود گذشتند. نه به این دلیل که این پیوندها بی‌ارزش بودند، بلکه به این دلیل که در لحظه انتخاب، آزادی یک ملت را بر آسایش شخصی مقدم دانستند.

این گذشتن، اگر تنها یک‌بار و در یک مقطع رخ می‌داد، می‌توانست واکنشی احساسی یا محصول شرایط ویژه باشد. اما هنگامی که دهه‌ها ادامه یافت و نسل‌های بعد نیز به شکل‌های تازه آن را تکرار کردند، به بخشی از فرهنگ سازمانی تبدیل شد.

از همین‌جاست که پایداری اشرف معنای کامل‌تری پیدا می‌کند.

صفوف انسانی ششم و هفتم مرداد، تنها با دستور یا انضباط ظاهری شکل نگرفتند. پشت آن صف‌ها، انسان‌هایی ایستاده بودند که سال‌ها خود را برای لحظه‌ای تربیت کرده بودند که باید میان نجات فردی و مسئولیت جمعی یکی را انتخاب کنند.

اگر هر کس تنها به امنیت خود می‌اندیشید، آن صف در نخستین ضربه فرو می‌ریخت.

اگر هر فرد جان خود را جدا از سرنوشت دیگری می‌دید، دیوار انسانی اشرف ساخته نمی‌شد.

و اگر اصل، حفظ خود به هر قیمت بود، پایداری در برابر خودروهای زرهی، گلوله، تبر و میله آهنی قابل توضیح نبود.

قدرت اشرف دقیقاً از جایی آغاز شد که «من» در برابر «ما» عقب نشست؛ نه با حذف آگاهی فرد، بلکه با انتخاب آگاهانه مسئولیت مشترک.

به همین دلیل، اشرف فقط محصول یک راهبرد سیاسی نبود. حاصل انسانی بود که پیش از ایستادن در برابر دشمن بیرونی، سال‌ها با ضعف‌ها، وابستگی‌ها و تمایل به حفظ خود جنگیده بود.

رهبری سازمان مجاهدین، مسعود رجوی و مریم رجوی، در شکل‌گیری و استمرار این مسیر نقشی محوری داشتند. مسعود رجوی، انقلاب درونی را با راهبرد مبارزه و ضرورت حفظ تشکیلات پیوند زد و مریم رجوی، به‌ویژه با قرار دادن زنان در مواضع مسئولیت و رهبری، مبارزه با مناسبات جنسیتی و مردسالارانه را به بخشی از ساختار و فرهنگ تشکیلات تبدیل کرد.

از این منظر، حضور گسترده زنان در صفوف نخست اشرف یا مسئولیت‌های کلیدی سازمان، اتفاقی فرعی نبود. تجسم همان اندیشه‌ای بود که می‌خواست رابطه سنتی قدرت، جنسیت و مالکیت را درهم بشکند و انسان را نه بر اساس جنسیت، بلکه بر پایه آگاهی، مسئولیت و توان انتخاب بسنجد.

اما اهمیت این فرهنگ در آن است که در محدوده اشرف باقی نماند.

این نگرش، از قرارگاه‌ها عبور کرد و به زندان‌ها و داخل ایران رسید. نسل تازه‌ای که نه در اشرف زندگی کرده بود و نه در نشست‌های آن حضور داشت، از خلال پیام‌ها، سرگذشت‌ها، تشکیلات و حافظه مبارزه با همین ارزش‌ها آشنا شد: مقدم دانستن دیگران بر خود، وفاداری به انتخاب، پذیرش آگاهانه بها و نپذیرفتن تسلیم حتی در آخرین لحظه.

یگان وحید بنی‌عامریان یکی از نمودهای روشن همین انتقال بود.

زندانیانی که در آستانه اعدام، به‌جای فرو رفتن در انزوای فردی، کنار هم ایستادند و سرود خواندند، تنها شجاعت شخصی خود را نشان ندادند. آنان در آخرین لحظات نیز خود را مجموعه‌ای واحد می‌دیدند؛ جمعی که مرگ هر عضو آن از سرنوشت دیگران جدا نبود.

سرود آنان، صدای پیروزی بر ترسی بود که قرار بود هر زندانی را در تنهایی خود فرو ببرد. دستگاه سرکوب می‌خواست آنان را یک‌به‌یک به پای چوبه دار ببرد؛ اما آنان در واپسین لحظات نیز به‌صورت یک «یگان» باقی ماندند.

در اینجا، انقلاب درونی از محدوده تشکیلات به زندان رسیده بود: فرد به‌جای فرو رفتن در هراس شخصی، در جمع و آرمان مشترک معنا پیدا می‌کرد.

مهدی خانکی نیز ادامه همین روند بود.

جوانی ۲۶ ساله، تحصیل‌کرده حقوق و متعلق به نسلی که نه دهه شصت را دیده بود، نه اشرف را تجربه کرده بود و نه در فضای نسل نخست مجاهدین رشد کرده بود. با این حال، انتخاب او نشان داد که آن فرهنگ می‌تواند از مرز زمان عبور کند.

مهدی تنها به یک سازمان نپیوست؛ به مجموعه‌ای از ارزش‌ها پاسخ داد: فداکاری، مسئولیت، نفی زندگی برای خود و انتخاب زندگی و مرگ در خدمت آزادی دیگران.

از همین‌رو، پیوند میان اشرف، یگان وحید و مهدی خانکی، تنها پیوندی سیاسی یا تشکیلاتی نیست. پیوندی انسانی و ارزشی است؛ پیوند میان نسل‌هایی که هر یک در زمان و مکان متفاوت، با یک پرسش مشترک روبه‌رو شدند:

آیا انسان می‌تواند از زندان «خود» عبور کند و زندگی‌اش را به آزادی دیگران پیوند بزند؟

پاسخی که این نسل‌ها دادند، در ساختمان‌ها باقی نماند.

در اشرف متوقف نشد.

با انتقال به لیبرتی پایان نیافت.

در آلبانی محصور نماند.

و در زندان‌ها نیز خاموش نشد.

در این روایت، ساختمان‌ها تغییر کردند، مرزها تغییر کردند، کشورها و نسل‌ها تغییر کردند؛ اما آنچه تغییر نکرد، انتخابی بود که انسان‌ها پس از عبور از وابستگی‌های شخصی، آگاهانه بر دوش گرفتند.

بنابراین، راز پایداری را نمی‌توان فقط در قدرت سازمان، هوشمندی راهبرد یا استحکام رهبری جست‌وجو کرد؛ هرچند هر سه نقشی بنیادی داشتند.

ریشه نهایی آن در انسانی بود که می‌خواست پیش از تغییر جهان، خود را تغییر دهد؛ فردیت خودمحور را بشکند، از مناسبات جنسیتی و مالکانه عبور کند، وابستگی‌های بازدارنده را پشت سر بگذارد و همه‌چیز را برای آزادی دیگران بخواهد.

و شاید پاسخ نهایی کتاب نیز همین باشد:

اشرف تنها به این دلیل ماندگار نشد که ساکنانش در برابر دشمن ایستادند؛ ماندگار شد زیرا پیش از آن، در درون خود با هر آنچه آنان را به تسلیم، آسایش‌طلبی و نجات فردی فرامی‌خواند، جنگیده بودند. پایداری بیرونی، نتیجه انقلابی بود که نخست در درون انسان آغاز شده بود.

از ششم و هفتم مرداد تا یگان وحید و مهدی خانکی، این همان رشته‌ای است که حوادث را به یکدیگر پیوند می‌دهد:

انسانی که برای خود نمی‌خواهد؛ برای آزادی دیگران می‌ایستد و بهای انتخابش را آگاهانه می‌پردازد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر