متینگ۳۰۰ هزار نفری سازمان مجاهدین خلق در رشت قسمت اول نقش میلیشیا وتقسیم مسئولیتهای ما از این پروژه وروز تاریخی خاطرات شهرام بهزادی
متینگ ۳۰۰ هزار نفری سازمان مجاهدین خلق در رشت
ضروری است همین ابتدا یک حقیقت تاریخی گفته شود؛
اگر تشکیلات سازمانیافتهٔ مجاهدین در مازندران، زنجان، قزوین و آذربایجان ــ که نزدیکترین استانها به گیلان بودند ــ از سوی ستادهای جنبش ملی مجاهدین موظف نمیشدند که بهدلیل محدودیت تردد، ظرفیت شهر رشت و مسائل امنیتی، تنها با بخشی محدود از نیروها در متینگ شرکت کنند، متینگ رشت بیتردید به یک اجتماع میلیونی تبدیل میشد؛ خروشی که میتوانست تمام شمال ایران را به دریایی از جمعیت بدل کند.
وعدهای که اشرف شهیدان داد
چند روز مانده به برگزاری متینگ، در ستاد جنبش ملی مجاهدین مازندران جلسهای محدود و ویژه برگزار شد.
من همراه با مجاهد شهید حسن شکری قادیکلا وارد نشست شدیم. دقایقی بعد، خواهر مجاهد اشرف ربیعی و برادر مجاهد منصور بازرگان وارد شدند. فضای جلسه، فراتر از یک نشست معمولی بود؛ همه حس میکردند اتفاق بزرگی در راه است.
در آن جلسه، خواهر اشرف توضیح داد که قرار است مسعود رجوی در رشت سخنرانی کند، اما استان مازندران نباید با تمام ظرفیت وارد شود، چون شهر رشت توان تحمل چنین موج عظیمی از جمعیت را ندارد.
او با لبخند و اطمینان گفت:
«قول میدهم متینگ بعدی مسعود در قائمشهر برگزار شود.»
همین جمله، برای بسیاری از ما کافی بود تا با تمام وجود وارد کار شویم.
تقسیم مسئولیتها؛ میلیشیا چگونه میدان را ساخت
در ستاد رشت، تقسیم مسئولیتها توسط مجاهد شهید محمد مشرف انجام شد و بعدتر مجاهد شهید رضا ماهوان و مجاهد شهید فیروز رحیمان جزئیات کامل آن را توضیح دادند.
هر نهاد، سهمیه مشخص نیرو، تدارکات، امنیت و حملونقل داشت.
نهاد روستا؛ ستون خاموش اما عظیم
مسئولیت نهاد روستا در غرب و شرق شهسوار با من و مجاهد شهید شهرام تقوی بود.
تعهد ما ۲۵۰ نیرو بود، اما در روز حرکت، این نیروها در قالب حدود ۳۰ مینیبوس سازماندهی شدند.
همه چیز را خود بچهها پیش میبردند؛
از تهیه مینیبوس و بودجه گرفته تا شام و ناهار، تبلیغات صحنه، بنرها و حتی انتقال نیروها بین روستاها و شهرها.
در میان این چهرهها، مجاهد سربدار قاسم محمدعلینژاد نقش ویژهای داشت؛ مسئول ستون مینیبوسها و امنیت مسیر. او یک هفته تمام، پیش از حرکت تا بازگشت سالم نیروها، خواب و آرام نداشت.
در کنار او، مجاهد شهید علیرضا شامنصوری نیز در پشتیبانی، تدارکات، تبلیغات و امنیت عقب ستون نقش مهمی ایفا کرد؛ همان مجاهدی که بعدها هنگام انتقال نشریه مجاهد و مقاومت گیلان دستگیر شد و در لاهیجان به شهادت رسید.
ارتش دانشآموزان میلیشیا
سهمیه بخش دانشآموزی ۵۵۰ نفر بود؛
حدود ۹ اتوبوس و ۸ مینیبوس.
این نیروها از دبیرستانهای ۱۷ شهریور، مدارس دخترانه شهسوار و خرمآباد، دبیرستانهای پسرانه شهسوار، عباسآباد و شیرود سازماندهی شده بودند.
بخش بزرگی از آنان میلیشیا یا فرماندهان میلیشیا بودند؛ نوجوانانی که هنوز سن بسیاریشان به هجده نرسیده بود، اما انضباط، جسارت و روحیهای داشتند که هر نیروی سیاسی را شگفتزده میکرد.
اما این فقط نیروهای تشکیلاتی بود.
انبوهی از خانوادهها، هواداران و مردم عادی نیز خودجوش، با خودروهای شخصی یا گروهی، راهی رشت شدند؛ موجی که دیگر در هیچ سهمیه و آمار رسمی نمیگنجید.
نامهایی که هنوز زندهاند
خوب است در اینجا از فرماندهان و سرگروههای میلیشیایی یاد شود که بخشی از ستونهای اصلی این پروژه تاریخی بودند؛
برخی بعدها شهید شدند و برخی امروز در اشرف ۳ یا در سراسر جهان همچنان در صفوف مقاومت فعالاند:
- مجاهد شهید غلامعلی الیاسی
- مجاهد شهید ایرج امیرزادی
- مجاهد شهید عباس ملائی
- مجاهد شهید نورالدین موسوی
- مجاهد شهید دارشو بسیاری دیگر...
همچنین از افسران ارتش آزادی:
- نعمت اولیایی
- مهران نوذری
- فخری امیرعلیپور
که امروز نیز بخشی از خاطرات آن روزها را روایت میکنند.
استقرار در زمین؛ پیش از آمدن مسعود
ما حدود دو ساعت زودتر وارد زمین شدیم.
من همراه چهار مینیبوس دانشآموزان دختر و بیش از هفت مینیبوس دانشآموزان پسر که بسیاری از آنان شاگردان کلاسهای خودم بودند، در سمت راست جایگاه مستقر شدیم.
سکوهای سیمانی، نردههای آهنی و یک درب پشت جایگاه وجود داشت که افراد مهم از آن عبور میکردند.
در توجیه امنیتی گفته بودند که شخصیتهای مهم استانی و برخی کاندیداهای مجلس در همان محدوده حضور خواهند داشت.
از جمله:
- مجاهد شهید مصطفی نیکار
- مجاهد شهید عباس نامور
- مجاهد شهید پورمسئلهگو
- استاد جلال گنجهای
-
و مجاهد شهید شهباز شهبازی، معاون استاندار گیلان
من در بلندترین نقطه سکو ایستاده بودم و تقریباً مطمئن بودم که برادر رجوی و همراهانش از همان مسیر عبور خواهند کرد.
در میان توجیه نیروها و آمادهباش دائمی، چشمم مدام به آن در بود؛ لحظهای که قرار بود مسعود را ببینیم.
رودی از انسان، شعاری که قطع نمیشد
ابتدا اکیپهای سازمانیافته وارد زمین چمن شدند.
هر گروه جای مشخصی داشت. ردیفها شکل گرفت. همه منظم نشستند؛ دستها روی زانو، پاها کشیده، چهرهها مصمم.
اما جمعیت لحظهبهلحظه بیشتر میشد.
از جایگاه مرتب اعلام میکردند:
«یک صلوات بفرستید و جلوتر بروید...»
«یا علی مدد بگویید و فشردهتر بنشینید...»
«جمعیت هنوز پشت درها مانده، برای دیگران جا باز کنید...»
و مردم، بدون اعتراض، آرام آرام فشردهتر میشدند.
کار به جایی رسید که دیگر کسی نشسته نبود.
همه ایستاده بودند.
کوچههای اطراف استادیوم، خیابانها و ورودیها مملو از جمعیت شده بود؛ جایی برای انداختن سوزن نبود.
اما شگفتانگیزتر از جمعیت، نظم و هماهنگی بود.
در آن تراکم سنگین، چیزی که موج میزد نه آشوب، بلکه یکدلی، انضباط و احساس مشترک بود؛
گویی هزاران نفر، با یک قلب نفس میکشیدند.
شهرام بهزادی
ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر