۱۴۰۵ مرداد ۳, شنبه

جلد۲ جلسه‌ای که قرار نبود هیچ‌گاه شنیده شود اعتراض فرماندهان سپاه به انتصاب محسن رضایی و بازسازی ساختار اطلاعات سپاه شهرام بهزادی

 جلد۲ جلسه‌ای که قرار نبود هیچ‌گاه شنیده شود -اعتراض فرماندهان سپاه به انتصاب محسن رضایی و بازسازی ساختار اطلاعات سپاه

 

جلد۲ جلسه‌ای که قرار نبود هیچ‌گاه شنیده شود

فصل اول

جلسه‌ای که قرار نبود هیچ‌گاه شنیده شود

صبح روز پنجم آذر ۱۳۶۳، در حالی که جنگ ایران و عراق چهارمین سال خود را پشت سر می‌گذاشت و عملیات خیبر با وجود هزینه‌های سنگین انسانی نتوانسته بود اهداف اصلی خود را محقق کند، جمعی از فرماندهان، مسئولان و نیروهای سپاه پاسداران در نشستی محرمانه گرد هم آمدند؛ نشستی که قرار بود به معرفی فرمانده جدید سپاه مرکز اختصاص داشته باشد، اما به یکی از کم‌سابقه‌ترین جلسات اعتراضی در تاریخ سپاه تبدیل شد.

فضای جلسه از همان دقایق نخست نشان می‌داد که اختلاف‌ها بسیار عمیق‌تر از آن است که با چند پاسخ یا سخنرانی پایان یابد. بسیاری از حاضران نه برای شنیدن یک سخنرانی رسمی، بلکه برای بیان اعتراض‌هایی آمده بودند که ماه‌ها در دل جبهه‌ها و قرارگاه‌های عملیاتی انباشته شده بود. اعتراض‌هایی که از نگاه آنان، به شیوه اداره جنگ، نحوه انتخاب فرماندهان، ساختار تصمیم‌گیری و کنار گذاشتن فرماندهان با تجربه مربوط می‌شد.

در این جلسه، محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه پاسداران، در برابر پرسش‌ها و انتقادهای مستقیم فرماندهان قرار گرفت. در مقابل، چهره‌هایی مانند حسن بهمنی، منصور کوچک محسنی و اکبر گنجی، بی‌پرده از ضعف مدیریت جنگ، کنار گذاشته شدن فرماندهان میدانی و نفوذ گرایش‌های سیاسی و ایدئولوژیک در ساختار سپاه سخن گفتند. در خلال سخنان آنان، بارها نام فرماندهانی چون کاظم نجفی رستگار، داوود کریمی، علی موحد دانش و احمد متوسلیان به عنوان نمونه‌هایی از فرماندهان کنار گذاشته‌شده یا منزوی‌شده مطرح شد.

اهمیت این جلسه تنها در تندی انتقادها نبود؛ بلکه در این واقعیت نهفته بود که برای نخستین بار، بخشی از فرماندهان جنگ، در حضور فرمانده کل سپاه، به صورت علنی درباره شیوه مدیریت جنگ، ساختار فرماندهی، عملکرد ستادها و آینده سپاه سخن گفتند. آنان هشدار می‌دادند که ادامه این روند، نه تنها به موفقیت در جنگ کمکی نخواهد کرد، بلکه سپاه را از درون با بحرانی جدی روبه‌رو خواهد ساخت.

در پایان جلسه، محسن رضایی از حاضران خواست که مطالب مطرح‌شده از فضای سپاه خارج نشود و تأکید کرد این مباحث باید «در همین خانواده» باقی بماند. با این حال، نزدیک به چهار دهه بعد، انتشار متن و نوار این نشست، امکان بازخوانی یکی از مهم‌ترین اسناد تاریخ جنگ ایران و عراق را فراهم کرد؛ سندی که امروز، فارغ از هر داوری سیاسی، ارزش تاریخی و پژوهشی قابل توجهی برای شناخت فضای درونی سپاه در میانه جنگ دارد.

این کتاب با تکیه بر همین سند، در کنار خاطرات، اسناد و دیگر منابع منتشرشده، می‌کوشد فضای آن روزها، شخصیت‌های حاضر در جلسه، محورهای اعتراض و سرنوشت بسیاری از فرماندهانی را که نامشان در این نشست مطرح شد، بازسازی و بررسی کند.


سپاه، جنگ و حذف فرماندهان معترض

روایت مستند یک کودتای خزنده (۱۳۶۳۱۳۶۴)

مقدمه

مقدمه

بررسی تاریخ جنگ ایران و عراق، بدون شناخت تحولات درونی سپاه پاسداران، تصویری ناقص از آن دوره ارائه خواهد داد. بسیاری از پژوهش‌های منتشرشده، عملیات‌ها، پیروزی‌ها و شکست‌های نظامی را روایت کرده‌اند، اما کمتر به اختلافات، مناقشه‌ها و تحولات درونی فرماندهی سپاه پرداخته‌اند؛ تحولاتی که در مواردی، مسیر جنگ و سرنوشت بسیاری از فرماندهان را تحت تأثیر قرار داد.

در سال‌های نخست پس از انقلاب، سپاه پاسداران با حضور فرماندهان و نیروهایی از گرایش‌ها و تجربه‌های گوناگون شکل گرفت. بسیاری از آنان از نخستین روزهای تشکیل این نهاد در سازماندهی، آموزش، عملیات و گسترش آن نقش داشتند. با آغاز جنگ، همین نیروها مسئولیت فرماندهی جبهه‌ها، یگان‌ها و عملیات‌های مختلف را بر عهده گرفتند و تجربه‌ای کم‌نظیر از مدیریت جنگ را به دست آوردند.

اما هم‌زمان با ادامه جنگ، ساختار فرماندهی سپاه نیز دستخوش تغییرات مهمی شد. برخی فرماندهان از مسئولیت‌های خود کنار رفتند، برخی به حاشیه رانده شدند، گروهی در میدان نبرد کشته شدند و گروهی دیگر جای آنان را در ساختار فرماندهی گرفتند. این دگرگونی‌ها تنها تغییرات سازمانی نبود، بلکه بر شیوه اداره جنگ، تصمیم‌گیری‌های نظامی و فضای درونی سپاه نیز تأثیر گذاشت.

یکی از مهم‌ترین اسناد باقی‌مانده از آن دوره، نوار صوتی جلسه محرمانه پنجم آذر ۱۳۶۳ است؛ نشستی که در آن شماری از فرماندهان و مسئولان سپاه، انتقادهای خود را به صورت مستقیم و بی‌پرده در حضور فرمانده وقت سپاه مطرح کردند. انتشار این نوار پس از گذشت دهه‌ها، امکان بازخوانی بخشی از تاریخ ناگفته جنگ را فراهم ساخت و نشان داد که در درون سپاه، دیدگاه‌ها و اعتراض‌هایی وجود داشته که در روایت‌های رسمی کمتر بازتاب یافته است.

این کتاب، با تکیه بر اسناد، خاطرات، نوارهای صوتی، گزارش‌های منتشرشده و منابع مختلف، می‌کوشد روند شکل‌گیری این اعتراضات، زمینه‌های آن، شخصیت‌های اصلی، پیامدهای سیاسی و نظامی آن و سرنوشت فرماندهان معترض را بررسی کند. هدف این پژوهش، بازسازی یکی از مهم‌ترین فصل‌های تاریخ جنگ و فراهم آوردن زمینه‌ای برای شناخت دقیق‌تر ساختار فرماندهی سپاه در میانه سال‌های جنگ است.

 فصل اول

سپاه پیش از محسن رضایی

برای شناخت اعتراضات فرماندهان سپاه در آذر ۱۳۶۳، باید چند سال به عقب بازگشت؛ به روزهایی که سپاه پاسداران هنوز سازمانی جوان و در حال شکل‌گیری بود و فرماندهان آن نه بر اساس سلسله‌مراتب تثبیت‌شده، بلکه بر پایه سابقه مبارزه، توانایی سازماندهی و حضور در میدان مسئولیت می‌گرفتند.

در نخستین سال‌های پس از انقلاب، نام‌هایی چون جواد منصوری، عباس آقازمانی (ابوشریف)، یوسف کلاهدوز، محمد بروجردی، محمد جهان‌آرا، داوود کریمی، احمد متوسلیان و شماری دیگر از فرماندهان نسل نخست، ستون‌های اصلی سپاه را تشکیل می‌دادند. آنان در سازماندهی یگان‌ها، آموزش نیروها، مقابله با بحران‌های داخلی و سپس دفاع در برابر ارتش عراق نقش تعیین‌کننده‌ای داشتند.

در آن دوران، سپاه بیش از آنکه سازمانی متمرکز باشد، مجموعه‌ای از فرماندهان میدانی بود که اعتبار خود را از حضور در عملیات، شناخت نیروها و تجربه عملی به دست آورده بودند. ساختار ستادی هنوز در حال شکل‌گیری بود و بسیاری از تصمیم‌ها در ارتباط مستقیم با فرماندهان حاضر در صحنه اتخاذ می‌شد.

با آغاز جنگ و گسترش وظایف سپاه، به تدریج ساختار این نهاد تغییر کرد. واحدهای اطلاعات، حفاظت، عملیات، آموزش و پشتیبانی توسعه یافتند و نقش ستاد مرکزی در هدایت جنگ افزایش پیدا کرد. این تحول، آغاز مرحله‌ای تازه در تاریخ سپاه بود؛ مرحله‌ای که طی آن، به تدریج توازن میان فرماندهان میدانی و مدیران ستادی دستخوش تغییر شد.

در همین سال‌ها، محسن رضایی نیز در ساختار فرماندهی سپاه به مسئولیت‌های بالاتری دست یافت و سرانجام فرماندهی کل سپاه را بر عهده گرفت. انتصاب او آغاز دوره‌ای بود که با تغییرات گسترده در ساختار فرماندهی، جابه‌جایی مسئولیت‌ها و شکل‌گیری نسل جدید مدیران سپاه همراه شد؛ تحولاتی که چند سال بعد، زمینه‌ساز یکی از مهم‌ترین جلسات اعتراضی تاریخ سپاه گردید.

فصل دوم

انتقال فرماندهی؛ از نسل نخست تا ظهور محسن رضایی

هیچ سازمان نظامی را نمی‌توان بدون شناخت فرماندهان آن شناخت. تاریخ سپاه پاسداران نیز از این قاعده مستثنا نیست. بررسی تحولات سال‌های نخست این نهاد نشان می‌دهد که فرماندهی سپاه در فاصله کوتاهی چند بار دستخوش تغییر شد و هر تغییر، پیامدهای مهمی در ساختار، شیوه اداره و آینده این سازمان بر جای گذاشت.

در نخستین ماه‌های پس از تشکیل سپاه، فرماندهی این نهاد بر عهده جواد منصوری قرار گرفت. در آن زمان، سپاه هنوز سازمانی نوپا بود و بیش از آنکه دارای ساختار نظامی کلاسیک باشد، مجموعه‌ای از نیروهای انقلابی را در بر می‌گرفت که وظیفه اصلی آنان حفظ امنیت نظام تازه‌تأسیس جمهوری اسلامی عنوان می‌شد.

پس از وی، عباس آقازمانی، مشهور به «ابوشریف»، فرماندهی سپاه را بر عهده گرفت. ابوشریف از چهره‌های شناخته‌شده مبارزات پیش از انقلاب بود و در میان نیروهای عملیاتی سپاه نفوذ و محبوبیت قابل توجهی داشت. هم‌زمان، یوسف کلاهدوز به عنوان قائم‌مقام سپاه، نقش مهمی در سازماندهی این نهاد و ایجاد انضباط نظامی ایفا می‌کرد و بسیاری او را از مؤثرترین مدیران نسل نخست سپاه می‌دانستند.

در همین سال‌ها، فرماندهانی چون محمد جهان‌آرا در خرمشهر، محمد بروجردی در غرب کشور، داوود کریمی در تهران، احمد متوسلیان، حسن باقری، علی موحد دانش و ده‌ها فرمانده دیگر، تجربه عملی جنگ و فرماندهی را در میدان نبرد به دست آوردند. اعتبار آنان بیش از هر چیز بر حضور در جبهه‌ها، شناخت نیروها و مدیریت عملیات استوار بود.

در کنار این فرماندهان میدانی، بخش‌های اطلاعاتی، حفاظت، آموزش و سازماندهی سپاه نیز به تدریج گسترش یافت. توسعه سریع سپاه و پیچیده‌تر شدن شرایط جنگ، موجب شد نقش ستاد مرکزی در تصمیم‌گیری‌ها افزایش یابد و مسئولیت‌های تازه‌ای در حوزه اطلاعات، حفاظت و مدیریت ایجاد شود.

در چنین فضایی، محسن رضایی نیز به تدریج در ساختار مدیریتی سپاه جایگاه بالاتری پیدا کرد. انتصاب او به فرماندهی کل سپاه، تنها تغییر یک فرمانده نبود، بلکه آغاز مرحله‌ای تازه در سازمان سپاه به شمار می‌رفت؛ مرحله‌ای که طی آن، ساختار ستادی تقویت شد، تمرکز تصمیم‌گیری افزایش یافت و بسیاری از فرماندهان نسل نخست، به دلایل گوناگون از مسئولیت‌های پیشین خود فاصله گرفتند.

این دگرگونی، از همان ابتدا با موافقت همه فرماندهان همراه نبود. بخشی از فرماندهان باسابقه که سال‌ها در میدان‌های نبرد حضور داشتند، نسبت به تغییر شیوه اداره سپاه، افزایش نقش بخش‌های ستادی، جابه‌جایی فرماندهان و نحوه انتخاب مدیران جدید انتقادهایی داشتند. این انتقادها در آغاز به صورت گفت‌وگوهای محدود در میان فرماندهان مطرح می‌شد، اما با ادامه جنگ و افزایش اختلاف نظرها، دامنه آن گسترده‌تر شد.

عملیات خیبر در اسفند ۱۳۶۲ نقطه عطف این روند بود. تلفات سنگین، دشواری‌های عملیات و اختلاف دیدگاه درباره شیوه اداره جنگ، موجب شد شماری از فرماندهان ارشد سپاه خواستار بررسی عملکرد فرماندهی شوند. از دل همین فضای انتقادی، نامه‌ای مفصل از سوی جمعی از فرماندهان تهیه شد و چند ماه بعد، زمینه برگزاری جلسه محرمانه پنجم آذر ۱۳۶۳ فراهم گردید؛ نشستی که امروز یکی از مهم‌ترین اسناد تاریخ درونی سپاه به شمار می‌آید و نقطه آغاز بررسی اصلی این کتاب است.

فصل سوم

عملیات خیبر؛ آغاز شکاف آشکار در فرماندهی سپاه

تا پایان سال ۱۳۶۲، سپاه پاسداران تجربه چند عملیات بزرگ را پشت سر گذاشته بود و به عنوان نیروی اصلی تهاجمی جمهوری اسلامی شناخته می‌شد. پس از عملیات‌های فتح‌المبین، بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، انتظار می‌رفت ادامه جنگ با برنامه‌ریزی دقیق‌تر و هماهنگی بیشتر میان فرماندهان دنبال شود. اما طولانی شدن جنگ، افزایش پیچیدگی عملیات‌ها و تغییر شرایط میدان نبرد، فرماندهان سپاه را با چالش‌های تازه‌ای روبه‌رو ساخت.

عملیات خیبر، که در اسفند ۱۳۶۲ در منطقه هورالهویزه و جزایر مجنون آغاز شد، یکی از بزرگ‌ترین و دشوارترین عملیات‌های جنگ بود. انتخاب منطقه‌ای که بخش عمده آن را آب، نیزار و باتلاق تشکیل می‌داد، شیوه‌ای تازه از نبرد را می‌طلبید. نیروهای شرکت‌کننده با مشکلات فراوانی در جابه‌جایی، پشتیبانی، ارتباطات و انتقال مجروحان روبه‌رو شدند و ادامه عملیات نیز با مقاومت شدید ارتش عراق همراه گردید.

اگرچه جمهوری اسلامی توانست جزایر مجنون را در اختیار بگیرد، اما بهای این عملیات بسیار سنگین بود. شمار زیادی از فرماندهان و نیروهای باسابقه کشته یا مجروح شدند و بسیاری از یگان‌ها آسیب جدی دیدند. همین مسئله سبب شد در میان فرماندهان سپاه، بحث درباره نحوه طراحی عملیات، شیوه فرماندهی، هماهنگی میان قرارگاه‌ها و کیفیت تصمیم‌گیری در سطوح عالی شدت گیرد.

در ماه‌های پس از عملیات خیبر، جلسات متعددی میان فرماندهان برگزار شد. بسیاری از فرماندهان میدانی معتقد بودند تجربه‌های به دست آمده باید بدون ملاحظه بررسی شود تا از تکرار اشتباهات جلوگیری گردد. آنان خواهان فضایی بودند که در آن بتوان عملکرد فرماندهی را نیز مورد نقد قرار داد و درباره آینده جنگ آزادانه سخن گفت.

در همین دوره، گروهی از فرماندهان باسابقه، گزارش مفصلی درباره وضعیت سپاه، روند اداره جنگ، شیوه فرماندهی، ساختار تصمیم‌گیری و مشکلات موجود تهیه کردند. این گزارش که بعدها به «نامه ۹۰ صفحه‌ای فرماندهان» شهرت یافت، تنها یک گزارش نظامی نبود؛ بلکه بازتاب نگرانی بخشی از فرماندهان نسبت به آینده سپاه و ادامه جنگ به شمار می‌رفت.

نویسندگان این گزارش بر این باور بودند که ادامه موفقیت در جنگ، مستلزم بازنگری در شیوه اداره عملیات، استفاده بیشتر از تجربه فرماندهان میدانی، اصلاح ساختار فرماندهی و ایجاد فضای نقد در درون سپاه است. آنان هشدار می‌دادند که نادیده گرفتن این مسائل، هم بر سرنوشت جنگ و هم بر آینده سپاه تأثیر خواهد گذاشت.

طرح این انتقادها، به تدریج زمینه برگزاری جلسه‌ای را فراهم کرد که بعدها به یکی از مهم‌ترین اسناد تاریخ داخلی سپاه تبدیل شد. در پنجم آذر ۱۳۶۳، جمعی از فرماندهان و مسئولان سپاه در نشستی محرمانه گرد هم آمدند تا درباره همین مسائل سخن بگویند. آنچه در آن جلسه بیان شد، تنها نقد یک عملیات یا یک تصمیم نظامی نبود؛ بلکه بیانگر اختلاف دیدگاه‌هایی بود که طی چند سال در درون سپاه شکل گرفته و اکنون آشکارا بر زبان فرماندهان جاری می‌شد.

از این نقطه، روایت کتاب وارد مهم‌ترین بخش خود می‌شود؛ بررسی نوار صوتی جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳، سخنان فرماندهان معترض، پاسخ‌های فرماندهی سپاه و سرنوشت کسانی که در آن جلسه، بی‌پرده از مشکلات و نگرانی‌های خود سخن گفتند.

فصل چهارم

نامه‌ای که زنگ خطر را به صدا درآورد

اعتراض فرماندهان سپاه در پنجم آذر ۱۳۶۳، رویدادی ناگهانی و بدون پیشینه نبود. ماه‌ها پیش از تشکیل آن جلسه، نارضایتی از روند اداره جنگ، شیوه تصمیم‌گیری و ساختار فرماندهی، در میان شماری از فرماندهان باسابقه سپاه شکل گرفته بود. این نارضایتی سرانجام در قالب گزارشی مفصل تدوین شد که بعدها با عنوان «نامه ۹۰ صفحه‌ای فرماندهان» شناخته شد.

تهیه‌کنندگان این گزارش، از فرماندهان و مسئولانی بودند که بخش مهمی از سال‌های نخست جنگ را در جبهه‌ها سپری کرده و تجربه مستقیم عملیات‌های بزرگ را در کارنامه خود داشتند. آنان معتقد بودند که ادامه جنگ، بدون اصلاح روش فرماندهی و بازنگری در ساختار تصمیم‌گیری، با مشکلات جدی روبه‌رو خواهد شد.

در این گزارش، تنها درباره مسائل نظامی سخن گفته نشده بود. نویسندگان، از شیوه انتخاب فرماندهان، تمرکز تصمیم‌گیری در ستاد، کاهش نقش فرماندهان میدانی، ضعف هماهنگی میان واحدها، مشکلات اطلاعاتی و عملیاتی، و نیز فضای حاکم بر سپاه انتقاد کرده بودند. آنان اعتقاد داشتند که امکان نقد سازنده در درون سازمان به تدریج محدود شده و بسیاری از فرماندهان ترجیح می‌دهند سکوت کنند تا متهم به مخالفت یا ایجاد اختلاف نشوند.

یکی از محورهای مهم این گزارش، فاصله گرفتن تدریجی ساختار فرماندهی از فرماندهان عملیاتی بود. نویسندگان هشدار می‌دادند که اگر تجربه فرماندهانی که سال‌ها در میدان جنگ حضور داشته‌اند نادیده گرفته شود، تصمیم‌های نظامی بیش از آنکه بر واقعیت جبهه استوار باشد، بر ارزیابی‌های ستادی تکیه خواهد کرد؛ موضوعی که می‌تواند پیامدهای سنگینی در عملیات‌های آینده داشته باشد.

در کنار انتقاد از مدیریت جنگ، نگرانی دیگری نیز در میان بخشی از فرماندهان وجود داشت. آنان معتقد بودند که با گسترش واحدهای اطلاعاتی، حفاظت و نهادهای نظارتی، فضای اعتماد میان فرماندهان کاهش یافته و بسیاری از اختلاف‌های کارشناسی، به جای آنکه در چارچوب مباحث نظامی بررسی شود، رنگ و بوی امنیتی پیدا کرده است. این نگرانی، در سخنان شماری از فرماندهان در جلسه پنجم آذر نیز بازتاب یافت و نشان داد که اختلاف‌ها تنها درباره تاکتیک‌های جنگی نیست، بلکه به نحوه اداره سپاه نیز مربوط می‌شود.

نامه ۹۰ صفحه‌ای، در واقع آخرین تلاش گروهی از فرماندهان برای طرح دیدگاه‌های خود در درون سازمان بود. آنان هنوز امیدوار بودند که با گفت‌وگو و نقد، بتوان مسیر اداره جنگ را اصلاح کرد. اما به جای برگزاری نشست‌های کارشناسی گسترده، تصمیم گرفته شد جلسه‌ای محدود با حضور فرمانده کل سپاه تشکیل شود تا نویسندگان و امضاکنندگان گزارش، دیدگاه‌های خود را به صورت مستقیم بیان کنند.

به این ترتیب، مقدمات برگزاری جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ فراهم شد؛ جلسه‌ای که قرار بود فرصتی برای شنیدن انتقادها باشد، اما به یکی از مهم‌ترین اسناد اختلافات درونی سپاه در دوران جنگ تبدیل شد. در آن نشست، فرماندهان معترض، بدون واسطه و با صراحتی کم‌سابقه، پرسش‌ها و انتقادهای خود را مطرح کردند؛ پرسش‌هایی که بازتاب آن‌ها، پس از گذشت دهه‌ها، همچنان بخشی از تاریخ ناگفته جنگ ایران و عراق به شمار می‌رود.

فصل پنجم

پنجم آذر ۱۳۶۳؛ روزی که سکوت شکسته شد

پنجم آذر ۱۳۶۳، یکی از مهم‌ترین و در عین حال کمتر شناخته‌شده‌ترین روزهای تاریخ سپاه پاسداران است. در این روز، جمعی از فرماندهان و مسئولان باسابقه سپاه، در نشستی که در ظاهر برای معرفی فرمانده جدید سپاه مرکز تشکیل شده بود، فرصت یافتند دیدگاه‌ها و اعتراض‌های خود را مستقیماً با فرمانده کل سپاه در میان بگذارند.

در آن زمان، بیش از چهار سال از آغاز جنگ ایران و عراق می‌گذشت. سپاه عملیات‌های بزرگ متعددی را تجربه کرده بود و هزاران نفر از نیروهای آن در جبهه‌ها کشته یا مجروح شده بودند. بسیاری از فرماندهان حاضر در جلسه، سال‌ها در خطوط مقدم جنگ حضور داشتند و خود فرمانده عملیات‌های بزرگ بودند. آنان از نزدیک دشواری‌های جنگ، کمبود امکانات، ضعف هماهنگی و مشکلات تصمیم‌گیری را تجربه کرده بودند.

برگزاری این نشست، نتیجه ماه‌ها گفت‌وگو، نگرانی و اعتراض در میان بخشی از فرماندهان سپاه بود. آنان امیدوار بودند که بتوانند در فضایی صریح، مشکلات موجود را بدون واسطه با فرمانده کل سپاه در میان بگذارند و زمینه اصلاح ساختار فرماندهی و شیوه اداره جنگ را فراهم سازند.

فضای جلسه از همان آغاز، با جلسات معمول اداری تفاوت داشت. سخنرانان یکی پس از دیگری پشت تریبون قرار گرفتند و بی‌پرده از مشکلات سخن گفتند. محور اصلی سخنان آنان، نه انتقاد از اصل ادامه جنگ، بلکه اعتراض به شیوه اداره جنگ، ساختار فرماندهی، نحوه انتخاب مدیران، جایگاه فرماندهان میدانی و روند تصمیم‌گیری در ستاد مرکزی سپاه بود.

برخی از سخنرانان از کاهش نقش فرماندهان باسابقه در تصمیم‌های مهم سخن گفتند. گروهی دیگر نسبت به گسترش نقش واحدهای اطلاعاتی، حفاظتی و ستادی هشدار دادند. شماری نیز از فضای بی‌اعتمادی، پرونده‌سازی، محدود شدن امکان نقد و کنار گذاشته شدن فرماندهان با تجربه انتقاد کردند. در خلال این سخنان، نام بسیاری از فرماندهان نسل نخست سپاه و مسئولان وقت، بارها مطرح شد و هر یک به گونه‌ای در متن اختلافات آن روزها قرار گرفتند.

آنچه این جلسه را از دیگر نشست‌های فرماندهان متمایز می‌کند، تنها صراحت انتقادها نیست؛ بلکه این واقعیت است که بخش بزرگی از فرماندهان حاضر، هنوز خود را بخشی از بدنه سپاه می‌دانستند و هدف اعلام‌شده آنان، اصلاح روند اداره جنگ و حفظ توان رزمی این نیرو بود. از همین رو، سخنان آنان را باید در چارچوب فضای آن روزهای سپاه و شرایط پیچیده جنگ تحلیل کرد.

سال‌ها بعد، با انتشار متن و نوار صوتی این جلسه، بخشی از آنچه دهه‌ها تنها در حافظه حاضران باقی مانده بود، در اختیار پژوهشگران قرار گرفت. این سند، امروز یکی از معدود منابعی است که امکان مطالعه مستقیم فضای درونی سپاه، اختلاف دیدگاه فرماندهان و شیوه پاسخ‌گویی فرماندهی وقت را فراهم می‌سازد. بر پایه همین سند، فصل‌های بعدی این کتاب، سخنان هر یک از فرماندهان، محورهای اعتراض آنان، پاسخ‌های ارائه‌شده و سرنوشت بعدی افراد حاضر در این جلسه را به تفصیل بررسی خواهد کرد.

فصل ششم

حسن بهمنی؛ نخستین صدای اعتراض

در میان ده‌ها نفری که در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ حضور داشتند، نخستین فرمانده‌ای که پشت تریبون قرار گرفت، حسن بهمنی بود. این انتخاب اتفاقی نبود. او از فرماندهان شناخته‌شده و باسابقه سپاه به شمار می‌رفت و سال‌ها در سازماندهی نیروها و هدایت عملیات‌های جنگی نقش داشت. به همین دلیل، سخنان او تنها بیان دیدگاه شخصی یک فرمانده نبود، بلکه بازتاب بخشی از نگرانی‌های فرماندهان میدانی سپاه محسوب می‌شد.

حسن بهمنی سخنان خود را با حمله به افراد یا شخصیت‌ها آغاز نکرد. او تلاش کرد تصویری کلی از وضعیت سپاه و فضای حاکم بر آن ارائه دهد. از نگاه او، مسئله اصلی نه یک عملیات شکست‌خورده و نه یک اختلاف شخصی، بلکه تغییر تدریجی شیوه اداره سپاه بود؛ تغییری که به اعتقاد وی، فاصله میان فرماندهان میدانی و مرکز تصمیم‌گیری را هر روز بیشتر می‌کرد.

او توضیح داد که فرماندهان حاضر در جبهه، بیش از هر کس با واقعیت‌های جنگ آشنا هستند. آنان نیروهای خود را می‌شناسند، امکانات موجود را می‌بینند و هر روز با مشکلات عملیات، تدارکات، پشتیبانی و تلفات روبه‌رو می‌شوند. به همین دلیل، انتظار دارند تجربه آنان در تصمیم‌های کلان نظامی مورد توجه قرار گیرد. اما به گفته او، به تدریج تصمیم‌های اصلی در خارج از میدان نبرد گرفته می‌شود و نقش فرماندهان عملیاتی در تعیین سرنوشت جنگ کاهش یافته است.

بخش دیگری از سخنان حسن بهمنی به فضای درونی سپاه اختصاص داشت. او با ابراز نگرانی از کاهش امکان نقد و گفت‌وگوی آزاد در میان فرماندهان، تأکید کرد که بیان نظر مخالف نباید به معنای مخالفت با اصل نظام یا تضعیف جبهه تلقی شود. از نگاه او، سازمانی که نتواند نقدهای درونی خود را بشنود، به تدریج از اصلاح و بازنگری محروم خواهد شد.

او همچنین نسبت به افزایش فاصله میان بدنه عملیاتی و سطوح عالی فرماندهی هشدار داد. به اعتقاد وی، ادامه این روند می‌تواند اعتماد متقابل میان فرماندهان و نیروهای صف را کاهش دهد و بر روحیه رزمندگان در جبهه‌ها نیز اثر بگذارد.

سخنان حسن بهمنی، فضای جلسه را از همان آغاز تغییر داد. پس از او، دیگر فرماندهان نیز با صراحت بیشتری دیدگاه‌های خود را بیان کردند و موضوع‌هایی را مطرح ساختند که تا آن زمان کمتر در جلسات رسمی سپاه به این شکل بیان شده بود. به این ترتیب، نخستین سخنران جلسه، راه را برای طرح یکی از گسترده‌ترین مباحث انتقادی در تاریخ درونی سپاه هموار کرد.

حسن بهمنی چند ماه پس از این جلسه، در عملیات بدر کشته شد. مرگ او، همانند شماری دیگر از فرماندهان حاضر در این نشست، موجب شد بسیاری از پرسش‌ها و انتقادهایی که در پنجم آذر ۱۳۶۳ مطرح شده بود، بدون پاسخ روشن باقی بماند. با این حال، نوار صوتی آن جلسه، سخنان او را به عنوان نخستین صدای اعتراض ثبت کرد و نام وی را در شمار مهم‌ترین چهره‌های این فصل از تاریخ جنگ ایران و عراق قرار داد.

فصل هفتم

کاظم نجفی رستگار؛ صدای فرماندهان میدان

اگر حسن بهمنی آغازگر اعتراض‌ها بود، کاظم نجفی رستگار یکی از مهم‌ترین چهره‌هایی بود که به این اعتراض‌ها انسجام بخشید. در میان فرماندهان سپاه، او به عنوان فرمانده‌ای شناخته می‌شد که بخش عمده سال‌های جنگ را در خطوط مقدم گذرانده و اعتبار خود را نه از جایگاه اداری، بلکه از حضور مستمر در میدان نبرد به دست آورده بود.

نجفی رستگار از فرماندهانی بود که اعتقاد داشت تجربه جنگ، بزرگ‌ترین سرمایه سپاه است و هیچ تصمیمی نباید بدون شنیدن نظر فرماندهان عملیاتی اتخاذ شود. از دیدگاه او، فاصله گرفتن مرکز فرماندهی از واقعیت‌های جبهه، بزرگ‌ترین خطری بود که آینده جنگ را تهدید می‌کرد.

در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳، سخنان او بیش از هر چیز بر مسئولیت فرماندهی متمرکز بود. وی تأکید می‌کرد که تصمیم‌های بزرگ نظامی باید بر پایه شناخت دقیق میدان نبرد، توان واقعی نیروها و امکانات موجود اتخاذ شود و نه صرفاً بر اساس گزارش‌های ستادی. او معتقد بود تجربه فرماندهانی که سال‌ها در جبهه حضور داشته‌اند، نباید نادیده گرفته شود.

نجفی رستگار همچنین نسبت به تغییر فضای درونی سپاه هشدار داد. او بر این باور بود که روابط صمیمانه و اعتماد متقابل که در سال‌های نخست شکل‌گیری سپاه وجود داشت، به تدریج جای خود را به ساختاری داده است که در آن فاصله میان تصمیم‌گیرندگان و فرماندهان عملیاتی رو به افزایش است. از نگاه او، این روند نه تنها بر روحیه نیروها، بلکه بر کیفیت فرماندهی عملیات نیز اثر خواهد گذاشت.

نام کاظم نجفی رستگار در کنار شماری دیگر از فرماندهان، با تهیه گزارش انتقادی مفصلی گره خورده است که بعدها به «نامه ۹۰ صفحه‌ای فرماندهان» شهرت یافت. این گزارش، حاصل ماه‌ها بحث، بررسی و تبادل نظر میان گروهی از فرماندهان باسابقه بود که می‌خواستند تجربه‌های خود را برای اصلاح روند اداره جنگ در اختیار فرماندهی سپاه قرار دهند.

در سخنان او، برخلاف بسیاری از اختلافات سیاسی آن دوران، محور اصلی بحث، موفقیت یا شکست یک فرد نبود؛ بلکه آینده سپاه و سرنوشت جنگ بود. او هشدار می‌داد که اگر نقدهای کارشناسی شنیده نشود و فضای گفت‌وگو محدود گردد، تصمیم‌های نادرست تکرار خواهد شد و هزینه آن را رزمندگان در میدان نبرد خواهند پرداخت.

چند ماه پس از این جلسه، کاظم نجفی رستگار در عملیات بدر کشته شد. با مرگ او، یکی از صریح‌ترین منتقدان ساختار فرماندهی سپاه از میان رفت؛ اما سخنان ثبت‌شده او در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ همچنان به عنوان بخشی از مهم‌ترین اسناد تاریخ درونی سپاه باقی مانده است.

در ادامه این پژوهش، خواهیم دید که اعتراض‌های نجفی رستگار، تنها دیدگاه یک فرمانده نبود، بلکه بسیاری از موضوعاتی که او مطرح کرد، در سخنان دیگر فرماندهان حاضر در جلسه نیز تکرار شد و تصویری روشن از اختلاف‌های موجود در ساختار فرماندهی سپاه در میانه جنگ ارائه داد.

فصل هشتم

منصور کوچک‌محسنی؛ اعتراض به تغییر مسیر سپاه

در میان فرماندهانی که در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ سخن گفتند، منصور کوچک‌محسنی جایگاه ویژه‌ای داشت. او از جمله فرماندهانی بود که علاوه بر حضور در جبهه‌های جنگ، مسئولیت‌های مهمی را نیز در خارج از کشور و در سازماندهی نیروهای سپاه بر عهده داشت. همین سابقه، سخنان او را از محدوده نقد یک عملیات یا یک فرمانده فراتر می‌برد و به ارزیابی کلی از مسیر حرکت سپاه تبدیل می‌کرد.

کوچک‌محسنی سخنان خود را با تأکید بر هویت اولیه سپاه آغاز کرد. از نگاه او، سپاه پاسداران نهادی بود که بر پایه فداکاری، اعتماد متقابل، روحیه ایثار و حضور فرماندهان در کنار نیروهایشان شکل گرفته بود. او هشدار داد که اگر این ویژگی‌ها جای خود را به ساختارهای صرفاً اداری و تمرکز بیش از حد تصمیم‌گیری بدهد، مهم‌ترین سرمایه سپاه آسیب خواهد دید.

بخش مهمی از سخنان او به مسئله انتخاب فرماندهان اختصاص داشت. وی معتقد بود که مسئولیت‌های حساس باید بر پایه تجربه عملی، شناخت میدان نبرد و اعتماد نیروها واگذار شود. او تأکید داشت که جنگ، میدان آزمون و خطا نیست و هر تصمیم نادرست، بهای خود را با جان رزمندگان می‌پردازد.

یکی دیگر از محورهای سخنان او، جایگاه فرماندهان نسل نخست سپاه بود. او با اشاره به نام شماری از فرماندهان باسابقه، نسبت به کنار رفتن تدریجی آنان از مسئولیت‌های اصلی ابراز نگرانی کرد و هشدار داد که حذف تجربه‌های ارزشمند، خسارتی است که به آسانی جبران نخواهد شد.

کوچک‌محسنی همچنین از افزایش فاصله میان ستاد و جبهه سخن گفت. به اعتقاد او، فرماندهانی که در خط مقدم حضور دارند، باید در تصمیم‌های اساسی نقش تعیین‌کننده داشته باشند؛ زیرا آنان بیش از هر کس واقعیت‌های جنگ را لمس می‌کنند. اگر این ارتباط تضعیف شود، تصمیم‌ها به تدریج از واقعیت میدان فاصله خواهد گرفت.

در بخش دیگری از سخنان خود، او به فضای حاکم بر سپاه اشاره کرد و از کاهش تحمل نقد در میان مدیران ارشد ابراز نگرانی نمود. از نگاه وی، اختلاف نظر میان فرماندهان، نشانه ضعف نیست؛ بلکه می‌تواند به اصلاح تصمیم‌ها و جلوگیری از تکرار اشتباهات کمک کند. او تأکید کرد که سپاه برای حفظ توان خود، بیش از هر چیز به فضای گفت‌وگو، اعتماد و نقد مسئولانه نیاز دارد.

سخنان منصور کوچک‌محسنی نشان می‌داد که نگرانی فرماندهان معترض، تنها به نتیجه یک عملیات محدود نمی‌شود. آنان احساس می‌کردند که سپاه در حال ورود به مرحله‌ای تازه است؛ مرحله‌ای که در آن، شیوه اداره سازمان، ترکیب فرماندهان و روند تصمیم‌گیری نسبت به سال‌های نخست دگرگون شده است.

با پایان سخنان او، فضای جلسه وارد مرحله‌ای جدی‌تر شد. اکنون دیگر روشن بود که انتقادها صرفاً متوجه یک تصمیم یا یک عملیات نیست، بلکه بخش مهمی از فرماندهان باسابقه درباره آینده سپاه، شیوه اداره جنگ و تغییر ساختار فرماندهی دغدغه‌هایی مشترک دارند؛ دغدغه‌هایی که در ادامه جلسه، با سخنان دیگر فرماندهان، ابعاد گسترده‌تری پیدا کرد.

فصل نهم

اکبر گنجی؛ از نقد مدیریت جنگ تا نقد ساختار قدرت

در میان سخنرانان جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳، سخنان اکبر گنجی از جهات مختلف با دیگر فرماندهان تفاوت داشت. اگر بیشتر فرماندهان حاضر، انتقادهای خود را بر عملیات، سازمان رزم، شیوه فرماندهی و مشکلات جبهه متمرکز کرده بودند، گنجی کوشید لایه‌ای عمیق‌تر از اختلافات را مورد بررسی قرار دهد؛ لایه‌ای که به ساختار تصمیم‌گیری، فضای فکری سپاه و نقش مراکز سیاسی و ایدئولوژیک در اداره این نهاد مربوط می‌شد.

او سخنان خود را با این پرسش آغاز کرد که آیا سپاه همچنان همان سازمانی است که در نخستین سال‌های انقلاب شکل گرفت یا آنکه به تدریج در حال تبدیل شدن به سازمانی است که تصمیم‌های آن بیش از آنکه بر تجربه فرماندهان میدانی استوار باشد، تحت تأثیر مراکز دیگر قرار می‌گیرد. این پرسش، در واقع محور اصلی سخنان او را تشکیل می‌داد.

گنجی تأکید می‌کرد که جنگ، پیش از هر چیز، به شناخت دقیق میدان، تجربه عملی و اعتماد متقابل میان فرماندهان نیاز دارد. از نگاه او، هرگاه تصمیم‌های نظامی از این مسیر فاصله بگیرد و عوامل غیرنظامی در تعیین مسیر عملیات‌ها نقش پررنگ‌تری پیدا کنند، احتمال بروز خطا نیز افزایش خواهد یافت.

او همچنین به فضای درونی سپاه پرداخت و از کاهش تحمل نقد، گسترش فضای احتیاط در میان فرماندهان و دشوار شدن بیان آزادانه دیدگاه‌های کارشناسی سخن گفت. به اعتقاد او، سازمانی که نقد درونی را برنتابد، به تدریج توان اصلاح خود را از دست خواهد داد و اشتباهات گذشته را دوباره تکرار خواهد کرد.

در بخش دیگری از سخنانش، گنجی به نقش بخش‌های اطلاعاتی، حفاظتی و مراکز ایدئولوژیک در ساختار سپاه اشاره کرد و نسبت به افزایش نفوذ این بخش‌ها در فرآیند تصمیم‌گیری هشدار داد. از نگاه او، وظیفه این واحدها مشخص بود، اما نباید جایگزین تجربه فرماندهان عملیاتی یا معیار اصلی انتخاب مدیران شوند.

سخنان او نشان می‌داد که اختلاف‌های موجود در سپاه تنها بر سر تاکتیک‌های نظامی یا نتایج عملیات‌ها نیست؛ بلکه به نوع نگاه به اداره سازمان، جایگاه فرماندهان میدانی، نقش ستادها و نسبت میان مدیریت نظامی و ساختارهای اطلاعاتی و سیاسی نیز مربوط می‌شود.

آنچه سخنان اکبر گنجی را از دیگر سخنرانان متمایز می‌کرد، تلاش او برای بررسی ریشه‌های اختلافات بود. او معتقد بود اگر تنها به نتایج عملیات‌ها پرداخته شود و علت‌های شکل‌گیری این وضعیت مورد بررسی قرار نگیرد، مشکلات همچنان ادامه خواهد یافت.

با پایان سخنان او، تصویر روشن‌تری از دغدغه مشترک فرماندهان حاضر در جلسه شکل گرفت. آنان، با وجود تفاوت در بیان و زاویه نگاه، همگی درباره آینده سپاه، شیوه اداره جنگ و روند تحول ساختار فرماندهی ابراز نگرانی می‌کردند. این نگرانی‌ها، زمینه را برای پاسخ فرمانده کل سپاه فراهم ساخت؛ پاسخی که نه تنها به انتقادهای مطرح‌شده، بلکه به آینده ساختار فرماندهی سپاه نیز ارتباط پیدا می‌کرد.

 

 

 

 

فصل دهم

پاسخ محسن رضایی؛ دفاع از مدیریت جنگ و فرماندهی سپاه

پس از پایان سخنان فرماندهان معترض، نگاه همه حاضران به محسن رضایی دوخته شد. او در جایگاه فرمانده کل سپاه، اکنون باید به مجموعه‌ای از انتقادها پاسخ می‌داد که بخش عمده آن، متوجه شیوه اداره جنگ، ساختار فرماندهی و روند تصمیم‌گیری در سپاه بود. این نخستین بار بود که چنین حجم گسترده‌ای از انتقادها، در حضور عالی‌ترین مقام نظامی سپاه و در یک جلسه رسمی مطرح می‌شد.

محسن رضایی سخنان خود را با تأکید بر شرایط دشوار جنگ آغاز کرد. او یادآور شد که سپاه در سال‌های گذشته، در سخت‌ترین شرایط ممکن با ارتش عراق روبه‌رو بوده و بسیاری از تصمیم‌ها در فضایی اتخاذ شده است که با کمبود امکانات، محدودیت تجهیزات، فشارهای سیاسی و ضرورت تصمیم‌گیری‌های فوری همراه بوده است. از نگاه او، عملکرد فرماندهی را باید در متن همان شرایط ارزیابی کرد، نه با معیارهای دوران آرامش.

او ضمن استقبال از طرح دیدگاه‌ها، تأکید کرد که اختلاف نظر میان فرماندهان امری طبیعی است، اما این اختلاف‌ها نباید به تضعیف انسجام سپاه یا کاهش روحیه نیروهای رزمنده منجر شود. به اعتقاد او، حفظ وحدت فرماندهی، در میانه جنگ، ضرورتی اجتناب‌ناپذیر بود و بدون آن، اداره عملیات‌های گسترده امکان‌پذیر نبود.

در پاسخ به انتقادهایی که درباره تمرکز تصمیم‌گیری مطرح شده بود، محسن رضایی توضیح داد که گسترش جنگ و توسعه سازمان سپاه، ایجاد ساختارهای ستادی و افزایش هماهنگی را ضروری ساخته است. از دیدگاه او، سپاه دیگر سازمان کوچک سال‌های نخست انقلاب نبود و اداره ده‌ها یگان رزمی در جبهه‌های مختلف، بدون وجود ستاد مرکزی و نظام تصمیم‌گیری منسجم امکان نداشت.

او همچنین از فرماندهان حاضر خواست میان اختلاف‌های کارشناسی و اختلاف‌های سازمانی تفاوت قائل شوند. به گفته وی، نقد عملکرد عملیات‌ها و ارائه پیشنهادهای اصلاحی امری ضروری است، اما نباید این روند به ایجاد شکاف در فرماندهی یا تضعیف اعتماد نیروها نسبت به سازمان بینجامد.

در بخش دیگری از سخنان خود، محسن رضایی بر ضرورت حفظ محرمانگی مباحث جلسه تأکید کرد. او یادآور شد که مطالب مطرح‌شده باید در چارچوب داخلی سپاه باقی بماند و انتشار آن‌ها می‌تواند در شرایط جنگی، پیامدهای نامطلوبی برای سازمان و جبهه‌ها داشته باشد. همین تأکید، نشان می‌دهد که برگزارکنندگان جلسه، حساسیت مباحث مطرح‌شده و آثار احتمالی انتشار آن را به‌خوبی درک می‌کردند.

پاسخ‌های محسن رضایی اگرچه کوشید تصویری منسجم از سیاست‌ها و تصمیم‌های فرماندهی ارائه دهد، اما همه نگرانی‌های مطرح‌شده از سوی فرماندهان معترض را برطرف نکرد. اختلاف دیدگاه‌هایی که در آن جلسه آشکار شد، ریشه در چند سال تحول در ساختار سپاه داشت و با پایان جلسه نیز از میان نرفت.

با گذشت زمان، برخی از فرماندهان حاضر در آن نشست در عملیات‌های بعدی کشته شدند، برخی از مسئولیت‌های خود کنار رفتند و برخی نیز مسیرهای متفاوتی را در سال‌های بعد در پیش گرفتند. اما نوار صوتی آن جلسه، تصویری ماندگار از یکی از مهم‌ترین مقاطع تاریخ درونی سپاه را حفظ کرد؛ مقطعی که در آن، فرماندهان باسابقه و فرماندهی وقت سپاه، برای ساعاتی طولانی، دیدگاه‌های متفاوت خود را درباره جنگ، فرماندهی و آینده این نهاد به صورت مستقیم بیان کردند.

پاسخ‌های محسن رضایی، برخلاف انتظار برگزارکنندگان جلسه، نتوانست بخش مهمی از فرماندهان معترض را قانع کند. در خلال جلسه، شماری از حاضران آشکارا اعلام کردند که هدف آنان شنیدن یک سخنرانی یا توضیح کلی نبوده، بلکه انتظار داشته‌اند به پرسش‌ها و انتقادهای مشخص آنان پاسخ داده شود. برخی از آنان تصریح کردند که هنوز پاسخ روشنی برای دغدغه‌های خود دریافت نکرده‌اند و همچنان نسبت به شیوه اداره جنگ، ساختار فرماندهی و روند تصمیم‌گیری در سپاه معترض هستند.

آنچه در پنجم آذر ۱۳۶۳ رخ داد، صرفاً یک جلسه انتقادی درباره یک عملیات یا چند تصمیم نظامی نبود. این نشست، آشکارکننده شکافی بود که طی سال‌های گذشته در درون فرماندهی سپاه شکل گرفته بود؛ شکافی میان بخشی از فرماندهان باسابقه میدانی و مدیریت عالی سپاه درباره شیوه اداره جنگ، ساختار فرماندهی، جایگاه فرماندهان عملیاتی و مسیر آینده این نهاد. نوار این جلسه نشان می‌دهد که اختلاف‌ها از مرحله گفت‌وگوهای غیررسمی گذشته و به رویارویی مستقیم در برابر فرمانده کل سپاه رسیده بود.

سرنوشت بسیاری از فرماندهانی که در آن جلسه با صراحت سخن گفتند، بعدها خود به بخشی از تاریخ این اختلافات تبدیل شد. شماری از آنان در عملیات‌های بعدی کشته شدند، گروهی از مسئولیت‌های اصلی کنار رفتند و برخی دیگر برای همیشه از ساختار فرماندهی سپاه فاصله گرفتند. صرف‌نظر از تفسیرهای گوناگون درباره این تحولات، بررسی سرنوشت این فرماندهان، در کنار محتوای نوار جلسه، تصویری از یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخ درونی سپاه ارائه می‌دهد؛ مقطعی که در آن، اختلاف بر سر نحوه اداره جنگ و آینده سپاه، آشکارا در برابر عالی‌ترین مقام فرماندهی این نیرو مطرح شد و به یکی از مهم‌ترین اسناد باقی‌مانده از تاریخ درونی سپاه در دوران جنگ تبدیل گردید.

فصل یازدهم

پس از جلسه؛ آیا هشدار فرماندهان شنیده شد؟

جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ با وجود صراحت کم‌سابقه سخنان فرماندهان، بدون آنکه به توافقی روشن میان دو طرف بینجامد، پایان یافت. فرماندهان معترض با این امید در جلسه شرکت کرده بودند که بتوانند درباره روند اداره جنگ، ساختار فرماندهی، نحوه انتخاب مدیران و جایگاه فرماندهان میدانی، پاسخی روشن دریافت کنند. اما فضای پایان جلسه نشان می‌داد که بخش مهمی از آنان همچنان خود را قانع‌شده نمی‌دانند و احساس می‌کنند پرسش‌های اصلی بی‌پاسخ مانده است.

در ماه‌های بعد، نه تنها نشانه‌ای از بازگشت فرماندهان معترض به جایگاه پیشین خود دیده نشد، بلکه روند تغییر در ساختار فرماندهی سپاه با سرعت بیشتری ادامه یافت. شماری از فرماندهانی که در جلسه نقش فعالی داشتند، به تدریج از مسئولیت‌های مهم کنار گذاشته شدند، برخی به یگان‌های دیگر منتقل گردیدند و گروهی نیز در عملیات‌های بعدی کشته شدند. این تحولات، این پرسش را در ذهن بسیاری از هم‌رزمان آنان ایجاد کرد که آیا اعتراض‌های پنجم آذر، نقطه آغاز مرحله‌ای تازه در تاریخ سپاه بوده است؟

در همان زمان، روند تمرکز فرماندهی نیز ادامه یافت. ستاد مرکزی سپاه نقش گسترده‌تری در هدایت عملیات‌ها، انتخاب فرماندهان و تصمیم‌گیری‌های کلان به دست آورد و بخش‌های اطلاعاتی، حفاظت و واحدهای ستادی، جایگاه پررنگ‌تری در ساختار سازمان پیدا کردند. از دیدگاه فرماندهان معترض، این همان مسیری بود که نسبت به آن هشدار داده بودند.

از سوی دیگر، شرایط جنگ نیز هر روز پیچیده‌تر می‌شد. جمهوری اسلامی خود را برای عملیات‌های بزرگ بعدی آماده می‌کرد و فرماندهی سپاه معتقد بود که در چنین شرایطی، تمرکز بیشتر فرماندهی و انسجام سازمانی ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است. در مقابل، بخشی از فرماندهان باسابقه همچنان بر این باور بودند که بدون استفاده از تجربه فرماندهان عملیاتی و بدون ایجاد فضای نقد درون‌سازمانی، مشکلات گذشته تکرار خواهد شد.

با گذشت زمان، فاصله میان این دو نگاه نه تنها کاهش نیافت، بلکه در عمل، یکی از آنها دست بالا را پیدا کرد. ساختار فرماندهی جدید تثبیت شد و بسیاری از چهره‌هایی که در جلسه پنجم آذر با صراحت از نگرانی‌های خود سخن گفته بودند، دیگر در جایگاه‌های اثرگذار سال‌های نخست دیده نشدند.

امروز، با گذشت چند دهه از آن رویداد، نوار صوتی پنجم آذر ۱۳۶۳ تنها روایت یک جلسه نیست؛ بلکه سندی است که لحظه برخورد دو نگاه متفاوت به آینده سپاه را ثبت کرده است. یک نگاه، بر تمرکز فرماندهی، انضباط سازمانی و هدایت متمرکز جنگ تأکید داشت؛ و نگاه دیگر، بر تجربه فرماندهان میدانی، ضرورت نقد درونی، مشارکت در تصمیم‌گیری و حفظ روحیه و ساختار اولیه سپاه.

از همین رو، ارزش تاریخی این نوار تنها در سخنان افراد نیست، بلکه در این واقعیت نهفته است که نشان می‌دهد اختلاف‌ها تا چه اندازه عمیق شده بود؛ اختلاف‌هایی که دیگر به جلسات خصوصی محدود نمی‌شد و در حضور فرمانده کل سپاه، آشکارا و بدون پرده بیان می‌گردید. مطالعه سرنوشت فرماندهان حاضر در این نشست، در کنار بررسی تحولات بعدی سپاه، به پژوهشگر کمک می‌کند تا تصویری کامل‌تر از یکی از مهم‌ترین مقاطع تاریخ جنگ ایران و عراق و تاریخ درونی سپاه پاسداران به دست آورد.

فصل دوازدهم

سرنوشت معترضان؛ آغاز یک پرونده تاریخی

جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ با پایان سخنرانی‌ها خاتمه یافت، اما اختلافاتی که در آن روز آشکار شد، نه پایان یافت و نه به فراموشی سپرده شد. آنچه در آن جلسه رخ داد، در واقع آغاز مرحله‌ای تازه در تاریخ درونی سپاه بود؛ مرحله‌ای که در آن، بخش قابل توجهی از فرماندهان باسابقه، یا از صحنه فرماندهی کنار رفتند، یا در عملیات‌های بعدی کشته شدند و یا به تدریج از ساختار تصمیم‌گیری فاصله گرفتند.

اگر تنها به متن نوار نگاه شود، ممکن است این جلسه صرفاً یک نشست انتقادی تلقی شود؛ اما هنگامی که سرنوشت افراد حاضر در آن، در کنار حوادث سال‌های بعد قرار می‌گیرد، تصویر دیگری آشکار می‌شود. بسیاری از کسانی که در آن روز با صراحت از مدیریت جنگ، شیوه فرماندهی و ساختار سپاه انتقاد کردند، در فاصله کوتاهی دیگر در میان تصمیم‌گیران اصلی سپاه دیده نمی‌شوند.

حسن بهمنی، کاظم نجفی رستگار، ناصر شیری و شماری دیگر از فرماندهان معترض، در عملیات بدر جان باختند. داوود کریمی، که از بنیان‌گذاران و فرماندهان نخستین سپاه بود، دیگر هرگز به جایگاه پیشین خود بازنگشت. منصور کوچک‌محسنی، علی موحد دانش و تعدادی دیگر از فرماندهان نسل اول نیز به تدریج از کانون تصمیم‌گیری فاصله گرفتند. در مقابل، نسل جدیدی از مدیران و فرماندهان، که عمدتاً در ساختار ستادی، اطلاعاتی و مدیریتی سپاه فعالیت می‌کردند، مسئولیت‌های اصلی را در اختیار گرفتند.

این دگرگونی، تنها تغییر چند فرمانده نبود؛ بلکه نشانه انتقال مرکز ثقل قدرت در سپاه از نسل بنیان‌گذار و فرماندهان میدانی، به ساختار جدید فرماندهی بود؛ ساختاری که در سال‌های بعد، اداره کامل سپاه و بخش مهمی از تصمیم‌های نظامی جنگ را در اختیار گرفت.

آیا این تحولات، نتیجه طبیعی شرایط جنگ و تغییر نسل فرماندهان بود؟ یا آنکه اختلاف‌های آشکارشده در پنجم آذر ۱۳۶۳ نیز در سرنوشت برخی از این فرماندهان نقش داشت؟ این پرسشی است که تاکنون پاسخ واحدی برای آن ارائه نشده است و دیدگاه‌های گوناگونی درباره آن وجود دارد. آنچه مسلم است، آن است که نوار جلسه پنجم آذر، آخرین سندی است که بسیاری از این فرماندهان را در کنار یکدیگر، در حال طرح صریح انتقادهایشان ثبت کرده است.

از همین رو، این کتاب در ادامه، به جای صدور حکم، پرونده هر یک از این فرماندهان را به طور جداگانه بررسی خواهد کرد؛ از زندگی و مسئولیت‌های آنان، تا نقششان در جنگ، سخنانشان در جلسه پنجم آذر، و سرنوشت بعدی‌شان. تنها با کنار هم قرار دادن این اسناد و رویدادهاست که می‌توان تصویری روشن‌تر از یکی از حساس‌ترین دوره‌های تاریخ سپاه پاسداران به دست آورد.

این فصل، پایان روایت جلسه پنجم آذر نیست؛ بلکه آغاز بررسی پرونده انسان‌هایی است که هر یک، بخشی از تاریخ جنگ ایران و عراق و بخشی از تاریخ درونی سپاه را با زندگی، تصمیم‌ها و سرنوشت خود رقم زدند. از این نقطه به بعد، خواننده وارد مهم‌ترین بخش این پژوهش خواهد شد؛ جایی که هر فرمانده، خود به یک پرونده تاریخی تبدیل می‌شود.

بخش دوم کتاب

پرونده فرماندهان معترض

فصل سیزدهم

حسن بهمنی

نخستین صدایی که سکوت را شکست

در تاریخ جنگ ایران و عراق، بسیاری از فرماندهان با عملیات‌ها و پیروزی‌های نظامی شناخته می‌شوند، اما برخی دیگر با شجاعت در بیان آنچه آن را حقیقت می‌دانستند، جایگاهی متفاوت یافته‌اند. حسن بهمنی از جمله این فرماندهان بود.

در پنجم آذر ۱۳۶۳، هنگامی که ده‌ها فرمانده و مسئول سپاه در سالن گرد آمده بودند، او نخستین کسی بود که پشت تریبون قرار گرفت. انتخاب او اتفاقی نبود. هم سابقه نظامی، هم جایگاه تشکیلاتی و هم اعتمادی که بخش مهمی از فرماندهان به او داشتند، سبب شده بود آغاز سخنان معترضان به او سپرده شود.

حسن بهمنی سخنان خود را با گلایه شخصی آغاز نکرد. او کوشید مسئله را از سطح افراد فراتر ببرد و از تغییر مسیر سپاه سخن بگوید. از نگاه او، سپاهی که در سال‌های نخست انقلاب با اتکا به اعتماد، برادری، تجربه میدانی و روحیه ایثار شکل گرفته بود، به تدریج به سازمانی تبدیل می‌شد که فاصله میان فرماندهان میدان و مرکز تصمیم‌گیری در آن رو به افزایش بود.

او با صراحت اعلام کرد که فرماندهان حاضر برای شنیدن سخنرانی نیامده‌اند. آنان پرسش‌هایی روشن داشتند و انتظار داشتند مسئولان نیز پاسخ‌هایی روشن ارائه کنند. بارها تأکید کرد که مشکل، تنها نتیجه یک عملیات یا اختلاف شخصی نیست، بلکه روندی است که طی چند سال در ساختار سپاه شکل گرفته و اکنون آثار آن در جبهه‌ها نیز دیده می‌شود.

در خلال سخنان او، چند محور اساسی بارها تکرار شد؛ کاهش نقش فرماندهان عملیاتی در تصمیم‌گیری، افزایش فاصله میان ستاد و جبهه، بی‌توجهی به تجربه فرماندهان باسابقه و نگرانی از آنکه فضای نقد و گفت‌وگوی درون‌سازمانی جای خود را به فضایی داده است که بسیاری از فرماندهان ترجیح می‌دهند سکوت کنند.

حسن بهمنی خود را نماینده یک فرد یا یک یگان معرفی نمی‌کرد. لحن سخنان او نشان می‌داد که می‌خواهد صدای گروهی از فرماندهان باشد که ماه‌ها درباره آینده سپاه، نحوه اداره جنگ و تغییرات در ساختار فرماندهی با یکدیگر گفت‌وگو کرده بودند. از همین رو، سخنان او مقدمه‌ای شد برای اعتراض‌های گسترده‌تر فرماندهان دیگری که پس از او پشت تریبون قرار گرفتند.

پاسخ‌های ارائه‌شده در آن جلسه نیز نتوانست نگرانی او و دیگر فرماندهان معترض را برطرف کند. در بخش‌های مختلف جلسه، بارها تأکید شد که هدف آنان شنیدن سخنان کلی نبوده، بلکه انتظار داشتند درباره پرسش‌های مشخص خود پاسخ دریافت کنند. همین موضوع، فضای جلسه را تا پایان، پرتنش و انتقادی نگه داشت.

کمتر از چهار ماه بعد، حسن بهمنی در عملیات بدر کشته شد. مرگ او، تنها از دست رفتن یک فرمانده نبود؛ بلکه خاموش شدن نخستین صدایی بود که در جلسه پنجم آذر، سکوت حاکم بر اختلافات درونی سپاه را شکست. از آن پس، نوار آن جلسه تنها یادگار سخنان او باقی ماند؛ سخنانی که امروز، پس از گذشت دهه‌ها، یکی از مهم‌ترین اسناد برای شناخت فضای درونی سپاه در میانه جنگ به شمار می‌آید.

حسن بهمنی، نخستین معترض آن جلسه بود؛ اما آخرین نفر نبود. پس از او، فرماندهانی یکی پس از دیگری پشت تریبون قرار گرفتند و هر کدام از زاویه‌ای دیگر، همان نگرانی مشترک را بیان کردند؛ نگرانی از آینده سپاه، شیوه اداره جنگ و مسیری که به اعتقاد آنان، این نهاد در پیش گرفته بود.

فصل چهاردهم

کاظم نجفی رستگار

فرمانده‌ای که خواست جنگ اصلاح شود، نه آنکه سکوت حاکم شود

اگر حسن بهمنی آغازگر اعتراض‌ها بود، کاظم نجفی رستگار ستون فکری آن اعتراض‌ها به شمار می‌رفت. او از جمله فرماندهانی بود که هم سابقه طولانی حضور در میدان‌های نبرد داشت و هم در میان فرماندهان سپاه به صراحت، شجاعت و استقلال رأی شناخته می‌شد. اعتبار او نه از موقعیت اداری، بلکه از حضور در جبهه و فرماندهی مستقیم نیروها به دست آمده بود.

نجفی رستگار از فرماندهانی بود که اعتقاد داشت جنگ را نمی‌توان تنها از پشت میز فرماندهی اداره کرد. از نگاه او، تصمیم‌گیری درباره عملیات، سازمان رزم و آینده جنگ باید بر پایه تجربه کسانی باشد که هر روز در خط مقدم با دشمن روبه‌رو هستند و بهای هر تصمیم را با جان نیروهای خود می‌پردازند.

در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳، سخنان او ادامه طبیعی اعتراض‌هایی بود که حسن بهمنی آغاز کرده بود، اما با صراحتی بیشتر. او اعلام کرد که مشکل فرماندهان، اختلاف شخصی با افراد نیست؛ مسئله، شیوه اداره سپاه و روندی است که به اعتقاد او، سازمان را از مسیر اولیه خود دور کرده است. او تأکید داشت که اگر انتقادهای کارشناسی شنیده نشود، اشتباه‌ها تکرار خواهد شد و هزینه آن را رزمندگان در میدان جنگ خواهند پرداخت.

نجفی رستگار از جمله فرماندهانی بود که در تهیه گزارش مفصل فرماندهان، که بعدها به «نامه ۹۰ صفحه‌ای» شهرت یافت، نقش داشت. این گزارش حاصل تجربه چندین سال حضور در جبهه‌ها بود و نویسندگان آن امیدوار بودند پیش از آنکه اختلاف‌ها عمیق‌تر شود، امکان اصلاح روند موجود فراهم گردد.

یکی از مهم‌ترین محورهای سخنان او، فاصله گرفتن تدریجی فرماندهی از واقعیت‌های میدان جنگ بود. او معتقد بود که فرماندهان عملیاتی به تدریج از چرخه تصمیم‌گیری کنار گذاشته می‌شوند و جای آنان را ساختارهایی می‌گیرند که ارتباط مستقیم و دائمی با جبهه ندارند. از نگاه او، این تغییر، صرفاً یک جابه‌جایی مدیریتی نبود، بلکه دگرگونی در فلسفه اداره جنگ محسوب می‌شد.

در بخش دیگری از سخنانش، نجفی رستگار به فضای درونی سپاه پرداخت. او هشدار داد که اگر بیان نظر مخالف به عنوان مخالفت با فرماندهی یا سازمان تلقی شود، بسیاری از فرماندهان سکوت را بر بیان حقیقت ترجیح خواهند داد و این سکوت، بزرگ‌ترین آسیب برای هر سازمان نظامی خواهد بود.

برخلاف انتظار فرماندهان معترض، پاسخ‌های ارائه‌شده در جلسه نتوانست نگرانی‌های او را برطرف کند. فضای پایان جلسه نشان می‌داد که شکاف میان دو دیدگاه همچنان پابرجاست. گروهی بر ضرورت تمرکز بیشتر فرماندهی تأکید می‌کردند و گروهی دیگر معتقد بودند ادامه این روند، سپاه را از تجربه فرماندهان میدانی محروم خواهد ساخت.

چند ماه بعد، کاظم نجفی رستگار در عملیات بدر کشته شد. با مرگ او، یکی دیگر از چهره‌های اصلی اعتراض‌های پنجم آذر از صحنه خارج شد. از آن پس، سخنان او تنها در نوار آن جلسه باقی ماند؛ نوارى که امروز نشان می‌دهد اختلاف‌های مطرح‌شده، صرفاً بحث‌هایی گذرا یا شخصی نبود، بلکه بخشی از منازعه‌ای عمیق بر سر نحوه اداره جنگ و آینده سپاه به شمار می‌رفت.

با کنار هم قرار گرفتن سرنوشت حسن بهمنی، کاظم نجفی رستگار و دیگر فرماندهان معترض، این پرسش بیش از پیش اهمیت پیدا می‌کند که چرا بخش قابل توجهی از نسل نخست فرماندهان سپاه، طی فاصله‌ای کوتاه، از ساختار اصلی فرماندهی خارج شدند. پاسخ به این پرسش، موضوع فصل‌های بعدی این پژوهش خواهد بود.

فصل سیزدهم

از اختلاف نظر تا نبرد بر سر ساختار قدرت

اگر جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ تنها از زاویه یک اختلاف نظامی خوانده شود، بخش مهمی از واقعیت آن نادیده خواهد ماند. در این نشست، بحث فقط بر سر یک عملیات، یک فرمانده یا یک تصمیم تاکتیکی نبود. آنچه در سخنان فرماندهان معترض دیده می‌شود، اعتراض به روندی است که به اعتقاد آنان، طی چند سال در سپاه شکل گرفته و ماهیت این نهاد را به تدریج دگرگون کرده بود.

سپاه پاسداران در آغاز تشکیل خود، سازمانی متکی بر فرماندهان میدانی و تجربه عملی بود. تصمیم‌ها، هرچند با همه کاستی‌ها، بیشتر از دل میدان نبرد و تجربه فرماندهان بیرون می‌آمد. اما با ادامه جنگ، گسترش ساختار اداری، توسعه بخش‌های اطلاعاتی و حفاظتی و تمرکز تدریجی تصمیم‌گیری در ستاد مرکزی، توازن پیشین به آرامی تغییر کرد.

این تحول، تنها یک تغییر سازمانی نبود. بسیاری از فرماندهان حاضر در جلسه معتقد بودند که سپاه از ساختاری که بر مشارکت فرماندهان و انتقال آزاد تجربه استوار بود، به سوی ساختاری حرکت می‌کند که در آن، تمرکز قدرت، نقش تعیین‌کننده‌تری از تجربه میدانی پیدا کرده است. به همین دلیل، اعتراض آنان متوجه یک فرد نبود؛ بلکه متوجه روندی بود که به باورشان آینده سپاه را دگرگون می‌کرد.

این اختلاف را باید در متن تحولات سیاسی سال‌های پس از انقلاب نیز بررسی کرد. جمهوری اسلامی از سال ۱۳۶۰ به بعد، وارد مرحله‌ای شد که در آن، تمرکز قدرت به یکی از ویژگی‌های اصلی ساختار سیاسی تبدیل گردید. حذف تدریجی نیروهای سیاسی مخالف، محدود شدن مراکز مستقل تصمیم‌گیری و گسترش نقش نهادهای امنیتی و اطلاعاتی، تنها به عرصه سیاست محدود نماند و آثار آن در نهادهای دیگر، از جمله سپاه پاسداران، نیز قابل مشاهده بود.

از همین رو، جلسه پنجم آذر را نمی‌توان جدا از این بستر تاریخی تحلیل کرد. فرماندهانی که در آن جلسه سخن گفتند، هر یک از زاویه‌ای متفاوت به همین روند اشاره می‌کردند؛ روندی که از نگاه آنان، تمرکز هرچه بیشتر قدرت در ساختار فرماندهی را به دنبال داشت.

این نکته نیز اهمیت دارد که در آن جلسه، اختلاف‌ها به صورت آشکار و بی‌پرده بیان شد. برخی از فرماندهان تصریح کردند که از پاسخ‌های ارائه‌شده قانع نشده‌اند و هدف آنان حضور در یک مراسم یا شنیدن سخنرانی نبوده است، بلکه انتظار داشته‌اند درباره پرسش‌های اساسی خود پاسخ روشن دریافت کنند. همین صراحت، این نشست را به یکی از مهم‌ترین اسناد تاریخ درونی سپاه تبدیل کرده است.

در فصل‌های بعد، هر یک از شخصیت‌های حاضر در این جلسه نه به عنوان «قهرمان» یا «ضدقهرمان»، بلکه به عنوان بخشی از این فرآیند تاریخی بررسی خواهند شد؛ فرآیندی که فهم آن، بدون شناخت سازوکار انتقال و تمرکز قدرت در سپاه، امکان‌پذیر نیست.

فصل چهاردهم

تمرکز قدرت؛ از سیاست به درون سپاه

برای فهم آنچه در پنجم آذر ۱۳۶۳ در سپاه رخ داد، نمی‌توان تنها به اختلاف‌های نظامی یا مدیریتی بسنده کرد. این جلسه در خلأ به وجود نیامده بود، بلکه محصول روندی بود که از سال‌های نخست پس از انقلاب آغاز شد و به تدریج بخش‌های مختلف ساختار جمهوری اسلامی را دربر گرفت.

از همان نخستین ماه‌های پس از انقلاب، رقابت بر سر قدرت به یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فضای سیاسی ایران تبدیل شد. دولت موقت کنار رفت، شوراها و نهادهای موازی به تدریج جای خود را به ساختارهای متمرکز دادند، نیروهای سیاسی یکی پس از دیگری از صحنه حذف شدند و پس از حوادث ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، این روند با سرعت بیشتری ادامه یافت.

این تحولات تنها به عرصه سیاست محدود نماند. سپاه پاسداران نیز که در آغاز مجموعه‌ای از فرماندهان مستقل با تجربه‌های متفاوت بود، به تدریج در مسیر تمرکز فرماندهی قرار گرفت. ساختارهای جدید شکل گرفت، واحدهای اطلاعاتی، حفاظتی و ستادی گسترش یافتند و نقش آنان در تصمیم‌گیری‌های کلان افزایش پیدا کرد. هم‌زمان، بخشی از فرماندهان نسل نخست که در شکل‌گیری سپاه و اداره جبهه‌ها نقش اساسی داشتند، دیگر در جایگاه‌های پیشین خود دیده نمی‌شدند.

اعتراض‌های مطرح‌شده در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ را باید در همین چارچوب تحلیل کرد. بسیاری از فرماندهان حاضر، صرفاً به یک عملیات یا یک تصمیم اعتراض نداشتند؛ آنان معتقد بودند سپاه در حال فاصله گرفتن از ساختاری است که در سال‌های نخست بر تجربه میدانی، مشارکت فرماندهان و امکان نقد درون‌سازمانی استوار بود و به سوی الگویی حرکت می‌کند که در آن، تمرکز تصمیم‌گیری و گسترش ساختارهای ستادی و امنیتی، نقش تعیین‌کننده‌تری یافته است.

از این منظر، جلسه پنجم آذر را می‌توان یکی از آشکارترین جلوه‌های تقابل دو نگاه متفاوت در درون سپاه دانست؛ یک نگاه که حفظ تمرکز فرماندهی را لازمه اداره جنگ می‌دانست و نگاه دیگر که هشدار می‌داد ادامه این روند، به حذف تدریجی تجربه‌های میدانی و کاهش نقش فرماندهان عملیاتی خواهد انجامید.

سرنوشت بسیاری از افرادی که در آن جلسه سخن گفتند، سبب شده است این نشست تنها یک رویداد تاریخی تلقی نشود، بلکه به عنوان یکی از مهم‌ترین نقاط عطف در بررسی تحولات درونی سپاه مورد توجه قرار گیرد. از همین رو، در فصل‌های آینده، مسیر زندگی، مسئولیت‌ها، مواضع و سرنوشت هر یک از این افراد به صورت مستقل بررسی خواهد شد تا روشن شود این اختلاف‌ها چگونه شکل گرفت، چگونه ادامه یافت و چه تأثیری بر ساختار فرماندهی سپاه در سال‌های بعد بر جای گذاشت.

برای درک آنچه در پنجم آذر ۱۳۶۳ در سپاه رخ داد، باید چند سال به عقب بازگشت. اختلاف‌هایی که در آن جلسه آشکار شد، نه در خلأ به وجود آمده بود و نه صرفاً اختلافی بر سر شیوه اداره جنگ بود. این اختلاف‌ها ادامه همان روندی بود که از نخستین روزهای استقرار جمهوری اسلامی آغاز شد؛ روندی که در آن، هر مرکز مستقل قدرت، هر جریان سیاسی رقیب و هر صدای منتقد، به تدریج از صحنه حذف شد و قدرت، گام به گام در دستان یک هسته محدود متمرکز گردید.

نخست، دولت موقت مهندس بازرگان زیر فشارهای سیاسی و بحران گروگان‌گیری از صحنه خارج شد. سپس نوبت به رئیس‌جمهور منتخب مردم، ابوالحسن بنی‌صدر رسید که پس از ماه‌ها کشمکش سیاسی، از فرماندهی کل قوا برکنار و اندکی بعد با رأی مجلس از ریاست‌جمهوری عزل شد. هم‌زمان، رویارویی حکومت با سازمان مجاهدین خلق و دیگر مخالفان وارد مرحله‌ای تازه گردید؛ مرحله‌ای که با سرکوب گسترده، بازداشت‌های وسیع، اعدام‌ها و کشتار هزاران مخالف سیاسی همراه شد و یکی از خونبارترین دوره‌های تاریخ معاصر ایران را رقم زد.

در همین فاصله، بسیاری از شخصیت‌هایی که در سال‌های نخست انقلاب دارای نفوذ یا استقلال رأی بودند، یا از ساختار قدرت کنار گذاشته شدند، یا به حاشیه رانده شدند و یا در شرایطی از صحنه خارج شدند که درباره آن، روایت‌ها و پرسش‌های گوناگونی وجود دارد. حاصل این تحولات، تمرکز هرچه بیشتر قدرت در رأس هرم نظام و کاهش تدریجی نقش مراکز مستقل تصمیم‌گیری بود.

سپاه پاسداران نیز از این روند جدا نبود. نهادی که در آغاز، مجموعه‌ای از فرماندهان با پیشینه‌ها و دیدگاه‌های متفاوت بود، به تدریج وارد همان فرآیند تمرکز قدرت شد. تغییر در ساختار فرماندهی، افزایش نقش واحدهای اطلاعاتی و حفاظتی، جابه‌جایی نسل نخست فرماندهان و شکل‌گیری هسته‌ای متمرکز برای تصمیم‌گیری، بخشی از همین تحول بود.

از این منظر، جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ را باید ادامه همان زنجیره‌ای دانست که این مجموعه پژوهشی از جلد نخست آن را دنبال می‌کند؛ زنجیره‌ای که از کنفرانس گوادلوپ آغاز شد، با حذف تدریجی رقبای سیاسی ادامه یافت و در سال‌های میانی جنگ، به درون سپاه پاسداران نیز راه پیدا کرد. اعتراض فرماندهان در این جلسه، بیش از آنکه صرفاً انتقاد از مدیریت جنگ باشد، بازتاب برخورد دو نگاه متفاوت به ساختار قدرت و آینده جمهوری اسلامی بود.

فصل پانزدهم

از واحد اطلاعات تا فرماندهی کل؛ مسیر صعود محسن رضایی

محسن رضایی در نخستین سال‌های تشکیل سپاه، در شمار فرماندهان شناخته‌شده میدانی قرار نداشت. نام او نه در ردیف فرماندهان اولیه سپاه چون جواد منصوری و عباس آقازمانی دیده می‌شد، نه در شمار فرماندهانی که در خوزستان، کردستان، غرب و جنوب کشور با بحران‌های نظامی و جنگی درگیر بودند. جایگاه اصلی او در ساختار تازه‌تأسیس سپاه، در واحد اطلاعات و بررسی‌های سیاسی شکل گرفت؛ واحدی که با فروپاشی ساواک و فقدان یک دستگاه اطلاعاتی متمرکز، به سرعت به یکی از حساس‌ترین بخش‌های نظام جدید تبدیل شد. خود منابع نزدیک به محسن رضایی نیز تصریح کرده‌اند که او از ابتدای انقلاب تا شهریور ۱۳۶۰ بنیان‌گذار و مسئول واحد اطلاعات سپاه بود و این واحد در آن دوره عملاً بخشی از وظایف یک سازمان اطلاعاتی سراسری را بر عهده داشت.

اهمیت این جایگاه را نمی‌توان تنها با عنوان اداری آن توضیح داد. واحد اطلاعات سپاه در سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰، در قلب منازعه حکومت با مخالفان سیاسی قرار داشت. مأموریت این واحد، تنها جمع‌آوری اطلاعات نبود؛ شناسایی شبکه‌ها، نفوذ در سازمان‌ها، تعقیب اعضا، کشف خانه‌های تیمی، بازداشت و بازجویی نیز در حوزه فعالیت آن قرار می‌گرفت. در روایت‌های منتشرشده از مسئولان وقت واحد اطلاعات، از نفوذ در سازمان پیکار، برخورد با گروه‌های چپ و تمرکز زودهنگام بر سازمان مجاهدین خلق سخن گفته شده است. در یکی از همین روایت‌ها تصریح شده که محسن رضایی در اواخر سال ۱۳۵۹ هشدار داده بود که مجاهدین در آینده برای حکومت مشکل‌ساز خواهند شد.

به این ترتیب، مسیر رشد محسن رضایی نه از فرماندهی یگان‌های عملیاتی و نه از تجربه طولانی در خطوط مقدم، بلکه از مرکز اطلاعاتی سپاه آغاز شد. این تفاوت، در سال‌های بعد به یکی از محورهای اصلی اعتراض فرماندهان میدانی تبدیل شد. در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳، حسن بهمنی با صراحت گفت که محسن رضایی پیش از انتصاب به فرماندهی کل سپاه از مسائل نظامی اطلاع نداشت و پس از آن نیز بیشتر در قرارگاه‌ها و همراه دستیاران خود حضور داشته است. این سخن، حمله‌ای گذرا یا یک طعنه شخصی نبود؛ اعتراض به مسیری بود که در آن، مسئول یک واحد اطلاعاتی بدون داشتن جایگاه هم‌طراز فرماندهان عملیاتی نسل نخست، در رأس کل ساختار نظامی سپاه قرار گرفت.

در مقابل، فرماندهانی مانند محمد جهان‌آرا، محمد بروجردی، داوود کریمی، علی موحد دانش و احمد متوسلیان، اعتبار خود را از حضور در میدان به دست آورده بودند. آنان در شهرها، جبهه‌ها و مناطق بحرانی مسئولیت داشتند، یگان ساختند، نیرو سازمان دادند و در عملیات‌ها شرکت کردند. در ساختار اولیه سپاه نیز نام‌هایی چون جواد منصوری، ابوشریف، علی‌محمد بشارتی، محسن رفیق‌دوست و یوسف کلاهدوز در مسئولیت‌های اصلی دیده می‌شد. منابع رسمی جمهوری اسلامی نیز تأیید می‌کنند که جواد منصوری نخستین فرمانده سپاه بود، ابوشریف مسئولیت عملیات و سپس فرماندهی را بر عهده گرفت، بشارتی در حوزه اطلاعات و تحقیقات فعالیت داشت و کلاهدوز از چهره‌های مؤثر در آموزش و سازماندهی بود.

با این همه، در شهریور ۱۳۶۰، محسن رضایی با حکم مستقیم خمینی به فرماندهی کل سپاه منصوب شد. تاریخ این حکم، ۲۰ شهریور ۱۳۶۰ بود؛ زمانی که حکومت تازه از مرحله عزل بنی‌صدر، سرکوب ۳۰ خرداد و آغاز موج گسترده دستگیری‌ها و اعدام‌های مخالفان عبور کرده بود. انتصاب مسئول واحد اطلاعات سپاه به فرماندهی کل، در چنین مقطعی، صرفاً یک جابه‌جایی سازمانی نبود. این انتصاب، انتقال قدرت از یک ساختار چندمرکزی و متکی بر فرماندهان گوناگون، به ساختاری بود که پیوند نزدیک‌تری با مرکز سیاسی و امنیتی نظام داشت.

محسن رضایی پنجمین فرمانده سپاه بود. پیش از او، نام‌های دیگری در رأس یا مرکز فرماندهی این نهاد قرار داشتند؛ افرادی که هر یک به دلایل سیاسی، سازمانی یا شخصی از جایگاه خود کنار رفتند. اما از شهریور ۱۳۶۰ به بعد، این جابه‌جایی‌های سریع متوقف شد. رضایی شانزده سال در رأس سپاه باقی ماند و در این مدت، نه تنها فرماندهی جنگ، بلکه ساختار سازمانی، اطلاعاتی و سیاسی این نهاد نیز زیر نفوذ او و حلقه مدیران نزدیک به او تثبیت شد.

زمان انتصاب او نیز معنادار بود. جمهوری اسلامی در تابستان ۱۳۶۰ با یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های تاریخ خود روبه‌رو شده بود. عزل بنی‌صدر، تظاهرات ۳۰ خرداد، آغاز سرکوب سراسری مجاهدین و دیگر مخالفان، انفجارهای هفتم تیر و هشتم شهریور و گسترش فضای امنیتی، ساختار حکومت را به سوی تمرکز بیشتر سوق داده بود. در چنین شرایطی، فردی در رأس سپاه قرار گرفت که تجربه اصلی او نه فرماندهی کلاسیک نظامی، بلکه سازماندهی اطلاعاتی و مقابله با مخالفان داخلی بود.

از این نقطه، واحد اطلاعات دیگر بخشی فرعی از سپاه نبود؛ تجربه و منطق اطلاعاتی، به مرکز فرماندهی راه یافت. شناخت نیروها بر اساس میزان وفاداری، حساسیت نسبت به گرایش‌های سیاسی، مراقبت از ارتباطات داخلی، پرونده‌سازی و کنترل منتقدان، به تدریج در کنار معیارهای نظامی قرار گرفت. این همان روندی بود که سه سال بعد، فرماندهان معترض در جلسه پنجم آذر نسبت به آن هشدار دادند. آنان می‌گفتند کسانی که تجربه مستقیم جنگ ندارند، مسئول آموزش، ستاد و حفاظت شده‌اند؛ در حالی که فرماندهان عملیاتی یا کنار گذاشته شده‌اند یا صدای آنان شنیده نمی‌شود.

نقش واحد موسوم به «التقاط» نیز در همین چارچوب اهمیت پیدا می‌کند. این بخش، مأمور مقابله با جریان‌هایی بود که حکومت آنان را التقاطی، منافق یا منحرف می‌خواند. تمرکز اصلی آن، به‌ویژه پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، بر شناسایی و ضربه‌زدن به سازمان مجاهدین خلق و شبکه‌های مرتبط با آن قرار گرفت. مسئولان پیشین این بخش بعدها آشکارا از ضرورت «زدن سر جریان نفاق» سخن گفتند و فعالیت‌های اطلاعاتی، نفوذی و عملیاتی خود را شرح دادند.

این دستگاه، در جریان سرکوب مجاهدین و دیگر مخالفان، قدرت و تجربه گسترده‌ای به دست آورد. شبکه‌های اطلاعاتی توسعه یافت، روش‌های شناسایی و نفوذ گسترش پیدا کرد و نیروهایی که در این حوزه فعالیت داشتند، به تدریج به مدیران اصلی ساختار امنیتی و سیاسی سپاه تبدیل شدند. همان منطق امنیتی که ابتدا علیه مخالفان بیرون از حکومت به کار گرفته شد، بعدها در برخورد با منتقدان درون نظام نیز خود را نشان داد. در نوار جلسه پنجم آذر، فرماندهان معترض از نقش حفاظت اطلاعات، حسین نجات، محمدباقر ذوالقدر و شبکه‌ای سخن می‌گویند که به گفته آنان، به جای رسیدگی به ضعف‌های جنگ، مشغول کنترل و پرونده‌سازی برای نیروهای منتقد بود.

از این منظر، میان سرکوب پس از ۳۰ خرداد و اعتراضات آذر ۱۳۶۳ پیوندی مستقیم وجود داشت. ساختاری که در فاصله سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ برای شناسایی، دستگیری و درهم‌شکستن مخالفان سیاسی رشد کرده بود، پس از تثبیت قدرت سیاسی از میان نرفت. همان ساختار، در درون سپاه توسعه یافت و به ابزاری برای حفظ انضباط، کنترل اختلاف‌ها و حذف صداهای ناسازگار تبدیل شد.

فرماندهان معترض خود الزاماً مخالف سرکوب مجاهدین یا منتقد بنیادهای جمهوری اسلامی نبودند. بسیاری از آنان در همان ساختار جنگیده و از حکومت دفاع کرده بودند. اما هنگامی که منطق حذف، از مخالفان بیرونی به منتقدان داخلی رسید، بخشی از آنان دریافتند که سازوکاری که برای نابودی رقیب سیاسی ساخته شده بود، اکنون می‌تواند علیه هر صدای مستقل درون سپاه نیز به کار گرفته شود.

همین واقعیت، به جلسه پنجم آذر اهمیتی فراتر از یک منازعه نظامی می‌دهد. آن نشست لحظه‌ای بود که بخشی از نیروهای درون نظام، با پیامدهای ساختاری روبه‌رو شدند که خود در شکل‌گیری یا تثبیت آن سهم داشتند. آنان در برابر فرماندهی ایستادند و گفتند پاسخ نگرفته‌اند، گفتند برای شنیدن سخنرانی نیامده‌اند، گفتند فرماندهی جنگ فاقد تجربه لازم است و هشدار دادند که «کودتای خزنده» در سپاه جریان دارد. اما در آن هنگام، دستگاه قدرت از مرحله‌ای که با چند اعتراض درونی متوقف شود، عبور کرده بود.

محسن رضایی در پنجم آذر ۱۳۶۳ دیگر مسئول یک واحد اطلاعاتی نبود. او فرمانده‌ای بود که سه سال قدرت خود را تثبیت کرده، حلقه‌ای از مدیران ستادی، اطلاعاتی و ایدئولوژیک را در اطراف خود شکل داده و حکم مستقیم خمینی را پشتوانه جایگاهش قرار داده بود. معترضان در ظاهر با یک فرد سخن می‌گفتند، اما در عمل در برابر ساختاری ایستاده بودند که فرماندهی سپاه، دستگاه اطلاعاتی، حمایت سیاسی هاشمی رفسنجانی و حکم خمینی را در یک نقطه به هم پیوند می‌داد.

از همین رو، پاسخ محسن رضایی به اعتراض‌ها بارها به جای دفاع نظامی، به مرجع انتصاب خود بازمی‌گشت. او یادآوری می‌کرد که منصوب خمینی است و تغییر فرماندهی در صلاحیت منتقدان نیست. این پاسخ نشان می‌داد که مسئله از حوزه ارزیابی عملکرد نظامی خارج شده است. فرماندهی دیگر صرفاً بر پایه موفقیت یا شکست در میدان سنجیده نمی‌شد؛ مشروعیت خود را از رأس قدرت سیاسی می‌گرفت و در برابر همان رأس پاسخ‌گو بود.

در چنین ساختاری، شکست عملیات‌ها الزاماً به بازخواست فرماندهی منجر نمی‌شد، اما اعتراض به فرماندهی می‌توانست به عنوان مسئله‌ای سیاسی و امنیتی تلقی شود. این وارونگی، همان هسته اصلی منازعه آذر ۱۳۶۳ بود: فرماندهانی که خواهان پاسخ‌گویی درباره تلفات، شکست‌ها و ضعف مدیریت بودند، خود به عنوان عاملان اختلاف و تضعیف سپاه معرفی شدند؛ در حالی که فرماندهی، با اتکا به حکم خمینی، جایگاه خود را فراتر از نقد عملیاتی قرار می‌داد.

این مسیر، آغاز مرحله‌ای بود که در آن، قدرت اطلاعاتی به فرماندهی نظامی تبدیل شد، فرماندهی نظامی به حمایت سیاسی متصل گردید و حمایت سیاسی، امکان حذف منتقدان را فراهم ساخت. آنچه بعدها در سرنوشت فرماندهان معترض دیده شد، نه حادثه‌ای جداگانه، بلکه ادامه منطقی همین روند بود.

 

فصل شانزدهم

تثبیت فرماندهی؛ آغاز حذف نسل نخست

انتصاب محسن رضایی به فرماندهی کل سپاه، تنها تغییر یک فرمانده نبود؛ آغاز مرحله‌ای بود که در آن، توازن قدرت در درون سپاه به سود ساختار جدید فرماندهی تغییر کرد. از این پس، موضوع تنها اداره جنگ نبود، بلکه تعیین این بود که چه کسانی حق تصمیم‌گیری دارند، چه کسانی در رأس سپاه باقی خواهند ماند و چه کسانی باید از مرکز قدرت فاصله بگیرند.

در سال‌های نخست تشکیل سپاه، فرماندهان مختلفی در نقاط گوناگون کشور دارای نفوذ و استقلال عمل بودند. فرماندهان کردستان، خوزستان، غرب کشور، تهران و واحدهای عملیاتی، هر یک بر پایه تجربه و سابقه خود نقش مؤثری در تصمیم‌گیری‌ها داشتند. این وضعیت، هرچند مشکلاتی در هماهنگی ایجاد می‌کرد، اما مانع از تمرکز کامل قدرت در دست یک حلقه محدود می‌شد.

از سال ۱۳۶۰ به بعد، این وضعیت به تدریج تغییر کرد. ساختار فرماندهی به سوی تمرکز بیشتر حرکت کرد و حلقه‌ای محدود، مسئول تصمیم‌های اصلی شد. هم‌زمان، فرماندهان نسل نخست که هر یک دارای پایگاه و نفوذ مستقلی بودند، یکی پس از دیگری از کانون تصمیم‌گیری خارج شدند. برخی در عملیات‌های جنگی کشته شدند، برخی به مسئولیت‌های حاشیه‌ای منتقل شدند، برخی کنار گذاشته شدند و برخی نیز عملاً دیگر نقشی در اداره سپاه نداشتند.

این تحولات را نمی‌توان صرفاً نتیجه طبیعی جنگ یا جابه‌جایی مدیران دانست. هم‌زمانی آن با تمرکز قدرت در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی، پرسش‌های مهمی را پیش روی پژوهشگر قرار می‌دهد. همان الگویی که در عرصه سیاسی با حذف دولت موقت، عزل بنی‌صدر، سرکوب گسترده مخالفان و تمرکز قدرت در رأس نظام دیده می‌شود، در درون سپاه نیز به شکلی دیگر قابل مشاهده است؛ هرچند درباره رابطه مستقیم این دو روند، دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد و این کتاب می‌کوشد اسناد موجود را در اختیار خواننده قرار دهد.

در نوار پنجم آذر ۱۳۶۳، فرماندهان معترض بارها از این نگرانی سخن می‌گویند که تجربه میدانی جای خود را به روابط ستادی داده است، معیارهای انتخاب فرماندهان تغییر کرده و کسانی که سال‌ها در جبهه حضور داشته‌اند، دیگر در تصمیم‌های اصلی نقش تعیین‌کننده ندارند. این اعتراض‌ها تنها گلایه از یک انتصاب نبود؛ اعتراض به تغییر قواعد بازی بود.

در واقع، پنجم آذر را می‌توان لحظه‌ای دانست که دو نسل و دو نگاه در برابر یکدیگر قرار گرفتند. یک نگاه، مشروعیت فرماندهی را در تجربه عملی، حضور در میدان و اعتماد نیروها می‌دید؛ نگاه دیگر، مشروعیت را در فرمان مافوق، انسجام تشکیلاتی و تمرکز هرچه بیشتر فرماندهی جست‌وجو می‌کرد.

پیروزی هر یک از این دو نگاه، تنها سرنوشت چند فرمانده را تعیین نمی‌کرد؛ بلکه مسیر آینده سپاه را برای سال‌های بعد شکل می‌داد. از همین رو، مطالعه تحولات پس از این جلسه، صرفاً بررسی یک اختلاف درون‌سازمانی نیست، بلکه بررسی چگونگی استقرار الگویی از فرماندهی است که آثار آن تا سال‌ها بعد در ساختار سپاه و حتی در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی قابل مشاهده است.

در فصل بعد، به بررسی دقیق‌تر حلقه فرماندهان و مدیرانی خواهیم پرداخت که در کنار محسن رضایی قرار گرفتند و به تدریج هسته اصلی فرماندهی جدید سپاه را شکل دادند؛ حلقه‌ای که نام بسیاری از آنان در نوار پنجم آذر نیز از سوی معترضان مطرح می‌شود و شناخت نقش آنان برای فهم روند تمرکز قدرت در سپاه ضروری است.

فصل هفدهم

حلقه جدید قدرت در سپاه

اگر سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ را دوران شکل‌گیری سپاه بدانیم، سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳ را باید دوران استقرار هسته جدید قدرت در این نهاد نامید.

تا پیش از سال ۱۳۶۰، سپاه مجموعه‌ای از فرماندهان، مسئولان و نیروهایی بود که هر یک از مسیری متفاوت وارد این سازمان شده بودند. برخی سابقه مبارزه مسلحانه علیه حکومت پهلوی داشتند، برخی از کمیته‌ها آمده بودند، گروهی از مبارزان کردستان بودند و عده‌ای نیز در خوزستان و جبهه‌های جنوب رشد کرده بودند. هیچ فرد یا جریان واحدی بر تمام سپاه تسلط کامل نداشت.

اما پس از تحولات سال ۱۳۶۰، شرایط به سرعت تغییر کرد.

هم‌زمان با حذف نیروهای سیاسی مخالف، کنار گذاشتن رئیس‌جمهور، گسترش فضای امنیتی و تثبیت موقعیت آیت‌الله خمینی، سپاه نیز وارد مرحله تازه‌ای شد. در این مرحله، به جای آنکه فرماندهان مستقل هر منطقه نقش اصلی را داشته باشند، تصمیم‌گیری به تدریج در اختیار حلقه‌ای محدود قرار گرفت که مستقیماً با فرمانده کل سپاه و مراکز اصلی قدرت سیاسی در ارتباط بود.

این حلقه تنها از فرماندهان عملیات تشکیل نشده بود.

در کنار فرماندهی نظامی، مسئولان اطلاعات، حفاظت اطلاعات، واحدهای عقیدتی ـ سیاسی، ستادها و مدیران سازمانی نیز به تدریج به بازیگران اصلی سپاه تبدیل شدند.

به این ترتیب، برای نخستین بار در تاریخ سپاه، قدرت نظامی، قدرت اطلاعاتی و قدرت سیاسی در یک ساختار نسبتاً متمرکز به یکدیگر پیوند خورد.

همین تحول، موضوع اصلی اعتراض فرماندهان در پنجم آذر ۱۳۶۳ بود.

آنان بارها تأکید می‌کردند که سپاه دیگر مانند گذشته اداره نمی‌شود؛ تصمیم‌ها در حلقه‌ای محدود گرفته می‌شود، فرماندهان عملیاتی از روند تصمیم‌گیری کنار گذاشته شده‌اند، انتقاد تحمل نمی‌شود و کسانی که سال‌ها در میدان جنگ بوده‌اند، جای خود را به مدیران ستادی و امنیتی داده‌اند. این مضمون در بخش‌های مختلف نوار جلسه به روشنی دیده می‌شود.

از این رو، نباید اختلاف‌های آن جلسه را به چند گلایه شخصی تقلیل داد.

در واقع، دو برداشت متفاوت از آینده سپاه در برابر یکدیگر قرار گرفته بود.

برداشت نخست، سپاه را نهادی می‌دانست که باید همچنان بر تجربه فرماندهان میدانی، مسئولیت‌پذیری جمعی و امکان نقد درونی استوار بماند.

برداشت دوم، سپاه را سازمانی می‌خواست که با فرماندهی متمرکز، انضباط تشکیلاتی، کنترل اطلاعاتی و تبعیت کامل از رأس هرم قدرت اداره شود.

در نهایت، روند تحولات نشان داد که برداشت دوم دست بالا را پیدا کرد.

از اواسط دهه شصت، ترکیب فرماندهی سپاه به تدریج تثبیت شد و بسیاری از چهره‌هایی که در سال‌های نخست انقلاب و جنگ نقش تعیین‌کننده داشتند، دیگر در مرکز تصمیم‌گیری دیده نمی‌شدند.

این تحول، صرفاً یک جابه‌جایی مدیریتی نبود؛ بلکه نقطه آغاز شکل‌گیری ساختاری بود که آثار آن تا دهه‌ها بعد نیز ادامه یافت.

از همین رو، برای شناخت سپاه امروز، باید سپاه سال ۱۳۶۳ را شناخت؛ و برای شناخت سپاه سال ۱۳۶۳، باید جلسه پنجم آذر را به عنوان یکی از مهم‌ترین اسناد تاریخ درونی آن مطالعه کرد.

از فصل آینده، این روند نه در قالب تحلیل کلی، بلکه با بررسی تک‌تک افراد این حلقه قدرت دنبال خواهد شد؛ از محمدباقر ذوالقدر و حسین نجات تا دیگر مسئولان اطلاعات، حفاظت و ستاد که نام آنان بارها در اعتراض‌های فرماندهان مطرح می‌شود. بررسی این افراد از آن جهت اهمیت دارد که نشان می‌دهد چگونه یک ساختار جدید، به تدریج جایگزین نسل نخست فرماندهان سپاه شد و مسیر آینده این نهاد را تغییر داد.

هم‌زمان با حذف تدریجی مراکز مستقل قدرت، مهم‌ترین نیروی سازمان‌یافته مخالف جمهوری اسلامی نیز وارد رویارویی مستقیم با حاکمیت شد. این روند، از همان ماه‌های نخست پس از انقلاب آغاز گردید. ممنوع شدن نامزدی مسعود رجوی در نخستین انتخابات ریاست جمهوری، محدود شدن فعالیت‌های سیاسی سازمان مجاهدین خلق، حمله به اجتماعات و دفاتر این سازمان، بازداشت گسترده هواداران و افزایش درگیری‌های خیابانی، همگی نشانه‌هایی از بحرانی بود که به تدریج عمیق‌تر می‌شد.

در فاصله سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰، سازمان مجاهدین خلق که خود را یکی از نیروهای اصلی انقلاب و رقیب سیاسی حاکمیت می‌دانست، به تدریج از همه عرصه‌های رسمی سیاست کنار زده شد. فضای سیاسی کشور روزبه‌روز بسته‌تر گردید و امکان فعالیت علنی مخالفان کاهش یافت. این روند سرانجام در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ به نقطه انفجار رسید.

در آن روز، تظاهرات گسترده هواداران سازمان مجاهدین خلق در تهران و چند شهر دیگر، با دخالت نیروهای حکومتی به خشونت کشیده شد. ده‌ها نفر در همان روز کشته یا مجروح شدند و هزاران نفر در روزها و هفته‌های بعد بازداشت گردیدند. پس از این رویداد، سازمان مجاهدین خلق نیز اعلام کرد که مبارزه مسلحانه را در پیش خواهد گرفت و بدین ترتیب، تقابل سیاسی جای خود را به یک رویارویی تمام‌عیار امنیتی و نظامی داد.

از این مقطع، جمهوری اسلامی دیگر تنها درگیر جنگ با عراق نبود؛ جنگی دیگر نیز در داخل کشور آغاز شده بود. بخش مهمی از توان دستگاه اطلاعاتی، امنیتی و قضایی حکومت، صرف شناسایی، تعقیب، دستگیری و سرکوب نیروهای مخالف شد. سپاه پاسداران نیز به عنوان مهم‌ترین بازوی امنیتی و نظامی حکومت، در مرکز این رویارویی قرار گرفت.

در چنین فضایی، واحدهای اطلاعاتی، حفاظت و بخش‌های امنیتی سپاه به سرعت گسترش یافتند و جایگاه آنان در ساختار فرماندهی بیش از گذشته افزایش پیدا کرد. همین تحولات، زمینه انتقال تدریجی مرکز ثقل قدرت از فرماندهان میدانی به مدیران اطلاعاتی و ستادی را فراهم ساخت؛ روندی که سه سال بعد، در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳، به یکی از مهم‌ترین محورهای اعتراض فرماندهان سپاه تبدیل شد.

 

فصل هجدهم

دکترین حذف؛ ستون فقرات یکدست‌سازی قدرت

اگر حوادث سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۳ را جدا از یکدیگر بررسی کنیم، بسیاری از آنها حوادثی مستقل به نظر می‌رسند؛ استعفای دولت موقت، حذف نامزدهای انتخاباتی، عزل رئیس‌جمهور، درگیری‌های ۳۰ خرداد، گسترش دستگاه اطلاعاتی، تغییر فرماندهی سپاه، کشته شدن شماری از فرماندهان جنگ و کنار رفتن نسل نخست مدیران انقلاب.

اما هنگامی که این رویدادها در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، تصویری متفاوت پدیدار می‌شود؛ تصویری از روندی که هدف آن، تمرکز تدریجی قدرت و حذف همه مراکز مستقل تصمیم‌گیری بود.

در این روند، هیچ‌کس صرفاً به دلیل سابقه انقلابی، حضور در مبارزه یا نقش خود در پیروزی انقلاب، مصونیت نداشت.

نخست دولت موقت از صحنه خارج شد.

سپس ابوالحسن بنی‌صدر، نخستین رئیس‌جمهور منتخب مردم، از فرماندهی کل قوا برکنار و اندکی بعد از ریاست جمهوری عزل شد.

پیش از آن نیز، مسعود رجوی از حضور در نخستین انتخابات ریاست جمهوری محروم شده بود و سازمان مجاهدین خلق به تدریج از فعالیت آزاد سیاسی بازماند.

پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، مرحله تازه‌ای آغاز شد. رویارویی سیاسی جای خود را به برخورد امنیتی و نظامی داد. هزاران نفر بازداشت شدند، موج گسترده اعدام‌ها آغاز گردید و بخش مهمی از نیروهای مخالف از صحنه سیاسی حذف شدند.

در همان سال‌ها، در درون ساختار حکومت نیز روند مشابهی جریان داشت.

در ارتش، در سپاه، در دستگاه‌های اجرایی و حتی در میان روحانیون نزدیک به حکومت، به تدریج کسانی که دارای پایگاه مستقل، نفوذ اجتماعی یا دیدگاه متفاوت بودند، یا از مسئولیت کنار گذاشته شدند، یا به حاشیه رانده شدند و یا در حوادث بعدی دیگر نقشی در ساختار اصلی قدرت نداشتند.

سپاه پاسداران نیز از این قاعده مستثنا نبود.

در آغاز، این نهاد از مجموعه‌ای از فرماندهان مستقل تشکیل شده بود که هر یک بر پایه تجربه، سابقه و توانایی خود نفوذ داشتند.

اما با گذشت زمان، این ساختار جای خود را به فرماندهی متمرکز داد.

هم‌زمان، واحدهای اطلاعاتی، حفاظت، عقیدتی ـ سیاسی و ستادهای مرکزی، نقش روزافزون یافتند و به تدریج، مرکز ثقل تصمیم‌گیری از جبهه‌های جنگ به ستادهای فرماندهی منتقل شد.

اعتراض فرماندهان در پنجم آذر ۱۳۶۳ را باید در متن همین تحول دید.

آنان تنها از شکست یک عملیات یا انتصاب یک فرمانده سخن نمی‌گفتند.

اعتراض اصلی آنان این بود که سپاه نیز به همان مسیری وارد شده است که پیش از آن در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی آغاز شده بود؛ تمرکز قدرت، کاهش نقش نهادهای مستقل، محدود شدن امکان نقد و تبدیل شدن وفاداری تشکیلاتی به مهم‌ترین معیار ارتقای مسئولیت.

از این منظر، جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ صرفاً یک جلسه نظامی نبود؛ بلکه یکی از نادرترین اسنادی است که نشان می‌دهد روند تمرکز قدرت، حتی در درون مهم‌ترین نهاد نظامی جمهوری اسلامی نیز با مخالفت و مقاومت بخشی از فرماندهان روبه‌رو شده بود.

از این پس، کتاب وارد مرحله‌ای می‌شود که دیگر تنها به تحلیل ساختار بسنده نمی‌کند، بلکه پرونده هر یک از حلقه‌های این زنجیره را جداگانه بررسی خواهد کرد؛ از فرماندهانی که اعتراض کردند، تا مدیرانی که ساختار جدید را بنا نهادند، و از حوادثی که مسیر قدرت را تغییر داد، تا سرنوشت کسانی که در برابر این روند ایستادند یا در دل آن قرار گرفتند.

هم‌زمان با گسترش ساختار فرماندهی، واحدهای اطلاعات، حفاظت اطلاعات، عقیدتی ـ سیاسی و ستادهای مرکزی نیز با سرعت توسعه یافتند و به تدریج در تصمیم‌گیری‌های سپاه نقشی فراتر از وظایف اولیه خود پیدا کردند. در همین دوره، واحد موسوم به «التقاط» که زیرمجموعه بخش اطلاعات سپاه بود، به یکی از فعال‌ترین بخش‌های امنیتی تبدیل شد. مأموریت این واحد، شناسایی، نفوذ، تعقیب و مقابله با جریان‌هایی بود که حکومت آنان را «التقاطی» یا «منافق» می‌نامید و بخش عمده فعالیت آن پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، بر روی سازمان مجاهدین خلق و شبکه‌های مرتبط با آن متمرکز شد.

هم‌زمان، سپاه برای افزایش کنترل تشکیلاتی، کشور را به چند منطقه یا ناحیه عملیاتی تقسیم کرد و برای هر منطقه، قرارگاه‌هایی با اختیارات گسترده ایجاد شد. این تقسیم‌بندی تنها جنبه نظامی نداشت، بلکه امکان تمرکز فرماندهی، کنترل اطلاعاتی و هماهنگی امنیتی را نیز افزایش می‌داد. در استان‌های شمالی، از جمله مازندران و گیلان، قرارگاه «ابوالفضل» در چارچوب ناحیه سوم سپاه شکل گرفت و در مقابله با فعالیت‌های مخالفان مسلح و عملیات‌های جنگل، نقشی فعال بر عهده داشت. در این مناطق، واحدهای اطلاعاتی و بخش موسوم به «التقاط» نیز در کنار یگان‌های عملیاتی فعالیت می‌کردند و مأموریت‌های امنیتی و اطلاعاتی را دنبال می‌کردند.

از نگاه بخشی از فرماندهان معترض، این تحولات تنها یک تغییر سازمانی نبود. آنان معتقد بودند که به موازات گسترش جنگ، مرکز ثقل قدرت نیز از فرماندهان عملیاتی به شبکه‌ای از مدیران اطلاعاتی، حفاظتی و ستادی منتقل می‌شود؛ روندی که به باور آنان، استقلال فرماندهان میدانی را کاهش می‌داد و ساختار سپاه را بیش از پیش به سوی تمرکز قدرت سوق می‌داد. بازتاب همین نگرانی‌ها را می‌توان در اعتراض‌های ثبت‌شده در نوار جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ مشاهده کرد؛ جایی که بارها نسبت به نقش روزافزون بخش‌های اطلاعاتی، حفاظت و ستاد در اداره سپاه انتقاد می‌شود.

فصل نوزدهم

واحد «التقاط»؛ هنگامی که اطلاعات بر فرماندهی سایه انداخت

برای شناخت تحولات سپاه در فاصله سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳، تنها بررسی عملیات‌های نظامی کافی نیست. در پشت صحنه جنگ، ساختاری در حال گسترش بود که نقش آن به مراتب فراتر از جمع‌آوری اطلاعات نظامی بود. این ساختار، بعدها به یکی از ستون‌های اصلی قدرت در سپاه تبدیل شد.

در نخستین سال‌های پس از انقلاب، واحد اطلاعات سپاه با هدف شناسایی و مقابله با گروه‌های مخالف تشکیل شد. در درون این مجموعه، بخشی با عنوان «التقاط» شکل گرفت که مأموریت اصلی آن، شناسایی، نفوذ، تعقیب و مقابله با سازمان‌ها و جریان‌هایی بود که جمهوری اسلامی آنان را «التقاطی» یا «منافق» می‌نامید. پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، بخش عمده فعالیت این واحد بر مقابله با سازمان مجاهدین خلق و شبکه‌های وابسته به آن متمرکز شد.

در این مقطع، جمهوری اسلامی دیگر تنها درگیر جنگ با عراق نبود. در داخل کشور نیز یک رویارویی گسترده امنیتی آغاز شده بود. هزاران نفر دستگیر شدند، صدها خانه تیمی مورد حمله قرار گرفت، شبکه‌های اطلاعاتی گسترش یافت و سپاه به مهم‌ترین بازوی امنیتی حکومت در این رویارویی تبدیل شد.

در چنین فضایی، اطلاعات دیگر یک واحد پشتیبانی نبود؛ به تدریج به یکی از مراکز اصلی تصمیم‌سازی در سپاه تبدیل شد.

هم‌زمان، سپاه برای افزایش کنترل و هماهنگی، کشور را به چند ناحیه عملیاتی تقسیم کرد. این تقسیم‌بندی، علاوه بر اهداف نظامی، امکان تمرکز بیشتر فرماندهی و مدیریت اطلاعاتی را نیز فراهم می‌کرد. هر ناحیه دارای قرارگاه‌های منطقه‌ای، شبکه اطلاعاتی، حفاظت و فرماندهی خود بود.

در شمال کشور، قرارگاه ابوالفضل در چارچوب ناحیه سوم سپاه شکل گرفت. این قرارگاه علاوه بر مسئولیت‌های نظامی، در مقابله با فعالیت نیروهای مخالف در جنگل‌های شمال و عملیات‌های امنیتی منطقه نیز نقش داشت. در این منطقه، واحدهای اطلاعاتی و بخش «التقاط» در کنار یگان‌های عملیاتی فعالیت می‌کردند و میان مأموریت‌های اطلاعاتی و نظامی مرز روشنی وجود نداشت.

این تحول، تنها یک تغییر تشکیلاتی نبود.

در سال‌های نخست انقلاب، فرماندهان میدانی، ستون اصلی سپاه بودند؛ اما به تدریج، مدیران اطلاعات، حفاظت، ستاد و واحدهای امنیتی، نقش پررنگ‌تری در اداره سازمان پیدا کردند. از نگاه بخشی از فرماندهان معترض، این جابه‌جایی، به معنای انتقال تدریجی مرکز ثقل قدرت از جبهه‌های جنگ به ستادهای اطلاعاتی و امنیتی بود.

بازتاب این نگرانی را می‌توان در نوار جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ به روشنی مشاهده کرد. فرماندهان معترض بارها از گسترش نفوذ حفاظت اطلاعات، واحدهای اطلاعاتی و مدیران ستادی سخن می‌گویند و هشدار می‌دهند که فرماندهان عملیاتی، که سال‌ها در میدان جنگ حضور داشته‌اند، به تدریج از چرخه اصلی تصمیم‌گیری کنار گذاشته می‌شوند، در حالی که نقش کسانی که سابقه آنان بیشتر در حوزه اطلاعات، حفاظت و مدیریت تشکیلاتی است، هر روز افزایش می‌یابد. آنان این تحول را صرفاً یک جابه‌جایی اداری نمی‌دانستند، بلکه آن را نشانه تغییر ماهیت سپاه از یک نیروی متکی بر فرماندهان میدانی، به سازمانی با ساختاری متمرکز و امنیتی‌تر تلقی می‌کردند.

از این منظر، واحد «التقاط» را نباید تنها یک بخش اطلاعاتی دانست. این واحد، همراه با حفاظت اطلاعات و دیگر بخش‌های امنیتی، بخشی از فرآیندی بود که به موازات جنگ با عراق، ساختار جدید قدرت را در درون سپاه شکل می‌داد. فهم اعتراض‌های فرماندهان در پنجم آذر ۱۳۶۳، بدون شناخت این تحول، ممکن نیست؛ زیرا بخش مهمی از انتقادهای آنان نه متوجه یک عملیات، بلکه متوجه همین انتقال تدریجی قدرت از فرماندهان میدان به ساختارهای اطلاعاتی و امنیتی بود.

فصل بیستم

تشکیلات «التقاط»؛ بازوی اطلاعاتی سپاه در سال‌های نخست جمهوری اسلامی

در بررسی تاریخ سپاه پاسداران، معمولاً توجه پژوهشگران به عملیات‌های نظامی، فرماندهان جنگ و نبردهای جبهه‌ها معطوف شده است؛ اما در پشت صحنه این تحولات، تشکیلاتی شکل گرفت که نقش آن در تثبیت ساختار قدرت، کمتر از عملیات‌های نظامی نبود. یکی از مهم‌ترین این تشکیلات، بخشی بود که در ادبیات درونی سپاه با عنوان «التقاط» شناخته می‌شد.

پس از انقلاب ۱۳۵۷، جمهوری اسلامی خود را با دو چالش هم‌زمان روبه‌رو می‌دید؛ از یک سو جنگ با عراق و از سوی دیگر رویارویی با نیروهای سیاسی مخالف در داخل کشور. از نگاه رهبران حکومت، سازمان مجاهدین خلق، سازمان پیکار، گروه‌های مارکسیستی، فدائیان خلق و شماری دیگر از جریان‌های سیاسی، تهدیدی امنیتی برای نظام جدید محسوب می‌شدند. از همین رو، در کنار واحد اطلاعات سپاه، بخشی تخصصی برای شناسایی و مقابله با این جریان‌ها شکل گرفت که به «بخش التقاط» شهرت یافت.

واژه «التقاط» در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی، به جریان‌هایی اطلاق می‌شد که به اعتقاد حکومت، آموزه‌های اسلامی را با اندیشه‌های مارکسیستی یا دیگر مکاتب سیاسی درآمیخته بودند. در عمل، این عنوان بیش از همه برای سازمان مجاهدین خلق به کار می‌رفت و به تدریج، مأموریت اصلی این بخش نیز بر شناسایی، نفوذ، مراقبت و مقابله با این سازمان و شبکه‌های وابسته به آن متمرکز شد.

با آغاز درگیری‌های گسترده پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، نقش این تشکیلات به سرعت گسترش یافت. عملیات شناسایی خانه‌های تیمی، نفوذ در شبکه‌های مخالف، جمع‌آوری اطلاعات، بازداشت نیروها، تهیه پرونده‌های امنیتی و همکاری با دادستانی انقلاب و دیگر نهادهای امنیتی، بخش مهمی از فعالیت‌های این مجموعه را تشکیل می‌داد.

اما اهمیت «التقاط» تنها در مأموریت‌های امنیتی آن خلاصه نمی‌شد.

فعالیت در این بخش، نسل تازه‌ای از مدیران و مسئولان اطلاعاتی را پرورش داد که بعدها در ساختار فرماندهی سپاه، حفاظت اطلاعات، وزارت اطلاعات و دیگر نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی نقش‌های کلیدی بر عهده گرفتند. به این ترتیب، واحدی که در آغاز برای مقابله با مخالفان سیاسی ایجاد شده بود، به تدریج به یکی از مراکز تولید کادرهای امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل شد.

در همین دوره، سپاه برای افزایش کنترل بر سراسر کشور، ساختار خود را به چند ناحیه تقسیم کرد. هر ناحیه دارای فرماندهی، واحد اطلاعات، حفاظت و قرارگاه‌های عملیاتی ویژه بود. در شمال کشور، قرارگاه ابوالفضل در چارچوب ناحیه سوم سپاه، علاوه بر مأموریت‌های نظامی، در عملیات‌های امنیتی و مقابله با گروه‌های مخالف فعال بود. در چنین ساختاری، مرز میان مأموریت اطلاعاتی و عملیات نظامی روزبه‌روز کمرنگ‌تر می‌شد.

از نگاه نویسنده، این تحولات تنها یک بازآرایی تشکیلاتی نبود؛ بلکه نشانه انتقال تدریجی مرکز ثقل قدرت از فرماندهان عملیاتی به شبکه‌ای از مدیران اطلاعاتی، حفاظتی و ستادی بود. همین انتقال قدرت، یکی از محورهای اصلی اعتراض فرماندهان در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ به شمار می‌رفت. آنان بارها هشدار دادند که سپاه در حال فاصله گرفتن از الگوی اولیه خود است؛ الگویی که در آن، تجربه میدانی و سابقه فرماندهی مهم‌ترین معیار مسئولیت بود.

در نوار این جلسه، اعتراض‌ها تنها متوجه نتایج عملیات‌های جنگی نیست. بخش مهمی از سخنان فرماندهان، ناظر به رشد نفوذ واحدهای اطلاعاتی، حفاظت و ستادهایی است که به اعتقاد آنان، به تدریج بر تصمیم‌های نظامی نیز سایه افکنده بودند. از این رو، مطالعه «التقاط» صرفاً بررسی تاریخ یک واحد اطلاعاتی نیست، بلکه مطالعه یکی از مهم‌ترین ابزارهای شکل‌گیری ساختار جدید قدرت در سپاه است.

در فصل‌های آینده، نقش افرادی که از دل این ساختار برخاستند و بعدها در فرماندهی سپاه، حفاظت اطلاعات و نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی به مسئولیت‌های کلیدی رسیدند، به تفصیل بررسی خواهد شد. بدون شناخت این شبکه، فهم چگونگی انتقال قدرت در سپاه و چرایی اعتراض فرماندهان در پنجم آذر ۱۳۶۳ ناقص خواهد ماند.

بزبان دیگر

«التقاط»؛ از یک واحد کوچک اطلاعاتی تا ستون فقرات امنیتی سپاه

در بررسی تاریخ سپاه پاسداران، کمتر بخشی به اندازه «التقاط» در هاله‌ای از ابهام باقی مانده است. سال‌ها نام این واحد تنها به صورت پراکنده در خاطرات و مصاحبه‌ها شنیده می‌شد، اما انتشار گفت‌وگوهای برخی از مسئولان وقت، برای نخستین بار بخشی از ساختار درونی آن را روشن کرد.

این اسناد نشان می‌دهد که «التقاط» یک واحد حاشیه‌ای یا موقت نبود، بلکه از همان نخستین سال‌های پس از انقلاب، به یکی از مهم‌ترین بخش‌های واحد اطلاعات سپاه تبدیل شد؛ بخشی که مأموریت اصلی آن شناسایی، نفوذ، تعقیب، مراقبت و مقابله با سازمان مجاهدین خلق و دیگر جریان‌هایی بود که حکومت آنان را «التقاطی» می‌نامید.

در روایت مسئولان وقت این واحد، آمده است که ساختار اطلاعات سپاه در آغاز به چند شاخه تقسیم شد؛ شاخه مقابله با نیروهای وابسته به حکومت پیشین، شاخه مقابله با جریان‌های چپ و شاخه‌ای که مسئولیت پرونده سازمان مجاهدین خلق، فرقان و دیگر گروه‌های موسوم به «التقاطی» را بر عهده داشت. این تقسیم‌بندی نشان می‌دهد که برخورد با مجاهدین خلق از همان سال‌های نخست، نه یک اقدام مقطعی، بلکه بخشی از یک سازماندهی دائمی در اطلاعات سپاه بود.

بر اساس همین روایت‌ها، تا سال ۱۳۵۹ بخش «التقاط» هنوز محدود بود، اما در اواخر همان سال، با هدایت محسن رضایی، ساختار اطلاعات سپاه بازسازی شد. واحد حفاظت، آموزش و امنیت گسترش یافت و تأکید ویژه‌ای بر پرونده مجاهدین خلق صورت گرفت. یکی از مسئولان وقت این بخش تصریح می‌کند که محسن رضایی در اواخر سال ۱۳۵۹ اعلام کرد که «منافقین مشکل اصلی خواهند بود و باید نیروهای قوی روی این پرونده متمرکز شوند

پس از وقایع ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، این روند با سرعت بیشتری ادامه یافت. بنا بر همین مصاحبه‌ها، تشکیلات «التقاط» از یک هسته چند نفره، به سازمانی با ده‌ها نیرو در تهران و سپس در سراسر کشور تبدیل شد و وظیفه آن تنها جمع‌آوری اطلاعات نبود، بلکه تعقیب، مراقبت، نفوذ، شناسایی شبکه‌ها، تشکیل پرونده، عملیات اطلاعاتی و هماهنگی با دیگر بخش‌های امنیتی را نیز بر عهده داشت.

هم‌زمان، سپاه نیز دستخوش تحول سازمانی شد. تقسیم کشور به نواحی مختلف، تشکیل قرارگاه‌های منطقه‌ای و گسترش واحدهای اطلاعات، حفاظت و امنیت، موجب شد که بخش «التقاط» دیگر صرفاً یک واحد ستادی نباشد، بلکه در بسیاری از عملیات‌های امنیتی کشور، از تهران تا شمال و غرب ایران، حضور مستقیم پیدا کند.

از نگاه نویسنده، اهمیت «التقاط» تنها در عملیات‌های اطلاعاتی آن خلاصه نمی‌شود. این بخش، مدرسه‌ای برای پرورش نسل جدید مدیران امنیتی جمهوری اسلامی بود؛ نسلی که بعدها در حفاظت اطلاعات سپاه، وزارت اطلاعات و دیگر نهادهای امنیتی نقش‌های کلیدی بر عهده گرفت. از این منظر، مطالعه تاریخ «التقاط» در واقع مطالعه روند انتقال تدریجی قدرت از فرماندهان میدانی به ساختارهای اطلاعاتی و امنیتی است؛ روندی که بازتاب آن را می‌توان در اعتراض‌های ثبت‌شده فرماندهان سپاه در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ نیز مشاهده کرد.

یک نمودار لایه‌ای طراحی کردیم

                     خمینی

                          │

                 شورای عالی دفاع

                          │

                   فرماندهی کل سپاه

                     (محسن رضایی)

                          │

 ┌───────────────┬───────────────┬───────────────┐

 │               │               │               │

فرماندهی عملیات  واحد اطلاعات    حفاظت اطلاعات   عقیدتی ـ سیاسی

                  │

     ┌───────────┼────────────┬─────────────┐

     │           │            │             │

  ضد راست     ضد چپ      بخش «التقاط»   آموزش

                               │

                  ┌────────────┼──────────────┐

                  │            │              │

             تعقیب و مراقبت   نفوذ       شنود و جمع‌آوری

                  │

            شناسایی شبکه‌ها

                  │

     ┌────────────┼──────────────┐

     │            │              │

  تهران       نواحی سپاه      قرارگاه‌ها

                                │

                     ناحیه سوم سپاه

                                │

                        قرارگاه ابوالفضل

                                │

                 عملیات امنیتی جنگل‌های شمال

شکل شماره ۱ — ساختار تقریبی واحد اطلاعات سپاه و جایگاه بخش «التقاط» در سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۳ (بر پایه اسناد، خاطرات و مصاحبه‌های منتشرشده).

 

 

 

 


صفحه اول فصل

عنوان بزرگ

تشکیلات «التقاط»؛ مغز اطلاعاتی سپاه در سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۳

زیر آن همان کروکی تشکیلاتی که کشیدم.


صفحه دوم

هسته مرکزی

داخل یک کادر:

  • محسن رضایی
  • فیض‌الله عرب‌سرخی
  • محسن آرمین
  • بهروز بابایی صادق
  • ناصر سرمدی پارسا
  • ابوالحسن موسوی خورسیدی
  • مهدی محمدی‌فر
  • محمدحسین روزی‌طلب
  • ناصر رضوی

و برای هر نفر فقط ۵ یا ۶ خط:

  • مسئولیت
  • سال ورود
  • جایگاه در ساختار
  • نقش در تشکیلات

صفحه سوم

نقشه عملیات

تهران

واحد اطلاعات

التقاط

ناحیه ۳

قرارگاه ابوالفضل

جنگل‌های شمال

عملیات دستگیری

بازجویی

انتقال

دادستانی

این از هزار کلمه اثرگذارتر است.


صفحه چهارم

عکس تمام افراد با خطوط ارتباطی.

مثل پرونده‌های FBI.

یعنی مثلاً:

                خمینی

                   │

            هاشمی رفسنجانی

                   │

              محسن رضایی

                   │

────────────────────────────────

│           │          │

عرب سرخی   آرمین   ...

بهروز بابایی

خورسیدی

قرارگاه ابوالفضل

ناحیه ۳

پرونده شماره ۱

تشکیلات «التقاط»

از شناسایی مخالفان تا شکل‌گیری هسته اطلاعاتی سپاه

مقدمه

در سال‌های نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷، جمهوری اسلامی تنها با جنگ عراق روبه‌رو نبود. در داخل کشور نیز حاکمیت، خود را در برابر مجموعه‌ای از نیروهای سیاسی، ایدئولوژیک و مسلح می‌دید که هر یک، به شکلی موجودیت نظام تازه‌تأسیس را به چالش می‌کشیدند. این وضعیت، رهبران حکومت را به سوی ایجاد یک شبکه اطلاعاتی منسجم سوق داد؛ شبکه‌ای که بعدها به یکی از ستون‌های اصلی قدرت در جمهوری اسلامی تبدیل شد.

در درون واحد اطلاعات سپاه، بخشی با عنوان «التقاط» شکل گرفت. مأموریت اولیه این بخش، شناسایی و مقابله با گروه‌هایی بود که در ادبیات رسمی حکومت «التقاطی» نامیده می‌شدند، اما با گسترش بحران‌های سیاسی، حوزه فعالیت آن نیز به سرعت توسعه یافت.

از دیدگاه این پژوهش، اهمیت «التقاط» تنها در عملیات‌های اطلاعاتی آن نیست، بلکه در نقشی است که در تغییر موازنه قدرت در درون سپاه ایفا کرد. بسیاری از مدیران و مسئولانی که بعدها در حفاظت اطلاعات سپاه، وزارت اطلاعات و دیگر نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی نقش‌آفرین شدند، تجربه نخستین خود را در همین ساختار به دست آوردند.


ساختار که به آن میپردازیم

بخش اول

زمینه‌های تشکیل واحد «التقاط»

  • بحران‌های سال ۱۳۵۸
  • برخورد با گروه فرقان
  • برخورد با سازمان پیکار
  • آغاز تمرکز بر سازمان مجاهدین خلق
  • نقش واحد اطلاعات سپاه

بخش دوم

محسن رضایی و بازسازی اطلاعات سپاه

  • ورود به مسئولیت اطلاعات
  • سازماندهی جدید
  • توسعه تشکیلات
  • گسترش واحدهای تخصصی

بخش سوم

سازمان تشکیلاتی «التقاط»

در اینجا کروکی کامل قرار می‌گیرد.

بخش چهارم

چهره‌های اصلی

هر نفر یک صفحه مستقل.

مثلاً:


فیض‌الله عرب‌سرخی

  • سال ورود به سپاه
  • مسئولیت در بخش «التقاط»
  • فعالیت‌های شناخته‌شده
  • مسئولیت‌های بعدی
  • منابع

محسن آرمین

  • مسئولیت
  • نقش تشکیلاتی
  • مسئولیت‌های بعدی

بهروز بابایی صادق

  • جایگاه
  • مسئولیت
  • نقش در ساختار

ابوالحسن موسوی خورشیدی

  • مسئول اطلاعات ناحیه
  • ارتباط با قرارگاه ابوالفضل
  • مأموریت‌ها

ناصر سرمدی پارسا

  • مسئولیت
  • ارتباط تشکیلاتی

مهدی محمدی‌فر

  • فرمانده قرارگاه ابوالفضل
  • جایگاه در ناحیه سوم

محمدحسین روزی‌طلب

  • فعالیت در واحد «التقاط»
  • مسئولیت‌های بعدی

ناصر رضوی

  • جایگاه در ساختار
  • مأموریت‌ها

بخش پنجم

گسترش تشکیلات در کشور

در این بخش:

  • تقسیم سپاه به نواحی
  • ناحیه سوم
  • قرارگاه ابوالفضل
  • عملیات شمال

همراه با نقشه.


بخش ششم

ارتباط «التقاط» با جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳

اینجا دوباره به نوار برمی‌گردیم.

نشان می‌دهیم که چرا فرماندهان معترض، بارها از اطلاعات، حفاظت و تشکیلات امنیتی نام می‌برند.

پرونده شماره ۱

تشکیلات «التقاط»

فصل بیست و یکم

تولد یک دستگاه امنیتی

اگر جلد نخست این مجموعه، روند انتقال قدرت از گوادلوپ تا یکدست‌سازی حکومت ولایت فقیه را در عرصه سیاسی دنبال می‌کرد، جلد دوم در پی آن است که نشان دهد همین روند چگونه در درون سپاه پاسداران نیز شکل گرفت و به تدریج ساختار این نهاد را دگرگون ساخت.

پس از پیروزی انقلاب، سپاه پاسداران سازمانی کوچک، پراکنده و فاقد یک ساختار اطلاعاتی منسجم بود. مأموریت اصلی آن حفاظت از نظام نوپا و مقابله با بحران‌های داخلی و خارجی اعلام می‌شد، اما با گسترش درگیری‌های سیاسی، حکومت به این نتیجه رسید که برای حفظ قدرت، تنها نیروی نظامی کافی نیست؛ باید یک دستگاه اطلاعاتی گسترده نیز در کنار آن شکل بگیرد.

در سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹، هم‌زمان با بحران کردستان، گنبد، ترکمن‌صحرا، فعالیت گروه فرقان، سازمان پیکار، سازمان مجاهدین خلق و دیگر نیروهای مخالف، هسته‌های اولیه اطلاعات سپاه شکل گرفت. مأموریت این هسته‌ها در آغاز جمع‌آوری اطلاعات بود، اما به سرعت دامنه فعالیت آنان گسترش یافت.

در درون این ساختار، بخشی با عنوان «التقاط» ایجاد شد. در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی، عنوان «التقاط» به جریان‌هایی اطلاق می‌شد که از دید حکومت، اسلام را با اندیشه‌های مارکسیستی یا دیگر مکاتب سیاسی درآمیخته بودند؛ اما در عمل، مأموریت این بخش به تدریج بر سازمان مجاهدین خلق و شبکه‌های وابسته به آن متمرکز شد.

بر اساس خاطرات و گفت‌وگوهای منتشرشده برخی از مسئولان وقت، این بخش تنها یک واحد تحلیلی نبود. مأموریت آن شامل شناسایی، نفوذ، جذب منابع، تعقیب، مراقبت، تشکیل پرونده، کشف خانه‌های تیمی و همکاری با دیگر نهادهای امنیتی بود. به بیان دیگر، «التقاط» به یکی از بازوهای اصلی اطلاعات سپاه در مقابله با مخالفان سیاسی تبدیل شد.

با آغاز درگیری‌های گسترده پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، فعالیت این بخش وارد مرحله‌ای تازه شد. صدها نیروی جدید جذب شدند، دفاتر اطلاعات سپاه در استان‌ها توسعه یافت و تقسیم کشور به نواحی سپاه، امکان گسترش این شبکه را در سراسر ایران فراهم کرد. از این مقطع، اطلاعات دیگر تنها بخشی از سپاه نبود؛ بلکه به تدریج به یکی از ارکان اصلی فرماندهی تبدیل شد.

هم‌زمان با این تحولات، جایگاه کسانی که سابقه فعالیت اطلاعاتی و امنیتی داشتند، در ساختار سپاه روزبه‌روز تقویت شد. این تغییر، تنها یک جابه‌جایی اداری نبود؛ بلکه بیانگر انتقال تدریجی مرکز ثقل قدرت از فرماندهان عملیاتی به شبکه‌ای از مدیران اطلاعاتی، حفاظتی و ستادی بود.

سه سال بعد، هنگامی که فرماندهان باسابقه سپاه در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ در برابر محسن رضایی قرار گرفتند، بخش مهمی از اعتراض آنان دقیقاً متوجه همین تغییر بود. آنان معتقد بودند سپاه دیگر بر اساس تجربه فرماندهان میدان اداره نمی‌شود، بلکه شبکه‌ای از واحدهای اطلاعاتی، حفاظت، عقیدتی ـ سیاسی و ستادی، مسیر تصمیم‌گیری را در اختیار گرفته‌اند.

به همین دلیل، برای فهم نوار پنجم آذر، شناخت تشکیلات «التقاط» یک موضوع فرعی نیست؛ بلکه یکی از کلیدهای اصلی فهم ساختار جدید قدرت در سپاه است.

به دیگر سخن

فصل بیست ویکم

تشکیلات «التقاط»

شکل‌گیری بازوی اطلاعاتی رژیم

در سال‌های نخست پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، جمهوری اسلامی با دو بحران هم‌زمان روبه‌رو بود؛ از یک سو جنگ عراق علیه ایران و از سوی دیگر، رویارویی روزافزون با نیروهای سیاسی مخالف در داخل کشور. رهبران حکومت به این جمع‌بندی رسیده بودند که تثبیت نظام تنها با تشکیل یگان‌های رزمی و حضور در جبهه‌های جنگ امکان‌پذیر نیست و در کنار آن، باید یک شبکه اطلاعاتی گسترده برای شناسایی، نفوذ، کنترل و از میان برداشتن مخالفان نیز ایجاد شود.

در چنین فضایی، واحد اطلاعات سپاه پاسداران به تدریج گسترش یافت. در آغاز، مأموریت این واحد بیشتر جمع‌آوری اطلاعات و شناسایی گروه‌های فعال بود، اما با گسترش بحران‌های سیاسی، دامنه فعالیت آن هر روز وسیع‌تر شد. در درون همین مجموعه، بخشی با عنوان «التقاط» شکل گرفت؛ عنوانی که در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی برای جریان‌هایی به کار می‌رفت که از دید حکومت، اسلام را با اندیشه‌های مارکسیستی یا دیگر مکاتب سیاسی درآمیخته بودند. در عمل، اما محور اصلی فعالیت این بخش، سازمان مجاهدین خلق و شبکه‌های وابسته به آن بود.

انتخابات نخستین ریاست جمهوری، نقطه عطفی در این روند به شمار می‌آید. با جلوگیری از نامزدی مسعود رجوی، یکی از مهم‌ترین رقبای سیاسی حکومت از حضور در رقابت انتخاباتی محروم شد. پس از آن، محدودیت فعالیت‌های سیاسی، حمله به دفاتر و اجتماعات، برهم زدن نشست‌ها و بازداشت هواداران مخالفان، به تدریج فضای سیاسی کشور را به سوی تقابل کامل سوق داد.

سال ۱۳۵۹، سال تشدید این رویارویی بود. هم‌زمان با آغاز جنگ ایران و عراق، برخوردهای امنیتی نیز گسترش یافت. در تهران و بسیاری از شهرهای کشور، واحدهای اطلاعاتی سپاه فعالیت خود را توسعه دادند. شبکه‌های شناسایی تشکیل شد، نفوذ در گروه‌های مخالف افزایش یافت و واحد «التقاط» به یکی از فعال‌ترین بخش‌های اطلاعات سپاه تبدیل گردید.

در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، این تقابل وارد مرحله‌ای تازه شد. تظاهرات گسترده هواداران سازمان مجاهدین خلق در تهران و چند شهر دیگر با دخالت نیروهای حکومتی به خشونت کشیده شد. کشته شدن معترضان، بازداشت هزاران نفر و آغاز موج گسترده اعدام‌ها، پایان مرحله فعالیت علنی مخالفان و آغاز یک رویارویی امنیتی تمام‌عیار بود.

از این مقطع، مأموریت واحد «التقاط» نیز تغییر کرد. اگر تا پیش از آن، محور فعالیت آن بیشتر شناسایی و مراقبت بود، اکنون عملیات نفوذ، تعقیب، کشف خانه‌های تیمی، تشکیل پرونده، بازداشت و همکاری با دادستانی انقلاب و دیگر نهادهای امنیتی، به وظایف روزمره آن تبدیل شد. در مدت کوتاهی، این بخش از یک هسته کوچک اطلاعاتی، به شبکه‌ای گسترده در تهران و استان‌های مختلف کشور تبدیل گردید.

هم‌زمان، سپاه نیز دچار دگرگونی سازمانی شد. کشور به چند ناحیه عملیاتی تقسیم گردید و برای هر ناحیه، فرماندهی، اطلاعات، حفاظت و قرارگاه‌های منطقه‌ای تشکیل شد. در ناحیه سوم سپاه، که استان‌های شمالی را در بر می‌گرفت، قرارگاه «ابوالفضل» ایجاد شد. این قرارگاه علاوه بر مأموریت‌های نظامی، مسئولیت بخش مهمی از عملیات‌های امنیتی در جنگل‌های شمال را نیز بر عهده داشت و واحدهای اطلاعاتی و «التقاط» در کنار یگان‌های عملیاتی آن فعالیت می‌کردند.

در همین سال‌ها، نسل تازه‌ای از مسئولان اطلاعاتی در سپاه رشد کرد. بسیاری از آنان پیش از آنکه سابقه فرماندهی در جبهه‌های جنگ داشته باشند، در واحدهای اطلاعات، «التقاط»، حفاظت و امنیت فعالیت می‌کردند. تجربه آنان نه در فرماندهی گردان و لشکر، بلکه در سازماندهی اطلاعاتی، شناسایی، نفوذ و عملیات امنیتی شکل گرفته بود.

با انتصاب محسن رضایی به فرماندهی کل سپاه در شهریور ۱۳۶۰، این روند وارد مرحله‌ای تازه شد. برای نخستین بار، مسئول واحد اطلاعات سپاه به عالی‌ترین مقام فرماندهی این نهاد رسید. از آن پس، بسیاری از همکاران و نیروهای نزدیک به واحد اطلاعات نیز به تدریج در مسئولیت‌های حساس ستادی، اطلاعاتی، حفاظتی و فرماندهی قرار گرفتند و هسته جدید مدیریت سپاه را تشکیل دادند.

سه سال بعد، هنگامی که فرماندهان باسابقه سپاه در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ در برابر محسن رضایی قرار گرفتند، بخش مهمی از اعتراض آنان متوجه همین دگرگونی بود. آنان معتقد بودند سپاهی که روزی بر تجربه فرماندهان میدان بنا شده بود، اکنون بیش از گذشته زیر نفوذ مدیران اطلاعاتی، حفاظتی و ستادی قرار گرفته است. به باور آنان، معیار انتخاب فرماندهان تغییر کرده و وفاداری تشکیلاتی و وابستگی به هسته مرکزی، به تدریج جای تجربه عملیاتی را گرفته است.

از این رو، شناخت تشکیلات «التقاط» تنها بررسی تاریخ یک واحد اطلاعاتی نیست؛ بلکه مطالعه یکی از مهم‌ترین ابزارهای انتقال و تمرکز قدرت در درون سپاه پاسداران است؛ فرآیندی که بازتاب آن را می‌توان هم در سرنوشت فرماندهان معترض و هم در ساختار فرماندهی سپاه در سال‌های بعد مشاهده کرد.

فصل بیست و دوم

از «التقاط» تا شبکه اطلاعاتی سپاه

تولد یک ساختار برای حفظ قدرت

در جلد نخست این مجموعه نشان داده شد که روند یکدست‌سازی قدرت، از همان روزهای نخست استقرار جمهوری اسلامی آغاز گردید. حذف نیروهای سیاسی از عرصه رقابت، کنار زدن دولت موقت، جلوگیری از حضور مسعود رجوی در انتخابات ریاست جمهوری، عزل ابوالحسن بنی‌صدر، سرکوب گسترده مخالفان پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و استقرار کامل ولایت فقیه، حلقه‌های به‌هم‌پیوسته یک زنجیره بودند؛ زنجیره‌ای که هدف آن، انتقال تدریجی تمامی اهرم‌های قدرت به یک مرکز واحد بود.

اما این روند تنها در عرصه سیاست متوقف نماند.

برای تثبیت چنین ساختاری، تنها در اختیار داشتن دولت، مجلس، قوه قضائیه و نیروهای نظامی کافی نبود. حکومت به دستگاهی نیاز داشت که بتواند مخالفان را شناسایی کند، آنان را زیر نظر بگیرد، در تشکیلاتشان نفوذ کند، ارتباطاتشان را کنترل نماید و پیش از آنکه به یک تهدید تبدیل شوند، آنان را از میان بردارد.

از همین نیاز، تشکیلات اطلاعاتی سپاه متولد شد.

در نخستین ماه‌های پس از انقلاب، فعالیت واحد اطلاعات سپاه بیشتر به جمع‌آوری اخبار، شناسایی تحرکات گروه‌ها و مراقبت از مراکز حساس محدود می‌شد؛ اما با گسترش بحران‌های داخلی، این واحد به سرعت توسعه یافت و به یکی از مهم‌ترین ارکان سپاه تبدیل گردید.

در درون این مجموعه، بخشی با عنوان «التقاط» شکل گرفت.

در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی، واژه «التقاط» به جریان‌هایی اطلاق می‌شد که حکومت آنان را منحرف از اسلام معرفی می‌کرد. اما در عمل، پس از سال ۱۳۵۹، مأموریت اصلی این بخش تقریباً به طور کامل بر سازمان مجاهدین خلق، شبکه‌های وابسته به آن و دیگر نیروهای مخالف جمهوری اسلامی متمرکز شد.

این بخش، تنها یک واحد تحلیل سیاسی نبود.

مأموریت آن از شناسایی افراد آغاز می‌شد و تا نفوذ، مراقبت، تعقیب، کشف خانه‌های تیمی، تشکیل پرونده، عملیات اطلاعاتی، بازداشت و همکاری با دیگر نهادهای امنیتی ادامه پیدا می‌کرد.

به بیان دیگر، «التقاط» به بازوی اطلاعاتی جمهوری اسلامی در مقابله با مهم‌ترین رقیب سیاسی حکومت تبدیل شد.

در همین سال‌ها، جنگ ایران و عراق نیز آغاز شده بود.

در ظاهر، تمام توجه کشور باید معطوف به جبهه‌های جنگ می‌بود؛ اما در عمل، بخش مهمی از امکانات انسانی و تشکیلاتی سپاه به مقابله با مخالفان داخلی اختصاص یافت.

هرچه بحران سیاسی عمیق‌تر می‌شد، واحد اطلاعات نیز گسترده‌تر می‌گردید.

پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، این روند وارد مرحله تازه‌ای شد.

اعلام مبارزه مسلحانه از سوی سازمان مجاهدین خلق، انفجارهای هفتم تیر و هشتم شهریور، عملیات‌های شهری، دستگیری‌های گسترده و اعدام‌های وسیع، فضای کشور را کاملاً امنیتی کرد.

در چنین شرایطی، واحد «التقاط» نیز از یک بخش محدود اطلاعاتی، به سازمانی گسترده با شبکه‌های استانی تبدیل شد.

در کنار این تحول، سپاه نیز از نظر تشکیلاتی بازسازی شد.

کشور به نواحی مختلف تقسیم گردید.

هر ناحیه، علاوه بر فرمانده نظامی، دارای اطلاعات، حفاظت اطلاعات، عقیدتی ـ سیاسی و قرارگاه‌های عملیاتی شد.

در ناحیه سوم سپاه که استان‌های شمالی را در بر می‌گرفت، قرارگاه «ابوالفضل» تشکیل شد.

بر اساس اسناد، خاطرات و روایت‌های منتشرشده، این قرارگاه علاوه بر مأموریت‌های نظامی، در عملیات‌های امنیتی شمال کشور نیز نقش فعالی ایفا می‌کرد و نیروهای اطلاعاتی و بخش «التقاط» در کنار یگان‌های عملیاتی آن فعالیت داشتند.

در همین دوره، نسل جدیدی از مدیران امنیتی سپاه نیز پدید آمد.

آنان برخلاف فرماندهان نسل نخست، عمدتاً از میدان‌های نبرد به رأس هرم فرماندهی نرسیده بودند، بلکه در واحدهای اطلاعات، امنیت، حفاظت و تشکیلات رشد کرده بودند.

تجربه اصلی آنان، نه فرماندهی عملیات‌های بزرگ نظامی، بلکه مدیریت پرونده‌های امنیتی، شناسایی مخالفان، سازماندهی شبکه‌های اطلاعاتی و کنترل تشکیلات بود.

با انتصاب محسن رضایی به فرماندهی کل سپاه در شهریور ۱۳۶۰، این روند شتاب بیشتری گرفت.

برای نخستین بار، مسئول اطلاعات سپاه در رأس فرماندهی کل این نهاد قرار گرفت.

از آن پس، بسیاری از نیروهای نزدیک به واحد اطلاعات نیز به تدریج در مسئولیت‌های کلیدی سپاه جای گرفتند.

اطلاعات، حفاظت اطلاعات، ستاد، عقیدتی ـ سیاسی و فرماندهی، آرام‌آرام در یک هسته مدیریتی به هم پیوستند.

همین تحول، سه سال بعد، به مهم‌ترین محور اعتراض فرماندهان باسابقه سپاه تبدیل شد.

آنان در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳، بارها تأکید کردند که سپاه دیگر توسط فرماندهان میدانی اداره نمی‌شود؛ بلکه تصمیم‌های اصلی در حلقه‌ای محدود گرفته می‌شود که بیش از آنکه تجربه جنگ داشته باشد، تجربه فعالیت اطلاعاتی و امنیتی دارد.

اعتراض آنان، اعتراض به یک فرد نبود.

اعتراض به شکل‌گیری ساختاری بود که به اعتقاد آنان، سپاه را از مسیر اولیه خود خارج کرده و آن را به ابزاری برای تمرکز هرچه بیشتر قدرت تبدیل می‌کرد.

از همین رو، مطالعه تاریخ «التقاط»، مطالعه تاریخ یک واحد اطلاعاتی نیست؛ بلکه مطالعه روندی است که طی آن، اطلاعات به قدرت تبدیل شد، قدرت به فرماندهی رسید و فرماندهی، به یکی از مهم‌ترین ابزارهای تثبیت ساختار سیاسی جمهوری اسلامی بدل گردید.

از این نقطه به بعد، شناخت افراد این تشکیلات اهمیت پیدا می‌کند؛ نه از آن جهت که هر یک به تنهایی تعیین‌کننده بودند، بلکه زیرا هر کدام حلقه‌ای از زنجیره‌ای بودند که در مجموع، ساختار جدید قدرت را در درون سپاه شکل دادند. اولین حلقه این زنجیره، فردی است که نام او در بسیاری از اسناد، خاطرات و روایت‌های مرتبط با واحد «التقاط» تکرار می‌شود: فیض‌الله عرب‌سرخی.

فصل بیست و سوم

فیض‌الله عرب‌سرخی

از مسئول «التقاط» تا چهره سیاسی رژیم

در میان افرادی که در سال‌های نخست پس از انقلاب در واحد اطلاعات سپاه فعالیت می‌کردند، نام فیض‌الله عرب‌سرخی جایگاه ویژه‌ای دارد. دلیل این اهمیت، نه مسئولیت‌های سیاسی سال‌های بعد او، بلکه نقشی است که در شکل‌گیری و گسترش بخش موسوم به «التقاط» بر عهده داشت؛ بخشی که در فاصله سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۳ به یکی از مهم‌ترین بازوهای اطلاعاتی سپاه تبدیل شد.

بر اساس خاطرات و مصاحبه‌های منتشرشده از مسئولان وقت اطلاعات سپاه، عرب‌سرخی از نخستین نیروهایی بود که در سازماندهی بخش «التقاط» مشارکت داشت. در همان روایت‌ها آمده است که این بخش ابتدا با چند نفر فعالیت خود را آغاز کرد، اما با تشدید بحران‌های سیاسی کشور و گسترش درگیری با سازمان مجاهدین خلق، به سرعت توسعه یافت و به یکی از بزرگ‌ترین واحدهای اطلاعات سپاه تبدیل شد.

در این دوره، مأموریت «التقاط» تنها گردآوری اطلاعات نبود. این بخش مسئول شناسایی تشکیلات مخالف، نفوذ در شبکه‌های سیاسی، مراقبت، تعقیب، کشف خانه‌های تیمی و همکاری با دیگر واحدهای امنیتی بود. از همین رو، فعالیت در این واحد، تجربه‌ای کاملاً متفاوت از فرماندهی در میدان جنگ به شمار می‌رفت. نیروهای آن، بیش از آنکه در خطوط مقدم با ارتش عراق درگیر باشند، درگیر جنگ اطلاعاتی در داخل کشور بودند.

اهمیت عرب‌سرخی در این پژوهش نیز از همین زاویه قابل بررسی است.

او نماینده نسلی از مدیران جمهوری اسلامی است که مسیر صعود آنان نه از جبهه‌های جنگ، بلکه از ساختار اطلاعاتی و امنیتی آغاز شد. این نسل، بعدها در سپاه، وزارت اطلاعات، دولت و دیگر نهادهای جمهوری اسلامی مسئولیت‌های مهمی بر عهده گرفت و در شکل دادن به ساختار امنیتی کشور نقش مؤثری ایفا کرد.

هم‌زمان با گسترش فعالیت «التقاط»، سپاه نیز وارد مرحله تازه‌ای از سازماندهی شد. تقسیم کشور به نواحی، تشکیل قرارگاه‌های منطقه‌ای، توسعه حفاظت اطلاعات و افزایش نقش واحدهای ستادی، زمینه را برای رشد بیشتر نیروهای اطلاعاتی فراهم کرد. در چنین فضایی، تجربه امنیتی به تدریج به یکی از عوامل مهم ارتقای مسئولیت تبدیل شد.

سه سال بعد، هنگامی که فرماندهان باسابقه سپاه در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ از افزایش نفوذ واحدهای اطلاعاتی، حفاظتی و ستادی انتقاد می‌کردند، در واقع به نتیجه همین روند اعتراض داشتند. آنان معتقد بودند که مرکز ثقل تصمیم‌گیری از فرماندهان میدانی به ساختاری منتقل شده است که مدیران اطلاعاتی در آن نقش پررنگی دارند.

در سال‌های بعد، فیض‌الله عرب‌سرخی از سپاه خارج شد و وارد عرصه مدیریت اجرایی و سپس سیاست شد. حضور او در دولت، فعالیت در سازمان‌های اقتصادی و عضویت در تشکل‌های سیاسی اصلاح‌طلب، نشان می‌دهد که بخشی از کادرهای امنیتی دهه نخست جمهوری اسلامی، بعدها مسیرهای متفاوتی را در ساختار حکومت پیمودند.

اما آنچه برای این پژوهش اهمیت دارد، مواضع سیاسی سال‌های بعد عرب‌سرخی نیست.

موضوع اصلی، نقش او در مرحله‌ای است که ساختار اطلاعاتی سپاه در حال شکل‌گیری بود؛ مرحله‌ای که به باور نویسنده، تأثیر آن تنها به سال‌های جنگ محدود نماند، بلکه الگوی اداره بسیاری از نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی را در دهه‌های بعد نیز تحت تأثیر قرار داد.

از این منظر، فیض‌الله عرب‌سرخی نه صرفاً یک فرد، بلکه یکی از حلقه‌های زنجیره‌ای است که بدون شناخت آن، فهم روند انتقال قدرت از فرماندهان میدانی به ساختارهای اطلاعاتی و امنیتی سپاه ممکن نخواهد بود.

فصل بیست و چهارم

شبکه «التقاط» در ناحیه سوم سپاه

مطالعه موردی؛ شمال ایران، ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳

اگر تهران مرکز طراحی و هدایت عملیات اطلاعاتی جمهوری اسلامی بود، استان‌های شمالی یکی از مهم‌ترین میدان‌های اجرای آن به شمار می‌رفتند. جنگل‌های مازندران و گیلان، پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، به یکی از کانون‌های اصلی فعالیت نیروهای مخالف جمهوری اسلامی تبدیل شد. بخشی از اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق، پس از آغاز سرکوب گسترده، کوشیدند با استفاده از شرایط جغرافیایی جنگل‌های شمال، هسته‌های مقاومت خود را حفظ کنند. همین امر موجب شد که این منطقه، به یکی از حساس‌ترین حوزه‌های امنیتی سپاه تبدیل شود.

در پاسخ به این وضعیت، فرماندهی سپاه، علاوه بر استقرار یگان‌های رزمی، شبکه اطلاعاتی خود را نیز در شمال کشور گسترش داد. تقسیم سپاه به نواحی عملیاتی، تنها یک تغییر نظامی نبود؛ این تقسیم‌بندی، امکان استقرار یک ساختار اطلاعاتی متمرکز را نیز در سراسر کشور فراهم می‌کرد. ناحیه سوم سپاه، که بخش مهمی از استان‌های شمالی را در بر می‌گرفت، از جمله مناطقی بود که این سیاست با سرعت بیشتری در آن اجرا شد.

در این چارچوب، قرارگاه ابوالفضل تشکیل شد. وظیفه رسمی این قرارگاه، هماهنگی عملیات در منطقه بود، اما هم‌زمان، فعالیت‌های اطلاعاتی، شناسایی، تعقیب و عملیات امنیتی نیز در کنار مأموریت‌های نظامی دنبال می‌شد. در این ساختار، اطلاعات، عملیات و حفاظت، به صورت جداگانه عمل نمی‌کردند، بلکه اجزای یک شبکه واحد بودند.

بر پایه اسناد، خاطرات و روایت‌های موجود، مجموعه‌ای از مسئولان اطلاعاتی و عملیاتی در این ساختار فعالیت داشتند که هر یک بخشی از این شبکه را اداره می‌کردند. برخی مسئول شناسایی و جمع‌آوری اطلاعات بودند، برخی هدایت عملیات را بر عهده داشتند، گروهی مسئول هماهنگی میان واحدهای اطلاعاتی و یگان‌های عملیاتی بودند و تعدادی نیز در حفاظت اطلاعات و کنترل تشکیلات فعالیت می‌کردند.

از دیدگاه این پژوهش، اهمیت این افراد تنها در مسئولیت فردی آنان نیست؛ اهمیت اصلی در آن است که برای نخستین بار، یک شبکه منسجم امنیتی ـ اطلاعاتی در کنار ساختار نظامی سپاه شکل گرفته بود. تصمیم‌ها دیگر صرفاً در قرارگاه‌های عملیاتی گرفته نمی‌شد، بلکه اطلاعات، حفاظت، عملیات و فرماندهی، در قالب یک ساختار واحد عمل می‌کردند.

به همین دلیل، در این کتاب، به جای آنکه هر یک از این افراد به صورت جداگانه بررسی شوند، آنان به عنوان اجزای یک شبکه مطالعه می‌شوند؛ شبکه‌ای که بدون شناخت آن، فهم تحولات سپاه در سال‌های میانی جنگ ممکن نیست.

این شبکه را می‌توان به طور کلی در چهار لایه بررسی کرد.

لایه نخست، فرماندهی منطقه‌ای بود که مسئول هماهنگی کلی عملیات نظامی و امنیتی محسوب می‌شد.

لایه دوم، اطلاعات و بخش «التقاط» بود که مأموریت شناسایی، نفوذ، جمع‌آوری اطلاعات، مراقبت و تشکیل پرونده را بر عهده داشت.

لایه سوم، حفاظت اطلاعات بود که علاوه بر کنترل امنیت داخلی سپاه، بر نیروهای خودی نیز نظارت می‌کرد و هرگونه ارتباط یا فعالیت مشکوک را زیر نظر داشت.

لایه چهارم، یگان‌های عملیاتی بودند که بر پایه اطلاعات به دست آمده، عملیات تعقیب، دستگیری یا درگیری را اجرا می‌کردند.

این چهار بخش، در عمل، اجزای یک زنجیره واحد بودند.

از همین رو، هنگامی که فرماندهان باسابقه سپاه در پنجم آذر ۱۳۶۳ از افزایش نفوذ واحدهای اطلاعاتی و حفاظتی انتقاد می‌کردند، اعتراض آنان تنها متوجه چند مسئول اطلاعات نبود؛ آنان نسبت به شکل‌گیری همین ساختار جدید هشدار می‌دادند. از نگاه آنان، سپاه به تدریج از سازمانی که فرماندهان عملیاتی در آن نقش محوری داشتند، به سازمانی تبدیل می‌شد که اطلاعات، حفاظت و ستاد، مسیر تصمیم‌گیری را تعیین می‌کردند و فرماندهان میدان، بیش از پیش به مجریان تصمیم‌های اتخاذشده در سطوح بالاتر تبدیل می‌شدند.

از این رو، بررسی ناحیه سوم سپاه و قرارگاه ابوالفضل، صرفاً مطالعه یک منطقه جغرافیایی نیست؛ بلکه مطالعه نمونه‌ای است از چگونگی استقرار ساختار امنیتی جدید در درون سپاه. آنچه در شمال کشور رخ داد، با تفاوت‌هایی، در دیگر نواحی نیز تکرار شد و در مجموع، الگویی را شکل داد که آثار آن تا سال‌ها بعد در سازمان سپاه باقی ماند.

در فصل بعد، این شبکه از زاویه دیگری بررسی خواهد شد؛ این بار نه از منظر تشکیلات، بلکه از منظر شیوه عمل. پرسش اصلی آن فصل این خواهد بود که شبکه «التقاط» چگونه عمل می‌کرد، اطلاعات را چگونه به دست می‌آورد، چگونه شبکه‌های مخالف را شناسایی می‌کرد و ارتباط میان اطلاعات، عملیات و بازجویی چگونه سازماندهی می‌شد. این بخش، یکی از مهم‌ترین فصل‌های این پژوهش خواهد بود، زیرا به جای پرداختن به افراد، به سازوکار عملکرد یک دستگاه امنیتی می‌پردازد.

فصل بیست و پنجم

سازوکار «التقاط»

از شناسایی تا انهدام تشکیلات

هر دستگاه اطلاعاتی، صرف‌نظر از نام و وابستگی سیاسی آن، بر پایه یک چرخه مشخص عمل می‌کند؛ شناسایی، نفوذ، جمع‌آوری اطلاعات، تحلیل، عملیات و بهره‌برداری. بررسی اسناد، خاطرات و روایت‌های منتشرشده درباره واحد «التقاط» نشان می‌دهد که این بخش نیز به تدریج بر اساس همین الگو سازمان یافت و از یک هسته محدود اطلاعاتی، به تشکیلاتی تبدیل شد که وظیفه آن تنها جمع‌آوری خبر نبود، بلکه هدایت عملیات امنیتی را نیز بر عهده داشت.

در نخستین مرحله، هدف، شناخت تشکیلات مخالف بود.

هر سازمان، هر گروه و هر فرد، به عنوان یک «پرونده» تعریف می‌شد. اطلاعات مربوط به اعضا، ارتباطات، محل سکونت، رفت‌وآمدها، امکانات مالی، خانه‌های تیمی و ارتباطات تشکیلاتی، به تدریج گردآوری می‌شد و تصویر نسبتاً کاملی از شبکه مقابل به دست می‌آمد.

مرحله دوم، نفوذ بود.

اطلاعات به دست آمده، تنها زمانی ارزش عملیاتی پیدا می‌کرد که امکان ورود به درون شبکه‌های مخالف فراهم می‌شد. جذب منابع خبری، استفاده از افراد بازداشت‌شده، شناسایی ارتباطات خانوادگی، کنترل مکاتبات و زیر نظر گرفتن رفت‌وآمدها، بخشی از روش‌هایی بود که در خاطرات مسئولان وقت اطلاعات سپاه نیز به آن اشاره شده است.

مرحله سوم، مراقبت و تعقیب بود.

پس از شناسایی افراد، حرکت آنان به طور مستمر زیر نظر قرار می‌گرفت. هدف، تنها دستگیری یک فرد نبود؛ هدف، رسیدن به تمام شبکه ارتباطی او بود. به همین دلیل، در بسیاری از موارد، عملیات دستگیری تا زمانی که اطلاعات بیشتری از شبکه به دست نمی‌آمد، به تعویق می‌افتاد.

مرحله چهارم، عملیات بود.

در این مرحله، اطلاعات جمع‌آوری‌شده در اختیار یگان‌های عملیاتی قرار می‌گرفت. محل استقرار، مسیرهای تردد، محل جلسات، خانه‌های تیمی و ارتباطات افراد، مبنای طراحی عملیات قرار می‌گرفت. در این مرحله، واحد اطلاعات و یگان عملیاتی عملاً دو بخش جداگانه نبودند، بلکه اجزای یک سازوکار واحد محسوب می‌شدند.

پس از عملیات، مرحله دیگری آغاز می‌شد که شاید از همه مهم‌تر بود.

بازجویی، استخراج اطلاعات جدید و تشکیل پرونده.

هر بازداشت، آغاز یک پرونده تازه تلقی می‌شد. اطلاعات به دست آمده از یک فرد، مبنای شناسایی افراد دیگر قرار می‌گرفت و به این ترتیب، چرخه اطلاعات بار دیگر از ابتدا آغاز می‌شد. این فرآیند موجب می‌شد که هر عملیات، زمینه‌ساز عملیات بعدی گردد و شبکه اطلاعاتی به صورت مداوم گسترش یابد.

در فاصله سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳، این شیوه عمل به تدریج در سراسر کشور گسترش یافت.

تقسیم سپاه به نواحی مختلف، ایجاد قرارگاه‌های منطقه‌ای و استقرار واحدهای اطلاعات و حفاظت در هر ناحیه، امکان اجرای همین الگو را در سطح ملی فراهم کرد. ناحیه سوم سپاه و قرارگاه ابوالفضل نیز بخشی از همین شبکه بودند و بر اساس همین سازوکار فعالیت می‌کردند.

اما این ساختار، تنها مخالفان حکومت را زیر نظر نداشت.

یکی از مهم‌ترین تحولاتی که در این دوره رخ داد، گسترش تدریجی نظارت اطلاعاتی به درون خود سپاه بود.

حفاظت اطلاعات، که در آغاز برای جلوگیری از نفوذ دشمن تشکیل شده بود، به تدریج مسئول بررسی عملکرد نیروهای سپاه، کنترل ارتباطات، ارزیابی وفاداری نیروها و رسیدگی به گزارش‌های داخلی نیز شد. به این ترتیب، مرز میان «کنترل دشمن» و «کنترل نیروهای خودی» آرام‌آرام کمرنگ گردید.

بازتاب این تحول را می‌توان در نوار جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ مشاهده کرد.

فرماندهان معترض، تنها از شکست عملیات‌ها سخن نمی‌گفتند. آنان بارها از فضای بی‌اعتمادی، افزایش نقش حفاظت اطلاعات، تشکیل پرونده برای نیروهای منتقد و کاهش امکان طرح آزادانه انتقاد سخن می‌گویند. از نگاه آنان، این وضعیت موجب شده بود که بسیاری از فرماندهان، به جای بیان مشکلات واقعی جنگ، سکوت را ترجیح دهند؛ زیرا بیم آن داشتند که هر انتقاد، به عنوان مخالفت با فرماندهی یا حتی مخالفت با نظام تلقی شود. این بخش از نوار، یکی از مهم‌ترین اسناد برای شناخت تحول درونی سپاه در سال‌های میانی جنگ است.

در این مرحله، «التقاط» دیگر تنها نام یک واحد اطلاعاتی نبود.

این بخش، همراه با حفاظت اطلاعات، ستادهای امنیتی و فرماندهی متمرکز، بخشی از یک سازوکار بزرگ‌تر شده بود؛ سازوکاری که هدف آن تنها مقابله با مخالفان مسلح نبود، بلکه ایجاد یک سازمان منضبط، متمرکز و کاملاً تابع فرماندهی مرکزی نیز محسوب می‌شد.

از همین جاست که اعتراض فرماندهان باسابقه سپاه، معنایی فراتر از یک اختلاف نظامی پیدا می‌کند.

آنان تنها درباره یک عملیات شکست‌خورده یا یک انتصاب اعتراض نمی‌کردند؛ بلکه نسبت به تغییر ماهیت سپاه هشدار می‌دادند. از نگاه آنان، سپاهی که با مشارکت فرماندهان میدانی، اعتماد متقابل و مسئولیت‌پذیری جمعی شکل گرفته بود، به تدریج به سازمانی تبدیل می‌شد که اطلاعات، حفاظت، پرونده‌سازی و کنترل تشکیلاتی، در آن نقشی روزافزون پیدا کرده بود.

این، نقطه‌ای است که تاریخ جنگ، با تاریخ تمرکز قدرت در رژیم به هم گره می‌خورد. فصل‌های بعدی، این روند را از خلال اسناد، خاطرات و سرگذشت افرادی دنبال خواهد کرد که هر یک، بخشی از این ساختار بودند یا در برابر آن ایستادند.

 

فصل بیست و ششم

از دشمن بیرونی تا دشمن درونی

هنگامی که دستگاه امنیتی به درون سپاه بازگشت

در نخستین سال‌های پس از انقلاب، فلسفه تشکیل واحد اطلاعات سپاه روشن بود؛ شناسایی دشمن، جلوگیری از نفوذ و مقابله با گروه‌هایی که جمهوری اسلامی آنان را تهدیدی برای بقای خود می‌دانست. در آن مقطع، مأموریت اصلی این تشکیلات متوجه بیرون از سپاه بود.

اما تجربه بسیاری از نظام‌های ایدئولوژیک نشان می‌دهد که دستگاه‌های امنیتی، پس از تثبیت نسبی قدرت، به تدریج تنها به کنترل مخالفان بیرونی اکتفا نمی‌کنند. با کاهش تهدید خارجی یا مهار مخالفان، دامنه فعالیت آنان به درون ساختار حکومت نیز گسترش می‌یابد. جمهوری اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نبود.

پس از موج گسترده بازداشت‌ها و اعدام‌های سال‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱، بخش عمده سازمان‌های مخالف یا از میان رفته بودند یا فعالیت علنی خود را از دست داده بودند. اما تشکیلات اطلاعاتی که در این سال‌ها رشد کرده بود، نه تنها کوچک نشد، بلکه به توسعه خود ادامه داد.

در همین دوره، حفاظت اطلاعات سپاه به تدریج نقش تازه‌ای بر عهده گرفت.

وظیفه آن دیگر تنها جلوگیری از نفوذ مخالفان نبود. این واحد، مسئول بررسی عملکرد نیروهای سپاه، ارزیابی فرماندهان، جمع‌آوری گزارش‌های داخلی، کنترل ارتباطات و رسیدگی به گزارش‌های مربوط به نیروهای خودی نیز شد.

در نتیجه، برای نخستین بار، بخشی از توان اطلاعاتی سپاه از بیرون سازمان به درون خود آن منتقل گردید.

این تحول، آثار خود را به سرعت نشان داد.

فرماندهانی که سال‌ها در میدان‌های نبرد حضور داشتند، احساس می‌کردند فضای گفت‌وگو و نقد در حال محدود شدن است. بسیاری از آنان معتقد بودند که انتقاد از تصمیم‌های فرماندهی، دیگر صرفاً یک اختلاف کارشناسی تلقی نمی‌شود، بلکه ممکن است به عنوان مسئله‌ای امنیتی تعبیر گردد.

نوار جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳، یکی از مهم‌ترین اسناد برای شناخت همین تغییر است.

در بخش‌های مختلف این جلسه، فرماندهان حاضر بارها از فضای بی‌اعتمادی، افزایش نقش حفاظت اطلاعات، گزارش‌نویسی، تشکیل پرونده و کاهش تحمل انتقاد سخن می‌گویند. آنان تصریح می‌کنند که اگر فرماندهان نتوانند آزادانه نظر خود را بیان کنند، اشتباه‌های جنگ نیز اصلاح نخواهد شد. اعتراض آنان تنها متوجه یک عملیات یا یک فرمانده نبود؛ بلکه متوجه فضایی بود که به اعتقاد آنان، امکان نقد را از میان می‌برد.

از همین رو، اهمیت جلسه پنجم آذر تنها در اختلاف نظرهای نظامی نیست.

این جلسه، نخستین سندی است که نشان می‌دهد بخشی از فرماندهان باسابقه سپاه، نسبت به امنیتی شدن روابط درون‌سازمانی هشدار می‌دادند. آنان بیم داشتند که معیارهای اطلاعاتی و حفاظتی، جای تجربه نظامی و نقد کارشناسی را بگیرد و فرماندهان، به جای آنکه بر اساس عملکردشان ارزیابی شوند، بر اساس میزان همسویی با هسته مرکزی قدرت سنجیده شوند.

اگر این تحلیل درست باشد، آنگاه می‌توان گفت روندی که ابتدا برای مقابله با مخالفان بیرونی شکل گرفته بود، به تدریج به درون خود ساختار قدرت نیز راه یافت.

این همان نقطه‌ای است که تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی و تاریخ درونی سپاه به یکدیگر می‌رسند.

در عرصه سیاسی، حذف نیروهای مستقل با کنار گذاشتن دولت موقت، جلوگیری از حضور رقبای سیاسی در انتخابات، عزل نخستین رئیس‌جمهور و سرکوب گسترده مخالفان ادامه یافت.

در درون سپاه نیز، تمرکز قدرت، گسترش شبکه‌های اطلاعاتی، افزایش نقش حفاظت اطلاعات و محدود شدن جایگاه فرماندهان مستقل، روندی موازی را شکل داد.

این دو روند، جدا از یکدیگر نبودند.

سپاه، مهم‌ترین بازوی نظامی جمهوری اسلامی بود و طبیعی بود که همان الگویی که در ساختار سیاسی کشور در حال استقرار بود، دیر یا زود در درون سپاه نیز بازتاب پیدا کند.

به همین دلیل، اعتراض فرماندهان در پنجم آذر ۱۳۶۳ را نباید صرفاً یک اختلاف سازمانی دانست. این اعتراض، بازتاب برخورد دو نگاه متفاوت به آینده جمهوری اسلامی بود؛ یک نگاه که تمرکز هرچه بیشتر قدرت را لازمه حفظ نظام می‌دانست و نگاهی دیگر که هشدار می‌داد تمرکز بی‌مهار قدرت، دیر یا زود حتی فرزندان همان نظام را نیز در بر خواهد گرفت.

تاریخ سال‌های بعد نشان داد که این هشدارها، صرفاً به فضای سپاه محدود نماند. تمرکز قدرت، که در دهه شصت با حذف رقبای سیاسی آغاز شده بود، در دهه‌های بعد نیز ادامه یافت و دامنه آن به بسیاری از شخصیت‌های بلندپایه جمهوری اسلامی رسید؛ از اختلاف‌های درونی تا حذف و کنار گذاشتن چهره‌هایی که روزگاری خود از پایه‌گذاران یا مدیران اصلی نظام به شمار می‌رفتند.

از این منظر، جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ را می‌توان نه پایان یک اختلاف، بلکه آغاز فصلی دانست که آثار آن سال‌ها بعد نیز در ساختار قدرت جمهوری اسلامی قابل مشاهده بود. این نشست، تصویری کم‌نظیر از لحظه‌ای را ثبت کرده است که بخشی از فرماندهان سپاه، پیش از آنکه این روند به نقطه تثبیت برسد، نسبت به پیامدهای آن هشدار دادند؛ هشداری که امروز، با فاصله چند دهه، ارزش تاریخی آن بیش از پیش آشکار شده است.

 

 

بخش دوم

تشکیلات «التقاط»

پیدایش، گسترش و نقش آن در تمرکز قدرت در سپاه پاسداران (۱۳۵۸۱۳۶۳)


فصل اول

چرا «التقاط» به وجود آمد؟

برای شناخت تشکیلات «التقاط»، باید چند ماه به عقب، یعنی روزهای نخست پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ بازگردیم.

انقلاب پیروز شده بود، اما قدرت هنوز تثبیت نشده بود.

در سراسر کشور، ده‌ها سازمان، حزب، گروه سیاسی و تشکل مسلح فعالیت می‌کردند. هر یک سهمی در سرنگونی حکومت پهلوی برای خود قائل بودند و انتظار داشتند در ساختار سیاسی جدید نیز نقشی ایفا کنند.

کمیته‌های انقلاب، سپاه پاسداران، دادستانی انقلاب، دادگاه‌های انقلاب، ژاندارمری، شهربانی، ارتش و ده‌ها نهاد دیگر، هم‌زمان در حال شکل‌گیری یا بازسازی بودند.

در چنین فضایی، حکومت جدید خود را با دو پرسش اساسی روبه‌رو می‌دید:

چگونه باید این قدرت پراکنده را به یک مرکز واحد تبدیل کرد؟

و چگونه باید با مخالفانی که هر روز سازمان‌یافته‌تر می‌شدند، مقابله نمود؟

در سال ۱۳۵۸، هنوز رویارویی جمهوری اسلامی با مخالفان وارد مرحله نظامی نشده بود، اما نشانه‌های آن به‌وضوح دیده می‌شد.

در کردستان، جنگ آغاز شده بود.

در ترکمن‌صحرا، درگیری‌های مسلحانه جریان داشت.

در خوزستان، ناآرامی‌های قومی ادامه داشت.

گروه فرقان دست به ترور شخصیت‌های حکومتی می‌زد.

سازمان پیکار، چریک‌های فدایی خلق، حزب توده، راه کارگر و دیگر جریان‌های چپ، فعالیت علنی داشتند.

در همین حال، سازمان مجاهدین خلق نیز که یکی از بزرگ‌ترین تشکیلات سیاسی پس از انقلاب بود، با سرعت در حال گسترش نفوذ اجتماعی خود بود.

انتخابات نخستین ریاست جمهوری، نقطه عطف مهمی در این روند به شمار می‌آید.

با جلوگیری از نامزدی مسعود رجوی، نخستین شکاف بزرگ میان حاکمیت و سازمان مجاهدین خلق پدید آمد.

پس از آن، حمله به دفاتر، برهم زدن اجتماعات، محدود کردن فعالیت‌های سیاسی و بازداشت هواداران این سازمان، به تدریج شدت گرفت.

در همان زمان، در درون سپاه نیز این جمع‌بندی شکل گرفت که ساختار موجود برای مقابله با این وضعیت کافی نیست.

سپاه، اگرچه دارای نیروهای رزمی بود، اما فاقد یک سازمان اطلاعاتی گسترده و حرفه‌ای بود که بتواند فعالیت گروه‌های مخالف را به طور مستمر رصد کند.

به همین دلیل، واحد اطلاعات سپاه به تدریج گسترش یافت.

در آغاز، وظیفه این واحد تنها جمع‌آوری اطلاعات و شناخت گروه‌های سیاسی بود.

اما با پیچیده‌تر شدن فضای سیاسی کشور، مسئولیت‌های تازه‌ای نیز به آن افزوده شد.

نفوذ در تشکیلات مخالف.

شناسایی کادرهای اصلی.

کنترل ارتباطات.

ردیابی خانه‌های تیمی.

جذب منابع خبری.

تهیه پرونده.

و در نهایت، طراحی عملیات برای دستگیری یا انهدام تشکیلات.

در همین چارچوب، بخشی در درون واحد اطلاعات شکل گرفت که بعدها با نام «التقاط» شناخته شد.

نام این بخش، برگرفته از ادبیات ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بود.

در ادبیات رسمی حکومت، «التقاط» به جریان‌هایی اطلاق می‌شد که به اعتقاد رهبران جمهوری اسلامی، اسلام را با اندیشه‌های مارکسیستی یا دیگر مکاتب سیاسی درآمیخته بودند.

اما در عمل، مأموریت این بخش به سرعت بر یک هدف مشخص متمرکز شد:

سازمان مجاهدین خلق ایران.

البته فعالیت این واحد تنها به مجاهدین محدود نبود.

پرونده گروه فرقان، سازمان پیکار، برخی گروه‌های چپ و دیگر مخالفان نیز در دستور کار آن قرار داشت، اما از اواخر سال ۱۳۵۹ و به ویژه پس از حوادث ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، تقریباً تمام ظرفیت این تشکیلات بر شناسایی، نفوذ و مقابله با سازمان مجاهدین خلق متمرکز شد.

از این مقطع، «التقاط» دیگر تنها یک بخش اطلاعاتی نبود.

این تشکیلات به تدریج به مدرسه‌ای برای تربیت نسل جدید مدیران امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل شد.

نسلی که بعدها در حفاظت اطلاعات سپاه، وزارت اطلاعات، دادستانی انقلاب، واحدهای امنیتی و بخش‌های مختلف حکومت مسئولیت‌های مهمی را بر عهده گرفت.

به همین دلیل، مطالعه «التقاط» صرفاً مطالعه تاریخ یک واحد اطلاعاتی نیست.

مطالعه روندی است که طی آن، جمهوری اسلامی هم‌زمان با حذف تدریجی رقبای سیاسی خود، ابزار اطلاعاتی لازم برای حفظ و تثبیت قدرت را نیز ایجاد کرد.

در فصل بعد، روند شکل‌گیری واحد اطلاعات سپاه، ورود محسن رضایی به این ساختار و بازسازی تشکیلات اطلاعاتی در فاصله سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۰، بر پایه اسناد و روایت‌های موجود، به تفصیل بررسی خواهد شد.

فصل دوم

محسن رضایی و بازسازی اطلاعات سپاه

از مسئول اطلاعات تا فرماندهی کل سپاه

سال ۱۳۵۹ را می‌توان نقطه آغاز دگرگونی بزرگ در ساختار اطلاعاتی سپاه پاسداران دانست. تا پیش از آن، اطلاعات سپاه مجموعه‌ای کوچک، پراکنده و متکی بر نیروهای محدود بود که عمدتاً وظیفه گردآوری خبر و شناسایی گروه‌های مخالف را بر عهده داشت. هر استان و هر منطقه، شیوه خاص خود را در جمع‌آوری اطلاعات دنبال می‌کرد و هنوز از یک سازمان متمرکز و هماهنگ خبری نبود.

در چنین شرایطی، محسن رضایی به مسئولیت واحد اطلاعات سپاه رسید. بر اساس روایت‌هایی که خود او و تعدادی از مسئولان وقت اطلاعات سپاه منتشر کرده‌اند، نخستین اقدام، بازسازی کامل این تشکیلات و تبدیل آن به یک سازمان منظم اطلاعاتی بود. این بازسازی تنها به افزایش نیروها محدود نمی‌شد، بلکه شامل ایجاد واحدهای تخصصی، آموزش نیروهای اطلاعاتی، تدوین شیوه‌های مشترک عملیاتی و ایجاد ارتباط میان واحدهای اطلاعاتی سراسر کشور نیز بود.

این بازسازی در زمانی صورت گرفت که جمهوری اسلامی با چند بحران هم‌زمان روبه‌رو بود. جنگ عراق علیه ایران آغاز شده بود، درگیری‌های کردستان ادامه داشت، گروه فرقان هنوز به طور کامل از میان نرفته بود، سازمان پیکار و دیگر گروه‌های چپ فعالیت داشتند و اختلاف میان حکومت و سازمان مجاهدین خلق هر روز ابعاد تازه‌ای پیدا می‌کرد.

در چنین فضایی، نگاه مسئولان جمهوری اسلامی به اطلاعات، به سرعت تغییر کرد. اطلاعات دیگر یک واحد پشتیبانی نبود، بلکه به یکی از ارکان اصلی حفظ نظام تبدیل شد.

در همین دوره، واحد اطلاعات سپاه به چند بخش تخصصی تقسیم شد. هر بخش، مسئول مطالعه، شناسایی و مقابله با یک حوزه مشخص بود. گروه‌های چپ، جریان‌های مسلح، نیروهای وابسته به حکومت پیشین و سازمان مجاهدین خلق، هر یک دارای پرونده‌ها و تیم‌های جداگانه شدند.

در میان این بخش‌ها، تشکیلات موسوم به «التقاط» به سرعت گسترش یافت.

علت این گسترش روشن بود.

از دید رهبران جمهوری اسلامی، سازمان مجاهدین خلق دیگر یک رقیب سیاسی معمولی محسوب نمی‌شد، بلکه مهم‌ترین تهدید سازمان‌یافته برای بقای نظام تلقی می‌گردید. به همین دلیل، بیشترین امکانات انسانی و تشکیلاتی واحد اطلاعات به این پرونده اختصاص یافت.

بر اساس خاطرات منتشرشده از مسئولان وقت، نیروهای این بخش به تدریج آموزش‌های ویژه دیدند. شبکه‌های اطلاعاتی ایجاد شد، روش‌های نفوذ توسعه یافت، بانک‌های اطلاعاتی تشکیل گردید و همکاری میان اطلاعات سپاه، دادستانی انقلاب، کمیته‌ها و دیگر نهادهای امنیتی گسترش پیدا کرد.

این تغییرات، تنها افزایش توان اطلاعاتی سپاه نبود.

هم‌زمان، نسل تازه‌ای از مدیران امنیتی نیز در حال شکل‌گیری بود.

بسیاری از کسانی که بعدها در حفاظت اطلاعات سپاه، وزارت اطلاعات، دادستانی انقلاب، بخش‌های امنیتی و حتی دولت جمهوری اسلامی به مسئولیت‌های مهم رسیدند، در همین سال‌ها تجربه نخستین خود را در واحد اطلاعات و به‌ویژه در بخش «التقاط» به دست آوردند.

از این منظر، «التقاط» را باید بیش از یک واحد عملیاتی دانست.

این تشکیلات، مدرسه کادرسازی جمهوری اسلامی در حوزه اطلاعات و امنیت بود.

نسلی که از دل این ساختار بیرون آمد، تنها در دهه شصت نقش‌آفرین نبود، بلکه در دهه‌های بعد نیز در بسیاری از مراکز تصمیم‌گیری امنیتی، سیاسی و اجرایی جمهوری اسلامی حضور داشت.

در شهریور ۱۳۶۰، با حکم مستقیم آیت‌الله خمینی، محسن رضایی به فرماندهی کل سپاه منصوب شد.

این انتصاب، تنها جابه‌جایی یک فرمانده نبود.

برای نخستین بار، مسئول اطلاعات سپاه، در رأس کل این نهاد قرار گرفت.

این انتخاب، از نظر تشکیلاتی پیام روشنی داشت.

از این پس، تجربه اطلاعاتی، امنیتی و تشکیلاتی، نه در حاشیه، بلکه در مرکز فرماندهی سپاه قرار می‌گرفت.

در سال‌های بعد، بسیاری از نیروهایی که با محسن رضایی در واحد اطلاعات همکاری کرده بودند، در مسئولیت‌های حساس سپاه قرار گرفتند.

اطلاعات، حفاظت اطلاعات، عقیدتی ـ سیاسی، ستاد فرماندهی و قرارگاه‌های منطقه‌ای، به تدریج زیر نظر مدیرانی قرار گرفت که سابقه مشترک آنان، فعالیت در همین شبکه اطلاعاتی بود.

از همین‌جا، ساختار تازه‌ای در سپاه شکل گرفت.

ساختاری که در آن، فرماندهی نظامی، اطلاعات، حفاظت و مدیریت تشکیلاتی، بیش از گذشته در هم تنیده شدند.

سه سال بعد، هنگامی که فرماندهان باسابقه سپاه در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ از افزایش نفوذ اطلاعات، حفاظت و مدیران ستادی انتقاد می‌کردند، در واقع نتیجه همین تحول را به چالش می‌کشیدند.

آنان معتقد بودند سپاهی که در سال‌های نخست انقلاب بر پایه تجربه فرماندهان میدانی شکل گرفته بود، اکنون به سوی الگویی حرکت می‌کند که در آن، اطلاعات و تشکیلات، بیش از میدان نبرد، مسیر آینده سپاه را تعیین می‌کنند.

این همان نقطه‌ای است که برای نخستین بار، دو دیدگاه متفاوت درباره آینده سپاه به صورت آشکار در برابر یکدیگر قرار گرفت؛ دیدگاهی که مشروعیت را در تجربه میدان جنگ جست‌وجو می‌کرد و دیدگاهی که مشروعیت را در انسجام تشکیلاتی، تمرکز فرماندهی و کنترل اطلاعاتی می‌دید.

این تقابل، موضوع اصلی فصل‌های بعدی این پژوهش خواهد بود؛ زیرا بدون شناخت این تحول، نه اعتراض‌های پنجم آذر ۱۳۶۳ قابل فهم است و نه روندی که در سال‌های بعد، ساختار سپاه و به تبع آن، بخشی از ساختار قدرت در جمهوری اسلامی را دگرگون ساخت.

فصل دهم

تثبیت فرماندهی

از تغییر مدیریت تا تغییر ساختار قدرت

انتصاب محسن رضایی به فرماندهی کل سپاه، پایان یک جابه‌جایی اداری نبود؛ آغاز مرحله‌ای بود که در آن، ساختار سپاه به‌تدریج بر اساس الگوی جدیدی بازسازی شد. این بازسازی تنها شامل سازمان رزم، قرارگاه‌ها یا شیوه فرماندهی عملیات‌ها نبود، بلکه تمامی ارکان سپاه را در بر گرفت؛ از اطلاعات و حفاظت اطلاعات گرفته تا آموزش، ستاد، لجستیک و تقسیمات منطقه‌ای.

از این مقطع، سپاه وارد مرحله‌ای شد که می‌توان آن را دوره تمرکز تشکیلاتی نامید.

در سال‌های نخست انقلاب، بسیاری از فرماندهان بر پایه شخصیت، سابقه انقلابی و اعتماد نیروهای خود عمل می‌کردند. آنان در کردستان، خوزستان، غرب کشور یا تهران، هویت مستقلی یافته بودند و بسیاری از تصمیم‌ها بر اساس شناخت میدانی و شرایط منطقه اتخاذ می‌شد.

اما با گسترش جنگ و توسعه تشکیلات سپاه، این شیوه دیگر با نگاه فرماندهی جدید سازگار نبود.

فرماندهی جدید معتقد بود سپاه باید به سازمانی تبدیل شود که در آن، همه تصمیم‌ها از یک مرکز هدایت شود، همه واحدها تابع یک سیاست واحد باشند و اطلاعات، عملیات، حفاظت، آموزش و ستاد، در قالب یک فرماندهی متمرکز عمل کنند.

بر همین اساس، روند بازسازی سپاه آغاز شد.

تقسیم کشور به نواحی، تشکیل قرارگاه‌های منطقه‌ای، توسعه واحدهای اطلاعاتی، گسترش حفاظت اطلاعات، تدوین آیین‌نامه‌های مشترک و ایجاد زنجیره واحد فرماندهی، همگی در همین دوره صورت گرفت.

در ظاهر، این اقدامات با هدف افزایش هماهنگی در شرایط جنگ انجام می‌شد؛ اما در عمل، نتیجه دیگری نیز به همراه داشت.

اختیار فرماندهان محلی به تدریج کاهش یافت.

بخش مهمی از تصمیم‌هایی که پیش‌تر در سطح قرارگاه‌ها یا فرماندهان منطقه اتخاذ می‌شد، به ستاد مرکزی منتقل گردید.

اطلاعات نیز جایگاهی فراتر از گذشته پیدا کرد.

واحد اطلاعات دیگر تنها وظیفه شناسایی دشمن را بر عهده نداشت.

گزارش‌های اطلاعاتی، در تعیین فرماندهان، ارزیابی عملکرد یگان‌ها، بررسی نیروهای سپاه و حتی تصمیم‌های عملیاتی نیز نقش روزافزون پیدا کرد.

هم‌زمان، حفاظت اطلاعات نیز توسعه یافت.

این واحد که در آغاز برای جلوگیری از نفوذ دشمن ایجاد شده بود، به تدریج دامنه فعالیت خود را به درون سازمان گسترش داد.

کنترل ارتباطات، بررسی گزارش‌های داخلی، ارزیابی فرماندهان و نظارت بر نیروهای سپاه، بخشی از وظایفی بود که به مرور به این مجموعه سپرده شد.

در نتیجه، برای نخستین بار در تاریخ سپاه، سه رکن اصلی قدرت در کنار یکدیگر قرار گرفتند:

فرماندهی، اطلاعات و حفاظت اطلاعات.

این سه رکن، به تدریج شبکه‌ای را شکل دادند که اداره سپاه را در دست گرفت.

در چنین فضایی، طبیعی بود که نگاه فرماندهان نسل نخست با این ساختار جدید تفاوت داشته باشد.

آنان سپاه را محصول اعتماد متقابل، تجربه میدان و مسئولیت مشترک می‌دانستند.

اما ساختار جدید، بیش از هر چیز بر نظم تشکیلاتی، سلسله‌مراتب، تمرکز فرماندهی و کنترل اطلاعاتی تأکید داشت.

همین اختلاف، آرام‌آرام به شکافی عمیق تبدیل شد.

تا پیش از سال ۱۳۶۳، این شکاف بیشتر در جلسات داخلی، گزارش‌ها و گفت‌وگوهای محدود دیده می‌شد.

اما در پنجم آذر ۱۳۶۳، برای نخستین بار، این اختلاف به صورت علنی و در حضور فرمانده کل سپاه بیان شد.

فرماندهان حاضر، دیگر تنها درباره عملیات بدر سخن نمی‌گفتند.

آنان درباره آینده سپاه سخن می‌گفتند.

درباره اینکه آیا این نهاد، همچنان بر پایه تجربه فرماندهان میدان اداره خواهد شد یا به سازمانی تبدیل می‌شود که تصمیم‌های اصلی آن در ستادها، واحدهای اطلاعاتی و حلقه محدود فرماندهی اتخاذ می‌شود.

نکته قابل توجه آن است که بخش عمده فرماندهان معترض، خود از بنیان‌گذاران و فرماندهان باسابقه سپاه بودند.

آنان نه مخالف اصل سپاه بودند و نه مخالف ادامه جنگ.

اعتراض آنان متوجه روندی بود که به اعتقادشان، استقلال فرماندهان را کاهش می‌داد، نقد درون‌سازمانی را محدود می‌کرد و تمرکز قدرت را به اصلی‌ترین ویژگی ساختار جدید سپاه تبدیل می‌ساخت.

در این میان، تشکیلات «التقاط» نیز بخشی از همین تحول بود.

این واحد، صرفاً مسئول یک پرونده امنیتی نبود، بلکه بخشی از شبکه‌ای بود که همراه با اطلاعات، حفاظت اطلاعات و ستاد فرماندهی، در شکل‌گیری ساختار جدید سپاه نقش داشت.

از این رو، مطالعه «التقاط» بدون بررسی روند تمرکز قدرت در سپاه ناقص خواهد بود؛ همان‌گونه که مطالعه تمرکز قدرت نیز بدون شناخت نقش واحدهای اطلاعاتی، تصویر کاملی از تحولات آن دوره به دست نمی‌دهد.

سال‌های بعد نشان داد که این روند، محدود به دوران جنگ باقی نماند.

ساختاری که در فاصله سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳ پایه‌گذاری شد، پس از پایان جنگ نیز حفظ گردید و به یکی از مهم‌ترین ارکان سازمان سپاه و به تبع آن، ساختار امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل شد.

این فصل، پایان بررسی تشکیلات «التقاط» نیست؛ بلکه آغازی است برای ورود به مرحله‌ای که در آن، اسناد، خاطرات و روایت‌های افراد حاضر در این ساختار، در کنار یکدیگر قرار خواهند گرفت تا تصویری مستند از یکی از کمتر شناخته‌شده‌ترین فصل‌های تاریخ سپاه پاسداران ارائه شود.


پرونده شماره دوم

محسن آرمین

از واحد «التقاط» تا عرصه سیاست

در بررسی تاریخ اطلاعات سپاه، معمولاً نگاه‌ها به فرماندهان نظامی معطوف می‌شود؛ اما در کنار فرماندهان عملیات، گروهی دیگر نیز حضور داشتند که مأموریت آنان نه هدایت یگان‌های رزمی، بلکه ایجاد و توسعه ساختار اطلاعاتی سپاه بود. یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های این نسل، محسن آرمین است.

نام او در کنار فیض‌الله عرب‌سرخی، بهروز بابایی صادق و تعدادی دیگر از اعضای نخستین واحد اطلاعات سپاه، در روایت‌های مربوط به شکل‌گیری تشکیلات «التقاط» دیده می‌شود.

در سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹، اطلاعات سپاه هنوز ساختار تثبیت‌شده‌ای نداشت. تشکیلات، کوچک بود و بسیاری از مسئولیت‌ها بر عهده تعداد محدودی از نیروها قرار داشت. همین امر سبب شد کسانی که در این دوره وارد اطلاعات سپاه شدند، در شکل‌گیری روش کار، تقسیم مسئولیت‌ها و سازماندهی تشکیلات، نقش مستقیمی داشته باشند.

محسن آرمین نیز از همین نسل بود.

فعالیت او در اطلاعات سپاه، هم‌زمان با دوره‌ای بود که جمهوری اسلامی درگیر چند بحران هم‌زمان شده بود؛ جنگ در کردستان، آغاز جنگ ایران و عراق، فعالیت گروه فرقان، سازمان پیکار، گروه‌های چپ و افزایش تنش میان جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق.

گسترش این بحران‌ها، موجب توسعه سریع اطلاعات سپاه شد.

در همین دوره، بخش «التقاط» نیز توسعه یافت و مسئولیت پرونده سازمان مجاهدین خلق و دیگر گروه‌هایی را که حکومت «التقاطی» می‌نامید، بر عهده گرفت.

محسن آرمین، همانند دیگر اعضای این مجموعه، بخشی از این ساختار در حال گسترش بود.

در این مرحله، مسئولیت اصلی نیروهای اطلاعات، تنها گردآوری اخبار نبود.

شناسایی شبکه‌ها.

تحلیل اطلاعات.

طبقه‌بندی پرونده‌ها.

آموزش نیروهای تازه.

هماهنگی میان استان‌ها.

و ایجاد بانک‌های اطلاعاتی، بخش مهمی از فعالیت روزانه این مجموعه را تشکیل می‌داد.

از این منظر، اهمیت محسن آرمین در این پژوهش، نه به دلیل مسئولیت‌های سیاسی سال‌های بعد، بلکه به دلیل حضور او در مرحله شکل‌گیری اطلاعات سپاه است.

او از جمله نیروهایی بود که در دوره گذار اطلاعات سپاه از یک مجموعه محدود به یک سازمان گسترده امنیتی فعالیت می‌کرد.

در همین سال‌ها، ساختار اطلاعات نیز تغییر یافت.

واحدهای تخصصی شکل گرفت.

تشکیلات «التقاط» توسعه پیدا کرد.

حفاظت اطلاعات گسترش یافت.

کشور به نواحی مختلف تقسیم شد.

قرارگاه‌های منطقه‌ای ایجاد گردید.

و ارتباط میان اطلاعات، عملیات و فرماندهی، بیش از گذشته تقویت شد.

این تحولات، تنها تغییرات سازمانی نبود.

در عمل، نسلی تازه از مدیران رژیم را پدید آورد که تجربه اصلی آنان، مدیریت تشکیلات اطلاعاتی بود.

محسن آرمین یکی از نمایندگان این نسل محسوب می‌شود.

در سال‌های بعد، مسیر سیاسی او با بسیاری از همکاران سابقش متفاوت شد.

او از سپاه خارج شد و وارد عرصه فعالیت‌های سیاسی و پارلمانی گردید و بعدها در شمار چهره‌های شاخص جریان اصلاح‌طلب قرار گرفت.

همین تفاوت مسیر، نشان می‌دهد که نیروهای نسل نخست اطلاعات سپاه، بعدها راه‌های کاملاً متفاوتی را در جمهوری اسلامی پیمودند.

برخی در سپاه باقی ماندند.

برخی به وزارت اطلاعات رفتند.

برخی وارد دستگاه قضایی شدند.

برخی مسئولیت‌های اجرایی بر عهده گرفتند.

و گروهی نیز به جریان اصلاحات پیوستند.

اما این تفاوت مسیرهای بعدی، اهمیت دوره نخست فعالیت آنان را تغییر نمی‌دهد.

آنچه برای این پژوهش اهمیت دارد، نقشی است که این افراد در سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۳ در شکل‌گیری ساختار اطلاعاتی سپاه ایفا کردند.

زیرا تشکیلاتی که آنان در ایجاد آن مشارکت داشتند، بعدها به یکی از مهم‌ترین ارکان ساختار امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل شد.

به همین دلیل، بررسی محسن آرمین در این کتاب، نه از منظر مواضع سیاسی سال‌های بعد او، بلکه به عنوان یکی از اعضای نسل مؤسس اطلاعات سپاه و تشکیلات «التقاط» انجام می‌شود.


در ادامه این پرونده‌ها، لازم است برای هر شخصیت، علاوه بر خاطرات و روایت‌های منتشرشده، اسناد سازمانی، مصاحبه‌ها، تاریخ شفاهی و مدارک موجود نیز به‌صورت تطبیقی بررسی شود تا نقش هر فرد در چارچوب ساختار اطلاعات سپاه، با اتکا به منابع مستند بازسازی گردد. این روش، مبنای ادامه فصل‌های بعدی خواهد بود.

دیگر برای هر نفر فقط زندگی‌نامه نمی‌نویسیم، چون این کتاب، کتاب خاطرات نیست؛ کتاب کالبدشکافی یک تشکیلات است.

بنابراین از اینجا به بعد، هر پرونده سه قسمت خواهد داشت:

  • جایگاه فرد در تشکیلات
  • نقش او در شبکه «التقاط»
  • سرنوشت بعدی او و تأثیر آن بر ساختار قدرت

به این ترتیب، خواننده هیچ‌گاه رشته اصلی کتاب را گم نمی‌کند.

زندگینامه سیدابوالحسن موسوی خورشیدیسیدابوالحسن موسوی خورشیدی درسال ۱۳۳۹ در بهشهر و در روستای خورشید کلاه متولد شد. دوران ابتدایی و راهنمایی را به سرعت و با نمرات ممتاز به اتمام رسانید. دیپلم خود را با معدل بالایی گرفت و در همان سال هم در رشته برق دانشگاه علم و صنعت قبول شد. شهید موسوی خورشیدی اولین دانشجوی روستا بود. در آن سالها در دانشگاه با گروههای مبارزاتی وارد فعالیتهای انقلابی می شد. وی با کمک دوستانش اولین کتابخانه راستا را درست کرده و اولین کسی بود که سیرمطالعاتی را به راه انداخت. بعداز پیروزی انقلاب بیشترین مطالعات وی در مورد مسائل کردستان بود. بطوریکه در سنندج کارهای فرهنگی بیشماری را انجام داد. او که در تجزیه و تحلیل مسائل سیاسی بسیار قوی بود، مسئولین استان کردستان را در زمینه امور سیاسی و مبارزه با منافقین یاری می داد. سیدابوالحسن موسوی خورشیدی در فروردین ماه سال۶۲ هنگام بازگشت از سفرمشهد به سمت مازندران و در نزدیکی گرگان، توسط منافقینی که در ماشین وی بودند به شهادت می رسد.

این متن بسیار مهم است، چون یک روایت رسمی دیگر را در اختیار ما می‌گذارد. نکته جالب این است که با زندگی‌نامه قبلی تفاوت دارد.

در زندگی‌نامه قبلی نوشته بود:

«به همراه دو پاسدار دیگر و یک منافق دستگیر شده، طی سانحه رانندگی در سحرگاه ۱۸ فروردین ۱۳۶۲ به دیدار معبود شتافت

اما در این متن جدید نوشته شده است:

«در فروردین ۱۳۶۲ هنگام بازگشت از سفر مشهد به سمت مازندران و در نزدیکی گرگان، توسط منافقینی که در ماشین وی بودند به شهادت می‌رسد

این دو روایت با هم تفاوت دارند. اولی علت مرگ را «سانحه رانندگی» معرفی می‌کند، دومی از «کشته شدن به دست منافقینی که در خودرو بودند» سخن می‌گوید. همین تفاوت، از نظر پژوهشی ارزشمند است و باید در کتاب ثبت شود.


سرنوشت ابوالحسن موسوی خورشیدی

ابوالحسن موسوی خورشیدی از مسئولان اطلاعات سپاه و از چهره‌های فعال در تشکیلات موسوم به «التقاط» بود. او پس از فعالیت در کردستان، به ستاد مرکزی سپاه منتقل شد و در حوزه اطلاعات و مبارزه با گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی فعالیت کرد.

درباره چگونگی کشته شدن او، روایت‌های رسمی منتشرشده نیز یکدست نیست.

در یکی از زندگی‌نامه‌های منتشرشده از سوی خانواده و نزدیکان وی، آمده است که او در سحرگاه ۱۸ فروردین ۱۳۶۲، هنگام بازگشت از مأموریتی از مشهد، به همراه دو پاسدار دیگر و یک عضو بازداشت‌شده سازمان مجاهدین خلق، در اثر سانحه رانندگی جان خود را از دست داد.

اما در زندگی‌نامه دیگری که درباره او منتشر شده، ماجرا به گونه‌ای متفاوت روایت شده است. در این روایت آمده است که موسوی خورشیدی هنگام بازگشت از مشهد، در نزدیکی گرگان، «توسط منافقینی که در ماشین وی بودند به شهادت می‌رسد

همین تفاوت در روایت‌های رسمی، نشان می‌دهد که چگونگی مرگ او از همان سال‌ها با ابهام همراه بوده است.

در کنار این دو روایت، روایت سومی نیز در برخی خاطرات و نقل‌قول‌های غیررسمی مطرح شده است. بر اساس این روایت، موسوی خورشیدی یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق را که در بازداشت بود، برای شناسایی افراد دیگر همراه خود منتقل می‌کرد. گفته می‌شود این زندانی در طول مسیر به سلاح کمری او دست یافت، وی را هدف قرار داد و پس از آن خودرو نیز دچار سانحه شد یا حادثه در همان شرایط رخ داد.

در حال حاضر، این سه روایت در کنار یکدیگر وجود دارند:

1.   روایت اول: مرگ بر اثر سانحه رانندگی.

2.   روایت دوم: کشته شدن به دست افراد حاضر در خودرو.

3.   روایت سوم: کشته شدن توسط زندانی همراه و سپس وقوع سانحه.

تا زمانی که اسناد رسمی، گزارش‌های پزشکی قانونی، گزارش‌های عملیاتی سپاه یا شهادت شاهدان مستقیم منتشر نشود، داوری قطعی میان این روایت‌ها ممکن نیست. با این حال، ثبت و مقایسه این روایت‌های متفاوت، بخشی از روش پژوهشی این کتاب است؛ زیرا نشان می‌دهد که حتی درباره سرنوشت یکی از مسئولان اطلاعات سپاه نیز روایت‌های متفاوتی وجود دارد و بررسی انتقادی منابع، برای رسیدن به تصویری دقیق‌تر از تاریخ ضروری است.

 


بخش سوم

پرونده‌های تشکیلات «التقاط»

پرونده شماره ۱

فیض‌الله عرب‌سرخی

از شکل‌گیری «التقاط» تا استقرار شبکه اطلاعاتی سپاه

در میان نام‌هایی که در اسناد، خاطرات و مصاحبه‌های مربوط به اطلاعات سپاه در سال‌های نخست جمهوری اسلامی تکرار می‌شود، نام فیض‌الله عرب‌سرخی بیش از دیگران با تشکیلات موسوم به «التقاط» پیوند خورده است. علت این موضوع تنها حضور او در واحد اطلاعات سپاه نیست، بلکه نقش او در مرحله‌ای است که این واحد از یک هسته کوچک اطلاعاتی، به یکی از مهم‌ترین بخش‌های امنیتی سپاه تبدیل شد.

عرب‌سرخی از نسل نخست نیروهایی بود که پس از انقلاب به سپاه پاسداران پیوستند. ورود او به اطلاعات سپاه، هم‌زمان با دوره‌ای بود که جمهوری اسلامی هنوز فاقد یک سازمان اطلاعاتی متمرکز بود و هر منطقه، اطلاعات خود را به شیوه‌ای مستقل جمع‌آوری می‌کرد.

سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹، دوره تجربه و آزمون بود. درگیری‌های کردستان، فعالیت گروه فرقان، بحران‌های ترکمن‌صحرا، گسترش فعالیت سازمان‌های چپ و افزایش اختلاف میان جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق، اطلاعات سپاه را با حجم گسترده‌ای از مأموریت‌های تازه روبه‌رو ساخت.

در چنین شرایطی، مسئولان اطلاعات سپاه به این نتیجه رسیدند که ادامه فعالیت با ساختار موجود امکان‌پذیر نیست و باید تشکیلاتی تخصصی برای هر پرونده ایجاد شود.

در همین مقطع، بخشی با عنوان «التقاط» شکل گرفت.

مطابق روایت مسئولان وقت، عرب‌سرخی از نخستین افرادی بود که در سازماندهی این بخش مشارکت داشت. مأموریت اصلی این واحد، بررسی و پیگیری پرونده سازمان‌هایی بود که در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی «التقاطی» نامیده می‌شدند؛ اما در عمل، تمرکز اصلی آن به سرعت بر سازمان مجاهدین خلق قرار گرفت.

در آغاز، نیروهای این بخش بسیار محدود بودند.

اما با تشدید بحران‌های سیاسی و به ویژه پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، تشکیلات «التقاط» به سرعت توسعه یافت.

واحدهای مراقبت تشکیل شد.

شبکه‌های شناسایی گسترش یافت.

پرونده‌های اطلاعاتی طبقه‌بندی گردید.

شیوه‌های نفوذ آموزش داده شد.

ارتباط میان تهران و واحدهای اطلاعاتی استان‌ها برقرار گردید.

در مدت کوتاهی، «التقاط» از یک گروه کوچک، به یکی از گسترده‌ترین واحدهای اطلاعات سپاه تبدیل شد.

اهمیت عرب‌سرخی در همین مرحله قابل مشاهده است.

او نه در مقام فرمانده یک عملیات نظامی، بلکه به عنوان یکی از مدیران سازمان‌دهنده این تشکیلات شناخته می‌شود.

نقش او، بیش از آنکه در میدان نبرد باشد، در ایجاد نظم، تقسیم مسئولیت‌ها، سازماندهی نیروها و توسعه ساختار اطلاعاتی سپاه بود.

این ویژگی، او را به نمونه‌ای از نسلی تبدیل می‌کند که مسیر رشد آنان با فرماندهان نسل نخست تفاوت داشت.

فرماندهان نسل اول، مشروعیت خود را از حضور در میدان‌های نبرد، تجربه عملیات و اعتماد نیروهای تحت فرمان به دست آورده بودند.

اما نسل جدید، مشروعیت خود را از توانایی در سازماندهی، مدیریت اطلاعات، ایجاد شبکه‌های امنیتی و اداره تشکیلات می‌گرفت.

همین تفاوت، بعدها یکی از زمینه‌های اصلی اختلاف در سپاه شد.

سه سال بعد، هنگامی که فرماندهان باسابقه در جلسه پنجم آذر ۱۳۶۳ از افزایش نقش اطلاعات و حفاظت اطلاعات انتقاد می‌کردند، در واقع نسبت به تثبیت همین الگو اعتراض داشتند.

از این رو، بررسی نقش فیض‌الله عرب‌سرخی تنها مطالعه زندگی یک فرد نیست.

او نماینده نسلی است که در دل واحد اطلاعات سپاه رشد کرد، در شکل‌گیری تشکیلات «التقاط» نقش داشت و در استقرار الگویی از مدیریت امنیتی مشارکت کرد که آثار آن، تنها به سال‌های جنگ محدود نماند و در دهه‌های بعد نیز در ساختار جمهوری اسلامی ادامه یافت.

در پژوهش حاضر، پرونده فیض‌الله عرب‌سرخی نه برای داوری درباره شخصیت یا مواضع سیاسی او، بلکه برای شناخت بخشی از روند شکل‌گیری ساختار اطلاعاتی سپاه بررسی می‌شود. در کنار دیگر اعضای این شبکه، او یکی از حلقه‌های زنجیره‌ای است که بدون شناخت آن، فهم روند تمرکز قدرت در سپاه و چگونگی استقرار ساختار امنیتی جمهوری اسلامی در دهه نخست انقلاب ناقص خواهد بود.

فصل

«التقاط»؛ از یک واحد تخصصی تا موتور امنیتی سپاه

در این فصل باید نشان دهیم:

  • چرا اصلاً واحد «التقاط» تشکیل شد.
  • چه کسانی آن را پایه‌گذاری کردند.
  • چگونه از یک بخش کوچک بازجویی و پرونده‌سازی به یک شبکه سراسری تبدیل شد.
  • چه نسبتی با اطلاعات سپاه، حفاظت اطلاعات، واحد عملیات و نواحی سپاه داشت.
  • و چگونه بسیاری از مدیران بعدی اطلاعات و حفاظت اطلاعات از دل همین ساختار بیرون آمدند.

بخش چهارم

«التقاط»؛ از یک واحد تخصصی تا ستون فقرات اطلاعات سپاه

فصل اول

از یک واحد بازجویی تا یک سازمان اطلاعاتی

در سال‌های نخست پس از انقلاب، سپاه پاسداران هنوز سازمانی با ساختار اطلاعاتی منسجم نبود. نیروهای آن از گروه‌های مختلف انقلابی، کمیته‌ها، دانشجویان، نیروهای مذهبی و فعالان سیاسی تشکیل شده بودند و هر بخش، با تجربه و امکانات محدود خود فعالیت می‌کرد.

با گسترش بحران‌های داخلی، از درگیری‌های کردستان و ترکمن‌صحرا تا مقابله با گروه فرقان، سازمان پیکار و سپس سازمان مجاهدین خلق، فرماندهان سپاه به این نتیجه رسیدند که ادامه این وضعیت ممکن نیست. مقابله با شبکه‌های مخفی، صرفاً با عملیات نظامی امکان‌پذیر نبود؛ بلکه نیازمند یک سازمان اطلاعاتی دائمی، متمرکز و تخصصی بود.

در چنین فضایی، واحدی شکل گرفت که بعدها با عنوان «التقاط» شناخته شد.

در ابتدا، مأموریت این بخش بررسی پرونده جریان‌هایی بود که جمهوری اسلامی آنان را «گروه‌های التقاطی» می‌نامید، اما با گسترش درگیری‌های سیاسی، به‌ویژه پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، فعالیت این واحد به سرعت بر سازمان مجاهدین خلق و شبکه‌های مرتبط با آن متمرکز شد.

«التقاط» دیگر تنها یک بخش بازجویی نبود.

این واحد به تدریج وظایف گسترده‌ای بر عهده گرفت:

  • تشکیل پرونده‌های اطلاعاتی.
  • شناسایی شبکه‌ها.
  • هدایت بازجویی‌ها.
  • تحلیل اطلاعات.
  • آموزش بازجویان.
  • هدایت عملیات شناسایی.
  • ارتباط با واحدهای اطلاعاتی استان‌ها.
  • تهیه گزارش برای فرماندهی اطلاعات سپاه.

بررسی تاریخ شفاهی منتشرشده از مسئولان امنیتی آن دوره نشان می‌دهد که در همین مقطع، سلسله‌مراتب مشخصی در این واحد شکل گرفته بود. در یکی از این روایت‌ها، مصاحبه‌شونده تصریح می‌کند که «آقای نجات» مسئول مستقیم او بوده، در بازجویی‌ها به صادق ذوالقدر کمک می‌کرده و فعالیت‌های آنان در چارچوب بخش «التقاط» انجام می‌شده است. همچنین اشاره می‌کند که بازجویان زیر نظر مسئولان ارشد سازماندهی می‌شدند و برخی اعضای سازمان مجاهدین انقلاب نیز در میان نیروهای سپاه حضور داشتند.

این روایت، تصویری روشن از مرحله‌ای ارائه می‌دهد که «التقاط» دیگر یک گروه محدود نبود، بلکه به یک ساختار سازمان‌یافته با مسئول مستقیم، بازجویان ارشد، نیروهای عملیاتی و ارتباط مستمر با واحدهای اطلاعاتی تبدیل شده بود.

در کنار این تحول، واحدهای دیگری نیز به تدریج شکل گرفتند؛ از جمله ضداطلاعات و سپس حفاظت اطلاعات. در سال‌های آغازین، مرز میان این بخش‌ها کاملاً مشخص نبود و بخشی از وظایف در درون واحد اطلاعات انجام می‌شد، اما با توسعه سپاه، این ساختارها به تدریج از یکدیگر تفکیک شدند و حفاظت اطلاعات به سازمانی مستقل تبدیل گردید.

این تحول، صرفاً یک تغییر اداری نبود.

از این پس، اطلاعات سپاه دیگر بر پایه ابتکار افراد اداره نمی‌شد؛ بلکه بر اساس یک سلسله‌مراتب مشخص، تقسیم وظایف تخصصی و شبکه‌ای از واحدهای مرکزی و استانی عمل می‌کرد.

بدین ترتیب، «التقاط» را باید یکی از نخستین هسته‌های سازمان‌یافته اطلاعات سپاه دانست؛ هسته‌ای که در سال‌های بعد، بسیاری از مدیران، بازجویان و مسئولان اطلاعاتی از دل آن برخاستند و در گسترش ساختار امنیتی جمهوری اسلامی نقش ایفا کردند.

اما این پایان ماجرا نبود.

هم‌زمان با گسترش این واحد، سپاه نیز وارد مرحله‌ای تازه شد؛ مرحله‌ای که در آن، کشور به نواحی مختلف تقسیم گردید و اطلاعات سپاه از یک سازمان مستقر در تهران، به شبکه‌ای سراسری تبدیل شد.

در همین مرحله بود که ناحیه سوم سپاه، قرارگاه ابوالفضل و شبکه اطلاعاتی شمال کشور شکل گرفت؛ ساختاری که در فصل بعد، به تفصیل بررسی خواهد شد.


فصل سوم

قرارگاه ابوالفضل

آزمایشگاه توسعه اطلاعات سپاه در شمال کشور

در روند گسترش تشکیلات اطلاعات سپاه، تشکیل قرارگاه‌های منطقه‌ای نقطه عطفی تعیین‌کننده بود. این قرارگاه‌ها تنها برای هدایت عملیات نظامی ایجاد نشدند، بلکه به مراکزی برای سازماندهی اطلاعات، مراقبت، بازجویی، تحلیل، آموزش و هدایت عملیات امنیتی نیز تبدیل شدند.

در میان آنها، قرارگاه ابوالفضل در ناحیه سوم سپاه، جایگاه ویژه‌ای داشت.

این قرارگاه در منطقه‌ای مستقر شد که از دید فرماندهان سپاه، یکی از حساس‌ترین مناطق کشور محسوب می‌شد.

جنگل‌های شمال.

مسیرهای ارتباطی میان تهران و استان‌های شمالی.

فعالیت گروه‌های مخالف.

و نزدیکی به پایتخت.

همگی موجب شده بود که این منطقه، تنها یک حوزه نظامی نباشد، بلکه به یکی از مهم‌ترین پرونده‌های اطلاعاتی سپاه تبدیل شود.

قرارگاه ابوالفضل، محل استقرار یگان‌های رزمی صرف نبود.

در کنار فرمانده قرارگاه، مسئول اطلاعات، مسئول عملیات، مسئول حفاظت اطلاعات، واحدهای مراقبت، تعقیب، بازجویی و تحلیل نیز فعالیت می‌کردند.

در واقع، قرارگاه ابوالفضل نمونه‌ای کوچک از همان ساختاری بود که در ستاد مرکزی اطلاعات سپاه شکل گرفته بود.

از این زمان، اطلاعات دیگر محصول فعالیت فردی چند مأمور نبود.

اطلاعات به یک چرخه سازمان‌یافته تبدیل شد.

خبر از روستاها و شهرها جمع‌آوری می‌شد.

در واحد اطلاعات بررسی می‌شد.

در صورت لزوم، پرونده تشکیل می‌گردید.

واحد مراقبت مأمور کنترل افراد می‌شد.

عملیات برای دستگیری طراحی می‌گردید.

بازجویی انجام می‌شد.

نتایج بازجویی دوباره وارد بانک اطلاعاتی می‌شد.

این چرخه، بدون وقفه تکرار می‌شد.

به همین دلیل، قرارگاه ابوالفضل را باید یکی از نخستین مراکز اجرای الگوی نوین اطلاعات سپاه دانست.

در همین دوره، ابوالحسن موسوی خورشیدی به عنوان یکی از مسئولان اطلاعاتی ناحیه سوم شناخته می‌شد.

در کنار او، مهدی محمدی‌فر فرمانده قرارگاه ابوالفضل بود و شبکه اطلاعاتی منطقه را هدایت می‌کرد.

همکاری این مجموعه با ستاد مرکزی اطلاعات سپاه، موجب شد بسیاری از روش‌های عملیاتی که پیش‌تر تنها در تهران اجرا می‌شد، در شمال کشور نیز به اجرا درآید.

از این مرحله به بعد، ارتباط میان «التقاط» و نواحی سپاه، ارتباطی یک‌طرفه نبود.

اطلاعات از تهران به استان‌ها منتقل می‌شد.

اما استان‌ها نیز به تولید اطلاعات پرداختند.

هر عملیات، پرونده‌ای تازه ایجاد می‌کرد.

هر بازداشت، اطلاعات جدیدی به همراه می‌آورد.

هر بازجویی، شبکه‌های دیگری را آشکار می‌ساخت.

بدین ترتیب، اطلاعات سپاه به تدریج به یک سازمان خودگسترش‌یاب تبدیل شد.

یکی از ویژگی‌های مهم این دوره، تربیت نسل جدیدی از نیروهای اطلاعاتی بود.

افرادی که در تهران آموزش می‌دیدند، به نواحی اعزام می‌شدند.

در نواحی تجربه عملی کسب می‌کردند.

سپس به ستاد مرکزی بازمی‌گشتند یا مسئولیت اطلاعات مناطق دیگر را بر عهده می‌گرفتند.

این گردش مستمر نیروها، موجب شد روش‌های کاری اطلاعات سپاه در سراسر کشور یکسان شود.

به همین دلیل، قرارگاه ابوالفضل تنها یک قرارگاه عملیاتی نبود.

این قرارگاه، یکی از مراکز تولید کادر اطلاعاتی سپاه نیز به شمار می‌رفت.

در همین مقطع، مرز میان اطلاعات، عملیات و حفاظت اطلاعات نیز روزبه‌روز کمرنگ‌تر می‌شد.

پرونده‌های اطلاعاتی، مبنای عملیات قرار می‌گرفت.

نتایج عملیات، مبنای بازجویی می‌شد.

بازجویی‌ها، اطلاعات جدید تولید می‌کرد.

و اطلاعات تازه، عملیات بعدی را شکل می‌داد.

بدین ترتیب، چرخه‌ای شکل گرفت که در سال‌های بعد، به ستون فقرات دستگاه امنیتی سپاه تبدیل شد.

اگر «التقاط» را مغز این ساختار بدانیم، قرارگاه ابوالفضل یکی از مهم‌ترین بازوان اجرایی آن بود.

اما این توسعه، پیامد دیگری نیز داشت.

هرچه اطلاعات سپاه گسترده‌تر می‌شد، نقش فرماندهان میدانی کمتر و نقش مدیران اطلاعاتی بیشتر می‌شد.

همین تغییر، به تدریج زمینه اختلافات عمیقی را در میان فرماندهان سپاه به وجود آورد؛ اختلافاتی که در جلسه تاریخی پنجم آذر ۱۳۶۳، برای نخستین بار به شکلی آشکار و بی‌پرده بیان شد.

آن جلسه، تنها یک نشست انتقادی نبود.

در واقع، نخستین رویارویی علنی دو نگاه متفاوت در درون سپاه بود:

یک نگاه که سپاه را یک نیروی انقلابی و متکی بر فرماندهان میدانی می‌خواست.

و نگاهی دیگر که آینده سپاه را در گسترش سازمان اطلاعات، حفاظت اطلاعات، تشکیلات متمرکز و فرماندهی سلسله‌مراتبی می‌دید.

این دو نگاه، در پنجم آذر ۱۳۶۳ برای نخستین بار رو در روی یکدیگر قرار گرفتند؛ نشستی که بدون شناخت «التقاط» و ساختار اطلاعات سپاه، فهم کامل آن ممکن نیست.


فصل دوازدهم

ورود به اتاق فرمان

«التقاط»؛ جایی که اطلاعات به تصمیم تبدیل می‌شد

در فصل‌های پیشین، روند شکل‌گیری سپاه، ایجاد واحد اطلاعات، گسترش بخش «التقاط»، تقسیم کشور به نواحی، تشکیل قرارگاه‌های منطقه‌ای و نخستین عملیات‌های مشترک اطلاعاتی بررسی شد.

اکنون، همه این قطعات باید در کنار یکدیگر قرار گیرند.

زیرا هیچ‌یک از آنها، جدا از دیگری قابل فهم نیست.

اگر عملیات ۱۹ بهمن ۱۳۶۰، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ و ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ را به عنوان سه حلقه از یک زنجیره در نظر بگیریم، پرسش اساسی دیگر این نیست که «چه کسی شلیک کرد؟»

پرسش اصلی این است:

چه کسی تصمیم گرفت؟

چه کسی هدف را انتخاب کرد؟

چه کسی اطلاعات را جمع‌آوری کرد؟

چه کسی تشخیص داد که زمان عملیات فرا رسیده است؟

چه کسی مسئول هماهنگی میان اطلاعات سپاه، کمیته‌های انقلاب، دادستانی انقلاب و واحدهای عملیاتی بود؟

پاسخ به این پرسش‌ها را نباید در صحنه عملیات جست‌وجو کرد.

باید چند طبقه بالاتر رفت.

به اتاق‌هایی که در آنها، پرونده‌ها روی میز قرار می‌گرفت.

نام‌ها کنار هم نوشته می‌شد.

نقشه‌ها ترسیم می‌شد.

گزارش‌ها تحلیل می‌شد.

و سرنوشت انسان‌ها، پیش از آنکه در خیابان یا خانه‌ای رقم بخورد، بر روی کاغذ تعیین می‌شد.

از نگاه این پژوهش، «التقاط» یکی از مهم‌ترین این اتاق‌ها بود.

در اینجا، اطلاعات خام به اطلاعات قابل استفاده تبدیل می‌شد.

بازجویی‌ها تنها برای گرفتن اعتراف نبود.

هر بازجویی، منبعی برای تولید پرونده‌های تازه بود.

هر پرونده، نقشه‌ای برای عملیات بعدی.

هر عملیات، زمینه‌ای برای بازداشت‌های بعدی.

و هر بازداشت، حلقه‌ای دیگر از همان زنجیره.

به این ترتیب، ماشین اطلاعاتی تنها از بیرون تغذیه نمی‌شد.

خود، سوخت خود را تولید می‌کرد.

هرچه عملیات بیشتر می‌شد، اطلاعات بیشتر تولید می‌شد.

هرچه اطلاعات بیشتر می‌شد، عملیات گسترده‌تر می‌گردید.

این چرخه، تا سال‌ها بعد نیز ادامه یافت.


اما در اینجا باید به نکته‌ای توجه کرد که در بسیاری از روایت‌های رسمی کمتر به آن پرداخته شده است.

در این ساختار، مرز میان اطلاعات، بازجویی، قضاوت و اجرا به تدریج از میان رفت.

کسی که اطلاعات جمع می‌کرد، در تحلیل نیز نقش داشت.

کسی که تحلیل می‌کرد، در طراحی عملیات نیز مؤثر بود.

کسی که عملیات را طراحی می‌کرد، در بازجویی نیز حضور داشت.

و حاصل بازجویی، دوباره به همان چرخه بازمی‌گشت.

در نتیجه، یک مدار بسته امنیتی شکل گرفت؛ مداری که در آن، اطلاعات، تصمیم و اجرا به شدت به یکدیگر وابسته بودند.

همین ویژگی، این ساختار را از یک واحد اطلاعاتی ساده، به مغز اجرایی ماشین امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل کرد.


در این فصل، هدف ما صدور حکم درباره اشخاص نیست.

هدف، بازسازی مکانیسم است.

زیرا اشخاص تغییر می‌کنند.

اما مکانیسم باقی می‌ماند.

و تا زمانی که مکانیسم شناخته نشود، تاریخ تنها مجموعه‌ای از نام‌ها خواهد بود.


آغاز کالبدشکافی تشکیلات

از اینجا به بعد، خواننده وارد مهم‌ترین بخش این کتاب می‌شود.

برای نخستین بار، ساختار «التقاط» نه از طریق روایت‌های پراکنده، بلکه با کنار هم قرار دادن اسناد، تاریخ شفاهی، نمودارهای تشکیلاتی، احکام، خاطرات، تصاویر و پرونده‌های افراد، بازسازی خواهد شد.

در صفحات بعد، خواهیم دید که چگونه:

  • اطلاعات سپاه در رأس قرار داشت؛
  • «التقاط» هسته مرکزی آن را تشکیل می‌داد؛
  • نواحی سپاه بازوان اجرایی آن بودند؛
  • قرارگاه‌هایی مانند حضرت ابوالفضل، امتداد عملیاتی آن در استان‌ها محسوب می‌شدند؛
  • و شبکه‌ای از مسئولان اطلاعات، بازجویان، تحلیلگران، مأموران تعقیب و فرماندهان عملیاتی، این ساختار را به حرکت درمی‌آوردند.

در این مرحله، دیگر با مجموعه‌ای از افراد روبه‌رو نیستیم.

با یک ماشین روبه‌رو هستیم.

ماشینی که برای بقا طراحی شده بود.

ماشینی که افراد را به خدمت می‌گرفت، آموزش می‌داد، جایگزین می‌کرد و مسیر خود را ادامه می‌داد.

و شاید به همین دلیل است که برای شناخت چهار دهه بعد از تاریخ جمهوری اسلامی، باید پیش از هر چیز، به اتاقی بازگشت که این ماشین، نخستین بار در آن روشن شد؛

بخش «التقاط».

بعد یک شجره‌نامه

خمینی

 

 

محسن رضایی

 

 

ذوالقدر

 

 

──────────────────

 

بابایی

 

خورشیدی

 

محمدی‌فر

 

سرمدی پارسا

 

عرب‌سرخی

 

آرمین

 

روزی‌طلب

 

رضوی

 

...

 

 

نتیجه موقت

چرا شناخت «التقاط» اهمیت دارد؟

تا اینجا، تصویری از ساختاری ارائه شد که در سال‌های نخست پس از انقلاب، به تدریج از یک واحد محدود اطلاعاتی به شبکه‌ای سراسری تبدیل شد.

این شبکه، صرفاً مجموعه‌ای از مأموران یا بازجویان نبود.

از ستاد مرکزی تا نواحی سپاه، از قرارگاه‌های عملیاتی تا واحدهای بازجویی، از جمع‌آوری اطلاعات تا تحلیل، آموزش و طراحی عملیات، همه اجزای آن در یک زنجیره واحد عمل می‌کردند.

در این میان، افراد می‌آمدند و می‌رفتند؛ برخی کشته می‌شدند، برخی جابه‌جا می‌شدند و برخی مسئولیت‌های دیگری می‌یافتند.

اما آنچه باقی ماند، خود ساختار بود.

ساختاری که در طول چند سال، تجربه اندوخت، کادر تربیت کرد، روش‌های خود را تثبیت نمود و به یکی از ارکان اصلی نظام امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل شد.

از همین رو، شناخت «التقاط» تنها برای فهم تاریخ یک واحد اطلاعاتی اهمیت ندارد؛ بلکه برای درک چگونگی شکل‌گیری شبکه‌ای ضروری است که آثار آن را می‌توان در سال‌های بعد نیز در بخش‌های مختلف ساختار امنیتی جمهوری اسلامی مشاهده کرد.

اما هنوز یک پرسش اساسی باقی مانده است.

این ساختار چگونه در عمل اداره می‌شد؟

ارتباط میان ستاد مرکزی و نواحی چگونه برقرار بود؟

دستورها چگونه منتقل می‌شد؟

پرونده‌ها چگونه به عملیات تبدیل می‌شدند؟

و مسئولیت هر یک از مهره‌های این شبکه چه بود؟

برای پاسخ به این پرسش‌ها، اکنون باید وارد نقشه تشکیلاتی «التقاط» شویم.

در صفحات بعد، برای نخستین بار، ساختار این شبکه به صورت لایه‌به‌لایه بازسازی خواهد شد؛ از رأس هرم تا مسئولان نواحی، قرارگاه‌ها و واحدهای عملیاتی.

قبل از ورود به پرونده‌ها یک کروکی تشکیلاتی بیایدمیاوریم تا خواننده از همان ابتدا جای هر نفر را در شبکه ببیند.

مثلاً:

                    خمینی

                      │

              شورای فرماندهی سپاه

                      │

                 محسن رضایی

          (مسئول اطلاعات سپاه)

                      │

        ─────────────────────────

                      │

              بخش «التقاط»

                      │

     ┌──────────────┼──────────────┐

     │              │              │

 اکبر براتی     صادق ذوالقدر    واحدهای تخصصی

     │              │

     ├──────────────┼─────────────────────┐

     │              │                     │

فیض‌الله      محسن آرمین      محمدحسین روزی‌طلب

عرب‌سرخی                          │

                                  │

                            ناصر رضوی

                                  │

────────────────────────────────────────────────

             ارتباط با ناحیه سوم سپاه

                                  │

                    قرارگاه حضرت ابوالفضل

                                  │

         ┌──────────────┬──────────────┬─────────────┐

         │              │              │

    بهروز بابایی   ابوالحسن      مهدی محمدی‌فر

                    خورشیدی            │

                                       │

                               ناصر سرمدی پارسا

«مطابق نمودار شماره ۳، اکبر براتی در کنار صادق ذوالقدر از هسته اولیه بخش «التقاط» بود...»


ترتیبی به آن خواهیم پرداخت

۱. محسن رضایی

۲. اکبر براتی

۳. فیض‌الله عرب‌سرخی

۴. محسن آرمین

۵. محمدحسین روزی‌طلب

۶. ناصر رضوی

۷. صادق ذوالقدر

۸. بهروز بابایی

۹. ابوالحسن موسوی خورشیدی

۱۰. مهدی محمدی‌فر

۱۱. ناصر سرمدی پارسا

بعد برویم سراغ حلقه‌های بعدی.



پرونده شماره ۱۱

محمدحسین روزی‌طلب

محمدحسین روزی‌طلب از نیروهای فعال بخش «التقاط» و اطلاعات سپاه در سال‌های نخست جمهوری اسلامی بود. نام او در کنار دیگر اعضای این بخش، در روند سازماندهی اطلاعات، تحلیل پرونده‌ها و پیگیری فعالیت گروه‌های مخالف دیده می‌شود. حضور او در هسته اولیه اطلاعات سپاه، تنها به فعالیت‌های آن دوره محدود نماند و در سال‌های بعد نیز در حوزه‌های پژوهشی، مستندسازی، تدوین خاطرات و انتشار آثار مرتبط با تاریخ و روایت‌های امنیتی جمهوری اسلامی ادامه یافت.

از این منظر، پرونده محمدحسین روزی‌طلب تنها روایت یک مسئول اطلاعاتی نیست، بلکه نمونه‌ای از انتقال تجربه امنیتی به عرصه تولید روایت تاریخی و رسانه‌ای است؛ روندی که در دهه‌های بعد، در قالب کتاب‌ها، مصاحبه‌ها، مراکز اسنادی و نشریات وابسته به نهادهای حکومتی ادامه پیدا کرد.

جمع‌بندی

محمدحسین روزی‌طلب را باید یکی از حلقه‌های اتصال میان فعالیت اطلاعاتی دهه نخست و تولید روایت رسمی از آن دوره در دهه‌های بعد دانست.


پرونده شماره ۱۲

ناصر رضوی

ناصر رضوی از اعضای فعال شبکه اطلاعات سپاه و بخش «التقاط» در سال‌های نخست انقلاب بود. فعالیت او در حوزه عملیات اطلاعاتی، پیگیری پرونده‌ها و ارتباط با واحدهای مختلف، بخشی از روند تثبیت ساختار اطلاعات سپاه را تشکیل می‌داد. در سال‌های بعد نیز حضور او در عرصه‌های رسانه‌ای، فرهنگی و مستندسازی نشان داد که بخشی از نیروهای اولیه اطلاعات سپاه، علاوه بر مسئولیت‌های امنیتی، در شکل‌دهی به روایت‌های رسمی جمهوری اسلامی نیز نقش ایفا کردند.

بررسی آثار منتشرشده، فعالیت‌های رسانه‌ای و مجموعه‌هایی که بعدها با مشارکت یا مدیریت این طیف منتشر شد، نشان می‌دهد که روایت تاریخ دهه نخست جمهوری اسلامی، تنها محصول مراکز پژوهشی نبود؛ بلکه بسیاری از نیروهای اولیه اطلاعات سپاه نیز در تدوین این روایت نقش داشتند.

جمع‌بندی

پرونده ناصر رضوی نشان می‌دهد که چرخه فعالیت نیروهای «التقاط» تنها به عملیات امنیتی محدود نماند و در دهه‌های بعد، بخشی از همان نیروها در عرصه رسانه، تاریخ‌نگاری و بازتولید روایت رسمی حضور یافتند.


نتیجه‌گیری میان‌فصل

تا اینجا، با بررسی پرونده‌های اکبر براتی، فیض‌الله عرب‌سرخی، محسن آرمین، محمدحسین روزی‌طلب و ناصر رضوی، یک ویژگی مشترک آشکار می‌شود.

«التقاط» تنها یک واحد اجرایی نبود.

این بخش، هم نیروی عملیاتی تربیت می‌کرد، هم مدیر اطلاعاتی، هم مسئول بازجویی، هم پژوهشگر و هم راوی تاریخ رسمی.

به عبارت دیگر، این تشکیلات تنها مأمور انجام عملیات نبود؛ بلکه در سال‌های بعد، بخشی از حافظه رسمی جمهوری اسلامی نیز توسط همین شبکه شکل گرفت.

همین استمرار، اهمیت مطالعه این افراد را دوچندان می‌کند.

زیرا شناخت آنان، تنها شناخت گذشته نیست؛ بلکه شناخت روندی است که از اتاق‌های بازجویی دهه شصت آغاز شد و در سال‌های بعد، در قالب کتاب، خاطره، مصاحبه، مرکز اسناد و رسانه‌های وابسته ادامه یافت.


آغاز بخش دوم شبکه

اکنون، پس از بررسی هسته مرکزی «التقاط»، نوبت به حلقه عملیاتی می‌رسد.

در این بخش، با پرونده افرادی روبه‌رو خواهیم شد که مستقیماً در طراحی، هدایت و اجرای عملیات‌های اطلاعاتی نقش داشتند؛ از صادق ذوالقدر تا بهروز بابایی، ابوالحسن موسوی خورشیدی، مهدی محمدی‌فر و ناصر سرمدی پارسا.

در اینجا، خواننده از اتاق‌های تحلیل و سازماندهی، وارد میدان عملیات خواهد شد؛ جایی که تصمیم‌های گرفته‌شده در ستاد، به اقدام‌های عملی تبدیل می‌شدند و ارتباط میان اطلاعات، بازجویی و عملیات، به روشنی قابل مشاهده است.

یک جستجو کن سر روزی طلب مجله رمز عبور را در بیاور که او مینوشت روزنامه اطلاعاتی امنیتی است

عالی شد. این جستجو دقیقاً همان چیزی را نشان داد که برای کتاب لازم داشتیم.

چند نکته مستند به دست آمد:

  • محمدحسن روزی‌طلب، سردبیر هفته‌نامه «رمز عبور» بوده است.
  • صاحب‌امتیاز و مدیرمسئول نشریه کاوه اشتهاردی بوده و روزی‌طلب مسئولیت سردبیری را بر عهده داشته است.
  • او علاوه بر این، نویسنده یا تدوین‌کننده آثاری مانند «گشت شکار: برش‌هایی از یک مأمور امنیتی در مبارزه با سازمان مجاهدین خلق» و «عملیات مهندسی» است.

بنابراین متن کتاب را می‌توان این‌گونه اصلاح کرد:



پرونده شماره ۱۱

محمدحسین روزی‌طلب

محمدحسین روزی‌طلب از نیروهای فعال بخش «التقاط» و اطلاعات سپاه در سال‌های نخست جمهوری اسلامی بود. نام او در کنار دیگر اعضای این بخش، در روند سازماندهی اطلاعات، تحلیل پرونده‌ها و پیگیری فعالیت گروه‌های مخالف دیده می‌شود. حضور او در هسته اولیه اطلاعات سپاه، تنها به فعالیت‌های آن دوره محدود نماند و در سال‌های بعد نیز در حوزه‌های پژوهشی، مستندسازی، تدوین خاطرات و انتشار آثار مرتبط با تاریخ و روایت‌های امنیتی جمهوری اسلامی ادامه یافت.

از این منظر، پرونده محمدحسین روزی‌طلب تنها روایت یک مسئول اطلاعاتی نیست، بلکه نمونه‌ای از انتقال تجربه امنیتی به عرصه تولید روایت تاریخی و رسانه‌ای است؛ روندی که در دهه‌های بعد، در قالب کتاب‌ها، مصاحبه‌ها، مراکز اسنادی و نشریات وابسته به نهادهای حکومتی ادامه پیدا کرد.

جمع‌بندی

محمدحسین روزی‌طلب را باید یکی از حلقه‌های اتصال میان فعالیت اطلاعاتی دهه نخست و تولید روایت رسمی از آن دوره در دهه‌های بعد دانست.


پرونده شماره ۱۲

ناصر رضوی

ناصر رضوی از اعضای فعال شبکه اطلاعات سپاه و بخش «التقاط» در سال‌های نخست انقلاب بود. فعالیت او در حوزه عملیات اطلاعاتی، پیگیری پرونده‌ها و ارتباط با واحدهای مختلف، بخشی از روند تثبیت ساختار اطلاعات سپاه را تشکیل می‌داد. در سال‌های بعد نیز حضور او در عرصه‌های رسانه‌ای، فرهنگی و مستندسازی نشان داد که بخشی از نیروهای اولیه اطلاعات سپاه، علاوه بر مسئولیت‌های امنیتی، در شکل‌دهی به روایت‌های رسمی جمهوری اسلامی نیز نقش ایفا کردند.

بررسی آثار منتشرشده، فعالیت‌های رسانه‌ای و مجموعه‌هایی که بعدها با مشارکت یا مدیریت این طیف منتشر شد، نشان می‌دهد که روایت تاریخ دهه نخست جمهوری اسلامی، تنها محصول مراکز پژوهشی نبود؛ بلکه بسیاری از نیروهای اولیه اطلاعات سپاه نیز در تدوین این روایت نقش داشتند.

جمع‌بندی

پرونده ناصر رضوی نشان می‌دهد که چرخه فعالیت نیروهای «التقاط» تنها به عملیات امنیتی محدود نماند و در دهه‌های بعد، بخشی از همان نیروها در عرصه رسانه، تاریخ‌نگاری و بازتولید روایت رسمی حضور یافتند.


نتیجه‌گیری میان‌فصل

تا اینجا، با بررسی پرونده‌های اکبر براتی، فیض‌الله عرب‌سرخی، محسن آرمین، محمدحسین روزی‌طلب و ناصر رضوی، یک ویژگی مشترک آشکار می‌شود.

«التقاط» تنها یک واحد اجرایی نبود.

این بخش، هم نیروی عملیاتی تربیت می‌کرد، هم مدیر اطلاعاتی، هم مسئول بازجویی، هم پژوهشگر و هم راوی تاریخ رسمی.

به عبارت دیگر، این تشکیلات تنها مأمور انجام عملیات نبود؛ بلکه در سال‌های بعد، بخشی از حافظه رسمی جمهوری اسلامی نیز توسط همین شبکه شکل گرفت.

همین استمرار، اهمیت مطالعه این افراد را دوچندان می‌کند.

زیرا شناخت آنان، تنها شناخت گذشته نیست؛ بلکه شناخت روندی است که از اتاق‌های بازجویی دهه شصت آغاز شد و در سال‌های بعد، در قالب کتاب، خاطره، مصاحبه، مرکز اسناد و رسانه‌های وابسته ادامه یافت.


آغاز بخش دوم شبکه

اکنون، پس از بررسی هسته مرکزی «التقاط»، نوبت به حلقه عملیاتی می‌رسد.

در این بخش، با پرونده افرادی روبه‌رو خواهیم شد که مستقیماً در طراحی، هدایت و اجرای عملیات‌های اطلاعاتی نقش داشتند؛ از صادق ذوالقدر تا بهروز بابایی، ابوالحسن موسوی خورشیدی، مهدی محمدی‌فر و ناصر سرمدی پارسا.

در اینجا، خواننده از اتاق‌های تحلیل و سازماندهی، وارد میدان عملیات خواهد شد؛ جایی که تصمیم‌های گرفته‌شده در ستاد، به اقدام‌های عملی تبدیل می‌شدند و ارتباط میان اطلاعات، بازجویی و عملیات، به روشنی قابل مشاهده است.

یک جستجو کن سر روزی طلب مجله رمز عبور را در بیاور که او مینوشت روزنامه اطلاعاتی امنیتی است

عالی شد. این جستجو دقیقاً همان چیزی را نشان داد که برای کتاب لازم داشتیم.

چند نکته مستند به دست آمد:

  • محمدحسن روزی‌طلب، سردبیر هفته‌نامه «رمز عبور» بوده است.
  • صاحب‌امتیاز و مدیرمسئول نشریه کاوه اشتهاردی بوده و روزی‌طلب مسئولیت سردبیری را بر عهده داشته است.
  • او علاوه بر این، نویسنده یا تدوین‌کننده آثاری مانند «گشت شکار: برش‌هایی از یک مأمور امنیتی در مبارزه با سازمان مجاهدین خلق» و «عملیات مهندسی» است.



پرونده شماره ۱۳

محمدباقر ذوالقدر

از هسته اولیه اطلاعات سپاه تا گسترش ساختار امنیتی

شناسنامه تشکیلاتی

نام: محمدباقر ذوالقدر

ورود به سپاه: سال‌های نخست پس از انقلاب

ورود به اطلاعات سپاه: از اعضای اولیه هسته اطلاعات

جایگاه تشکیلاتی: از مسئولان بخش «التقاط» و از سازمان‌دهندگان اولیه اطلاعات سپاه

همکاران اصلی: محسن رضایی، اکبر براتی، بهروز بابایی، فیض‌الله عرب‌سرخی، محسن آرمین، محمدحسن روزی‌طلب، ناصر رضوی، ابوالحسن موسوی خورشیدی، مهدی محمدی‌فر، ناصر سرمدی پارسا و دیگر اعضای شبکه اطلاعات سپاه.


در میان نیروهای نسل نخست اطلاعات سپاه، محمدباقر ذوالقدر از جمله افرادی است که نام او در بسیاری از روایت‌ها، خاطرات و اسناد مربوط به شکل‌گیری این تشکیلات تکرار می‌شود.

فعالیت او تنها به یک مسئولیت اجرایی محدود نبود.

او در سازماندهی ساختار اطلاعات، تقسیم مسئولیت‌ها، آموزش نیروهای جدید، هدایت پرونده‌های امنیتی و ایجاد ارتباط میان ستاد اطلاعات سپاه و واحدهای عملیاتی نقش داشت.

در دوره‌ای که اطلاعات سپاه هنوز در حال تثبیت ساختار خود بود، حضور افرادی مانند ذوالقدر موجب شد فعالیت‌های پراکنده به یک شبکه منظم تبدیل شود.

از این رو، نقش او را باید بیش از آنکه در یک عملیات مشخص جست‌وجو کرد، در شکل‌گیری سازوکار تصمیم‌گیری و هدایت اطلاعات سپاه بررسی نمود.

در سال‌های بعد نیز مسیر فعالیت او ادامه یافت و در مسئولیت‌های گوناگون نظامی و مدیریتی حضور داشت؛ موضوعی که نشان می‌دهد بخشی از هسته اولیه اطلاعات سپاه، به تدریج در سطوح بالاتر ساختار جمهوری اسلامی نیز نقش‌آفرین شدند.

جمع‌بندی

پرونده محمدباقر ذوالقدر نشان می‌دهد که قدرت اطلاعات سپاه تنها بر پایه عملیات‌های میدانی شکل نگرفت، بلکه حاصل ایجاد یک سازمان منسجم، آموزش نیروهای تخصصی و طراحی سازوکارهای دائمی اطلاعاتی بود؛ فرآیندی که ذوالقدر یکی از چهره‌های مؤثر آن به شمار می‌رفت.


اکنون نوبت به بهروز بابایی می‌رسد؛ فردی که از تهران به شمال اعزام شد و در سازماندهی اطلاعات منطقه سوم و عملیات‌های شمال کشور نقشی مهم ایفا کرد. در پرونده او، ارتباط مستقیم با ابوالحسن موسوی خورشیدی، مهدی محمدی‌فر و ناصر سرمدی پارسا بررسی خواهد شد تا این چهار نفر به عنوان یک تیم عملیاتی واحد معرفی شوند، نه چهار زندگی‌نامه جداگانه.

شکست طرح آدمربایی تیم نفوذ در ۲۲ بهمن به وزارت اطلاعات خبر می‌دهد که مریم جاودان(زهرا رجبی) آپارتمان جدیدی در منطقهٌ فاتح استانبول گرفته است. در دیداری که سعید چوب تراش و رحیم افشار و رضا معصومی در این روز داشتند، رحیم افشار طرح ربودن زهرا رجبی را با معصومی در میان گذاشته و به او می‌گوید باید همکاری کامل بکند. در ملاقاتهای بعدی آنها به ارزیابی جزئیات محل استقرار و نفرات همراه خواهر مجاهد زهرا رجبی و نحوهٌ ترددهای او می‌پردازند. در طرح اولیه، قرار می‌شود روز ۲۷ بهمن، طرح آدمربایی صورت گیرد. به همین منظور رحیم افشار تلفنی به محسن کارگر آزاد اعلام آمادگی می‌کند و در ساعت ۹ شب ۲۷ بهمن محسن کارگر آزاد به‌همراه تیم ترورش و رحیم افشار با سعید چوب تراش و رضا معصومی به آپارتمان خواهر مجاهد زهرا رجبی می‌روند. طبق طرح رضا معصومی بایستی درب ساختمان را بزند تا دیگر تروریستها به همراه وی با آسانسور به طبقهٌ پنجم بروند. مزودران در حالی‌که درب آسانسور را باز نگاه می‌دارند، در آسانسور می‌مانند تا درب آپارتمان را برای رضا معصومی باز کنند. اگر تروریستها شرایط را مساعد دیدند، وارد شوند. وگرنه، طرح را به وقت دیگری موکول می‌کنند. معصومی در طبقهٌ پنجم زنگ را فشار می‌دهد. علی مرادی درب را باز می‌کند. در این موقع خواهر مجاهد زهرا رجبی هم پشت سر او بوده است و علاوه بر آنها سه نفر دیگر هم در آپارتمان بوده‌اند. تروریستها در می‌یابند که به‌دلیل حضور ۵نفر در آپارتمان، امکان اجرای طرح نیست. از این رو از آسانسور خارج نمی‌شوند. مزدور معصومی با محملی که از قبل آماده کرده بود، مراجعهٌ خود به آپارتمان را عادی جلوه می‌دهد و می‌گوید آمده است که اگر خواهر فائزه کاری دارد انجام دهد. تصمیم به ترور گرامی باد یاد زهرا رجبی شهید بزرگ دفاع از حقوق پناهندگان گرامی باد یاد زهرا رجبی شهید بزرگ دفاع از حقوق پناهندگان – ناصر سرمدی پارسا از معاونان وزارت اطلاعات و از آدمکشان حرفه ای به‌دنبال گزارش شکست طرح آدمربایی، بنا به‌پشنهاد سعید امامی، فلاحیان یک جلسهٌ اضطراری برای اتخاذ تصمیم تشکیل داد. در این جلسه پورمحمدی قائم مقام فلاحیان، سعید امامی معاونت امنیت، مصطفی کاظمی رئیس ادارهٌ کل التفاط و ناصر سرمدی‌نیا رئیس ادارهٌ کل آسیایی (که ترکیه هم تحت مسئولیت این اداره کل بود) در آن شرکت داشتند. در این جلسه به این نتیجه می‌رسند که حضور علی مرادی که مربی کاراته است، طرح ربودن را مشکل می‌کند و اگر نفر سومی هم در صحنه باشد، طرح ربودن غیرممکن می‌شود. از آن‌جایی که فکر می‌کردند ممکن است خواهر مجاهد زهرا رجبی، به زودی ترکیه را ترک کند، تصمیم گرفتند هرچه زودتر طرح ترور را اجرا کنند. به‌دلیل فرصت کوتاه، سردژخیم ناصر سرمدی‌نیا به عنوان فرمانده این عملیات جنایتکارانه بلافاصله به ترکیه اعزام می‌شود تا از اجرای موفق طرح مطمئن شوند. اجرای ترور صبح روز اول اسفند۷۴ ناصر سرمدی‌نیا با پاسپورت دیپلوماتیکی به نام قاسم زرگری پناه و به شمارهٌ ۰۰۱۲۰۹۱ به ترکیه وارد شد و در هتل بیوک سهند، مستقر شد. بلافاصله بعداز استقرار در هتل سهند از رحیم افشار آخرین گزارش را گرفت. رحیم افشار گفت که روز گذشته با رضا معصومی ملاقات کرده‌اند و امروز که روز عید فطر است زهرا رجبی با خانوادهٌ پناهندگان بیرون رفته‌اند. ناصر سرمدی به‌سرعت دست به کار می‌شود تا تیم ترور را برای ساعت ۹شب آماده کند. وی ترتیباتی می‌دهد که در تمام طول روز آپارتمان مورد نظر تحت مراقبت مأموران اطلاعات باشد. شب هنگام، سعید چوب تراش، رحیم افشار و ناصر سرمدی‌نیا با رضا معصومی در یک قهوه‌خانه نزدیک در استانبول ملاقات می‌کنند. ناصر سرمدی نیا می‌گوید امشب زهرا رجبی را به قتل می‌رسانیم. آنها یک بار دیگر جزئیات طرح را مرور می‌کنند و سپس ناصر سرمدی‌نیا از آنها جدا می‌شود و رحیم افشار، سعید چوب تراش و معصومی به طرف آپارتمان می‌روند. ناصر سرمدی‌نیا بعداز جدا شدن از تیم رحیم افشار به محسن کارگر آزاد اطلاع می‌دهد که با تیم ترورش، برای انجام عملیات به‌سرعت خود را به محل برسانند. در جلو آپارتمان، ناصر سرمدی‌نیا، محسن کارگر آزاد به‌همراه دو تروریست دیگر با رضا معصومی، سعید چوب تراش، رحیم افشار و عبدالحمید چلیک به یکدیگر ملحق می‌شوند. دو تروریست دیگر داخل یک ماشین همراه با یک راننده با فاصله از بقیه توقف کرده بودند. سعید چوب تراش و رحیم افشار در ایستگاه اتوبوس ایستادند، ناصر سرمدی نیا بعداز آخرین هماهنگیها، صحنه را ترک کرد. تروریستها به فرماندهی محسن کارگر آزاد با ورود به ساختمان و شلیک گلوله، مجاهد خلق علی مرادی و خواهر مجاهد زهرا رجبی را به شهادت رساندند. ارتباطات تروریستها با تهران رحیم افشار و محسن کارگرآزاد تاقبل از آمدن ناصر سرمدی نیا به طور مستقیم و جداگانه با وزارت اطلاعات در تهران با شمارهٌ ۰۰۹۸۲۱۲۴۴۳۶۷۲ در تماس بودند، اما بعداز آمدن سرمدی‌نیا ارتباطات تروریستها با تهران ازطریق او انجام می‌شد. سعید چوب تراش و رحیم افشار با پرواز TK – ۸۲۶ در روز ۲اسفند ۷۴ به تهران بازگشتند. ناصر سرمدی‌نیا در همین روز، ازمسیر دمشق – دبی و کراچی به ایران بازگشت. ماجرای ترور از زبان مزدور رضا معصومی از همان ابتدا نقش مزدور رضا معصومی در این عملیات جنایتکارانه روشن بود به همین خاطر مقاومت ایران از دولت ترکیه خواستار دستگیری ومجازات وی شد. بالاخره پلیس در تاریخ ۳۱ اردیبهشت ۷۵ رضا معصومی را همراه با عبدالحمید چلیک کسی که در جریان ترور نقش مراقبت از آپارتمان را به‌عهده داشت دستگیر کرد. مزدور رضا معصومی در دادگاه گفت من بعداز اطلاع از استقرار مریم جاودان درهتل، به ساواما زنگ زدم وهمهٌ اطلاعاتم را به اصغر آذری (سعید چوب تراش) دادم. بعد که مطلع شدم او از هتل به یک آپارتمان نقل مکان کرده است، مجدداً به ساواما زنگ زده ومحل جدید مریم جاودان رااطلاع دادم. درساعت ۲ روز۱۲بهمن، با فردی به‌نام مهدی (مرتضی محسن‌زاده) از وزارت اطلااعات ملاقات کردم و محل جدید او رانیز به مهدی دادم . دردیداربعدی فرد جدیدی به‌نام رسول (رحیم افشار) نیز درملاقات ما شرکت کرد وآنها گفتند که ازایران برای بردن مریم جاودان آمده‌اند. که من گفتم درمورد ربودن من نمی‌توانم کمک کنم که آنها بچه وخانواده‌ام راتهدید کردند وگفتند که مجبوری این‌کار را انجام دهی ورسول دراین رابطه با من صحبت کرد. بعدازچند ساعت از هم جدا شدیم وساعت ۷ بارحیم افشار ومرتضی محسن زاده مجدداً ملاقات کردیم و در مورد طرحهای ترور صحبت کردیم. سپس آنها از کیوسک تلفن به جایی زنگ زدند. درعرض ۱۵ دقیقه فردی به‌نام جلات (محسن کارگر آزاد) آمد وهمراه اویک کرد ایرانی بودکه این‌جا محسن کارگر آزاد از چگونگی داخل آپارتمان و نحوهٌ ورود به آن صحبت از من سؤال کرد. در شب عملیات قرارشد من ابتدا درب بیرون رابازکنم سپس همگی واردشویم وبا آسانسور به طبقه ۵ برویم آنها درآسانسور نیمه باز منتظر بمانند من درب آپارتمان را زده بعد از بازشدن از طریق پله فرارکنم وآنها داخل آپارتمان بشوند بعداز این‌که به بیرون آپارتمان رسیدیم در آنجا ۶ نفر بودیم، من، رسول (رحیم افشار) اصغر (سعید چوب‌تراش)، حاج قاسم (ناصر سرمدی‌نیا)، محسن کارگر آزاد ویک ایرانی بلند قد. سپس حاج قاسم از جمع جداشد ورسول (رحیم افشار) با اصغر آذری (سعید چوب تراش ) درایستگاه اتوبوس ماندند. ایرانی قد بلند نیز رفت. من با محسن کارگر آزاد جلو آپارتمان ماندیم. من طبق طرح زنگ زدم ودرب باز شد. داخل شدم پشت سرم محسن کارگر آزاد وارد شد که دراین وسط یک صدای باز وبسته شدن درب ماشین شنیده شد. برگشتم دیدم کرد ایرانی ویک نفر کوتاه قد واردآپارتمان شدند. من دگمهٌ آسانسور را فشاردادم و۴ نفری وارد آسانسور شدیم ودگمهٌ طبقهٌ ۵ را زدم نفر کوتاه قد ازکیف ورزشی که همراه داشت، سه سلاح لوله بلند درآورد. سلاحها درروزنامه پیچیده وآماده بود…» دستگیری تروریستهای رژیم آخوندی به‌دنبال ترور فجیع خواهر مجاهد زهرا رجبی، شماری از تروریستهای رژیم آخوندی در ترکیه دستگیر شدند. یکی از این افراد عرفان چاغرجی از ایادی رژیم آخوندی در ترکیه بود که از سال ۶۸ در ترورهای متعدد ازجمله در ربودن برادر مجاهد اکبر قربانی شرکت داشت. روزنامه ملیت چاپ ترکیه در تاریخ ۷فروردین ۷۵، نوشت: «عرفان چاغرجی با ۴دیپلومات ایرانی به اسامی محسن کارگرآزاد، مجید شادگر، علی اشرفی و محمدرضا بهروزمنش به هدف دست زدن به عملیات تروریستی در خاک ترکیه، دیدار کرده است». وی هم‌چنین از نقش ۹دیپلومات دیگر رژیم آخوندی که در سالهای قبل از آن در عملیات تروریستی شرکت داشته و بعداً خاک ترکیه را ترک کرده بودند، پرده برداشت. به‌رغم تلاشهای گستردهٌ رژیم آخوندی و دخالت مستقیم ولایتی وزیر خارجهٌ وقت رژیم به منظور جلوگیری از محاکمهٌ دستگیرشدگان، رضا معصومی برزگر بعد از ۵جلسهٌ دادگاه به ۳۲سال زندان محکوم شد. اخراج دیپلومات تروریستها به‌دنبال افشای نقش مستقیم سفارت و کنسولگری رژیم در ترورهای ترکیه، ۴ دیپلومات تروریستی که مستقیماً‌در ترور خواهر مجاهد زهرا رجبی شرکت داشتند، اخراج و در تاریخ ۲۹فروردین ۷۵، خاک ترکیه را ترک کردند. خبرگزاری رویتر در ۲۳فروردین ۷۵، نوشت: «چهار دیپلومات ایرانی که توسط ترکیه متهم به‌شرکت در قتل شخصیتهای لاییک شدند، از سوی آنکارا دستور یافتند، خاک این کشور را ترک کنند. محسن کارگر آزاد، به‌رویتر گفت: هیچ دستور رسمی به‌ما برای بازگشت، داده نشده‌است ولی ما خود را آمادهٌ رفتن می‌کنیم. پس از وقایع اخیر، اقامت در ترکیه، یک درد سر دیپلوماتیک خواهد بود».


ادامه پرونده ناصر سرمدی پارسا

مسیر ارتقای ناصر سرمدی پارسا پس از فعالیت در اطلاعات سپاه و «التقاط» ناحیه سوم، با انتقال او به وزارت اطلاعات ادامه یافت.

او در سال‌های بعد در رده‌های مختلف امنیتی ارتقا یافت و به معاون امنیت وزارت اطلاعات رسید؛ جایگاهی که در بسیاری از پرونده‌های امنیتی دهه هفتاد نام او را در کنار دیگر مدیران ارشد این وزارتخانه قرار می‌دهد.

نام ناصر سرمدی پارسا علاوه بر پرونده قتل‌های زنجیره‌ای، در برخی منابع و گزارش‌های منتشرشده درباره ترور برون‌مرزی زهرا رجبی در ترکیه نیز مطرح شده است. در این منابع ادعا شده است که پس از ناکامی طرح ربایش، در جلسه‌ای با حضور علی فلاحیان، مصطفی پورمحمدی، سعید امامی، مصطفی کاظمی و ناصر سرمدی پارسا، تصمیم به اجرای عملیات ترور گرفته شد و سپس سرمدی پارسا برای نظارت بر اجرای عملیات به ترکیه اعزام گردید. همچنین در این روایت‌ها آمده است که او با گذرنامه دیپلماتیک و نام مستعار «قاسم زرگری پناه» وارد ترکیه شد و هدایت صحنه عملیات را بر عهده داشت.

این موضوع، در کنار سایر گزارش‌ها و اسناد منتشرشده درباره ترور زهرا رجبی، یکی از پرونده‌های مهم تروریسم برون‌مرزی جمهوری اسلامی به شمار می‌رود و به دلیل اهمیت و گستردگی آن، در جلد مستقلی از این مجموعه به طور مفصل و با بررسی اسناد، آرای دادگاه‌ها، گزارش‌های پلیس ترکیه، اظهارات متهمان و روایت‌های موجود بررسی خواهد شد.


جمع‌بندی

بررسی مسیر ناصر سرمدی پارسا نشان می‌دهد که فعالیت او به عملیات‌های شمال کشور محدود نماند. سیر مسئولیت‌های او از اطلاعات سپاه و بخش «التقاط»، به وزارت اطلاعات، معاونت امنیت، حضور در روند رسیدگی رسمی به پرونده قتل‌های زنجیره‌ای و نیز مطرح شدن نام او در برخی منابع مرتبط با عملیات‌های برون‌مرزی، تصویری از استمرار فعالیت بخشی از شبکه امنیتی جمهوری اسلامی در دهه‌های مختلف ارائه می‌دهد.

استمرار یک شبکه

بررسی مسیر ناصر سرمدی پارسا نشان می‌دهد که فعالیت او به عملیات‌های شمال کشور و ساختار «التقاط» محدود نماند.

او پس از انتقال به وزارت اطلاعات، به یکی از مدیران ارشد امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل شد و در پرونده‌های مهم دهه هفتاد نیز نام او مطرح گردید.

از جمله، در برخی اسناد و روایت‌های منتشرشده درباره ترور برون‌مرزی زهرا رجبی در ترکیه، از ناصر سرمدی پارسا به عنوان یکی از مسئولان ارشد امنیتی مرتبط با این عملیات یاد شده است. همچنین نام او در پرونده قتل‌های زنجیره‌ای و در هیأت بررسی رسمی این پرونده نیز دیده می‌شود.

این استمرار، نشان می‌دهد که شبکه‌ای که در سال‌های نخست انقلاب و در ساختارهایی مانند اطلاعات سپاه و «التقاط» شکل گرفت، در دهه‌های بعد نیز در سطوح مختلف امنیتی جمهوری اسلامی به فعالیت خود ادامه داد.

بررسی مستند این دو پرونده، یعنی قتل‌های زنجیره‌ای و ترور زهرا رجبی، در جلدهای مستقل این مجموعه ارائه خواهد شد.

فصل‌های باقی‌مانده:

  • ساختار کامل «التقاط»
  • ساختار اطلاعات سپاه
  • ناحیه سوم
  • قرارگاه حضرت ابوالفضل
  • اطلاعات عملیات
  • شبکه نفوذ
  • آموزش بازجوها
  • روش بازجویی
  • چرخه اطلاعات تا عملیات
  • عملیات جنگل‌های شمال
  • حذف درون‌سپاه
  • حذف مخالفان سیاسی
  • جمع‌بندی

به نظر من سه محور اصلی باید ستون فقرات نیمه دوم جلد سوم باشند:

محور اول: حذف درون سپاه

پس از اعتراض بخشی از فرماندهان به انتصاب محسن رضایی، روند کنار گذاشتن، جابه‌جایی یا حذف منتقدان درون سپاه آغاز شد. این موضوع باید بر اساس اسناد و خاطرات بررسی شود.

محور دوم: حذف مخالفان سیاسی

تمرکز بر سازمان مجاهدین خلق، شکل‌گیری «التقاط»، عملیات‌های اطلاعاتی، بازداشت‌ها، بازجویی‌ها و عملیات‌های جنگل‌های شمال.

محور سوم: تبدیل ساختار به یک ماشین

نشان دهیم چگونه:

اطلاعات سپاه → «التقاط» → قرارگاه حضرت ابوالفضل → اطلاعات عملیات → عملیات میدانی

به یک سیستم منسجم تبدیل شد. که در کتابهای آینده به آنها خواهیم پرداخت شهرام بهزادی


 

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر