۱۴۰۵ شهریور ۹, دوشنبه

فصل پنجم ، کتاب قتل عام اشرف که بزودی منتشر میشود - ۵۲ انسان، ۵۲ انتخاب پیش از آن‌که شهیدان ۱۰ شهریور باشند، چه کسانی بودند؟

 


فصل پنجم ، کتاب قتل عام اشرف که بزودی منتشر میشود، ۵۲ انسان، ۵۲ انتخاب ،پیش از آن‌که شهیدان ۱۰ شهریور باشند، چه کسانی بودند؟


اگر ۱۰ شهریور فقط با عکس پیکرهای خون‌آلود، دست‌های بسته و تخت‌های بیمارستان به یاد آورده شود، بخشی از حقیقت این ۵۲ نفر ناپدید می‌شود.

آنان پیش از آن‌که «کشته‌شدگان اشرف» باشند، انسان‌هایی با نام، خانواده، تحصیلات، حرفه، سابقه زندان، تجربه سیاسی، مسئولیت، تصمیم و آرمان بودند.

در میان آنان کسانی بودند که از دانشگاه آمده بودند؛ کسانی که سال‌های جوانی را در زندان گذرانده بودند؛ کسانی که مهندسی، روان‌شناسی، مدیریت یا رشته‌های فنی خوانده بودند؛ کسانی که در امور درمان، حقوقی، لجستیک، ارتباطات یا حفاظت کار می‌کردند؛ زنانی که به بالاترین سطوح مسئولیت در سازمان مجاهدین رسیده بودند و مردانی که چند دهه از زندگی خود را در مسیر مقاومت گذرانده بودند.

حتی یک واقعیت آماری نیز برای فهم ترکیب این جمع اهمیت دارد: در اطلاعیه شورای ملی مقاومت آمده است که ۱۶ تن از ۵۲ کشته‌شده عضو شورای ملی مقاومت ایران بودند؛ در میان هفت گروگان نیز پنج نفر عضویت شورا را داشتند.

پس آنچه در اشرف هدف قرار گرفت، فقط یک گروه نگهبان ساختمان و اموال نبود.

بخش قابل توجهی از آنان از نیروهای باتجربه، مسئولان قدیمی و چهره‌هایی بودند که چند دهه از زندگی سیاسی خود را پشت سر گذاشته بودند.

این همان چیزی است که عنوان این فصل می‌خواهد بازگرداند:

پیش از مرگ، زندگی آنان را ببینیم.

از عدد بیرون آمدن

عدد ۵۲ سنگین است، اما عدد بی‌چهره است.

وقتی می‌گوییم ۵۲ نفر، فاصله میان ما و انسان‌ها زیاد می‌شود.

اما وقتی می‌گوییم زهره قائمی، زنی که نوجوانی‌اش را با فعالیت سیاسی آغاز کرد، پنج سال زندان را پشت سر گذاشت و سه دهه بعد فرمانده آخرین اشرف بود؛ یا گیتی گیوه‌چیان، دانش‌آموخته روان‌شناسی که از فعالیت دانشجویی به مسئولیت‌های سیاسی و نظامی رسید؛ یا ژیلا طلوع، دانشجوی مهندسی راه و ساختمان که بیش از سه دهه در مسیر مبارزه ماند؛ آن عدد ناگهان به انسان تبدیل می‌شود.

آن وقت ۱۰ شهریور دیگر فقط یک آمار نیست.

۵۲ مسیر زندگی است که در یک صبح به هم می‌رسند.

زهره قائمی؛ از نوجوانی در جنوب تهران تا آخرین اشرف

زهره قائمی متولد سال ۱۳۴۳ در تهران بود.

زندگی سیاسی او بسیار زود آغاز شد. در زندگینامه‌ای که از نوشته‌های خودش تنظیم شده، آمده است که از سال‌های نوجوانی با سازمان مجاهدین آشنا شد و از تابستان ۱۳۵۸ فعالیت خود را در انجمن‌های هوادار سازمان آغاز کرد. فعالیت‌های اولیه او شامل کارهای تبلیغاتی در محلات جنوب تهران و سپس فعالیت دانش‌آموزی بود.

این نکته مهم است:

زهره وقتی وارد سیاست شد، هنوز یک نوجوان بود.

بعد از آغاز سرکوب گسترده مجاهدین، او نیز زندانی شد. منابع مربوط به زندگی او از پنج سال زندان سیاسی سخن می‌گویند. بنیاد عبدالرحمن برومند نیز بر اساس منابع سازمان مجاهدین نوشته است که قائمی در یکی از تظاهرات پیش از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ بازداشت و تا خرداد ۱۳۶۵ در قزلحصار زندانی بود.

پس وقتی در سحرگاه ۱۰ شهریور در اتاق کارش هدف گلوله قرار گرفت، با انسانی روبه‌رو نیستیم که چند سالی از زندگی خود را در اشرف گذرانده باشد.

او نزدیک به تمام زندگی بزرگسالی خود را در این مسیر سپری کرده بود.

پس از آزادی دوباره به سازمان پیوست، به عراق رفت و بعدها در مسئولیت‌های مختلف قرار گرفت. از سال ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۵ در دفتر رئیس‌جمهور برگزیده شورای ملی مقاومت مسئولیت داشت، عضو شورای ملی مقاومت بود و از شهریور ۱۳۹۰ در شمار هم‌ردیفان مسئول اول سازمان مجاهدین قرار گرفت.

او حتی پیش از ۱۰ شهریور یک‌بار از گلوله نیروهای عراقی جان سالم به در برده بود. در حمله ۶ و ۷ مرداد ۱۳۸۸ از ناحیه پا مجروح شد.

یعنی هنگامی که چهار سال بعد پذیرفت در میان صد نفر آخر اشرف بماند، خطر برای او یک مفهوم نظری نبود.

بدن خودش آن را تجربه کرده بود.

و با این همه ماند.

در سحرگاه ۱۰ شهریور، مهاجمان به ساختمان محل حضور او رسیدند. گزارش‌های بازماندگان می‌گویند کسانی که در برابر ورود آنان ایستادند کشته شدند و زهره قائمی در اتاق کارش با چند گلوله به سر و صورت جان باخت.

او ۴۹ سال داشت.

از حدود ۱۵سالگی وارد فعالیت سیاسی شده بود.

بیش از سه دهه انتخاب او تغییر نکرده بود.

گیتی گیوه‌چیان؛ روان‌شناسی که فرمانده شد

گیتی گیوه‌چیان متولد ۱۳۳۷ در تهران بود و لیسانس روان‌شناسی داشت.

سابقه فعالیت سیاسی او به دوران دانشجویی پیش از انقلاب بازمی‌گشت. پس از انقلاب به انجمن‌های دانشجویی هوادار مجاهدین پیوست و در سال ۱۳۵۸ به‌طور حرفه‌ای فعالیت خود را آغاز کرد.

مسیر گیتی نمونه روشنی از همان چیزی است که در فصل نخست درباره ماهیت انسانی اشرف گفته شد.

او می‌توانست زندگی حرفه‌ای دیگری داشته باشد.

روان‌شناسی خوانده بود.

اما مسیر سیاسی را انتخاب کرد.

پس از ۳۰ خرداد به بخش‌های مختلف سازمان رفت و در دهه ۱۳۶۰ مسئولیت‌های متنوعی بر عهده گرفت؛ از مسئولیت مجموعه آموزشی فرزندان مجاهدین در فرانسه، بغداد و کرکوک تا مسئولیت‌های نظامی در ارتش آزادی‌بخش. در عملیات‌های مختلف نیز مسئولیت فرماندهی داشت و بعدها مسئولیت ضداطلاعات ارتش آزادی‌بخش را برعهده گرفت.

در سال‌های بعد عضو ارشد شورای رهبری مجاهدین شد و در شورای ملی مقاومت نیز در کمیسیون امنیت و ضدتروریسم و کمیسیون تحقیقات دفاعی و استراتژیک فعالیت داشت. همان منابع سن او را در زمان کشته‌شدن ۵۵ سال و سابقه فعالیتش را حدود ۳۵ سال ذکر کرده‌اند.

در آخرین اشرف نیز او در کنار زهره قائمی ماند.

در گزارشی درباره زنان کشته‌شده ۱۰ شهریور، از گیتی به عنوان معاون مسئول اول سازمان و رئیس کمیسیون امنیت و ضدتروریسم شورای ملی مقاومت نام برده شده است.

در صبح ۱۰ شهریور پیکرش با شلیک به سر پیدا شد و در گزارش دکتر جواد علوی، مرگ او به‌عنوان شلیک به سر و تیر خلاص ثبت شده است.

گیتی در آن صبح فقط یکی از «۵۲ نفر» نبود.

دانشجویی بود که ۳۵ سال پیش انتخاب کرده بود وارد مبارزه شود و تا پایان همان انتخاب پیش رفت.

ژیلا طلوع؛ از مهندسی در اصفهان تا آغوش آخر زهره

ژیلا طلوع متولد فروردین ۱۳۳۹ در تبریز بود.

در دانشگاه اصفهان مهندسی راه و ساختمان می‌خواند. فعالیت سیاسی‌اش همزمان با انقلاب ۱۳۵۷ جدی شد و در محیط دانشگاه و فعالیت‌های اجتماعی به مجاهدین نزدیک شد.

او بعدها عضو شورای رهبری مجاهدین، عضو شورای ملی مقاومت و از فرماندهان ارتش آزادی‌بخش شد. منابع مقاومت سابقه حرفه‌ای مبارزاتی او را حدود ۳۵ سال ثبت کرده‌اند.

در سال‌های آخر اشرف، مسئولیت ارتباطات قرارگاه را داشت و از نزدیک با زهره قائمی کار می‌کرد.

اما آخرین تصویر ژیلا از همه مسئولیت‌های رسمی او گویاتر است.

وقتی مهاجمان به محل زهره قائمی رسیدند، ژیلا برای حفاظت از او خود را سپر کرد.

بعداً پیکر این دو در کنار یکدیگر پیدا شد.

در سند ایران‌پدیا آمده است که ژیلا در آخرین لحظه زهره را در آغوش گرفته بود.

آن لحظه را نمی‌توان فقط با عنوان «فرمانده» یا «عضو شورای رهبری» توضیح داد.

اینجا انتخاب فردی انسان دیده می‌شود:

وقتی گلوله‌ها آمدند، از کنار دیگری کنار نرفت.

میترا باقرزاده؛ مدیریت، حقوق و آخرین پرونده اشرف

میترا باقرزاده ۵۴ ساله و اهل آبادان بود.

منابع کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت نوشته‌اند که او در رشته مدیریت تحصیل کرده و حدود ۳۴ سال سابقه فعالیت سیاسی داشت. از اعضای ارشد شورای رهبری مجاهدین بود و در آخرین دوره حضور در اشرف، مسئولیت تیم امور حقوقی اشرف را بر عهده داشت.

همین مسئولیت در روزهای آخر اشرف معنای خاصی داشت.

اشرف دیگر فقط مسئله‌ای نظامی نبود.

موضوع اموال، قراردادها، توافق‌ها، حقوق ساکنان و تعهدات دولت عراق و نهادهای بین‌المللی در مرکز مناقشه قرار داشت.

بنابراین یکی از صد نفر آخر، زنی بود که برای پیگیری همین پرونده‌های حقوقی مانده بود.

در صبح ۱۰ شهریور، در فهرست نحوه کشته‌شدن قربانیان نام میترا در کنار فاطمه کامیاب آمده است؛ هر دو بنا بر گزارش بازماندگان از فاصله نزدیک هدف تیر خلاص قرار گرفتند.

پرونده حقوقی اشرف در دست او بود.

اما در آخرین صبح، قانون نتوانست از جان خودش حفاظت کند.

فاطمه کامیاب؛ زندان، خانواده و سی سال پایداری

فاطمه کامیاب ۵۲ ساله و اهل رشت بود.

او زندانی سیاسی سابق و از اعضای شورای رهبری مجاهدین بود و حدود ۳۰ سال سابقه مبارزاتی داشت. در گزارش کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت آمده است که دو برادر او نیز پیش‌تر در مبارزه با جمهوری اسلامی جان باخته بودند.

در اشرف آخر مسئولیت اداره امور لجستیکی را بر عهده داشت.

این جزئیات شاید در نگاه نخست ساده به نظر برسد.

اما اشرفی که در محاصره بود بدون آب، غذا، خودرو، تجهیزات، انبار و مدیریت روزمره نمی‌توانست زندگی کند.

فاطمه مسئول بخشی از همان زندگی روزانه بود.

از این نظر، قهرمانی اشرف فقط در فرماندهی یا در لحظه شلیک خلاصه نمی‌شد.

گاهی در سال‌ها اداره زندگی در محاصره شکل می‌گرفت.

در ۱۰ شهریور فاطمه نیز از فاصله نزدیک هدف قرار گرفت.

مریم حسینی؛ چهار سال زندان و مسئول حفاظت اشرف

مریم حسینی ۴۹ سال داشت.

او نیز زندانی سیاسی سابق بود و منابع مقاومت از چهار سال زندان و بیش از سه دهه سابقه فعالیت او سخن گفته‌اند. در آخرین دوره، مسئول حفاظت اشرف بود.

تناقض تاریخی تلخی در همین عنوان نهفته است.

مسئول حفاظت اشرف، در قرارگاهی بود که ساکنانش سلاح خود را سال‌ها پیش تحویل داده بودند و حفاظت بیرونی آن در اختیار دولت عراق قرار داشت.

در صبح ۱۰ شهریور، مریم ابتدا مجروح شد.

در گزارش بازماندگان آمده است که پس از مجروح‌شدن، در محوطه بیرون ساختمان دستگیر و دستبند زده شد و سپس از فاصله نزدیک هدف گلوله قرار گرفت.

این همان نوع مرگی است که بعداً مشاهده یونامی درباره بسته‌بودن دست‌های شماری از قربانیان، اهمیت آن را دوچندان کرد.

سعید نورسی؛ آخرین ابزار در دستش سلاح نبود

اگر بخواهیم یکی از روشن‌ترین تصاویر انسانی ۱۰ شهریور را انتخاب کنیم، شاید سعید نورسی باشد.

او از نیروهای درمانی اشرف بود.

وقتی مهاجمان به بیمارستان رسیدند، سعید در حال رسیدگی به مجروحان بود.

در گزارش موجود آمده است که هنگام کشته‌شدن پنس پزشکی در دست داشت.

این تصویر، بسیاری از توضیحات را بی‌نیاز می‌کند.

آخرین چیزی که در دست سعید بود، تفنگ نبود.

ابزار درمان بود.

در همان بیمارستان، شش مجروح دیگر که برای درمان منتقل شده بودند نیز کشته شدند. در اسناد ایران‌پدیا نام شهرام یاسری، سیروس فتحی، علی فیضی، سیدعلی سیداحمدی، کورش سعیدی و غلامعباس گرمابی در میان کسانی آمده است که در اورژانس بر روی تخت یا پس از خواباندن روی زمین با تیر خلاص کشته شدند.

اینها پیش از آن‌که «قربانیان بیمارستان» باشند، انسان‌هایی بودند که هنوز زنده به مرکز درمانی رسیده بودند.

فرصتی برای نجات داشتند.

و همان فرصت از آنان گرفته شد.

حسین مدنی؛ دانشجوی الکترومکانیک از ویرجینیا

حسین مدنی متولد سال ۱۳۳۹ در ملایر بود.

در آمریکا در دانشگاهی در ویرجینیا رشته الکترومکانیک می‌خواند و فعالیت سیاسی او از سال‌های پیش از انقلاب آغاز شده بود. ایران‌پدیا دوره فعالیت او را از ۱۳۵۶ تا ۱۳۹۲ ثبت کرده است.

یعنی او نیز می‌توانست در مسیری کاملاً متفاوت قرار گیرد:

تحصیل در آمریکا، رشته فنی، یک زندگی حرفه‌ای معمول.

اما آن مسیر را رها کرد.

در میان اعضای شورای ملی مقاومت نیز نام حسین مدنی در فهرست کشته‌شدگان ۱۰ شهریور آمده است.

تصاویر پیکر او از خشن‌ترین تصاویر این واقعه است.

در گزارش نحوه کشته‌شدن آمده است که حسین ابتدا مجروح بود و سپس چند گلوله به سر، صورت و گردنش شلیک شد.

زندگی او نیز از دانشگاه تا اشرف، نمونه دیگری از «انتخاب» بود.

امیر نظری و امیرحسین افضل‌نیا؛ کنار هم تا پایان

در گزارش دکتر جواد علوی، سرنوشت امیر نظری و امیرحسین افضل‌نیا کنار یکدیگر آمده است.

هر دو دستبند زده شدند.

آنان را روی زمین کشیدند.

سپس در کنار یکدیگر هدف تیر خلاص قرار دادند. درباره امیرحسین افضل‌نیا نیز در همان گزارش آمده است که پیش از شلیک نهایی، از ناحیه گردن تحت فشار قرار گرفت.

ما هنوز برای این کتاب اطلاعات زندگینامه‌ای کافی درباره همه این افراد در اختیار نداریم.

اما همین یک صحنه نیز چیزی از شخصیت آخرین لحظات آنان باقی گذاشته است:

دو انسان دست‌بسته، کنار یکدیگر.

قباد سعیدپور؛ دستبند پیش از گلوله

نام قباد سعیدپور نیز در فهرست اعضای شورای ملی مقاومت که در اشرف کشته شدند آمده است.

در گزارش نحوه شهادت او یک جمله کوتاه وجود دارد:

ابتدا دستبند زدند و سپس تیر خلاص زدند.

گاهی یک زندگی طولانی در پرونده‌ای تاریخی به همین چند کلمه فروکاسته می‌شود.

وظیفه این کتاب دقیقاً مقابله با همین فراموشی است.

نبی سیف؛ تا اتاق ژنراتور

نبی سیف نیز عضو شورای ملی مقاومت بود.

در گزارش بازماندگان آمده است که او به اتاق ژنراتور رفته بود. مهاجمان او را تعقیب کردند و همان‌جا با تیر خلاص کشتند.

این جزئیات کوچک، جغرافیای انسانی اشرف را دوباره زنده می‌کند.

یکی در بیمارستان بود.

یکی در اتاق کار.

یکی در میدان لاله.

یکی کنار ژنراتور.

یکی در محوطه.

اینها نقاط روی نقشه نیستند.

جاهایی هستند که زندگی انسان‌ها در آنها متوقف شد.

۵۲ نفر از یک نسل نبودند، اما یک انتخاب داشتند

یکی از ویژگی‌های این جمع آن بود که همه دقیقاً یک سابقه نداشتند.

یکی از تهران آمده بود.

یکی از تبریز.

یکی از آبادان.

یکی از رشت.

یکی از ملایر.

یکی روان‌شناسی خوانده بود.

یکی مهندسی.

یکی مدیریت.

یکی الکترومکانیک.

یکی کار درمان انجام می‌داد.

یکی در امور حقوقی بود.

یکی در ارتباطات.

یکی در لجستیک.

یکی حفاظت را بر عهده داشت.

و بسیاری از آنان تجربه زندان، مهاجرت، جنگ، محاصره و چندین دهه زندگی تشکیلاتی را پشت سر گذاشته بودند.

همین تنوع است که عنوان «۵۲ انسان، ۵۲ انتخاب» را واقعی می‌کند.

آنها یک قالب تکراری نبودند.

هر کدام از نقطه‌ای متفاوت آمده بودند.

اما در یک نقطه به هم رسیده بودند:

انتخاب ادامه مبارزه.

زنان؛ نه در حاشیه، در مرکز آخرین اشرف

ترکیب رهبری آخرین اشرف نکته‌ای مهم در تاریخ این جمع است.

در گزارشی از کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت آمده است که رهبری اشرف از ۱۳ زن تشکیل شده بود؛ شش نفر از آنان در قتل‌عام کشته شدند و شش زن دیگر در میان گروگان‌ها قرار گرفتند.

زهره قائمی فرمانده اشرف بود.

گیتی گیوه‌چیان از بالاترین مسئولان سازمان و شورای مقاومت بود.

میترا باقرزاده مسئول امور حقوقی بود.

ژیلا طلوع مسئول ارتباطات بود.

فاطمه کامیاب امور لجستیک را اداره می‌کرد.

مریم حسینی مسئول حفاظت بود.

این ترکیب اتفاقی نبود.

برای فهم اشرف باید دید زنانی که در بسیاری از جوامع منطقه هنوز برای دسترسی به ابتدایی‌ترین موقعیت‌های مدیریتی با مانع روبه‌رو بودند، در اینجا مسئولیت فرماندهی، امنیت، حقوق، ارتباطات و لجستیک یک قرارگاه را در دست داشتند.

این واقعیت بخشی از تاریخ اجتماعی اشرف است، مستقل از هر قضاوت سیاسی درباره سازمان مجاهدین.

آنان می‌توانستند انتخاب دیگری کنند

مهم‌ترین سؤال این فصل شاید همین باشد.

آیا این ۵۲ نفر مجبور بودند آنجا باشند؟

در یک معنای ساده، بسیاری از آنان می‌توانستند سال‌ها پیش مسیر دیگری بروند.

گیتی می‌توانست روان‌شناس باشد.

ژیلا می‌توانست مهندس باشد.

حسین مدنی می‌توانست تحصیلش را در آمریکا ادامه دهد.

زهره پس از پنج سال زندان می‌توانست تصمیم بگیرد دیگر به سیاست بازنگردد.

فاطمه، پس از از دست دادن اعضای خانواده، می‌توانست بگوید سهم من از این مبارزه کافی است.

اما تصمیم دیگری گرفتند.

این همان نقطه‌ای است که نباید هنگام نوشتن تاریخ اشرف گم شود.

انسان آرمان‌گرا را فقط از لحظه مرگش نمی‌توان شناخت.

باید لحظه‌هایی را دید که هنوز مرگی در کار نبود و او امکان انتخاب داشت.

قهرمانی اگر معنایی داشته باشد، در همان انتخاب‌هاست.

ده سال پایداری پس از ۲۰۰۳

برای بسیاری از این ۵۲ نفر، ۱۰ شهریور پایان ده سالی بود که از بمباران‌های ۱۳۸۲ آغاز شده بود.

در این ده سال اشرف خلع سلاح شد.

وضعیت حقوقی ساکنان موضوع مناقشه شد.

حفاظت آمریکا به عراق منتقل شد.

حمله ۱۳۸۸ رخ داد.

محاصره ادامه یافت.

حمله ۱۳۹۰ ده‌ها کشته و صدها مجروح بر جای گذاشت.

ضرب‌الاجل‌ها آمد.

بیشتر ساکنان به لیبرتی رفتند.

و این صد نفر آخر ماندند.

پس تصمیم آنان برای ماندن در سال ۱۳۹۲ را نمی‌توان تصمیم یک روز یا یک هفته دانست.

محصول مجموعه‌ای از تصمیم‌های پی‌درپی بود.

هر بار می‌توانستند بگویند: کافی است.

اما نگفتند.

آخرین انتخاب

سحرگاه ۱۰ شهریور دیگر انتخاب میان ماندن و رفتن وجود نداشت.

مهاجمان وارد شده بودند.

آنچه باقی مانده بود، انتخاب نحوه مواجهه بود.

محسن امینی شهادت داده است که ساکنان با وجود بی‌سلاح بودن می‌خواستند به سوی مهاجمان بروند و او تلاش می‌کرد آنان را به داخل ساختمان بازگرداند.

ژیلا طلوع سپر زهره شد.

سعید نورسی بیمارستان را ترک نکرد.

بهروز فتح‌الله‌نژاد با دست‌های بسته به نقطه اعدام برده شد.

مریم حسینی پس از زخمی‌شدن و دستگیری جان باخت.

شماری از مجروحان نیز از تخت بیمارستان زنده بیرون نیامدند.

اینها آخرین انتخاب‌ها و آخرین صحنه‌های زندگی آنان بود.

اما همه ۵۲ نفر باید نام داشته باشند

این فصل نمی‌تواند با چند چهره شناخته‌شده تمام شود و ۴۰ نام دیگر را در سایه بگذارد.

اسناد موجود نحوه کشته‌شدن بسیاری از آنان را ثبت کرده‌اند، اما برای همه ۵۲ نفر هنوز اطلاعات زندگینامه‌ای هم‌سطح در اختیار این کتاب نیست.

و این خلأ را نباید با حدس پر کرد.

باید با جست‌وجوی بیشتر پر کرد.

نام‌هایی مانند احمد بوستانی، ابراهیم اسدی، رحمان منانی، سعید اخوان، حسین رسولی، عبدالحلیم ناروئی، علی محمودی، علی‌اصغر مکانیک، ناصر حبشی، حسن جباری، شهرام یاسری، سیروس فتحی، علی فیضی، سیدعلی سیداحمدی، کورش سعیدی، غلامعباس گرمابی، شاهرخ اوحدی، یاسر حاجیان، علیرضا پورمحمد و دیگران هر کدام یک زندگی دارند؛ نه فقط یک نحوه مرگ. بخشی از این نام‌ها و نحوه کشته‌شدن آنان در اسناد موجود ثبت شده است.

این کتاب باید تا حدی که اسناد اجازه می‌دهد، آن زندگی‌ها را نیز از زیر سایه ۱۰ شهریور بیرون بکشد.

۵۲ انتخاب؛ معنای واقعی اشرف

در پایان، شاید مهم‌ترین چیزی که این ۵۲ نفر را به هم پیوند می‌دهد، سن، تحصیلات، شهر تولد یا مسئولیت سازمانی نیست.

انتخاب است.

هر کدام در نقطه‌ای از زندگی، راهی را انتخاب کرده بود.

بعضی در نوجوانی.

بعضی در دانشگاه.

بعضی بعد از زندان.

بعضی بعد از مهاجرت.

بعضی بعد از از دست دادن خانواده و دوستان.

و آن انتخاب، سال‌ها بعد آنان را در یک صبح شهریور در اشرف کنار هم قرار داد.

مهاجمان توانستند زندگی جسمانی آنان را پایان دهند.

اما نتوانستند گذشته آنان را پاک کنند.

به همین دلیل است که ۵۲ نفر را نباید فقط با تصویر آخرشان شناخت.

پیش از آن تصویر، دهه‌ها زندگی وجود داشت.

دهه‌ها آموزش.

کار.

زندان.

مهاجرت.

مبارزه.

دوستی.

مسئولیت.

و بارها انتخاب.

اشرف در ۱۰ شهریور ۵۲ پیکر بر جای گذاشت.

اما تاریخ باید ۵۲ انسان را ثبت کند.

و درست پس از شناخت این انسان‌ها، پرسش دیگری سر برمی‌آورد:

حکومت ایران پس از کشته‌شدن آنان چه گفت؟

چرا فرماندهان سپاه، به جای محکوم‌کردن کشتار انسان‌های بی‌سلاح، نتیجه آن را ستودند؟

چرا قاسم سلیمانی آن را از مرصاد مهم‌تر خواند؟

و این سخنان درباره رابطه تهران با آنچه در اشرف رخ داد چه چیزی به ما می‌گویند؟

فصل ششم

از انکار بغداد تا افتخار تهران

وقتی یک دولت مسئولیت را انکار کرد و فرماندهان سپاه نتیجه را جشن گرفتند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر