۱۴۰۵ شهریور ۲, دوشنبه

علی‌اکبر اکبری؛ دو اول شهریور، یک سرنوشت از تولد در ایلام تا «قهرمان ملی» یک نسل شهرام بهزادی

علی‌اکبر اکبری؛ دو اول شهریور، یک سرنوشتاز تولد در ایلام تا «قهرمان ملی» یک نسل شهرام بهزادی

قهرمان ملی علی اکبر اکبری کاوه مهین که چشم ضحاک (لاجوردی )را کور کرد 



در زندگی علی‌اکبر اکبری، اول شهریور فقط یک تاریخ نبود؛ گویی دو نقطه از یک خط تاریخی را به یکدیگر متصل کرده بود. او اول شهریور ۱۳۵۷ در ایلام به دنیا آمد؛ درست در واپسین ماه‌های حکومت شاه و در آستانه انقلابی که قرار بود آزادی را برای مردم ایران به ارمغان بیاورد. بیست سال بعد، در اول شهریور ۱۳۷۷، نام همین جوان در واقعه‌ای در بازار تهران با نام اسدالله لاجوردی گره خورد؛ مردی که برای حکومت «خدمتگزار» و «امنیت تهران» بود و در حافظه بسیاری از زندانیان سیاسی دهه شصت با عنوان «جلاد اوین» شناخته می‌شد.

علی‌اکبر تنها بیست سال زندگی کرد. اما برای فهمیدن اینکه چگونه جوانی بیست‌ساله به آن حجره در بازار تهران رسید، نمی‌توان داستان را از ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه اول شهریور ۱۳۷۷ آغاز کرد. باید سال‌ها به عقب برگشت؛ به ایلام، به جنگ، به فقر، به کودکی که اعدام یک انسان را دید، به نوجوانی که می‌پرسید این جوانانی که اعدام می‌شوند چه کسانی هستند، و سرانجام به جوانی که پاسخ خود را در پیوستن به مجاهدین یافت.

در روایت مقاومت، آنچه در بازار تهران اتفاق افتاد پایان علی‌اکبر نبود؛ لحظه‌ای بود که نام او از زندگی شخصی یک جوان ایلامی فراتر رفت و به نماد تبدیل شد. از همین رو هواداران مجاهدین بعدها او را «قهرمان ملی» نامیدند.

کودکی در سایه جنگ، فقر و اعدام

علی‌اکبر اکبری ده‌بالایی در اول شهریور ۱۳۵۷ در ایلام متولد شد و تحصیلات خود را تا سال دوم هنرستان ادامه داد. کودکی او با یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی مردم مناطق غربی ایران همزمان بود. جنگ ایران و عراق برای کودکان ایلام یک خبر رادیویی نبود؛ جنگ بخشی از زندگی روزمره بود.

اما جنگ تنها چیزی نبود که ذهن او را شکل داد. خودش بعدها از فقر و دربه‌دری مردم سخن گفت. این تجربه مهم است، زیرا نشان می‌دهد آشنایی او با سیاست از کتاب و بحث‌های روشنفکری آغاز نشد. او ابتدا جامعه‌ای را دید که در آن زندگی می‌کرد و سپس درباره چرایی آنچه می‌دید پرسش کرد.

یک تصویر، اما، در حافظه کودکی او باقی ماند.

سال ۱۳۶۷ بود. علی‌اکبر حدود ده سال داشت. بنا بر روایت خودش، در میدان ۲۲ بهمن ایلام شاهد اعدام جوانی شد. او بعدها از تأثیر عمیق آن صحنه سخن گفت.

برای کودکی ده‌ساله شاید نام سازمان‌ها و اختلافات سیاسی معنای روشنی نداشت؛ اما طناب دار را می‌شد دید.

همین‌جا یکی از مهم‌ترین عناصر زندگی علی‌اکبر آشکار می‌شود: او از نسل کسانی نبود که در سال ۱۳۶۰ میان حکومت و مخالفان انتخاب کرده بودند. هنگامی که اعدام‌های دهه شصت آغاز شد، او کودک بود. با این همه، آثار آن سرکوب به نسل او منتقل شد.

پرسشی که از میدان اعدام آغاز شد

آن جوانان چه کسانی بودند؟ چرا اعدام می‌شدند؟

سال‌ها بعد، امکان دریافت برنامه‌های «سیمای مقاومت» و «رادیو مجاهد» راهی برای آشنایی بیشتر علی‌اکبر با مجاهدین باز کرد. طبق روایت موجود، در بخش‌هایی از ایلام این برنامه‌ها قابل دریافت بود و او از همین مسیر به شناخت بیشتری از سازمان رسید.

خودش بعدها با صراحت نوشت که در آغاز شناخت چندانی از مجاهدین نداشت و تقریباً تنها چیزی که می‌دانست این بود که آنان مخالف خمینی هستند.

این اعتراف اهمیت زیادی دارد. علی‌اکبر نمی‌کوشد گذشته خود را از نو بسازد و وانمود کند از کودکی همه‌چیز را می‌دانسته است. او از یک فرایند شناخت و انتخاب حرف می‌زند.

در ۱۷سالگی ارتباطش با مجاهدین جدی شد و سرانجام به آنان پیوست.

از اینجا زبان نوشته‌های علی‌اکبر نیز تغییر می‌کند. دیگر تنها با نوجوانی معترض روبه‌رو نیستیم. او احساس می‌کند چیزی را یافته که زندگی‌اش را معنا کرده است.

یکی از زیباترین جملات باقی‌مانده از او همین احساس را نشان می‌دهد:

«کاش زودتر به دنیای جدید پا نهاده بودم و متولد شده بودم.»

این جمله برای شناخت علی‌اکبر از بسیاری توصیف‌های بعدی گویاتر است. او پیوستن به مبارزه را تولد دوم خود می‌دید.

از شناخت مجاهدین تا تصمیم شخصی

سه سال بعد، آن نوجوان هفده‌ساله به جوانی بیست‌ساله تبدیل شده بود.

اما در ذهن او یک نام برجسته شده بود:

اسدالله لاجوردی.

برای حکومت، لاجوردی یکی از وفادارترین مسئولان انقلاب بود. خمینی درباره او با تعبیر «لاجوردی امنیت تهران است» یاد شده است و محمد خاتمی نیز پس از کشته‌شدنش او را از «سربازان سختکوش انقلاب و خدمتگزاران مردم و نظام» خواند.

اما در سوی دیگر تاریخ، تصویری کاملاً متفاوت وجود داشت.

برای شمار زیادی از زندانیان سیاسی و خانواده‌های آنان، نام لاجوردی یادآور اوین، بازجویی، شکنجه، اعتراف اجباری، تواب‌سازی و اعدام بود. لقب «جلاد اوین» از همین حافظه بیرون آمد.

و علی‌اکبر خود را در همین سوی تاریخ تعریف کرده بود.

او بارها درخواست کرد که در اقدامی علیه لاجوردی شرکت کند. این نکته در شناخت او بسیار مهم است: بنا بر روایت موجود، موضوعی نبود که ناگهان به جوانی بیست‌ساله تحمیل شده باشد؛ خودش اصرار داشت.

چرا؟

پاسخ را باید در نوشته‌های خودش جست‌وجو کرد.

او از زندانیان سیاسی، اعدام‌شدگان و به‌خصوص زنان زندانی سخن می‌گوید. نام منیره رجوی نیز در نوشته‌های او برجسته است. از نگاه علی‌اکبر، لاجوردی دیگر یک فرد نبود؛ صورت انسانی دستگاهی بود که او مسئول اعدام و شکنجه قربانیانش می‌دانست.

از همین رو در نوشته‌ای پیش از عملیات می‌گوید:

«من این افتخار را داشته‌ام که به‌عنوان فردی از این سازمان این عمل مقدس را انجام دهم...»

ممکن است درباره این انتخاب داوری‌های کاملاً متفاوتی وجود داشته باشد؛ اما مورخ برای فهم یک کنشگر ابتدا باید بفهمد خود او عملش را چگونه معنا می‌کرد.

علی‌اکبر آن را قتل شخصی، تسویه‌حساب فردی یا انتقام برای یک آسیب شخصی تعریف نکرد. در نوشته‌هایش، آن را در امتداد سرنوشت زندانیان و اعدام‌شدگان دهه شصت قرار داد.

علی‌اکبر و علی‌اصغر؛ تصمیم دو جوان

علی‌اکبر در این مسیر تنها نبود.

علی‌اصغر غضنفرنژاد جلودار همراه او بود. در روایت کتاب ما اهمیت علی‌اصغر نه باید چنان بزرگ شود که علی‌اکبر در حاشیه قرار گیرد و نه می‌توان حضور او را حذف کرد. این دو جوان با گذشته‌های متفاوت به یک نقطه رسیده بودند.

آنچه روایت شما به این پرونده اضافه می‌کند، از این جهت بسیار باارزش است که مبتنی بر مشاهده شخصی است: به گفته شما، این دو بدون آنکه کسی سوژه عملیاتی مشخصی به آنان تحمیل کند، خود بر انتخاب‌هایشان اصرار داشتند.

علی‌اصغر از تجربه فقر و محرومیت محیط زندگی‌اش و خشم خود از آنچه درباره رفتار حکومت با دختران هوادار مجاهدین شنیده بود سخن می‌گفت. علی‌اکبر نیز لاجوردی را انتخاب کرده بود و استدلالش روشن بود: از نگاه او هر روز ادامه زندگی لاجوردی یادآور ادامه بی‌پاسخ‌ماندن شکنجه‌ها و اعدام‌هایی بود که نام او با آنها پیوند خورده بود.

سرانجام دو مسیر به یک تصمیم رسید:

لاجوردی.

در نگاه آنان، ضربه‌زدن به او ضربه‌زدن به یکی از نمادهای اصلی دستگاه سرکوب دهه شصت بود.

اول شهریور ۱۳۷۷؛ ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه

قرار نبود الزاماً آن روز، روز عملیات باشد.

طبق روایت موجود، علی‌اکبر و علی‌اصغر اول شهریور برای آخرین شناسایی و بررسی مسیرهای خروج به بازار تهران رفتند. اما شرایطی پیش آمد که علی‌اکبر تصمیم گرفت فرصت را از دست ندهد.

این تصمیم معنای دیگری هم داشت:

اول شهریور، روز تولد بیست‌سالگی او بود.

ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه، بازار بزرگ تهران.

حجره لاجوردی.

دو جوان وارد صحنه‌ای شدند که چند دقیقه بعد به یکی از وقایع بحث‌برانگیز تاریخ سیاسی دهه هفتاد تبدیل شد.

گزارش رسمی نیروی انتظامی نیز زمان واقعه را ۱۲:۴۰ ثبت کرده و از هدف قرار گرفتن لاجوردی و افراد دیگری که در محل حضور داشتند خبر می‌دهد. بنابراین در این نقطه روایت مخالفان و سند دستگاه حکومتی در اصل وقوع واقعه و زمان آن به یکدیگر می‌رسند.

لاجوردی کشته شد.

علی‌اکبر نیز از آن بازار زنده بیرون نیامد.

اما همین‌جا دو روایت دوباره از یکدیگر جدا شدند.

برای حکومت، یک «خدمتگزار نظام» کشته شده بود.

برای مقاومت و بخشی از خانواده‌ها و زندانیان سیاسی، یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های سرکوب دهه شصت مجازات شده بود.

و جوان بیست‌ساله‌ای که در این واقعه جان باخت، در ادبیات مقاومت عنوان دیگری یافت:

«قهرمان ملی علی‌اکبر اکبری»

وصیت‌نامه؛ علی‌اکبر درباره خودش چه گفت؟

برای شناخت انسانی علی‌اکبر، شاید هیچ سندی مهم‌تر از وصیت‌نامه او نباشد.

او در وصیت‌نامه‌اش خود را انسانی می‌بیند که سرانجام هویت خویش را یافته است. از مسعود و مریم سخن می‌گوید، از «انقلاب مریم» به‌عنوان نقطه تحول زندگی خود یاد می‌کند و حرکتش را بخشی از مسیری می‌بیند که مقصد نهایی آن تهران و آزادی مردم ایران است.

اما در میان همه عبارات سیاسی، چند جمله شخصی‌تر از بقیه‌اند.

او برای خانواده‌اش پیامی می‌گذارد:

به آنان بگویید «رضا به آرزویش رسید».

و توضیح می‌دهد جایی که خودش را پیدا کرد و خود را «انسان» دید، سازمان مجاهدین بود.

این جمله به ما اجازه می‌دهد پشت تصویر یک عملیات، دوباره انسان بیست‌ساله‌ای را ببینیم که خانواده دارد، گذشته دارد، آرزو دارد و پیش از رفتن می‌خواهد خانواده‌اش بداند انتخابش را آگاهانه انجام داده است.

حتی دارایی مادی خود را نیز به سازمان واگذار می‌کند و در پایان هویتش را با دو کلمه ثبت می‌کند:

«مجاهد خلق».

وصیت‌نامه در اول تیر ۱۳۷۷، ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه شب نوشته شده و با نام «رضا اکبری» امضا شده است.

پدری که پس از پسر زیر فشار رفت

اما اول شهریور برای خانواده اکبری پایان ماجرا نبود.

در روایت موجود، سهراب اکبری، پدر علی‌اکبر، کشاورزی ۶۱ساله بود که پس از واقعه بارها تحت بازجویی و فشار قرار گرفت. همان منبع مدعی است که او در ۱۷ فروردین ۱۳۷۸ هنگام کار در زمین کشاورزی‌اش کشته شد و پس از آن نیز برای جلوگیری از برگزاری آزادانه مراسم او فشارهایی بر خانواده وارد شد.

این بخش از پرونده برای یک کتاب مستند نیازمند بررسی منابع مستقل بیشتری است و باید به همین عنوان ــ روایت و ادعای منبع ــ ثبت شود؛ اما نمی‌توان آن را از سرگذشت خانواده اکبری حذف کرد.

دو اول شهریور

در پایان دوباره به همان تقارن عجیب بازمی‌گردیم.

اول شهریور ۱۳۵۷: کودکی در ایلام متولد شد.

اول شهریور ۱۳۷۷: همان کودک، اکنون جوانی بیست‌ساله، در بازار تهران در واقعه‌ای شرکت کرد که نام او را وارد تاریخ سیاسی ایران کرد.

فاصله میان این دو تاریخ فقط بیست سال نیست.

میان آنها انقلاب ۵۷ قرار دارد؛ جنگ قرار دارد؛ دهه شصت قرار دارد؛ اعدام‌ها و زندان‌ها قرار دارند؛ لاجوردی و اوین قرار دارند؛ نسلی از زندانیان و اعدام‌شدگان قرار دارد؛ و سپس نسل جوان‌تری که بسیاری از آن قربانیان را هرگز ندیده بود اما داستان آنان را شنیده بود.

علی‌اکبر اکبری محصول همین انتقال حافظه بود.

او لاجوردی را در زندان اوین ندیده بود. شکنجه‌های دهه شصت بر بدن او وارد نشده بود. بسیاری از اعدام‌شدگانی را که درباره‌شان می‌نوشت، هرگز ملاقات نکرده بود.

اما خود را وارث همان تاریخ می‌دانست.

از این منظر است که عنوان «قهرمان ملی» در روایت مقاومت معنای خود را پیدا می‌کند. قهرمان‌سازی صرفاً از کشته‌شدن یک جوان به وجود نمی‌آید؛ در این روایت، از پیوند میان انتخاب فردی و حافظه جمعی پدید می‌آید.

علی‌اکبر در اول شهریور به دنیا آمد و بیست سال بعد در همان روز به یکی از بحث‌برانگیزترین صحنه‌های تاریخ معاصر ایران قدم گذاشت.

برای حکومت، او «تروریست» بود.

برای سازمان و هوادارانش، «قهرمان ملی» بود.

و برای مورخی که نمی‌خواهد بی‌خیال از کنار این تاریخ عبور کند، وظیفه مهم‌تر این است که پیش از صدور حکم، صدای خود علی‌اکبر را نیز به نسل امروز برساند: او که بود، چه دیده بود، چه خوانده بود، چه نوشته بود، چرا لاجوردی را انتخاب کرد و خودش برای انتخابش چه معنایی قائل بود.

زیرا اگر آن صدا حذف شود، اول شهریور فقط به چند گلوله در حجره‌ای در بازار تهران تقلیل پیدا می‌کند.

حال آنکه برای فهم این واقعه باید بیست سال به عقب برگشت.

از اول شهریور ۱۳۷۷ به اول شهریور ۱۳۵۷.

از بازار تهران به ایلام.

از لاجوردی به زندان‌های دهه شصت.

و از یک جوان بیست‌ساله به نسلی که می‌گفت حافظه قربانیان را فراموش نکرده است.

در روایت آن نسل، اول شهریور روز پایان علی‌اکبر اکبری نبود؛ روزی بود که نام او به «قهرمان ملی» تبدیل شد.

میخواهم حرفهای خودش وشاهدینش وبخصوص وصیت نامه اش که پیام به نسل های آینده است هم در پایان همین متن چندین خط بیاید

بله، و به نظرم حتماً باید این کار را بکنیم. متن فعلی زندگی و مسیر علی‌اکبر را توضیح می‌دهد، اما پایان آن اگر با صدای خود علی‌اکبر بسته شود، بسیار ماندگارتر می‌شود. به‌خصوص وصیت‌نامه را نباید فقط به‌عنوان سند مربوط به مرگ او دید؛ در نگاه خودش، وصیت‌نامه توضیحی درباره انتخاب، هویت و چیزی است که می‌خواست پس از او باقی بماند.

من پیشنهاد می‌کنم بخش پایانی متن قبلی را با این قسمت ادامه بدهید:

صدای علی‌اکبر؛ آنچه خودش می‌خواست باقی بماند

تا اینجا دیگران درباره علی‌اکبر اکبری سخن گفته‌اند؛ اسناد رسمی از او نوشته‌اند، حکومت درباره واقعه اول شهریور روایت خود را ساخته، مجاهدین او را «قهرمان ملی» نامیده‌اند و شاهدان و همراهانش از انگیزه و اصرار او برای انتخاب لاجوردی گفته‌اند.

اما برای شناخت علی‌اکبر، یک صدا از همه مهم‌تر است:

صدای خودش.

اگر قرار باشد نسل‌هایی که سال‌ها بعد به اول شهریور ۱۳۷۷ نگاه می‌کنند بدانند این جوان بیست‌ساله خود درباره زندگی و انتخابش چه می‌اندیشید، باید به نوشته‌های خودش بازگردند. آن نوشته‌ها نشان می‌دهند که تصمیم او محصول یک لحظه هیجان یا حادثه‌ای ناگهانی نبود. او پیش از آن درباره راهی که انتخاب کرده بود، درباره مجاهدین، درباره زندانیان و اعدام‌شدگان و درباره آینده‌ای که شاید خودش در آن حضور نداشته باشد، نوشته بود.

یکی از روشن‌ترین جملات او درباره تحولی است که پس از پیوستن به مجاهدین در خود احساس کرده بود:

«کاش زودتر به دنیای جدید پا نهاده بودم و متولد شده بودم.»

این عبارت را نباید از کنار دیگر نوشته‌های او جدا کرد. او پیوستن به مجاهدین را صرفاً تغییر یک موضع سیاسی نمی‌دید؛ از آن به‌عنوان نوعی تولد دوباره یاد می‌کرد. احساس می‌کرد هویتی را یافته است که پیش از آن در جست‌وجویش بوده است.

همین نگاه را در نوشته‌های مربوط به تصمیمش علیه لاجوردی نیز می‌توان دید. او این انتخاب را مأموریتی تحمیل‌شده به خود معرفی نمی‌کند، بلکه با زبان خودش از افتخار انجام آن سخن می‌گوید:

«من این افتخار را داشته‌ام که به‌عنوان فردی از این سازمان این عمل مقدس را انجام دهم...»

برای فهم تاریخی این جمله باید آن را در جهان ذهنی گوینده خواند. علی‌اکبر لاجوردی را صرفاً یک دشمن شخصی نمی‌دید. هیچ کینه شخصی میان این دو وجود نداشت. او لاجوردی را نماد دستگاهی می‌دانست که نامش با زندان، شکنجه و اعدام مخالفان، به‌ویژه مجاهدین، پیوند خورده بود. از همین رو در نوشته‌هایش سراغ کسانی می‌رود که خود هرگز بسیاری از آنان را ندیده بود؛ از زندانیان و اعدام‌شدگان سخن می‌گوید و یاد منیره رجوی را زنده می‌کند.

این نکته درباره علی‌اکبر اهمیت تاریخی دارد: او از نسل قربانیان مستقیم دهه شصت نبود؛ از نسل حافظه آنان بود.

شاهدانی که از اصرار او گفتند

روایت شاهدان و کسانی که او را در آن دوره می‌شناختند نیز همین ویژگی را برجسته می‌کند. بر اساس این روایت‌ها، علی‌اکبر چند بار برای رویارویی با لاجوردی اصرار کرده بود. انتخاب لاجوردی برای او تصادفی نبود.

در شهادتی که در این کتاب نیز ثبت شده است، علی‌اکبر از این مضمون سخن می‌گفت که ادامه نفس‌کشیدن لاجوردی برای او تحمل‌ناپذیر است، زیرا هر لحظه زندگی چنین فردی را با ادامه بی‌پاسخ‌ماندن جنایت‌ها، اعدام‌ها و آنچه بر زندانیان، به‌خصوص زنان و نوجوانان، گذشته بود پیوند می‌داد.

علی‌اصغر غضنفرنژاد نیز مسیر خود را داشت. او از فقر و محرومیتی سخن می‌گفت که در خانه، مدرسه، محله و شهرش دیده بود و خشم خود را از آنچه درباره رفتار با دختران میلیشیا شنیده بود بیان می‌کرد.

این دو جوان از دو تجربه به یک نقطه رسیده بودند.

یکی لاجوردی را انتخاب کرده بود؛ دیگری در آغاز به چهره‌ای دیگر از دستگاه حاکمیت می‌اندیشید. اما سرانجام بر یک انتخاب مشترک توافق کردند: لاجوردی را به‌عنوان یکی از نمادهای برجسته دستگاه سرکوب و اعدام هدف قرار دهند.

این شهادت‌ها اهمیت دارند، زیرا نشان می‌دهند اول شهریور را نمی‌توان بدون شناخت انگیزه‌هایی که خود این دو جوان بیان می‌کردند، روایت کرد.

وصیت‌نامه؛ سخنی برای کسانی که بعداً خواهند آمد

اما از میان تمام نوشته‌های علی‌اکبر، وصیت‌نامه او جای دیگری دارد.

وصیت‌نامه را می‌توان آخرین سند شخصی یک جوان پیش از مرگ خواند؛ اما در مورد علی‌اکبر، متن فراتر از تعیین تکلیف دارایی یا خداحافظی با خانواده می‌رود. او در آن تلاش می‌کند توضیح دهد که بود، چه چیزی زندگی‌اش را تغییر داد و چرا راهی را که انتخاب کرده بود تا انتها ادامه داد.

وصیت‌نامه با یاد خدا، مردم ایران و مسعود و مریم آغاز می‌شود. او از مأموریتی سخن می‌گوید که احساس می‌کند از زمان ورودش به سازمان بر دوش داشته است و تهران را نه فقط یک شهر، بلکه مقصد یک مبارزه می‌بیند.

در این نوشته بار دیگر به تحولی بازمی‌گردد که آن را «انقلاب مریم» می‌نامد. از نگاه خودش، این تحول به زندگی او معنا و هویت بخشیده بود. در واقع همان جوانی که سال‌ها قبل از فقر، جنگ و صحنه اعدام پرسش‌هایی در ذهن داشت، اکنون در وصیت‌نامه‌اش می‌گوید پاسخ خود را یافته است.

اما شاید انسانی‌ترین قسمت وصیت‌نامه جایی باشد که دیگر نه با حکومت و نه با تاریخ، بلکه با خانواده‌اش سخن می‌گوید.

پیامش کوتاه است:

به خانواده‌ام بگویید «رضا به آرزویش رسید».

در پس این چند کلمه، تمام فاصله میان یک کودک ایلامی و جوان بیست‌ساله اول شهریور دیده می‌شود.

او سپس توضیح می‌دهد جایی که خودش را یافت و خود را «انسان دید»، سازمان مجاهدین بود. حتی دارایی مادی خود را نیز به سازمان واگذار می‌کند و در پایان، هویتی را که برای خود انتخاب کرده بود در دو کلمه خلاصه می‌کند:

«مجاهد خلق»

وصیت‌نامه در اول تیر ۱۳۷۷، ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه شب نوشته و با نام «رضا اکبری» امضا شده بود؛ درست دو ماه پیش از اول شهریور.

پیامی که از یک نسل عبور کرد

ارزش این وصیت‌نامه برای کتاب ما دقیقاً همین‌جاست. اگر فقط واقعه بازار را ببینیم، علی‌اکبر به نامی در گزارش یک عملیات تقلیل پیدا می‌کند. اگر تنها روایت رسمی حکومت را بخوانیم، حتی انگیزه و جهان فکری او نیز محو می‌شود.

اما نوشته‌های خودش اجازه چنین کاری نمی‌دهند.

آنها از جوانی سخن می‌گویند که انتخاب کرده بود؛ درباره انتخابش فکر کرده بود؛ آن را نوشته بود؛ برای خانواده‌اش پیام گذاشته بود و می‌دانست ممکن است دیگر بازنگردد.

از این جهت، وصیت‌نامه او فقط متعلق به پدر و مادر یا همرزمانش نبود. ناخواسته به سندی برای نسل‌های بعد تبدیل شد؛ نسلی که شاید نه علی‌اکبر را دیده باشد، نه لاجوردی را، نه اوین دهه شصت را و نه میدان اعدام ایلام را.

پیامی که از میان نوشته‌های او به آن نسل می‌رسد را نباید از زبان او جعل کرد یا چیزی به وصیت‌نامه افزود. باید همان چیزی را که خودش نوشته است کنار هم گذاشت: یافتن هویت، انتخاب آگاهانه، وفاداری به آرمان و پذیرفتن بهای انتخاب.

و شاید به همین دلیل، مناسب‌ترین پایان برای روایت زندگی علی‌اکبر نه سخن یک مورخ، نه اطلاعیه یک سازمان و نه گزارش حکومت، بلکه همان پیام ساده‌ای باشد که خودش برای خانواده باقی گذاشت:

«رضا به آرزویش رسید.»

او اول شهریور ۱۳۵۷ به دنیا آمد.

بیست سال بعد، اول شهریور دوباره فرا رسید.

اما این بار، در روایت مقاومت و کسانی که اقدام او را پاسخ به سرکوب دهه شصت می‌دانستند، نام علی‌اکبر اکبری از یک جوان ایلامی فراتر رفت و به نامی نمادین تبدیل شد:

قهرمان ملی علی‌اکبر اکبری

و آنچه برای نسل‌های بعد باقی ماند، فقط واقعه ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه بازار تهران نبود؛ نوشته‌ها، انتخاب‌ها و وصیت‌نامه جوانی بود که می‌خواست آیندگان بدانند چرا آن راه را انتخاب کرده است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر