۱۳۹۴ مرداد ۱۷, شنبه

بياد شهداي قهرمان خانواده بزرگ وقهرمان پرور رحيميان از خطه ميرزاكوچك خان - رامسر



·    
بياد شهداي قهرمان خانواده بزرگ وقهرمان پرور رحيميان از خطه ميرزاكوچك خان شمال ايران  - رامسر

·        اين نامه بعد از شهادت بهروز برادر فيروز رحيميان كه در قسمت اول  بياد فرمانده ومسئولم از اين قهرمان خلق يادكردم ونوشته بودم بيشتر از فيروز رحيميان بخوانيد


 توسط يكي از بستگان آنها بما رسيد كه در آن به بخشي از اطلاعات مربوط به اين خانواده قهرمان پروراشاره مينمايد
·        تاریخ ایجاد در 08 دی 139


·        نامه يكي از  خويشان و آشنايان بهروز:
شهادت بهروز، مرا مثل همه دوستان و يارانش غرق در سوگ كرد. اما همچنين به چنين مجاهد قهرماني افتخار كردم با هزاران درود به او و نسلي كه بيقرار آزدي پايدار و سرفراز ايستاده است.
·        من به خاطر آشنايي و نسبت خويشاوندي اين يادداشت را مينويسم. فقط براي آن كه از خانواده رحيميان و هشت جاودانه فروغ آن ياد كنم. وگرنه خود را شايسته نوشتن درباره او نميديدم.
ميخواهم از خانواده ديگري از شمار بسيار خانواده هايي ياد كنم كه در مقاومت در برابر جلادان حاكم يك به يك جان بر سر پيمان گذاشتند.

بهروز روز سوم دي ماه به آسمان پر كشيد. دولت عراق با جلوگيري از بستري شدن او در بيمارستان، به نيابت از رژيم آخوندها هشتمين عضو خانواده رحيميان را به شهادت رساند.
·       

·    


    نوشته پشت عكس: از راست به چپ عمو بهروز، عمو بيژن، فيروز (پدر)
·        بهروز يكي از فرزندان خانواده رحيميان بود. خانواده محترم و مردمدار و افتاده يي در شهر رامسر. او از طريق برادرش فيروز كه مجاهد دليري در شمال ايران بود جذب مجاهدين شد.
بهروز از سال 58 با همسرش(مجاهد شهيد فروزنده پروانه)در ستاد مجاهدين در رامسر فعاليت ميكرد و فيروز مسئول ستاد مجاهدين در شهسوار بود.
پس از گسترش عمليات مقاومت، بهروز به كردستان اعزام شد و به جمع مجاهدين در آن جا پيوست كه در حال آمادگي براي برپايي ارتش آزادي بخش بودند. بعدها در عمليات فروغ جاويدان فروزنده به شهادت رسيد.


اما فيروز در پايگاهي در شمال ايران دستگير و سپس در لاهيجان اعدام شد. خبر شهادت او را من از راديوي خميني شنيدم كه در آن موقع هر روز نعره زنان از اعدام گروه گروه از مجاهدين خبر ميداد.
برادر ديگر بهروز، بيژن، در آن هنگام سربازياش را ميگذراند. اما پس از خاتمه سربازي، از آن جا كه پاسداران به او مشكوك شده بودند، مخفي شد. بيژن نيز پس از مدتي توسط سازمان به كردستان اعزام گرديد. در عمليات آفتاب در بهار 1367 ، بيژن كه دليرانه جنگيده بود، مجروح شد و يك پايش را از دست داد. اما آن طور كه شنيدم با همان وضعيت مجروح با روحيه يي رزمنده در صفوف مجاهدين و ارتش آزادي به مبارزه خود ادامه ميداد تا اين كه در سال 1382 بر اثر بمباران مراكز مجاهدين توسط هواپيماي آمريكا و انگليس كه به خواست مستقيم آخوندها صورت گرفت، به شهادت رسيد.
برادر ديگر آنها، بهمن بود. بهمن وقتي كه سال آخر دبيرستان را ميگذراند، در روزهاي پس از 30 خرداد 60 دستگير شد. ولي پس از آزادي از زندان دوباره به مجاهدين پيوست. تا اين كه هنگام اجراي قرار در يك كوهپايه يي در جنگل دوباره دستگير شد.
آخوندها و پاسداران آن قدر بهمن را شكنجه كرده بودند كه وقتي پدر و مادرش به ملاقات رفته بودند، بهمن قادر به تكلم نبود.
سرانجام  پاسداران بهمن را در ملاء عام به دار آويختند. 

شهيد ديگر خانواده رحيميان خيرالنسا رستمي همسر فيروز بود. زماني كه او در يك پايگاه مجاهدين در هشتپر بسر ميبرد، پاسداران با شليك آرپي جي به آن جا حمله كردند و خيرالنسا پس از يك پايداري حماسي به شهادت رسيد.


من همچنين بايد از  دو مجاهد بي نام و نشان ديگر ياد كنم. ابوالحسن و مهدي مراد رستمي كه از نزديكان خانوادگي رحيميان بودند. هر دو آنها در سال 1360 توسط اسفنديار رحيم مشايي دستگير شدند. مشايي يك جاني كينه توز رژيم خميني بود و در حال حاضر يكي از مهمترين نزديكان پاسدار احمدي نژاد است.    

                            
·       
·        از راست شهيد فروزنده، شهيد فيروز، شهيد بهروز و شهيد خيرالنسا (نفر پنجم)
·        از سنگدلي و جنايت پيشگي آخوندها و از مقاومت و فداكاري فرزندان مجاهد ملت ايران هنوز كه هنوز است بسياري واقعيت ها گفته نشده و آنچه نوشته و بازگو شده بخش كمتر چيزي است كه اتفاق افتاده است.
اما هر دو اين اينها گواهي ميكند كه چنين مبارزه و مقاومتي در برابر چنان ظلمت و بيدادي پيروز ميشود.
سلام بر بهروز شهيد و صديق و پاك و پاكباخته كه در آستانه ميلاد عيسي مسيح(ع)، صليب بر دوش به ديدار رفيق اعلي شتافت

بياد فرمانده ومسئولم مجاهد قهرمان فيروز رحيمان رزمنده وجنگاورو قهرمان راز دار وسمبل وفاي بعهد به خلق

بياد فرمانده ومسئولم مجاهد قهرمان فيروز رحيمان رزمنده وجنگاورو قهرمان راز دار وسمبل وفاي بعهد به خلق وآرمان باطل السحر ارتجاع وبنيادگرايي ووادادگي وندامت وخيانت 
قسمت اول نوشته مصطفي نيكار

مجاهد خلق حسن عنايت كهاز مسئولين ستاد رشت بودوهم اكنون دررزمگاه ليبرتي ميرزمد مرا صدا كرد وبا هم به ساحل دريا در خلوتي كه صداي موج گوشها را نوازش ميداد رفتيم بي مقدمه بمن گفت ميداني تو بيش از قبل مسئوليتت زيادتر شده است گفتم هر چه شما ميگوئيد گفت من از ستاد رشت آمدم تا مسئول كل جنبش شهسوار را به تو معرفي كنم او از امروز مسئول تو وكل تشكيلات اينجاست اما او علني نيست وكسي هم از اين جايگاه او خبر ندارديعني تو كماكان كارهاي علني او را انجام ميدهي ونيازي نيست بجز سر شاخه هايت در دانش آموزي ونهاد روستا وقسمتي از مادران كه بعضا به نشست او خواهند آمد به بقيه چيزي بگويي به ستاد كه رسيديم جواني را ديدم كه حدود 24 25 سال بنظر ميرسيد لاغر اندام اما بسيار سرحال وورزيده بعدا البته فهميدم كه او قهرمان كونفو ست وبارها هم براي كارهايي كه به اتاقش حدود ساعت 4بعد از ظهر ميرفتم بطور برنامه دار ومنظم در حال نرمش وتمرين وورزش ميديدم واغلب جوابهايم را در حال نرمش وحركات زيباي كونفو پاسخ ميداد بسيار صميمي وگرم بود او كسي جز فيروز رحيميان نبود

او جداي از فعاليتهاي زمان انقلاب در دانشگاهي كه درس ميخواند بسياري از امورات تظاهرات و...دستش بود او وقتي جنبشهاي ملي مجاهدين در سراسر كشور پا گرفت ازدرس ومسئوليتهايي كه به او وعده داده بودند دست كشيد وبه خميني وملا ها تف كرد وبه شهسوار آمد ومسئول جنبش شد .
شمال مانند جاهاي ديگر نبود در واقع پاسداران وملا ها 30خرداد ما راحدودوسط هاي سال 59 با شناسايي وحمله وهجوم وچماقداري ودستگيري وحتي شروع ترورهايي در پوش تصادف هاي ساختگي شروع كرده بودند بهمين دليل اولين كارم را با فيروز اينجور شروع كردم كه دو خانه مخفي اجاره كردم وآنها را به پايگاه 1براي فيروز وپايگاه 2براي خودم وسرشاخه هايم تبديل كردم
من مسئول الف تا ي راه اندازي واداره پايگاه 1 هم بودم از آنجا كه فيروز با خيرالنسا مرادرستمي تازه ازدواج كرده بودند در واقع مسئوليت خير النسا هم كه دانش آموزم بود با من شد ودر غياب فيروز خواهري را پيشش ميفرستادم وتمامي امكانات وامورات اداري آنها را تامين ميكرديم
چماقداران وپاسداران هر روز در خيابان به دانش آموزان هوادار كه بحث وروشنگري عليه ارتجاع انجام ميدادند وبقول خودمان بساط داشتند ونشريه ميفروختندحمله ميكردند ودر واقع اين دانش آموزان دانش آموزان وتحت مسئول هايم بودند چون من دبير دبيرستان دخترانه وپسرانه بودم واغلب آنها را طي مدتي كوتاه به فيروز معرفي كرده بودم او اغلب مليشاهاي دانش آموز را ميشناخت بدون اينكه كسي او را بشناسند. فيروز هم قرار بود بهيچ وجه وارد كارهاي علني نشود كه موضعش لو نرود واو شناخته نشود اما يك روز فيروز پياده داشت عبور ميكرد كه كنار ميز كتاب وبساط مجاهدين مشاهده كرد كه دو چماقدار در يك طرف ويك دختر دانش آموز 17ساله در طرف ديگر يك روزنامه مجاهد را ميكشند وچماقداران خميني چي ومزدوران حزب چماقداران بهشتي فرياد ميزنند وفحاشي ميكنند كه ول كن واين خواهر عليرغم كتكهايي كه ميخور مرز سرخش بود كه چماقداران نشريه را از دستش بربايند نشريه تقريبا مچاله شده بود وغير قابل استفاده بود فيروز اين صحنه را ديد  هر كاري كرد كه مداخله نكند وجدانش اجازه نداد بخصوص اينكه اين خواهريكي از فعالين دانش آموزي بود وفيروز هم او را ميشناخت .
سرانجام فيروز جلو رفت گفت آقا ولش كن با دختر مردم چي كار داري چماقدار غول پيكر بود به فيروز نگاه كرد گفت جوجه برو گم شو فيروز دوباره گفت اين نشريه كه از بين رفت چي كار داري ولش كن كه چماقدار با مشت به طرف صورت فيروز نشانه رفت فيروز دستان چماقدار را گرفت وبا چند فن كونفو او را نقش بر زمين كرد نفر دوم ابتدا خيز تهاجم گرفت ولي وقتي دوستش كه قوي تر از او بود را روي زمين ولو شده ديد پا به فرار گذاشت كه سرش به يك تير برق خورد واو هم نقش زمين شد.
او با اين ترتيب شناخته شد اما هنوز نميدانستند او كيست ودر جنبش چه مسئوليتي دارد.
از زماني كه او واردجنبش شهسوار شد بعلت جديت مسئوليت پذيري ومايه گذارهاي آموزشي تشكيلاتي وايدئولوژيك يك تحول كمي وكيفي در جنبش ايجاد شد بطوري كه كادرهاي تحت مسئوليت او بعدا در فاز نظامي نه تنها پرچمهاي افتاده قهرمانان مجاهد شهيد يا اسير را بلند كردند وبالاتر بردند بلكه خودشان فرماندهان ومسئولان شهرهاي بزرگ  ستاد كيلان گشتند.
در اين ميان ميتوان ازقهرمانان شهيدي چون فردين مقدم غلام علي الياسي وپرويز شاهپوري وايرج اميرزادي وخانواده اميري و معاون او علي كليج نام ببرم كه همراه او در لاهيجان دستگير وبا تهوري شگفت انگيزپاسداري را خلع سلاح كرد وچند پاسدار را كشت وخود نيز توسط پاسداران به رگبار بسته شد ودر بيمارستان روي ملافه با خون خود رد خود را نوشت وخانواده اش اينجوري به شهادتش پي بردند .
فيروزاما مرحله اصلي مبارزه اش با ارتجاع وقتي شروع شد كه همراه با مجاهد شهيد ماهوان وعلي گليج در لاهيجان غافلگير ودستگير شد.
ابتدا او را نشناختند اما ديري نكشيد كه فهميدند او كي بود وكي هست وفهميدند در لاهيجان مسئول وسازمانده نبرد با خميني است آنقدر او را شكنجه دادند كه حدود 20كيلو وزن از دست داد وخونريزي هاي داخلي اش قطع نميشد.
او را به شهسوار آوردند كه تشكيلات شهسوار را تعيين تكليف كنند.
خواهري كه بعدا از زندان ازاد شد صحنه زير را برايم نقل كرده است كه خودش شاهد آن بوده است.
او را وارد زنداني كردند كه خواهران دانش آموزومعلمان در آن اسير بوده اند از بلندگو اعلام كردند كه كه همه بيايند تو راهرو وبخط شوند ابتدا فكر كرديم كه شايد براي تفتيش بند ووسايل است اما از سر صف دو پاسدار دو دست يك فردي را گرفته بودند ودر سر صف قرار دادند او فيزيكا رمقي نداشت وبزورودر حالي كه دو پاسدار دستانش را داشتند ميتوانست سرپا بيايستد اما چشمانش برق ميزد ولبخندي اطمينان بخش بر لبانش حس شد آري او مجاهد قهرمان مسئول همه ما فيروز رحيميان بود.
آري او كه مسئول جنبش وكل تشكيلات مجاهدين در شهسوار بود وهمه را ميشناختند  آورده بودند كه تحت مسئولانش را شناسايي كند زهي خيال باطل ممكن است شما تعدادي خائن ونادم وتوان همچون ايرج مصداقي بيابيد وميابيد ولي نسل مسعود واز جمله فرمانده فيروز اراده كرده بود كه خميني را از ماه به جاه واز عرش به فرش بكشانند بهايش هر چه كه باشد وفيروز هم همين كار را كرد وفاي بعهد با خدا وخلق كه شكنجه گران وبازجويان پاسدار وخميني چي را بور وكور وزبون نمود.
خواهري نقل ميكند :
او را به اول صف آوردند پاهايش روي زمين از شدت شكنجه كشيده ميشد در مقابل خواهر دانش آموزي كه اول صف بود قرارش دادند فيروز توان صحبت كردن نداشت به او گفتند خوب نگاه كن اينها دستگير شدند واعدام خواهند شد با سر علامت بده كه كي را ميشناسي همين.
 تا نفر دهم او سرش  به علامت نه تكان ميداد كه يعني نميشناسم در صورتيكه مينمم 5نفر اول همه مستمر در نشتهاي هفتگي او شركت ميكردند واو آنها را خوب ميشناخت.
فيروز مقابل من رسيد من خيرالنسا وفيروز در يك جا خانه تيمي ومخفي داشتيم ومستمرا در كارها وارتباطات هم بوديم واو هم مسئول ما بود ومن مسئوليت امنيتي آن پايگاه را داشتم پيش خود فكر كردم ممكن است بقيه را نشناسد وگفت نميشناسم ولي مرا كه ميشناسد چه خواهد شد درست روبروي من رسيد در حالي كه نوزادم در آغوشم بود به سختي سرش را بالا برد وگفت يعني نميشناسم او در چشم ودر ذهنم بسيار بالا ووالا بود او مسئولي صميمي دلسوز ومومن ويك كلام مجاهد دلاوري بود اما آنجا فهميدم او با آرماني پيوند دارد كه شكستني نيست او با دشمن همراه نميشود حتي اگر از شدت شكنجه رمق نداشته باشد او برايم همانجا سمبل وفا به عهد به آرمان به مجاهدين خلق ايران وشخص مسعودرجوي به تشكيلات وخدا وخلق شد. او تا ته صف برده شد بطوري كه اگر چه ديگر حتي رمق تكان دادن سرش را نداشت اما براي اثبات وفاي به عهد وتكميل آموزشي كه از معلمش مسعود رجوي آموخته بودتمام توانش را آگاهانه بكار ميبرد كه وفا دار بماند ودرسش را تكميل كنند آري او بازجويان را بور وكور وزبون كرد وبه مجاهدان اسير ومقاوم هم آموزش وروحيه ودرس وفا آموخت .
دگر از او خبري نداشتيم تا اينكه خبر تيربارانش را شنيديم وهمانجا وقتي عكس پيكر پاك وتيرباران شده اش را ديدم 


به او گفتم پرچمت را برداشتيم وتا به آخر خميني را از عرش به فرش خواهيم كشيد ووارثان شريرش را سرنگون خواهيم كرد اين است وفاي بعهدي كه به ما آموختي همان كه ابوالفضل العباس پرچمدار سيد الشهدا بنيانش را گذاشت وبه يك سوگند مجسم وفا تبديل شد. خانواده رحيميان در مجموع بيش از8 شهيد والاقدر تقديم راه آزادي نمود كه در قسمت دوم به آنها هم اشاره اي خواهيم كرد.
درود درود درود
مصطفي نيك كار

سازمان مجاهدين خلق ايران طلوع ماندگا رقسمت اول -اي طبيب جمله علتهاي ما ! عليرضا معدنچي در رزمگاه ليبرتي

سازمان مجاهدين خلق ايران طلوع ماندگارقسمت اول  -
اي طبيب جمله علتهاي ما !  
  عليرضا معدنچي(علي صفا) در رزمگاه ليبرتي
  

سالهاي سرگشتگي


آنها كه سنشان مثل من اجازه مي‌دهد، مي‌توانند به‌ياد بياورند كه فضاي دانشگاهها بعد‌از سال50، سرآغاز مبارزهٌ مسلحانهٌ چريك‌شهري عليه رژيم شاه، با قبل از آن تفاوت كيفي پيدا كرد. تا قبل از آن، جنبش دانشجويي گويي در خودش به دور و تكرار دچار شده بود. در دانشگاهها هر سال اعتصاب مي‌شد، هر سال گروهي از دانشجويان دستگير، زنداني يا اخراج مي‌شدند و گويي كه پوسته‌شكني و پيشرفتي در كار نبود، اين احساس بن‌بست، در ميان دانشجويان و روشنفكران مذهبي با يك احساس سرافكندگي و سرگشتگي توأم و مضاعف مي‌شد. اولين جرقه كه تا حدودي دانشگاهها و محيطهاي مبارز روشنفكري آن سالها را تكان داد، دادگاه و دفاعيات انقلابي بزرگ شهيد شكرالله پاك‌نژاد بود. اگر چه حركت او و گروهش به‌سرعت توسط ساواك شاه در نطفه خفه شد، اما با همان پرتو اول، برق سلاح و مبارزهٌ مسلحانه كه چه در «گروه فلسطين» (نامي كه گروه پاك‌نژاد به‌آن معروف شد) و چه در دفاعيات قهرمانانهٌ شكري در بيدادگاههاي نظامي شاه درخشيد، چشمهاي منتظر نسل جوان و شورشي را روشن و خيره كرد.

من آن موقع (سالهاي 47ـ‌‌48) در دانشگاه شيراز تحصيل مي‌كردم و اگر چه جو سياسي آن‌جا نسبت به دانشگاههاي موجود در تهران يا دانشگاه تبريز و دانشگاه مشهد، به‌لحاظ سياسي كمتر فعال بود، اما در همان سالها برخي محفلهاي دانشجويي كه تحت تأثير حماسهٌ چه‌گوارا يا گروه فلسطين شكل گرفته بود و رؤياي رفتن به فلسطين يا يكي از كشورهاي بلوك شرق و ديدن دوره‌هاي نظامي و چريكي را در سر مي‌پروراندند، به‌دليل فقدان تجربه و مينيمم‌هاي لازم، در همان دانشگاه توسط ساواك شناسايي و قلع و قمع گرديدند.

مي‌خواهم نتيجه بگيرم كه در فضاي دانشجويي آن سالها يك زمينهٌ آمادهٌ رواني براي مبارزهٌ مسلحانه چه در ميان طيف دانشجويان مذهبي و چه در طيف دانشجويان متأثر از تفكرات ماركسيستي وجود داشت، زيرا نسل جوان و انقلابي آن سالها، هم تحت تأثير شرايط سياسي و اجتماعي ايران و هم تحت‌تأثير انقلابهاي پيروزمند كشورهاي جهان سوم، (كوبا، الجزاير، ويتنام و…) راه خود را نه در مشي‌هاي سنتي و تسليم‌طلبانه، بلكه در مشي راديكال و قهرآميز جستجو مي‌كرد. از همين‌رو وقتي در اواخر سال49 و سال50، آوازهٌ مبارزهٌ مسلحانهٌ چريكي برخاست، آتش آن به‌سرعت در ميان انبوه توده‌هاي دانشجو در‌گرفت و دانشگاهها را به پايگاه اصلي و مستحكم سازمانهاي انقلابي كه اساساً عبارت از مجاهدين و فداييان بودند، تبديل كرد. به‌خصوص دانشجويان مسلمان و مذهبي، گويي همهٌ آن‌چه را كه در خودآگاه و ناخودآگاه خود سالها مي‌جستند و نمي‌يافتند، اكنون در وجود مجاهدين و قهرماناني كه در بيدادگاههاي شاه، ديكتاتور وابسته و پوشالي را به‌سخره مي‌گرفتند، آرمانها و آمال خود را به‌صورت مجسم مي‌ديدند و ارتباط پيدا كردن با مجاهدين به‌آرزوي طلايي همهٌ جوانان مبارز مذهبي تبديل شده بود.

احساس نياز به نيرويي هم‌چون مجاهدين تنها به بعد سياسي و مبارزه‌جويي با رژيم محدود نمي‌شد، بلكه مجاهدين در عين‌حال پاسخ نياز فكري، فرهنگي و ايدئولوژيك نسل جوان ايران بودند. انبوه جواناني كه به‌دليل پيشينهٌ تاريخي و اجتماعي، دلبستگيهاي مذهبي و اسلامي داشتند، پاسخ خود را در الگوهاي متداول و شناخته‌شده نمي‌يافتند و از آنها به‌شدت سرخورده بودند. اين جوانان هم به‌دليل حاكميت ديكتاتوري و ستم و تبعيض شديد اجتماعي ناشي از آن و هم به‌دليل تضاد شديد فرهنگي با رژيم شاه، كه آشكارا با علائق و اعتقادات مذهبي دشمني مي‌ورزيد، سرشار از نفرت از رژيم شاه بودند و پتانسيل مبارزه‌جويانهٌ بالايي داشتند؛‌اما آنها وقتي مي‌خواستند وارد مبارزهٌ جدي سياسي شوند، در محيطهاي مذهبي با خلأ مواجه مي‌شدند، تنها امكان موجود، انجمنهاي اسلامي آن روزگار بود كه سقف انديشهٌ آن، مهندس بازرگان و سقف عملش هم راه‌انداختن كتابخانه‌يي با كتابهاي سطحي و كم‌ارزش يا جلسات هفتگي، با‌رد و بدل كردن حرفهاي سطحي‌تر و كم‌ارزش‌تر مثلاً در ابراز مخالفت با رژيم و در حقيقت براي درد‌دلهاي خاله‌زنكي و تخليهٌ تضادها بود. محصولات و مشتريان اين محفلها هم، اقليتي قشر مرفه مهندس و دكتر و تكنوكرات مذهبي بود كه عملاً و به‌لحاظ سياسي و اجتماعي در نظام شاه مستحيل شده و در خدمت آن بودند و تنها پيله و پوستهٌ اعتراضي خفيف و نازكي را كه به‌صورت دوره‌هاي هفتگي انجمنهاي‌اسلامي آن روز نمود داشت، در اطراف خود تنيده و حفظ مي‌كردند كه البته منشأ هيچ اثر سياسي و اجتماعي نبود. همان جلساتي كه بالاخره يك‌روز محمد آقا عليه آنها و صحبتهاي مبتذل و خالي از عملشان برشوريده و با همان لهجهٌ شيرين خود خطاب به‌آنها گفته بود: بريد بابا شما هم با اين خونه‌زندگيهاي راحت‌تون!

سؤالهاي بي‌پايان و پاسخهاي پوشالي

براي بچه‌مذهبيها احساس تضاد با مذهب سنتي از سالهاي دبيرستان بروز پيدا مي‌كرد. اين تضاد ابتدا خود را در سؤالهايي كه بر تضاد باورهاي آن مذهب با يافته‌هاي علمي انگشت مي‌گذاشت بارز مي‌شد.عمده‌ترين سؤال پيرامون تعارض فرضيه تكامل با داستان خلقت آدم بود. دانش‌آموزان از سويي در كتابهاي طبيعي فرضيهٌ تكامل را به‌عنوان يك اصل مسلم علمي مي‌خواندند و از طرف ديگر از واعظ مسجد يا در زنگ شرعيات از معلم مربوطه چيزهاي ديگري مي‌شنيدند. در آن سالها همّ‌و‌غم كانونها و متوليان رسمي و غير‌رسمي مذهب، از انجمنهاي اسلامي كذايي كه گفتم تا مثلاً بخشي از حوزهٌ قم، حول يافتن پاسخ براي اين قبيل سؤالات جوانان متمركز بود. يافتن جواب براي‌مسائل پايان‌ناپذير و مسخره‌يي نظير چگونگي نماز در قطبين! يا چگونگي نماز و روزه در فضا و كرهٌ ماه! و امثالهم… در سطح ديگري نيز مطهري در معيت «(علامه) طباطبايي» كتاب «رئاليسم و روش فلسفه» را تدوين كرده بودند، تا به‌زعم خود به «القائات ماترياليسم عليه مذهب» پاسخ فلسفي بدهند. تلاشهاي تدافعي‌يي كه جنبهٌ مسكّن داشت و به‌فرض هم اگر صد‌درصد به‌هدفي كه مد نظر داشتند، نايل مي‌شدند، تازه تهاجمات رقيب را خنثي كرده و برخي سؤالهاي او از بي‌نهايت سؤالهايي را كه مي‌توانست مطرح شود، پاسخ داده بودند، اما هيچ چارچوب فكري محكمي ارائه نمي‌كردند و خودشان هيچ راهي را نشان نمي‌دادند.

البته انصاف بايد داد كه در آن سالها انتشار كتاب تكامل انسان دكتر يدالله سحابي كه نشان مي‌داد فرضيهٌ تكامل با بيان رمزگونهٌ آيات خلقت انسان در تعارض نيست، خود حادثه‌يي به‌شمار مي‌رفت. هم‌چنين شماري از كتابهاي مهندس بازرگان، نظير «راه طي‌شده» و «مطهرات در اسلام» كه يكي مي‌كوشيد دعوت انبيا را با تحليلي منطقي و عقلي توضيح دهد و ديگري مي‌كوشيد براي احكام ديني توجيهات عقلي و منطقي بيابد، از آن زمره است و تا حدود زيادي به‌سؤالات جواناني كه مي‌خواستند مذهبي باشند، در‌قبال اشكالاتي كه از زاويهٌ علوم طبيعي متوجه باورهاي مذهبي مي‌شد، پاسخ مي‌داد.
اما وقتي همين جوانان با مسائل جدي‌تر سياسي و اجتماعي آشنا مي‌شدند و با مباحث عميقتري نظير مسألهٌ استثمار، برابري زن و مرد، تناقض احكام دگم فقهي با واقعيتهاي متحول اجتماعي و مهمتر و مادي‌تر از همه، خود مسألهٌ مبارزه و تنظيم رابطه با نيروهاي مختلفي كه در صحنهٌ سياسي به‌طور واقعي وجود داشتند، مواجه مي‌گرديدند، ديگر كميت تفكر مهندس بازرگان و امثال او مي‌لنگيد و پاسخگوي ذهنهاي جستجوگر جوانان مذهبي نبود.



فضاي ذهني دانشجويان مذهبي قبل از سال50


با توجه به شرايطي كه گفتم، فضاي حاكم بر اذهان دانشجويان مذهبي و اسلامي در دانشگاهها، يك احساس تدافع و تحقير بود، از طرفي شرايط عيني اجتماعي، آنان را به مبارزه با رژيم شاه مي‌كشاند و از طرف ديگر، به‌راستي در برابر اين سؤال كه به‌جاي آن‌چه نفي مي‌كنيم (رژيم شاه) چه چيزي مي‌خواهيم قرار بدهيم، چيزي براي عرضه نداشتيم، اذهان در اين زمينه به‌شدت متشتت، مغشوش و بي‌شكل بود. مثلاً چيزي به‌نام «آزادي» كه تعريفش روشن نبود و در مواجهه با اولين سؤالها كه مثلاً با تبليغات ضد‌ديني و با ماركسيسم چه مي‌كنيد؟ از هم وا‌مي‌رفت. هم‌چنين چيزي به‌نام «اسلام راهي بين سرمايه‌داري و سوسياليسم» كه واقعاً خودمان هم نمي‌دانستيم چه معجوني است! و به‌رغم كتابها و مقالات متعددي كه عيناً با همين عنوان يا با اين مضمون نوشته شده بود، اما هيچ‌كدام پاسخ روشني به مسائل موجود و مشخص اقتصادي و اجتماعي نمي‌داد، چرا كه قادر نبود به مسألهٌ پايه‌يي كه همان مسأله استثمار بود، جواب بدهد. حتي در مسائل فرعي‌تر و ساده‌تري نظير حق رأي زنان، كاركردن زنان در بيرون از خانه، تناقض احكام فقهي و شرعي با واقعيات دنياي امروز و غيره… ما دانشجويان مذهبي كه آن‌موقع در انجمنهاي اسلامي و محفلهاي سياسي‌ـ‌مذهبي، از اين‌قبيل فعال بوديم، هيچ پاسخي جز يك مشت شعر و شعار و حرفهاي كلي و نامشخص چيزي در چنته نداشتيم و خودمان هم كم‌و‌بيش به آن واقف بوديم، يا دستكم آن را احساس مي‌كرديم. به‌همين جهت يك احساس سرگشتگي و تا حدودي سرافكندگي را اگرچه آن‌را به‌زبان نمي‌آورديم، اما با تمام وجود احساس مي‌كرديم! احساس مي‌كرديم كه كتابهاي نويسندگان مذهبي و به‌اصطلاح اسلامي ديگر چيزي ندارند، كه به آدم بدهند. حتي كتابهاي مهندس بازرگان كه در دورهٌ دبيرستان آن‌همه جاذب مي‌نمود، ديگر در سالهاي دانشگاه رغبتي برنمي‌انگيخت. يا پاي سخنراني خطيبان و سخنرانان كه مي‌رفتي، به‌زودي چنتهٌ خاليشان را به‌رغم مهارتشان در سخنراني درمي‌يافتي.

چه چيزي ما جوانان و دانشجويان آن روزگار را وامي‌داشت كه هم‌چنان مذهبي باشيم؟ به‌جز علايق عاطفي و ايمان مذهبي نسبت به سمبلهاي مذهبي هم‌چون پيامبر و علي(ع) و حسين(ع) كه به‌رغم ابتذال دامنگير «مذهب» در آن ساليان، هم‌چنان چهره‌هايشان دوست‌داشتني و جاذب و انگيزاننده مي‌نمود، اين واقعيت بود كه به‌هر‌حال همان «مذهب» به‌خاطر تضادش با ديكتاتوري حاكم و فرهنگ منحط و مبتذلي كه تبليغ و ترويج مي‌كرد، پتانسيل مبارزه‌جويانهٌ بالايي داشت و گروندگانش را تا حدودي مي‌توانست در برابر آن سيلاب ابتذال آريامهري، ولو در پيلهٌ تدافع حفظ كند.

اين فضاي غالب در محافل و دانشجويان مذهبي در سالهاي قبل از 50 بود. اما يك‌باره برخاستن صداي مبارزهٌ مسلحانه، همه چيز را تحت‌الشعاع قرار داد و همه چيز را دستخوش تغيير كرد. ابتدا حماسهٌ سياهكل و جنگل بود، كه شور مبارزه و حماسه را در رگهاي جان نسل جوان مبارز جاري كرد.

هيچ‌وقت خاطرهٌ آن شب تلخ و سنگين را كه خبر شهادت 13قهرمان حماسهٌ سياهكل را در صفحه اول روزنامه‌ها خواندم، فراموش نمي‌كنم، بعد خبر درگيريهاي حماسي فداييها و بعد خبرهاي دفاعيات قهرمانان مجاهد و فدايي بود كه فضا را اشباع كرده بود.

آن‌موقع كه هنوز مجاهدين با اسم و رسمشان شناخته نشده بودند، ما دانشجويان و جوانان سياسي آن روزگار، چندان جدايي و مرزي بين فدايي و مجاهد احساس نمي‌كرديم، البته مي‌دانستيم كه فداييان گروهي ماركسيست هستند، اما اين از علاقه و احترام ما نسبت به آنها نمي‌كاست.


ظهور مجاهدين



تا آن‌كه نام وآوازهٌ مجاهدين برخاست. حكايتهاي افسانه‌يي از مقاومت اسطوره‌ييشان در زير شكنجه، از سازمان مستحكمي كه حنيف‌نژاد پي افكنده بود، از مطالعات عميقي كه مجاهدين در زمينه‌هاي گوناگون سياسي و اجتماعي و ايدئولوژيك كرده بودند، از دفاعيات قهرمانانه‌يي كه حتي به صفحات روزنامه‌هاي رژيم نيز راه يافته بود و…


يكباره ما احساس مي‌كرديم به آن‌چه كه دنبالش بوديم و در عمق وجودمان نيازش را احساس مي‌كرديم، رسيده‌ايم. آن احساس سرگشتگي و سرافكندگي، به‌سرعت جاي خود را به اميد و احساس غرور و سربلندي داده بود. وقتي در صفحه اول روزنامه‌هاي رژيم مي‌خوانديم كه علي ميهندوست در دادگاه گفته است: «اگر الان مسلسل داشتم در شكم دادستان خالي مي‌كردم!»، اين بيشتر از همهٌ كتابها و مطالبي كه خوانده بوديم، روي ما اثر مي‌گذاشت و وقتي كه مي‌شنيديم كه مجاهدين در دفاعياتشان ضمن رد برچسب «ماركسيست اسلامي» كه ساواك شاه اختراع كرده بود، مي‌گفتند كه ما به ماركسيسم احترام مي‌گذاريم، و از همهٌ دستاوردهاي علمي بشر در جهت مبارزه استفاده مي‌كنيم و… غرق غرور و سرشاري مي‌شديم و به‌دنبال آن مي‌شنيديم كه حنيف گفته است: «مرز اساسي نه بين با‌خدا و بي‌خدا، بلكه ميان استثمار‌شونده و استثمارگر است» ناگهان انگار چراغي در ذهنمان روشن مي‌شد و ما در پرتو آن براي سؤالات و ابهاماتي كه داشتيم و به‌آن فكر مي‌كرديم، جواب پيدا مي‌كرديم و نمي‌دانستيم چطور، اما ناگهان خود را در دنياي ذهني كاملاً متفاوتي احساس مي‌كرديم.
ادامه دارد

۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

چلچراغ 10 مرداد 1361 حماسه نبرد و شهادت فرمانده سياوش سيفي و 40 قهرمان ديگر مجاهد خلق در تهران

چلچراغ 10 مرداد 1361 حماسه نبرد و شهادت فرمانده سياوش سيفي و 40 قهرمان ديگر مجاهد خلق در تهران

 
صبح دهم مرداد سال 61، به هنگامي كه حلقات محاصره گرداگرد چندين پايگاه تكميل شد و تعداد كثيري مزدوران تا دندان مسلح خميني آخرين دستورات را دريافت كردند، صداي شليك و انفجار سكوت صبحگاهي تهران را فرو ريخت و تهاجم وحشيانة مزدوران خميني به پايگاههاي مجاهدين در چندين نقطه شهر آغاز شد. نبرد ساعت ها به طول انجاميد، تعدادي از زنان و مردان دلاور مجاهد خلق موفق شدند، با استفاده از فرصت هاي مناسب و در پناه آتش ديگر ياران خود حلقة محاصره دشمن را شكسته و با حمايت هاي بيدريغ مردم به ديگر پايگاه ها بروند. و تعدادي از قهرمانان دلاور مجاهد خلق، پس از ساعت ها نبرد و شليك آخرين گلوله هاي خود سرانجام به پيمان نامة خود با خدا و خلق مهر خون نهادند و بسوي خدا شتافتند. در رأس اين مجاهدين قهرمان، فرمانده قهرمان مجاهد شهيد سياوش سيفي مي رزميد، و ساير شهيدان  اين حماسه عبارتند بودند از:
فاضله مدد پور
 باقر آل اسحاق
هادي آمر طوسي   ( حسين)
جعفر آمر طوسي  (فرشاد)
افسانه امينيان
فاطمه اثني عشري ( رويا)
نوذري احسني
عصمت احمدي
علي محمد بياتي كُميتَكي  ( داوود )
امير بيژن يار
زبيده جعفري ثاني  ( ماهرخ)
عليرضا حسيني
سهيلا بني قاضي
مريم حسيني
مريم خدائي صفت
شهاب راسخ دهكردي
علي رحماني
ناهيد رحماني
اعظم رضائي
طاهره زاهدي
فائزه زائريان مقدم
مهدي زائريان مقدم
احترام السادات كرباسي  ( مادر زائريان)
صديقه شمس فرد ( افسانه)
اردلان صفي ياري
فاطمه ضيائي ميرزائي   ( فرح)
هادي غلامي
 سيدمحمد غياث سعيدي
فرهاد فتح پور پاكزاد
افشين قهرماني
زهره گودرزي
محمد لقا برازنده
كاظم محمدي گيلاني (مهرداد)
محسن داوودي
محسن مورعي
سيد مصطفي موسوي
ناهيد ميري چيمه  ( هاجر)
محمد نوائي روشندل
طاهره وزيري ( سهيلا)
و حسن سليماني
 

چلچراغ ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ حماسه نبرد و شهادت فرمانده سیاوش سیفی و ۴۰ قهرمان د...

شهادت فرمانده سیاوش سیفی و شماری کادرها | سازمان مجاهدين خلق ايران |

مصاحبه بسيارمهم سايت العربيه با وزير خارجه آلمان - وضعيت ا سد روز بروز بدتر ميشود

وزیر خارجه آلمان: از دخالت ایران در کشورهای عربی آگاهیم
جمعه 15 شوال 1436هـ - 31 ژوئیه 2015م

فرانک والتر اشتاینمایر وزیر امور خارجه آلمان
وب سایت العربیه، روز جمعه 30 ژوئیه 2015 در مصاحبه ای با فرانک والتر شتانمایر، وزیر خارجه آلمان مصاحبه اي با او انجام داده وخواست كه برلين دیدگاه هايش را در باره توافق هسته ای ایران و کشورهای غربی و نگرانی کشورهای عربي خليج فارس از دخالت های تهران در امور داخلی این کشور ها را از باز گو نمايد
اين مصاحبه از اين منظر قابل اهميت وتوجه است كه معمولا اين چند سال آلمان خود را از بطور فعال در بحرانهاي كشورهاي خاورميانه درگير نكرده است وجوابهاي وزير خارجه كه يكي از سردمداران مماشات با رژيم بوده قابل توجه است.
الان البته آقاي ماير سعي ميكند از توافق اتمي با رژيم ايران ماكزيمم دفاع را بكند در عين حال ميخواهد به كشورهاي عربي اطمينان خاطر بدهد كه آنها را تنها نخواهد گذاشت.
بطور مشخص در باره نگراني گشورهاي عربي در رابطه با دخالتهاي ايران در منطقه گفته است:
«ما از نگرانی کشورهای عربی از تلاش ایران برای تسلط بر منطقه که از خطر سلاح هسته ای هم خطرناکتر است، آگاهیم. ما نسبت به دخالت های ایران در سوریه، کمک به شبه نظامیان حزب الله و شیعیان مسلح عراق شک و تردیدی نداریم و این مسائل با توافق هسته ای یا در مدت کوتاه حل شدنی نیست اما من بر این باورم که توافق هسته ای امنیت بیشتری را برای کشورهای منطقه در بر خواهد داشت. اگر این توافق نبود ما در برابر شرایطی همچون شرایط سال 2013 قرار می گرفتیم که در آن زمان برغم همه تحریم ها ایران به ساختن بمب هسته ای نزدیک شده بود. ما از آغاز مذاکراتمان با ایران که از 12 سال پیش شروع شد تاکنون مرتب کشورهای همکاری خلیج را در جریان این گفت وگوها قرار دادیم و دنهایت موفق شدیم با این توافق تمام راههای رسیدن ایران به بمب اتمی را ببندیم ما از اینکه ایران دیگر قادر نخواهد بود بمب اتمی بسازد مظمئن هستیم واکنون تطبیق توافق نامه از سوی ایران بسیار مهم و سرنوشت ساز است لذا ما تمام تلاش خود بر این مسئله متمرکز کرده ایم. من مطمئنم که این توافق جریان های داخل ایران که خواهان روابط خوب و صلح آمیز با دنیای خارج و کشورهای همسایه هستند را قوی تر خواهد کرد».
در رابطه با سوريه هم ماير پاسخ دادو:
«تاکنون تمام تلاش های سازمان ملل متحد در تشویق طرف های درگیر برای یافتن راه حلی مسالمت آمیز شکست خورده است.این مسئله ساده نیست و به گونه ای به اختلاف میان روسیه و آمریکا بر می گردد. اما با این حال من مطمئنم که این مشکل به زودی برطرف خواهد شد چون روسیه به این نتیجه رسیده که وضعیت رژیم بشار اسد روز به روز بدتر می شود.با این شرایط مصلحت بازیگران منطقه ای در آن نیست که شاهد از هم پاشیده گی کامل سوریه شوند.

مجموعه سئوالات خبر نگار العربيه را در زير خواهيد ديد
 پاسخ كامل سئوالات  را اينجا كليك كرده وبخوانيد
خبرنگار العربیه از وزیر خارجه آلمان پرسید، آلمان چگونه به نگرانی کشورهای عربی خلیج نسبت به دخالت های تهران در امور داخلی آنها می نگرید؟.
ا
خبرنگار العربیه از وزیر خارجه آلمان پرسید، آیا حضور کشور آلمان به عنوان عضوی موثر در مذاکرات در کنار 5 قدرت بزرگ جهانی به دلیل رابطه ویژه ای که با ایران داشتید؟ حقیقت تین رابطه ویژه آلمان با آلمان در چیست؟
».
العربیه از« والتر شتانمایر» سوال کرد: آلمان چه موضعی در باره ایجاد منطقه امن در مرزهای سوریه دارد و آیا شما چشم اندازی برای حل بحران سوریه می بینید؟

وزیر امور خارجه آلمانبه این سوال «العربیه» که «آلمان به آشوب هایی که ایران در بحرین، یمن، عراق، سوریه و لبنان ایجاد می کند، چگونه می نگرد؟ گفت: «ما به این مساله با دید واقع بینانه می نگریم».
».

العربیه از آقای اشتانمایر سوال کرد: «آلمان نسبت به دیگر کشورهای اروپایی، از شمار زیادی از مهاجران میزرانی می کند. آیا در ادغام آن ها به ویژه مسلمانان با جامعه آلمان موفق شدید؟ آیا اخیرا در قانون مهاجرت سخت گیری هایی صورت گرفته؟»