۱۴۰۵ مهر ۲۰, دوشنبه

بازگشت به شهسوار؛ اما برای اعدام نویسنده شهرام بهزادی در سایت خروش جنگل

 بازگشت به شهسوار؛ اما برای اعدام نویسنده شهرام بهزادی در سایت خروش جنگل



روی عکس کلیک کنید وکتاب را بخوانید

قهرمان مجاهد خلق مصطفی نیکارنامزد نمایندگی اولین دوره مجلس شورای ملی برای سازمان از شهسوار
سرانجام تصمیم گرفتند مصطفی را از تهران به زادگاهش بازگردانند.
اما این بازگشت، بازگشت یک معلم به مدرسه و خانه نبود.
او را برای اعدام به شهسوار منتقل کردند.
زندگینامه منتشرشده درباره مصطفی این انتقال را تلاشی برای ایجاد رعب در شهری می‌داند که او در آن شناخته‌شده و محبوب بود.
و سرانجام در ۱۲ مهر ۱۳۶۲، مصطفی نیک‌کار، ۳۵ساله، معلم و زندانی سیاسی سابق دوران شاه، در ساحل دریای شهسوار تیرباران شد.
اینجا می‌توان زندگی مصطفی را تمام کرد.
اما تاریخ شهسوار در ۱۲ مهر ۱۳۶۲ تمام نشد.
این دقیقاً جایی است که روایت ما تازه معنای دیگری پیدا می‌کند.
چهل‌ودو سال بعد
ساحل باقی ماند.
جنگل باقی ماند.
خیابان‌های شهسوار باقی ماندند.
اما نسل‌ها تغییر کردند.
کودکانی به دنیا آمدند که مصطفی را ندیده بودند.
بعد فرزندان همان کودکان بزرگ شدند.
برای نسل تازه، ساواک و انقلاب ۵۷ و انتخابات نخستین مجلس دیگر خاطره شخصی نبود؛ تاریخ بود.
این نسل دانشگاه رفت.
به اینترنت و جهان دیگری متصل شد.
زبانش تغییر کرد، شیوه زندگی‌اش تغییر کرد و شکل اعتراضش نیز الزاماً شبیه نسل مصطفی نبود.
اما یک چیز از میان نرفت:
مسئله آزادی.
و در میان این نسل، دختری در شهسوار زندگی می‌کرد به نام نگین قدیمی.
نگین؛ زندگی پیش از گلوله
نگین قدیمی، دختر هنرمند، قهرمان شنا و مهندس بیوتکنولوژی اهل شهسوار.
اگر قرار باشد نگین را فقط از لحظه کشته‌شدنش بشناسیم، در حق زندگی او بی‌انصافی کرده‌ایم.
نگین پیش از آن شب، یک زندگی کامل بود.
هنرمند بود.
قهرمان شنا بود.
مهندس بیوتکنولوژی بود.
سه ویژگی که هرکدام بخشی از شخصیت و زندگی او را نشان می‌دهد.
هنر یعنی آفرینش.
شنا یعنی تمرین، رقابت و عبور از محدودیت.
مهندسی یعنی دانش و ساختن آینده.
او متعلق به نسلی بود که بیش از چهار دهه پس از انقلاب متولد و بزرگ شده بود؛ نسلی که بسیاری از اعضایش هیچ تجربه مستقیمی از منازعات آغاز انقلاب نداشتند.
همین واقعیت پرسش مهمی ایجاد می‌کند:
اگر اعتراض صرفاً باقی‌مانده نزاع‌های سیاسی نسل ۵۷ بود، چرا نسل نگین دوباره به خیابان رسید؟
پاسخ را باید نه در گذشته نگین، بلکه در اکنون نسل او جست.
هر نسل مطالبات خودش را دارد و با تجربه خودش درباره قدرت، آزادی و آینده قضاوت می‌کند.
شامگاه ۱۹ دی ۱۴۰۴
و سپس آن شب رسید.
۱۹ دی ۱۴۰۴.
نگین در کنار پدرش در خیابان‌های شهر بود.
گلوله شلیک شد.
پدر، آن‌گونه که از روایت واقعه برمی‌آید، تلاش کرد از دخترش محافظت کند.
این شاید غریزی‌ترین واکنش یک پدر باشد؛ وقتی خطر به سوی فرزند می‌آید، خودش را میان خطر و او قرار می‌دهد.
اما بعضی لحظه‌ها از توان انسان خارج‌اند.
نگین زخمی شد.
پدر دخترش را در آغوش گرفت.
و از آن لحظه، جمله‌ای نقل شده که شاید از بسیاری از سخنرانی‌ها و تحلیل‌های سیاسی ماندگارتر باشد:
 


«بابا سوختم…»https://khoroshjangal.com/2026/08/30/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3/

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر