۱۴۰۵ مهر ۲۰, دوشنبه

از مصطفی نیکارنامزد اولین دوره مجلس شورای ملی تا نگین قدیمی هنرمند، قهرمان شنا و مهندس بیوتکنولوژی شهسوار؛ چهل‌ودو سال تداوم «نه» به استبداد – شهرام بهزادی

از مصطفی نیکارنامزد اولین دوره مجلس شورای ملی تا نگین قدیمی هنرمند، قهرمان شنا و مهندس بیوتکنولوژی شهسوار؛ چهل‌ودو سال تداوم «نه» به استبداد – شهرام بهزادی

از مصطفی نیک‌کارنامزد اولین دوره مجلس شورای ملی تا نگین قدیمی هنرمند، قهرمان شنا و مهندس بیوتکنولوژی شهسوار؛ چهل‌ودو سال تداوم «نه» به استبداد – شهرام بهزادی

از مصطفی نیکار تا نگین قدیمی ازشهیدان سرفراز خلق شهشوار

آگوست 30, 2026 / خروش جنگل / بیان دیدگاه / ویرایش
از مصطفی نیکار تا نگین قدیمی ازشهیدان سرفراز خلق شهشوار
گاهی تاریخ یک شهر را نه از ساختمان‌ها و خیابان‌هایش، بلکه از نام آدم‌هایی می‌توان خواند که در فاصله چند نسل در همان جغرافیا ایستاده‌اند، اعتراض کرده‌اند و بهای انتخاب خود را پرداخته‌اند.
شهسوار، شهری میان جنگل و دریا، چنین تاریخی در حافظه خود دارد.
در یک سوی این تاریخ، مصطفی نیک‌کار ایستاده است؛ معلم و فرهنگی، مبارز دوران شاه، زندانی ساواک، از هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران و نامزد این سازمان برای نخستین دوره مجلس پس از انقلاب. مردی که سرانجام در ۳۵سالگی، در ۱۲ مهر ۱۳۶۲، در ساحل همان شهری که در آن معلمی و مبارزه کرده بود تیرباران شد.
و در سوی دیگر، چهل‌ودو سال بعد، نام نگین قدیمی قرار می‌گیرد؛ دختری از نسل دیگری که نه دوران ساواک را دیده بود، نه انقلاب ۵۷ را و نه در کشاکش سیاسی دهه شصت حضور داشت. هنرمند، قهرمان شنا و مهندس بیوتکنولوژی؛ دختری که شامگاه ۱۹ دی ۱۴۰۴ در کنار پدرش در خیابان‌های همان شهر هدف گلوله قرار گرفت و آخرین جمله‌ای که از او در آغوش پدر روایت شده، تنها سه کلمه بود:
«بابا سوختم…»
میان مصطفی و نگین چهل‌ودو سال فاصله است.
دو نسل، دو زندگی و دو دوره کاملاً متفاوت.
اما وقتی این دو سرگذشت در امتداد یکدیگر قرار می‌گیرند، پرسشی بزرگ‌تر شکل می‌گیرد:
چگونه است که نسل‌ها عوض می‌شوند، اما «نه» گفتن به استبداد از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود؟
مصطفی؛ کودکی که زودتر از سنش بزرگ شد
مصطفی نیکار پیشتاز نبرد با دو دیکتاتوری
مصطفی نیک‌کار در سال ۱۳۲۷ در یکی از روستاهای شهرستان شهسوار، تنکابن آن روزگار، متولد شد.
زندگی خیلی زود چهره سخت خود را
[10/12/2026 2:45 PM] خروش جنگل های شمال: بازگشت به شهسوار؛ اما برای اعدام
قهرمان مجاهد خلق مصطفی نیکارنامزد نمایندگی اولین دوره مجلس شورای ملی برای سازمان از شهسوار
سرانجام تصمیم گرفتند مصطفی را از تهران به زادگاهش بازگردانند.
اما این بازگشت، بازگشت یک معلم به مدرسه و خانه نبود.
او را برای اعدام به شهسوار منتقل کردند.
زندگینامه منتشرشده درباره مصطفی این انتقال را تلاشی برای ایجاد رعب در شهری می‌داند که او در آن شناخته‌شده و محبوب بود.
و سرانجام در ۱۲ مهر ۱۳۶۲، مصطفی نیک‌کار، ۳۵ساله، معلم و زندانی سیاسی سابق دوران شاه، در ساحل دریای شهسوار تیرباران شد.
اینجا می‌توان زندگی مصطفی را تمام کرد.
اما تاریخ شهسوار در ۱۲ مهر ۱۳۶۲ تمام نشد.
این دقیقاً جایی است که روایت ما تازه معنای دیگری پیدا می‌کند.
چهل‌ودو سال بعد
ساحل باقی ماند.
جنگل باقی ماند.
خیابان‌های شهسوار باقی ماندند.
اما نسل‌ها تغییر کردند.
کودکانی به دنیا آمدند که مصطفی را ندیده بودند.
بعد فرزندان همان کودکان بزرگ شدند.
برای نسل تازه، ساواک و انقلاب ۵۷ و انتخابات نخستین مجلس دیگر خاطره شخصی نبود؛ تاریخ بود.
این نسل دانشگاه رفت.
به اینترنت و جهان دیگری متصل شد.
زبانش تغییر کرد، شیوه زندگی‌اش تغییر کرد و شکل اعتراضش نیز الزاماً شبیه نسل مصطفی نبود.
اما یک چیز از میان نرفت:
مسئله آزادی.
و در میان این نسل، دختری در شهسوار زندگی می‌کرد به نام نگین قدیمی.
نگین؛ زندگی پیش از گلوله
نگین قدیمی، دختر هنرمند، قهرمان شنا و مهندس بیوتکنولوژی اهل شهسوار.
اگر قرار باشد نگین را فقط از لحظه کشته‌شدنش بشناسیم، در حق زندگی او بی‌انصافی کرده‌ایم.
نگین پیش از آن شب، یک زندگی کامل بود.
هنرمند بود.
قهرمان شنا بود.
مهندس بیوتکنولوژی بود.
سه ویژگی که هرکدام بخشی از شخصیت و زندگی او را نشان می‌دهد.
هنر یعنی آفرینش.
شنا یعنی تمرین، رقابت و عبور از محدودیت.
مهندسی یعنی دانش و ساختن آینده.
او متعلق به نسلی بود که بیش از چهار دهه پس از انقلاب متولد و بزرگ شده بود؛ نسلی که بسیاری از اعضایش هیچ تجربه مستقیمی از منازعات آغاز انقلاب نداشتند.
همین واقعیت پرسش مهمی ایجاد می‌کند:
اگر اعتراض صرفاً باقی‌مانده نزاع‌های سیاسی نسل ۵۷ بود، چرا نسل نگین دوباره به خیابان رسید؟
پاسخ را باید نه در گذشته نگین، بلکه در اکنون نسل او جست.
هر نسل مطالبات خودش را دارد و با تجربه خودش درباره قدرت، آزادی و آینده قضاوت می‌کند.
شامگاه ۱۹ دی ۱۴۰۴
و سپس آن شب رسید.
۱۹ دی ۱۴۰۴.
نگین در کنار پدرش در خیابان‌های شهر بود.
گلوله شلیک شد.
پدر، آن‌گونه که از روایت واقعه برمی‌آید، تلاش کرد از دخترش محافظت کند.
این شاید غریزی‌ترین واکنش یک پدر باشد؛ وقتی خطر به سوی فرزند می‌آید، خودش را میان خطر و او قرار می‌دهد.
اما بعضی لحظه‌ها از توان انسان خارج‌اند.
نگین زخمی شد.
پدر دخترش را در آغوش گرفت.
و از آن لحظه، جمله‌ای نقل شده که شاید از بسیاری از سخنرانی‌ها و تحلیل‌های سیاسی ماندگارتر باشد:
«بابا سوختم…»https://khoroshjangal.com/2026/08/30/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3/ [10/12/2026 2:43 PM] خروش جنگل های شمال:

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر