۱۴۰۵ مهر ۱۱, شنبه

کتاب فرهنگ‌نامه شهیدان خطه شمال ایران شهر به شهر، نام به نام، از زندگی تا شهادت بزودی منتشر میشود شهرام بهزادی فصل یازدهم ـ پرونده قائم‌شهر از محمود قائم‌شهر تا زهرا مریخی

  کتاب فرهنگ‌نامه شهیدان خطه شمال ایران شهر به شهر، نام به نام، از زندگی تا شهادت بزودی منتشر میشود شهرام بهزادی  فصل یازدهم ـ پرونده قائم‌شهر از محمود قائم‌شهر تا زهرا مریخی



از دانشگاه و کارخانه و مجاورمحله تا خی‌پوست، زندان و قتل‌عام

قائم‌شهر را نمی‌توان با یک فهرست آغاز کرد.

در بعضی شهرها، نخستین راه ورود به تاریخ دهه شصت، نام زندان است؛ در بعضی دیگر، گورستان یا تاریخ تیرباران‌ها. اما در قائم‌شهر اگر از اعدام‌ها شروع کنیم، بخش مهم‌تری از تاریخ را از دست داده‌ایم؛ زیرا پیش از زندان و تیرباران، شهری وجود داشت که دانشگاه، کارخانه، محله‌های کارگری، دانش‌آموزان و دانشجویانش به میدان سیاست کشیده شده بودند.

حتی ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ نیز برای آغاز این روایت دیر است.

برای فهم آنچه بعدها بر مجاورمحله، زندان قائم‌شهر و جنگل‌های خی‌پوست گذشت، باید چند سال عقب‌تر رفت؛ به زمانی که هنوز شاه بر سر کار بود و یکی از جوانان کوچک‌سرای قائم‌شهر راهی را آغاز کرده بود که سال‌ها بعد نام او را با شهرش یکی کرد:

محمود مهدوی؛ محمود قائم‌شهر.


۱ ـ محمود؛ پیش از آنکه «میرزا» شود

محمود مهدوی در ۲۰ بهمن ۱۳۳۴ در کوچک‌سرای قائم‌شهر به دنیا آمد. اسناد زندگی او، آشنایی‌اش با مجاهدین را به سال ۱۳۵۰ می‌رسانند. سه سال بعد، در ۱۳۵۳، نخستین تشکل هوادار سازمان را در محیط دانشجویی پایه گذاشت و در سازمان‌دهی اعتراضات دانشجویی علیه حکومت شاه فعال شد. mojahedin.org

این همان محمودی است که بعدها جنگل او را با نام «میرزا» شناخت؛ اما میرزا از جنگل آغاز نشد.

پیش از جنگل، دانشگاه بود.

پیش از اسلحه، کار سیاسی و سازمان‌دهی بود.

و پیش از زندان‌های دهه شصت، خود محمود زندانی حکومت شاه شده بود.

پرونده‌ای که پیش‌تر درباره خی‌پوست گرد آورده‌ایم، محمود را دانشجوی دانشکده اقتصاد بابلسر معرفی می‌کند. او در محیط دانشجویی نشست و فعالیت سیاسی ترتیب می‌داد و نشریه‌ای با عنوان «به روح بزرگ کوچک جنگل» منتشر می‌کرد. در جریان مقابله دانشجویان با رئیس وابسته به ساواکِ دانشکده، محمود همراه گروهی از دانشجویان بازداشت شد و یک سال و نیم را در زندان ساری گذراند. mojahedin.org

این زندان در زندگی محمود یک حاشیه نبود.

وقتی در آذر ۱۳۵۶ آزاد شد، به جای بازگشت به یک زندگی آرام، فعالیتش را در سطح استان گسترش داد. تشکل‌های هوادار مجاهدین در قائم‌شهر، ساری، بابل، بابلسر و آمل شکل گرفتند؛ شبکه‌ای که با نزدیک‌شدن انقلاب ۱۳۵۷، دیگر محدود به یک دانشکده نبود. mojahedin.org

اینجا نخستین ویژگی پرونده قائم‌شهر آشکار می‌شود:

شهر پیش از آنکه وارد دهه خونین شصت شود، یک سابقه تشکیلاتی داشت.

این سابقه را باید به خاطر سپرد؛ زیرا بعداً وقتی حکومت به سراغ ستاد، دانشجو، کارگر، محله و خانواده رفت، با جمعیتی بی‌پیشینه روبه‌رو نبود. بخشی از نسلی را هدف قرار می‌داد که ریشه‌های سیاسی‌اش به سال‌های پیش از سقوط شاه می‌رسید.


۲ ـ نسلی که از دانشگاه به شهر آمد

محمود تنها نبود.

در همان محیط دانشجویی، نسلی شکل گرفته بود که بعداً نام بسیاری از اعضای آن در شهرهای مختلف مازندران ظاهر شد. نمونه‌ای از آن را در زندگی ناصر رشیدیان می‌بینیم؛ دانشجوی اقتصاد بابلسر که منابع منتشرشده مجاهدین، آشنایی او با محمود مهدوی را به همان محیط دانشجویی نسبت می‌دهند. او نیز در جریان اعتراضات دانشجویی بازداشت شد و ۱۸ ماه زندان ساری را گذراند. mojahedin.org

بنابراین وقتی به سال ۱۳۵۷ می‌رسیم، دیگر با چند جوان پراکنده مواجه نیستیم.

یک شبکه انسانی در حال شکل‌گیری بود.

و در این شبکه، نام دیگری برای تاریخ قائم‌شهر اهمیت ویژه دارد:

حسن شکری قادیکلایی.

برای نویسنده این کتاب، حسن فقط نامی در فهرست شهیدان نیست.

من او را می‌شناختم.

همکلاسی بودیم.

در همان فضای دانشگاهی ساری، که مراکز دانشگاهی و مدارس عالی منطقه برای فعالیت‌های دانشجویی با یکدیگر ارتباط داشتند، حسن کسی بود که بخش مهمی از هماهنگی‌های سیاسی، تظاهرات و ارتباط میان دانشجویان را پیش می‌برد.

من بیشتر در صحنه علنی دیده می‌شدم؛ اما حسن از کسانی بود که بسیاری از رشته‌ها در پشت صحنه به دست او به یکدیگر متصل می‌شد.

سال‌ها بعد، وقتی قطعات این تاریخ کنار هم قرار گرفت، معنای بسیاری از آن رفت‌وآمدها نیز روشن‌تر شد.

پرونده خی‌پوست نیز حسن شکری را از فعالان دانشجویی مازندران و از یاران محمود مهدوی معرفی می‌کند و مسئولیت تشکیلاتی او در ساری را ثبت کرده است. خروش جنگل

اما من حسن را پیش از این عناوین می‌شناختم.

به خانه‌شان رفته بودم.

مادرش را می‌شناختم.

برادران کوچک‌ترش را زمانی دیده بودم که هنوز دانش‌آموز بودند.

آن خانه، در آن روزها هنوز «خانواده چندشهیدی شکری» نبود.

یک خانه معمولی بود؛ در میان مردمی که زندگی‌شان با کار، مدرسه، دانشگاه و دشواری‌های روزمره می‌گذشت.

تاریخ بعداً وارد آن خانه شد.

و وقتی وارد شد، یک نفر را با خود نبرد.


۳ ـ بهار ۱۳۵۷؛ سفری که آن روز معنایش را نمی‌دانستم

یکی از تصاویر قائم‌شهر هنوز برای من متعلق به پیش از انقلاب است.

بهار ۱۳۵۷.

حسن شکری گفت برویم جنگل.

ظاهر سفر، کوه‌پیمایی و آشنایی با منطقه و خانه‌های گالش‌ها بود. من نیز آن زمان بیش از همین نمی‌دانستم.

از قائم‌شهر حرکت کردیم.

مسیر از شهرک صنعتی گذشت و به برنجستانک رسید. از آنجا راه به سوخته‌سرا و نواحی جنگلی ادامه پیدا می‌کرد. بعدها گل‌پل و ولیلا نیز در همین جغرافیا برای من معنا پیدا کردند.

در برنجستانک با مردانی آشنا شدیم که نام‌هایشان در حافظه من باقی ماند:

سیدعقیل میرمحمدی برنجستانکی، یارعلی حاجیان و سیدحسینعلی حاجیان برنجستانکی.

شب را در خانه‌ای ساده روستایی گذراندیم.

خانه تجملی نداشت. گرمای بخاری هیزمی، گفت‌وگوهای طولانی و بحث درباره اوضاع کشور، پایان حکومت شاه و آینده‌ای که هنوز هیچ‌کس شکل دقیق آن را نمی‌دانست، بخشی از خاطره آن شب است.

صبح، راه جنگل را گرفتیم.

مه بود.

بوته‌های تمشک.

سنگ.

راه‌های باریک.

و گالشی که مسیر را می‌شناخت و ما را در بخشی از راه همراهی کرد.

از میان این مسیرها به نواحی گل‌پل و سوخته‌سرا رسیدیم.

آن روز من همه آنچه را حسن در ذهن داشت نمی‌دانستم.

اما سال‌ها بعد، وقتی جنگل خی‌پوست به یکی از نقاط فعالیت نیروهای مجاهدین در مازندران تبدیل شد و نقش محمود قائم‌شهر و حسن شکری را بهتر شناختم، آن سفر بهار ۱۳۵۷ نیز معنای دیگری پیدا کرد.

حسن فقط به درخت و کوه نگاه نمی‌کرد.

من بعدها فهمیدم که منطقه از نظر امکان استقرار، رفت‌وآمد، دید، راه‌های خروج و ارتباط با روستاهای اطراف نیز دیده می‌شد.

آنچه در آن روز هنوز یک احتمال بود، چند سال بعد به بخشی از تاریخ مازندران تبدیل شد.

و آن سه مردی که در مسیر شناخته بودیم نیز بعدها در شمار مجاهدان کشته‌شده قرار گرفتند.

به همین دلیل، برای من خی‌پوست از سال ۱۳۶۱ آغاز نمی‌شود.

نخستین تصویرش متعلق به بهار ۱۳۵۷ است.

زمانی که هنوز نه ۳۰ خردادی رخ داده بود، نه جنگل به میدان درگیری تبدیل شده بود و نه بسیاری از جوانانی که بعدها نامشان در فهرست شهیدان آمد، می‌دانستند چه سرنوشتی در انتظارشان است.


۴ ـ انقلاب آمد؛ شبکه از زیرزمین به خیابان رسید

بهمن ۱۳۵۷ یک مرز بزرگ بود.

تشکیلاتی که در دوران شاه ناچار به فعالیت مخفی بود، اکنون امکان فعالیت علنی پیدا کرده بود. در فروردین ۱۳۵۸، محمود مهدوی مسئول تشکیلات مجاهدین در استان مازندران شد. منابع مربوط به زندگی او نیز این مسئولیت را ثبت کرده‌اند. ایران پدیا

اما اهمیت این تغییر فقط در عنوان محمود نبود.

نسلی که پیش‌تر در دانشگاه، زندان و شبکه‌های محدود سیاسی با یکدیگر ارتباط داشت، اکنون وارد شهر شده بود.

ستاد داشت.

نشریه داشت.

دانشجو داشت.

دانش‌آموز داشت.

کارگر داشت.

زنان جوانی وارد فعالیت سیاسی شده بودند که تا چند سال پیش حضورشان در چنین ابعادی در صحنه سیاسی شهر سابقه نداشت.

قائم‌شهر با کارخانه‌های بزرگ و محله‌های کارگری‌اش زمینه اجتماعی ویژه‌ای داشت. در اینجا سیاست فقط در دانشگاه باقی نماند؛ به کارخانه، مدرسه و محله رفت.

حسن شکری نیز از محیط دانشجویی به همین جامعه بزرگ‌تر قدم گذاشت.

بعدها مسئولیت او با بخش کارگری پیوند خورد.

این انتقال مهم بود.

دانشگاه → کارخانه → محله.

همین سه نقطه بعداً سه میدان اصلی تاریخ قائم‌شهر شدند.


۵ ـ مجاورمحله؛ پیش از آنکه به «محله شهیدان» تبدیل شود

در میان محله‌های قائم‌شهر، یک نام بارها و بارها در فهرست ما تکرار می‌شود:

مجاورمحله.

اگر فقط فهرست کشته‌شدگان را بخوانیم، ممکن است تصور کنیم این اهمیت پس از ۳۰ خرداد ایجاد شده است.

اما اسناد محله چیز دیگری می‌گویند.

در سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ و ماه‌های نخست ۱۳۶۰، مجاورمحله یکی از کانون‌های فعالیت هواداران مجاهدین بود. جوانان محله در فعالیت سیاسی، فروش نشریه و اداره دکه و ارتباطات محلی حضور داشتند. خانواده‌ها نیز در بسیاری موارد پشت جوانان ایستاده بودند؛ خانه‌هایی که هنگام درگیری محل پناه یا کمک می‌شدند، مادرانی که مجروحان را می‌پذیرفتند و محله‌ای که سیاست دیگر برایش اتفاقی بیرون از خانه نبود.

همین‌جا یک نکته بنیادی فصل یازدهم شکل می‌گیرد:

خشونت در قائم‌شهر از ۳۰ خرداد آغاز نشد.

این جمله را باید با نام‌ها ثابت کرد.

نه با شعار.


۶ ـ رویا و سمیه؛ خون پیش از ۳۰ خرداد

چهارم اردیبهشت ۱۳۶۰.

هنوز نزدیک به دو ماه تا ۳۰ خرداد باقی مانده بود.

یک تیم از زنان جوان هوادار مجاهدین در قائم‌شهر مشغول فعالیت و توزیع نشریه بود. منبع منتشرشده مجاهدین درباره سمیه نقره‌خواجا می‌گوید نیروهای مسلح حکومتی به این گروه در خیابان ساری قائم‌شهر حمله کردند؛ زنان به سمت مجاورمحله عقب رفتند و تیراندازی مستقیم صورت گرفت.

دو نام در آن روز به تاریخ قائم‌شهر اضافه شد:

فاطمه ـ رویا ـ رحیمی

و

سمیه نقره‌خواجا.

منبع سازمان، تاریخ مرگ سمیه را ۴ اردیبهشت ۱۳۶۰ و محل را قائم‌شهر ثبت کرده و تصریح می‌کند که هر دو در جریان تیراندازی به تیم توزیع نشریه کشته شدند. mojahedin.org

این واقعه برای ساختمان تاریخی این فصل تعیین‌کننده است.

زیرا اگر کسی تاریخ قائم‌شهر را از ۳۰ خرداد آغاز کند، رویا و سمیه را کجا قرار خواهد داد؟

آنان پیش از ۳۰ خرداد کشته شده بودند.

پیش از ورود رسمی مجاهدین به مبارزه مسلحانه.

در دوره‌ای که فعالیت علنی سیاسی هنوز جریان داشت.

پس قائم‌شهر شاهدی است بر اینکه خشونت سیاسی علیه هواداران مجاهدین، دست‌کم در این شهر، پیش از نقطه عطف ۳۰ خرداد به مرگ فعالان سیاسی انجامیده بود. یک سند تصویری منتشرشده از سوی مریم رجوی نیز این دو زن را در شمار زنان کشته‌شده در کارزار سیاسی پیش از ۳۰ خرداد معرفی می‌کند. مریم رجوی

و این دو تنها نام‌های فاز سیاسی قائم‌شهر نیستند.

در پرونده مجاورمحله، نام‌های دیگری انتظار ما را می‌کشند:

عباس فرمانبردار.

فرمان زمانیان.

نادعلی انوش فلاح‌پور.

و مجروحان و بازداشت‌شدگانی که هنوز زنده بودند اما خشونت را بر بدن خود تجربه کرده بودند.

اینجاست که پرونده قائم‌شهر از یک زندگینامه یا فهرست شهیدان عبور می‌کند و به تاریخ یک شهر تبدیل می‌شود.

چون پیش از آنکه زندان‌های دهه شصت پر شوند، خیابان میدان برخورد شده بود.

پیش از آنکه اعدام‌های گسترده آغاز شود، گلوله در فاز سیاسی شلیک شده بود.

و پیش از آنکه مجاورمحله نام ده‌ها کشته را بر دوش بکشد، رویا و سمیه بر زمین افتاده بودند.


۷ ـ ۳۰ خرداد؛ آغاز تاریخ قائم‌شهر نبود

این نکته را اکنون می‌توان روشن‌تر دید.

۳۰ خرداد در قائم‌شهر مهم است؛ بسیار مهم.

اما آغاز نیست.

مرز تغییر یک مرحله است.

پیش از آن، ستاد و نشریه و دانشگاه و کارخانه و محله وجود داشت؛ حمله به فعالیت‌های سیاسی وجود داشت؛ بازداشت و ضرب‌وشتم وجود داشت؛ و سرانجام کشته‌شدن فعالان سیاسی نیز رخ داده بود.

پس از ۳۰ خرداد، شکل و مقیاس سرکوب تغییر کرد.

نام‌هایی که تا دیروز در ستاد، دانشگاه، کارخانه و مجاورمحله دیده می‌شدند، از این پس در جای دیگری ظاهر شدند:

در فهرست بازداشت‌شدگان.

در زندان سپاه.

در منکرات.

در پای جوخه تیرباران.

در درگیری‌های شهری.

و در جنگل خی‌پوست.

همین‌جاست که فصل یازدهم وارد مرحله دوم خود می‌شود.

محمود قائم‌شهر دوباره به جنگلی بازخواهد گشت که چند سال پیش از آن، رد آن را در مسیرهای برنجستانک و سوخته‌سرا دیده بودیم. منابع زندگی او ثبت کرده‌اند که در فروردین ۱۳۶۱ مأمور سازمان‌دهی نیروهای مجاهدین در جنگل‌های مازندران شد و از همین دوره نام «میرزا محمود» با او همراه شد. mojahedin.org

اما پیش از رفتن به جنگل، باید در شهر بمانیم.

زیرا قائم‌شهر هنوز یک پرونده بزرگ‌تر پیش روی ما گذاشته است:

مجاورمحله.

محله‌ای که وقتی فهرست نام‌هایش را باز کنیم، دیگر با دو یا سه قربانی روبه‌رو نخواهیم بود؛ خانواده‌هایی را خواهیم دید که دو و سه فرزند از دست داده‌اند، نوجوانان شانزده و هفده ساله، زنان جوان، کارگران و دانش‌آموزان؛ و نام‌هایی که از قائم‌شهر به ساری، بابل، تهران، زندان و جنگل کشیده شده‌اند.

در میان آنها یک خانواده برای این روایت جایگاهی ویژه دارد:

خانواده شکری.

همان خانه‌ای که من پیش از این همه حادثه به آن رفت‌وآمد داشتم.

همان مادری که می‌شناختم.

همان حسن شکری که روزی در دانشگاه کنار هم بودیم.

و همان برادران کوچک‌تری که آن روز هنوز دانش‌آموز بودند.

وقتی دوباره به آن خانه بازگردیم، دیگر هیچ چیز مانند بهار ۱۳۵۷ نخواهد بود.


ادامه فصل یازدهم

مجاورمحله؛ محله‌ای که پیش از ۳۰ خرداد خون داد

از رویا رحیمی و سمیه نقره‌خواجا تا حسن، حسین و قاسم شکری

اینجا دیگر فهرست را نام‌به‌نام باز می‌کنیم؛ اما نه به شکل جدول. هر نام را در زمان و محله خودش قرار می‌دهیم تا روشن شود چگونه یک محله کارگری، از فاز سیاسی تا زندان و اعدام و ۱۳۶۷، به یکی از فشرده‌ترین نقاط جغرافیای سرکوب در شمال تبدیل شد.